پرگار بهرام

Pargar Bahram

یک ارزیابی از حمله نظامی به جمهوری اسلامی
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧  کلمات کلیدی:

خانم کلینتون در مصاحبه خودشان به صراحت عنوان می‌کند که چون جنبش مردم ایران تقاضای کمک از آمریکا ننمود، در نتیجه، ایشان با حکومت ایران همان نکردند که با حکومت لیبی. یعنی بطور غیرمستقیم دخالت در کشورها را منوط به تقاضا و دعوت‌نامۀ اپوزیسیون‌های آن جوامع نمود، و ما هم باید باور کنیم که این "منافع" آمریکا نیست که هزینه و دردسرهای یک حمله به افغانستان یا عراق یا لیبی و... را بر روی دستش می‌گذارد، بلکه استجابت دعوتی‌ست از سوی مردمانی نیازمندِ حمایت؛ و کسی نیست بگوید که اگر به دنبال دعوت‌نامه بودید چه دعوتنامه‌ای صریح‌تر از اینکه بخش بزرگی از مردم در خیابان‌های تهران فریاد می‌زدند:"اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما"!!!

همه خوب می‌دانیم که حمله به کشور ایران به مانند حمله به کشورهای لیبی یا عراق تابعی‌ست از منافع دوئلِ مهاجم و این سخن خانم کلینتون، آدرس غلط دادنی بیش نیست.

اینکه منافع آمریکا و اروپا چه حکم می‌کند و یا منافع دولت جمهوری اسلامی به چه سویی می‌رود، اموری مستقل هستند از اینکه منافع ما مردم و جنبش اپوزیسیون دموکرات کدام است. ما برای موافقت یا مخالفت با حمله نظامی ناتو و آمریکا یا اسرائیل به جمهوری اسلامی باید از منافع بلندمدت مردم حرکت کنیم و نه از مواضع حسی و عاطفی. زیرا بنظر من هر گونه برخورد "ارزشی" با این امر صرفاً "سیاسی" سبب آن خواهد شد که ما از تشخیص منافع مردم ناتوان باشیم.

اینکه در برخی از مقاطع، منافع ملتی تحت ستمِ حکومت بومی، با منافع دولتی بیگانه چنان همسو می‌شود که حمله به دولتِ بومی با استقبال آن مردم مواجه می‌گردد را بارها در تاریخ شاهد بوده‌ایم.

حتی در اسطوره‌های شاهنامه هم آمده است که "ضحاک" عرب به دعوت بزرگان ایران بود که به این کشور حمله کرد و ریشه حکومت "جمشید" را برکند و بالاخره هم او را با اره به دو نیم کرد.

در تاریخ نه چندان دور هم، هنگامی که مردم کامبوج در دست حکومت خمرهای سرخ اسیر بودند و قتل‌عام می‌شدند، این حکومت همسایه آنها یعنی ویتنام بود که ریشه خمرها را برکند و مردم کامبوج را از دست آن کابوس نجات داد.

یا در مورد حکومت پیشا قرون وسطایی طالبان هم نمی‌توان تصور کرد که اگر حمله آمریکا نبود، مردم افغانستان توانایی رهایی از چنگ آنان را داشتند.

در اینگونه موارد باید میزان خسارت ناشی از حکومت خودی با خسارات ناشی از حمله نیروهای بیگانه بدان را با هم سنجید. تازه اینکه حکومت خمرهای سرخ در کامبوج و حکومت طالبان در افغانستان، در تمام ابعاد اجتماعی و کشوری، خساراتی بدان جوامع تحمیل کردند که قابل مقایسه با خسارات ناشی از حمله ویتنام به کامبوج و آمریکا به افغانستان نبود یک سوی ماجراست، سوی دیگر موضوع درین است که آیا در این دو جامعه، پتانسیلی برای آزادسازی خود وجود داشت؟ یعنی مردم در تحولات اجتماعی فعال بودند؟ و متاسفانه پاسخ خود من بدین پرسش، منفی است. بنظر من اگر حملۀ خارجی صورت نمی‌گرفت این دو کشور همچنان در چنگال حکومت‌های خمرها و طالبان اسیر می‌ماندند و این حکومت‌ها هم همچنان در کار "نابودسازی ملی" جوامع مزبور می‌کوشیدند.

اما در مورد نمونه‌های عراق و لیبی، قضیه متفاوت است. علیرغم فساد بیکران حکومت‌های این دو کشور، اما چیزی از نابودسازی ملی از سوی حکومت در کار نبود، حکومت‌های صدام و قذافی، نه تنها این جوامع را به قهقرا نمی‌کشیدند بلکه حتی با گام‌هایی حلزون‌وار این جوامع را با دنیای امروز همپا می‌کردند و بدشان نمی‌آمد که کشورشان سری در میان سرها در بیاورد.

حمله نظامی به این دولت‌ها، دیکتاتوری آنان را ملغا کرد اما چنان آشفتگی‌هایی بجای آن نشاند که سالیان سال طول خواهد کشید تا جبران این ویرانی‌ها و آشفتگی‌ها شود.

در مورد لیبی نمی‌دانم، اما در مورد عراق آن روزگار، خبر از یک پتانسیل مردمی برای تحولات سیاسی اجتماعی دارم و اینکه احزابی ملی و چپ و لیبرال در کار دگرگونی جامعه از دیکتاتوری به سیستمی شاید دموکراتیک، فعال بودند. گرچه که مردم بطور عمومی درین مبارزه احزاب اپوزیسیون با حکومت، چندان فعال نبودند، اما چندان غیرقابل تصور نیست که در اثر فعالیت اپوزیسیون، در طی زمانی شاید حدود ده‌سال، با در نظر گرفتن انقلاب ارتباطات، مردمان عراق نیز به حرکت درمی‌آمدند و حکومت را به دست خودشان و بدون ویرانی کشور دگرگون می‌کردند

                                            *    *    *

اینکه برخی‌ها خود را مجبور می‌سازند تا در برابر موضوع "حمله احتمالی" به یک عرق میهن‌پرستی گنگ متوسل شوند و خود را در کنار جمهوری اسلامی قرار دهند یا اینکه از کینه و نفرت به حکومت اسلامی، بخواهند به تئوری "سرنگونی حکومت به هر قیمت" متوسل گردند، هیچیک بازتاب دهنده منافع واقعی مردم ما نیست.

اینکه ما جمهوری اسلامی را نمی‌خواهیم، بدیهی و روشن است، اما در اینکه چه جایگزینی برای آن در نظر داریم، هنوز به نتیجه‌ای عمومی دست ‌نیافته‌ایم. اینکه بخش بزرگی از اپوزیسیون، خواهان حکومتی سکولار با باور به منشور حقوق بشر و دموکراتیک است، هنوز به معنی "اجماع همگانی" نیست. هنوز نیروهایی در اپوزیسیون هستند که سودای حکومت دینی دیگری را در سر دارند، درین اپوزیسیون برخی‌ها هم هیچ باوری به منشور حقوق بشر ندارند و عده‌ای هم هنوز خواب حکومت‌های ایدئولوژیک دیگری را می‌بینند.

اینکه توقع داشته باشیم در جنبش گسترده‌ای مانند جنبش سبز، به دیدگاهی فراگیر برسیم نه مطلوب است و نه شدنی. اما حداقل در مورد همین سه اصل پایه‌ای سکولاریزاسیون و حقوق بشر و دموکراسی، که باید بتوانیم با هم کنار بیاییم. در غیر اینصورت با نادیده گرفتن هر یک ازین پایه‌ها، سرنگونی جمهوری اسلامی به چیزی همانند خودش منتهی خواهد شد. و کدام هوشمندی‌ست که با از سر گذراندن تجربۀ انقلاب بهمن 57، دوباره بخواهد در همان چاه و چاله‌ها بیافتد؟ عین بلاهت است که بعد اینهمه عذاب و کشته دادن و زندانی کشیدن، بخواهیم همین نظام را دوباره صرفاً با افراد دیگری بازسازی کنیم.

ما در طی همین دو سال عمر جنبش سبز، در زیر سرکوب خونین و خشن جمهوری اسلامی، توانسته‌ایم بسیاری از مسائل را با هم به بحث بگذاریم. تا پیش از جنبش سبز، هیچگاه بحث در باره سکولاریزاسیون، دموکراسی و حقوق بشر و نقد گذشته‌مان، تا این حد اوج نگرفته بود.

گویی همگی می‌خواستیم با بی‌مهری گذشته‌مان در مورد این مقولات خداحافظی کنیم، نیروهای مذهبی در حاکمیت، در چارچوبه‌های روشنفکری دینی، تا حدود بسیاری جبران مافات کردند و بهمچنین کمونیست‌های سابق نیز، این مفاهیم را به درون ذهنیت خویش راه دادند. مفاهیمی مانند "عدم خشونت" نه تنها به دورن ذهن‌هامان راه یافت بلکه حتی در خیابان‌ها نیز توانستیم پابندی‌مان را بدان نشان بدهیم.

تاج‌زاده به سبب گذشته‌های نظامی که از فعالان آن بوده است از مردم عذرخواهی می‌کند. کروبی به صراحت این پرسش را پیش می‌کشد که:"چه کسی گفته که حکومت حتما باید دینی باشد؟" میرحسین، دیگر آن میرحسین "دوران طلایی امام" نیست، همچنان که ما اپوزیسیون کتک خور و زندانی و اعدام شدۀ آن دوران طلایی نیز دیگر همان نیستیم که بودیم.

اینهمه تحول فکری روشنفکران و بدنه اجتماعی آنان و همپایی مردم شهرهای بزرگ با ایشان، دستاورد کوچکی نیست. ما همه اینها را مدیون اندکی متفکرانه برخورد کردنمان در همین ده سال اخیر هستیم. جنبش سیاسی اجتماعی مردم ایران در طی تاریخ خود، هیچگاه تا بدین حد آگاه و مسئول نبوده است. همیشه مشتی رهبران بودند که خود را موتور کوچک می‌پنداشتند که باید موتور بزرگ را به راه اندازند. اما این جنبش فعلی ما چیزی بسیار مدرن و امروزی‌ست. البته همه‌اش هم از کاردانی و لیاقت خودمان نبوده که دوران اینترنت و سیالیت اطلاعات، بستر خوبی برای این تلاش عظیم می‌آفریند.

خلاصۀ مطلب آنکه: حکومت جمهوری اسلامی علیرغم فساد عمومی و چپاول منابع کشور، چیزی در حد خمرها یا طالبان نیست که بتواند مردم ما را در بند خود اسیر و مستاصل کند. مردم ما نیز مردمی نیستند که آرام گرفته باشند و در خانه‌هاشان مشغول به فراموشی سپردن وقایع دهه‌های اخیر، و بخصوص وقایعی که بر جنبش سبز رفته و می‌رود باشند.

حکومت هم که با هزار ترفند در کار درگیری‌های داخلی خودش فرومانده است و روز به روز اتوریته و انضباط و سازماندهی خود را بیشتر از دست می‌دهد. می‌توان فراوان عواملی را برشمرد که با گذشت زمان به تضعیف هر چه بیشتر حکومت می‌انجامند؛ و بقول میرحسین باید "صبر کرد" زیرا خود حکومت در حال تیشه به ریشه خود زدن است.

ولایت فقیه، "دوران اصلاحات" را با خدعه و نیرنگ به پایان رساند زیرا نمی‌خواست شاهد "قدرت دوگانه" در کشور باشد، اما جایگزینی که حاصلش شد را، نه تنها نمی‌توان "قدرت یگانه" نامید که تعدد منابع قدرت، از دو یا سه هم بسی بمراتب بیشتر شده و به روشنی روز آشکار است که آنچه که ولی فقیه از "اتوریته" در دوران اصلاحات داشته است اکنون حتی یک دهم آن را نیز ندارد. آنها نمی‌توانند حکومت کنند، اما ما نیز برای جایگزینی این سیستم هنوز به مواضعی عمومی و صریح و روشن نرسیده‌ایم.

در ادامه همین سال‌های پر از درد و رنج، ما و این جنبش بیشتر خواهیم بالید و زمانی که حکومت سرنگون شود، نه تنها می‌دانیم که چه می‌خواهیم بلکه بدان خواسته باور هم داریم. ما نیازمند زمان هستیم تا بخش بزرگی از مردم را آماده کنیم برای یک تحول که تنها شامل سیاست نخواهد شد. آماده‌سازی مردم در چارچوب عدم خشونت، برای "ببخش، اما فراموش نکن" زمان‌بَر است.

این یگانه راه قابل تصور برای فرا روییدن اجتماعی‌ست. هرگونه انقلاب و خشونت و حمله‌ای که این روند را برهم بریزد، حتی اگر با خیال زودتر خلاص شدن از دست حاکمان ولایت فقیه باشد، به بازتولید همین شیوه‌های مرسوم خواهد انجامید.

مردمی که خودشان توانایی خلاصی از دست حاکمان دیکتاتور خود را نیافته‌اند، نمی‌توانند پایه‌گذار یک سیستم دموکراتیک باشند. برپایی دموکراسی، چیزی برآمده از یک پتانسیل اجتماعیِ نفی دیکتاتوری‌ست. جامعه‌ای که می‌تواند با اتکا به ساز و کارهای درونی خود، معضلاتش را برطرف کند درین پروسه فرا می‌گیرد که چگونه به برپایی یک سیستم انسانی و مدرن دست یازد و اینکه دیگرانی بیایند و مشکلات این جامعه را برایش حل کنند، هر حسنی داشته باشد اما این عیب بزرگ را دارد که مردم را از آموزش هر روزه و متوالی خود محروم کرده است.

بنیاد گذاشتن دموکراسی و یک سیستم متعارف در میان توده‌های مردمی که از نظر ذهنی و روحی مسموم شدگان نظام ولایت فقیه‌اند بسیار سخت‌تر است از سرنگونی این حکومت. جنبشی که نتواند خودش این حکومت را سرنگون کند چگونه می‌تواند نظام جایگزین مطلوب و دموکراتیک را برپا نماید؟

ما نه تنها باید با این نظام سیاسی سنگ‌هامان را وا کنیم بلکه با آن فرهنگ منحطی که در طی این سی و اندی سال به رگ‌های جامعه تزریق کرده نیز بجنگیم، ما کارمان بسی بسیار پیچیده‌تر است از سرنگونی یک حکومت خودکامه. و نمیتوانیم در انجام این وظایف راه "میان بر" انتخاب کنیم که چنین راهی وجود ندارد. آنچه که امروز ما، در نفی "اندیشه خشونت" کوتاهی کنیم، در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی، گریبان خودمان را خواهد گرفت.

حمله نظامی به بنیادهای اقتصادی، و ویرانی صنایع و کارخانجات، حتی اگر به سرنگونی رژیم بیانجامد، الزامی ندارد که به سیستمی دموکراتیک منجر شود و کدام کشور است که با نداشتن پتانسیل دموکراتیک و صرفا بدنبال یک حمله نظامی به دموکراسی فرارویده باشد؟

هر چقدر آرام‌تر برویم فرصت بیشتری برای گام‌های سنجیده‌تر داریم، نباید بگذاریم که فضای جامعه دستخوش هیجانات و شورهای کور شود. آنچه که نیازمند آنیم، تعقل و تعقل و تعقل است، با حمله نظامی نه تنها سامان کشور و حکومت در هم می‌ریزد، بلکه ما هم ناچار خواهیم بود بعنوان تابعی از اوضاع، نقش "کنشگری" مان را رها کرده و دستخوش تلاطم تحولاتی باشیم که در سمت و سو دادن بدان‌ها نقش چندانی نخواهیم داشت.


 
گلشیفته و کشتی تایتانیک نظام
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  کلمات کلیدی:

 

مجید محمدی | 2012-01-20 ,19:59

 

اقدام گلشیفته فراهانی در انتشار عکس و فیلمی نیمه عریان به گونه‌های متفاوتی تعبیر شده است: جلب توجه، خودنمایی و ترویج خود برای گرفتن نقش در فیلم‌های هالیوودی، خلاف عفت، سوء استفاده از بدن خود برای جهانی شدن، مقابله با تابوهای رایج، خط شکنی یکی از زنجیر شدگان در مقابله با سرکوب زنان، عکس العملی در برابر جور و جفایی که بر وی و همنسلانش در جمهوری اسلامی رفته، عدم مسئولیت در برابر همکاران سابق در سینمای ایران و... بسیاری اقدام او را ستوده و بسیاری نیز مذمت کرده‌اند. اما پرسش اصلی همان است که پدرش، بهزاد فراهانی، می پرسد: "چرا دختر من باید دست به چنین کاری بزند؟"

این حرکت در شرایط موجود فراتر از معنایی که خود گلشیفته در ذهن داشته و فراتر از عکس العمل‌های مثبت و منفی و انکارها، در این زمان هویتی مستقل یافته و هیچ چیز نمی تواند معنای انتشار این تصاویر را در حوزه عمومی از آنها اخذ کند. حتی برداشتن این تصاویر از سایت‌ها زمان را به عقب بر نمی گرداند. این تصاویر نیز همانند تصاویر جان دادن ندا، سخنرانی خمینی در بهشت زهرا، گل‌ خداداد عزیزی به تیم استرالیا، و آزاد شدن خرمشهر بخشی از خاطره جمعی ما خواهند بود و باید تلاش کنیم آنها را در متن و سیاق خود بفهمیم.

تغییر روش مبارزه

پیش از انقلاب سال ۵۷، برخی از جوانان ایرانی (راست و چپ، مذهبی و مارکسیست) برای مبارزه با استبداد روزه می گرفتند، بر تن خویش شلاق می زدند، با چند خرما برای روزها به کوه می رفتند، از ارتباط وسوسه انگیز با جنس مخالف پرهیز می کردند و حتی پسران به صورت زیبای دختران نمی نگریستند و به طور خلاصه خود را از بسیاری لذائذ زندگی محروم می کردند تا خود را برای مبارزه با رژیم استبدادی آماده کنند. بعد همین جوانان، فوج فوج و صدها و هزاران، خود را در کوچه و خیابان و سپس جبهه‌های جنگ در برابر تیر مستقیم قرار دادند تا خلوص و صداقت و استقامت خود را در رسیدن به هدف به نمایش بگذارند. آنها با کشور و مردم خود کردند آنچه کردند و مرگ باوری و ضدیت با عشق و شادی و زیبایی و رنگ و موسیقی را به میراث گذاشتند.

اکنون پس از بهار عرب بسیاری از خود می پرسند چرا معترضان ایرانی پس از کمتر از صد کشته در سال ۸۸ به خانه های خود برگشتند در حالی که معترضان سوری تا کنون بیش از پنج هزار کشته داده و هنوز از مبارزه دست نکشیده‌اند.

پاسخ در نوع نگرش نسل امروز است. آنها می خواهند حکومت موجود ساقط شود تا از زندگی و همه زیبایی‌هایش لذت ببرند و کسی در خانه و خیابان و محیط کار آنها را کنترل نکند. اما برای این هدف کسی نمی خواهد از لذائذ کوچک خود حتی سفر دو سه روزه به کنار خزر بگذرد چه برسد به آن که خود را به کشتن دهد. این نسل روش‌های خود را برای مبارزه خلق کرده است: موسیقی زیر زمینی، گرفتن فیلم از خود به هنگام رقصیدن بر روی سقف اتومبیل یا کنار دریا یا پادگان، باز کردن صفحه فیس بوک و پر کردن آن با انواع خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های اشتها برانگیز و عکس‌های بی حجاب خویش، ارسال تصاویر زیبای مدل‌های لباس به دوستان و نمایش زیبایی‌های زندگی که یکی از آنها پیکر زیبای گلشیفته است. چه کسی سه دهه پیش فکر می کرد یکی از محبوب ترین برنامه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای (در شبکه من و تو) یک برنامه آشپزی باشد و تلویزیون دولتی نیز همان را نسخه برداری کند؟ این نسل با همین زندگی باوری‌ و با رقص و موسیقی و نوشیدنی‌ها و لباس‌هایش کمر حکومت دینی را خواهد شکست.

کرباسچی با کاشتن گل در خیابان‌های تهران و زدن رنگ‌های روشن بر سیاهی‌های دوران جنگ، خاتمی با لبخند، موسوی با گرفتن دست همسر خود در جریان مبارزات انتخاباتی، فائزه با شعار آزاد سازی دوچرخه سواری بانوان و نشریات نیمه مستقل با رنگی کردن بسیاری از صفحات خود تلاش کردند به این نیاز به زندگی پاسخ دهند، اما همه یک به یک به تیر خشم دستگاه رهبری گرفتار آمدند. حرکت گلشیفته دنباله منطقی حرکت و جنبشی است که از اوایل دهه هفتاد در ایران آغاز گردید.

جامعه عادی - جامعه غیر عادی

در یک جامعه عادی که پسران و دختران با هم به مدرسه می روند و آدم‌ها می توانند جنس مخالف را از کودکی در همه وجوه جامعه از جمله در کنار دریا و رودخانه و پارک نزدیک خانه خود مشاهده کنند، دیگر تصاویر گلشیفته رگ‌های گردن کسی را شل و سفت نمی کند. گلشیفته با عکس و فیلم خود به "جامعه غیر عادی" ایران نشان می دهد که کجای کارشان اشکال دارد و آنها را به تامل وا می دارد که در کدام جامعه‌ای زندگی می کنند: نرمال یا آنرمال. این عکس و فیلم نه برای شناخت گلشیفته بلکه برای شناخت جامعه امروز ایران بهترین کاربرد را دارند. در یک جامعه عادی این عکس و فیلم ممکن بود عکس العمل گروهی بسیار کوچک را آن هم نه از سر داوری اخلاقی و دینی بلکه داوری زیبایی شناسانه برانگیزد.

چشم‌های بسته و چشم‌های باز

کسانی که نمی خواهند عکس‌های برهنه گلشیفته را ببینند و انتشار آنها را خوش نمی دارند (درستی و نادرستی انتشار آنها را در پرانتز بگذاریم) نمی خواهند جامعه در حال تحول ایران را ببینند. آنها نمی خواهند ببینند که دختران و پسرانی در ایران امروز بدون ازدواج با هم زندگی می کنند، تعداد همجنسگرایان ایران (زن و مرد) تفاوت زیادی با تعداد آنها در جوامع دیگر ندارد، مقامات دولتی برای تعطیلات به تایلند و ترکیه و اروپا می روند و دور از چشم بیت و شورای نگهبان و مراجع تقلید خوش می گذرانند (مثل همه مردم عادی عالم)، اکثر دختران و پسران شهرنشین ایرانی دوست پسر و دختر دارند (در قالب روابط تلفنی تا انواع دیگر روابط صمیمی) و از دنیای تحت کنترل بسیج و روحانیت که بگذریم، ایرانیان نیز مثل همه مردمان دیگر نقاط عالم زندگی می کنند.

جامعه ایران از موضوعات فوق به عنوان "اسمشو نبر" گذر کرده است. خانواده‌ها، حتی سنتی ترین آنها با این موضوعات راحت تر و بازتر از گذشته برخورد می کنند و تلاش می کنند راهی برای مصالحه و همزیستی پیدا کنند. اما حکومت و برخورداران از قدرت و ثروت آن بعد از ارتکاب هر عمل غیر قانونی و غیر اخلاقی ممکن در سه دهه گذشته، تنها تظاهر به اخلاق جنسی را راه نجات خود می دانند. تصاویر گلشیفته تنها نوک کوه یخی را نشان می دهند که چشمان بسته در ایران از آن می گریزند. کشتی تایتانیک نظام با این کوه یخ که هر روز بزرگ تر نیز می شود برخورد کرده، اما مقامات کشتی نمی خواهند وضعیت در حال غرق شدن آن را بپذیرند.

تناقضی نمی بینند

دو دهه است که ایدئولوژی اسلامگرایی در متن جامعه ایران تبخیر شده است. این بدین معنی نیست که مردم مسلمانی را رها کرده‌اند: اکثریت مردم ایران مسلمانند و در عین عزاداری برای امام حسین، آبجو یا شرابشان را نیز می نوشند یا در عین روزه گرفتن در ماه رمضان یا نماز خواندن در شب قدر در سواحل آنتالیا با بیکینی به دریا هم می روند. همین کارها را بسیاری از مردمان مذهبی در دیگر جاهای دنیا نیز می کنند و تناقضی نمی بینند. گناه گلشیفته فقط این است که در مقابل دوربین این کار را کرده است.

حتی مقامات حکومتی نیز این تناقض‌ها را درک می کنند. تنها دلارهای نفتی و قوه قاهره سپاه‌اند که هنوز از درک تحولات اجتماعی عاجز‌اند و با اِعمال شریعت، حکومت دینی را سرپا نگاه داشته‌اند. اگر در دوران خاتمی مردم می خواستند با این ایدئولوژی مماشات کنند تا ته مانده‌های آن خود به خود و به تدریج دست از سر مردم بر دارد، در دوره احمدی نژاد تصمیم به طلاق گرفته‌اند. کافی است چند ماه بودجه‌های دهها میلیارد دلاری دولتی و حکومتی برای حوزه‌های علمیه و نهادهای دینی قطع شود و سپاهیان فقط حقوق دولتی خویش را دریافت کنند: آن گاه خواهیم دید چه قدر رگ‌های گردن برای پیکر نیمه عریان یک زن سفت خواهد شد.

*مجید محمدی، جامعه شناس ایرانی ساکن آمریکا است

 


 
نامه ای از جنس خون سهراب و سیاوش
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی:

نامه فرزند شهید محمدرضا پورپیرعلی به رهبری

 

آقای سید علی خامنه ای سلام!

از جذابیت های شبکه های اجتماعی و دنیای اینترنت یکی هم این است که من برای تو نامه می نویسم اما مدام چشمم به دیگرانی است که دارند قبل از تو این نامه را می خوانند. اما تو کاری به این واقعیت نداشته باش. اصلا فکر کن این نامه را روی کاغذی نوشته ام و داخل پاکت نامه گذاشته ام و در صندوق پستی که سر کوچه هست انداخته ام و مستقیم رسیده است به دست تو. اینکه بر این مساله تاکید می کنم دلیل دارد. خواهم گفت.

آقای خامنه ای! من علیرضا پورپیرعلی هستم. پسر کوچک شهید محمدرضا. بسیجی لشگر هشت نجف اشرف. می دانی که! نجف آباد ما شاید تنها شهر کوچکی بود که برای خودش لشگر داشت. پدر من در سال 61 در رقابیه –جایی در نزدیکی خرمشهر- در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد. استخوانهایش را بعدا برایمان آوردند ودر قبری که پانزده سال خالی بود خاک کردند. اینها را می گویم تا هم آشنایی داده باشم و هم اینکه قرار گذاشته ایم با اسم و رسم واقعیمان برایت نامه بنویسیم. شهیدان زنده اند

سیدعلی! می خواهم در این نامه برایت داستانی را تعریف کنم که مو بر تنت سیخ می کند. حوصله داشته باش و تا انتها با من همراه شو. داستان آشنایی است. 

اواسط دهه ی هفتاد بود و برای ما بچه های دهه ی شصت، شروع خروج از پیله ای بود که برایمان ساخته بودند. از خودم می گویم. مسئول فرهنگی بسیج مدرسه بودم. با ملغمه ای از دین و انقلابی گری و مهدویت و آرمان گرایی و با ذهنی به صلبیت سنگ. برای نوجوانی در آن سن و سال فاجعه است. و صد البته مطلوب دستگاه عریض و طویل شبه فرهنگی نظامی ای که تو برساخته بودی، بسیج. شاید خودت هم باورت نشود در آن روزها در اتاق شخصی من چهار تا عکس از تو بر دیوار بود. یکییش را خوب یادم هست. طلبه تر و تمیزی که در سنین نوجوانی لباس روحانیت را پوشیده است. شاید در آن عکس پانزده یا شانزده ساله بودی. بگذریم. 

همه چیز به کامت پیش می رفت. کاریزمایی که خمینی داشت از پیش، به جایگاهی که تو به عنوان جانشین او بر آن تکیه زده بودی وجاهت داده بود و موقعیت تو را برای چندین سال بیمه کرده بود. ما ساده بودیم یا تو خیلی خوب "نقش" بازی می کردی؟ روز به روز تو به اوج می رفتی و ما رمگان به حضیض. روز به روز فاصله ات از ما بیشتر می شد. هاله ای از تقدسی دست نیافتنی بر گرد تو پیچیده بودند و مدام به اشاره ای، رمگانی را که بر این هاله ی قدسی دست درازی می کردند به چوب سیاست فلک می کردند. 

سید علی! داستان خودم را دارم می گویم. داستان تو هم هست. در این مملکت داستان هر کسی با داستان تو در هم تنیده است آنقدر که تو مبسوط الیدی. از آن بچه بسیجی سال هفتاد و سه یا چهار تا این میانسال پیر جوان غرغروی ناامید و مستاصل، فاصله، یک دوران جوانی است. هنوز بچه دبیرستانی بودیم که دوم خرداد اتفاق افتاد. و من هنوز دل در مهر تو داشتم. جذابیتهایت کم نبود. برای هر سلیقه ای یک بسته ی تبلیغاتی فراهم دیده بودند. دستگاه عریض و طویل ولایت. بزگترین خیانتی که در حق خودت و مردمان این سرزمین کردی همین دروغهای گزافی بود که برای خودت هم توهم عصمت و طهارت ایجاد کرد. وگرنه آدمی زاده، هر چقدر هم که ذهن ایدئولوژیک و متصلبی داشته باشد در برخورد با واقعیت می تواند از گزند چنین استحاله ای که تو را در چنگال مهیب خود گرفت برهد. 

نمی دانم رویدادهای این روزها هنوز برایت رمق اندیشیدن به وقایع آن سالها را باقی گذاشته است یا نه... از دوم خرداد می گفتم. ما بچه بسیجی ها چه ها که نکردیم برای اینکه رای و نظر تو غالب شود. راستی تو که راهش را بلد بودی که رای خودت را قالب کنی؟ خبط بزرگی کردی. هنوز هم هر چه می کشی از آن تکانی است که در مردم رخ داد... خوب که آن روزها را مرور می کنم پرسش های بی جواب و ویرانگر بیشتری برایم شکل می گیرد... هیچکس برای من هاشمی نمی شود... کاری ندارم که بعدها بهتر از هاشمی پیدا کردی که نظرت به نظر او نزدیکتر باشد. اینکه گفتی "برای من" یعنی چه؟ مگر رئیس جمهور "برای" تو است؟ یا اینکه در نسبت با تو شان و مرتبه و بزرگیش تعیین می شود؟ 

یک جواب صادقانه به این سوال من بده: ارزش و اهمیت تو برابر با چند نفر از بقیه ی مردم این سرزمین است؟ می خواهم بدانم تو یک تنه به اندازه ی چند نفر از این مردم "می فهمی"؟ وای بر منِ بسیجیِ آن روزها! سنجش اراده ی ما رمگان در "عرض" اراده ی تو که بی ولایتی و بی بصیرتی است. حاشا و کلا. به تفسیر فلاسفه ی درگاه آن آستان –شیوخ قند و شکر و لاستیک و شترمرغ - شان رای و نظر ما در طول رای و اراده ی توست که تعریف می شود. باری. ما بسیجیان، ویژه نامه یالثارات را که به عدد جمعیت میلیونی کشور تیراژ داشت در هر کوره دهاتی توزیع می کردیم تا مردمان نادان و بی بصیرت بفهمند که با چه جرثومه ای از دین ستیزی و غرب زدگی طرفند. و نفهمیدند. و راه باطل را انتخاب کردند.

سیدعلی! همان روزها هم راه برایت اینقدر دشوار و صعب العبور و بن بست نبود. هنوز شان و منزلت خودت را اینقدر لگدمال نکرده بودی. مگر نه اینکه یکی از شعارهای آن روزها "سلام بر سه سید فاطمی، خمینی خامنه ای خاتمی" بود. مگر نه اینکه خودِ خاتمی بارها خودت را برای رهبری اصلاحاتی که برای وضعیت اسفناک کشور "ناگزیر" شده بود ترغیب کرد؟ خاتمیِ نجیب زاده که دوست و دشمن به سلامت روحیش معترفند و می دانی که اهل دغل بازی و دور زدن و نارو زدن نبود و هنوز معتبر بود و حرفش خریدار داشت و هنوز به دست مزدورانت اینگونه پیش ملت خراب نشده بود. راه برایت باز بود. نخواستی. چه می گویم؟ همین سال 88 مگر مردم هنوز تا مدتها سعی نکردند پای تو را وسط نکشند؟ با اینکه مثل روز روشن بود که کل سناریو مستقیما توسط شخص حضرتت طراحی و مدیریت می شد هنوز ملت سعی می کردند دایره ی شعارها را در حد جنتی و احمدی نژاد نگه دارند تا اینکه در آن خطبه ی خونبارت آب پاکی را ریختی.


فکر می کنی برای یک بسیجی تازه پا به دانشگاه گذاشته –که من باشم- چقدر زمان نیاز بود تا به آن ایمان پوشالی و تزریقی شک کنم؟ همیشه که نمی شود دروغ گفت. شاید بشود. ولی نمی شود که برای همیشه برای این دروغها مشتری پر و پا قرص داشت. خوب یادم هست. سحرگاه ماه رمضان همان سال اول بود. ساعت چهار و پنج صبح. تلویزیون مصاحبه خاتمی با امانپور را پخش کرده بود. حرفهایی که از جنس دیگری بود. و اتفاقا هیچ ربطی هم به آن بمباران رسانه های تحت امرت نداشت. دیگر آنقدر پخته بودیم که بساط یک ایمان جدید را برپا نکنیم. همان ایمان قبلی برای هفت پشتمان بس بود. ولی خاتمی راه خود را باز کرده بود. البته این را بگویم که هنوز تو جایگاه خودت را داشتی. یعنی نمی دانم چگونه ولی هنوز مدلی را برای خودم ترسیم می کردم که ولی فقیهی که تو باشی به جایگاهی که این روزها رسیده ای نرسیده بود. سخت بود ولی شدنی بود. 

روزها می گذشت و تو نمی توانستی خشم خودت را از رمگانی که خلاف رای تو می خواستند پنهان کنی. شروع کردی به سنگ اندازی. سرداران سپاهت که حالا دیگر روز به روز داشتند تیپ سیاسی می زدند و از سردار و سرتیپ به دکتر و استاد تغییر نام می دادند بیانیه دادند و رئیس جمهور را تهدید کردند که کاسه صبرشان در حال لبریز شدن است. چه غلطها! و تو که تائید کردی و ادامه دادی. 

بچه های دانشجو، در پی یک اعتراض جمع و جور سیاسی در کوی دانشگاه تهران به خاک و خون کشیده شدند. "وحشی" شاید مودبانه ترین توصیفی است که می شود برای آن فرزندان غیورت پیدا کرد که حیدریم حیدریم گویان به تخریب و ضرب و شتم وغارت اتاقهای محقرانه ی بچه های دانشجو دست زدند. بگذار از اینجای داستان گریزی به روزهای بعد از انتخابات دردسر سازت بزنم. مقام معظم! عظیم الشان! هیچ تا کنون به گوشت رسانده اند که بسیجیانت چه تقوای کلامی دارند؟ می دانی همین فرزندان دلبندت وقتی با مردم طرف می شوند، وقتی تحت اسکورت موتورسوارن گارد و نیروی انتظامی و مجهز به باتوم و اسپری فلفل اند چگونه عقبه ی سرکوب شده ی جنسی شان را فریاد می زنند؟ می دانی آبروی بسیجی که یکیش پدر من بود چگونه لجن مال تربیت ولایت مداری شده است که تحت بودجه و امکانات مرحمتی شخص جنابعالی اداره می شود؟ همه ی شرافتم را گرو می گذارم که بحث، بحث استثناء و یک از هزاران و این قبیل توجیهات نیست. تعصب و بصیرت این فرزندانت غلیان که می کند، رگ گردنشان که متورم می شود و باتوم که به هوا می رود فحش ناموسی حداقلی از اخلاق ولایتمدارانه شان است که بروز می دهند. 

می خواهم سیر داستانم مخدوش نشود. می خواهم خوب بفهمانمت که چه گذشته است در این ده پانزده سال که از نوجوان هوادارت رسیده ام به آن جوان خشمگینی که در خیابان فریاد می زند ننگ ما ننگ ما رهبر... بگذریم.

فردای آن در جمع هوادارانت آه و ناله کردی و از جمعیت گریه ستاندی. چه فاجعه ای رخ داده است. عکس حضرتت پاره شده بود. آهای سید علی! دیگر با یک من عسل هم نمی شد این بغض تلخ را فروخورد. دیگر از آن بسیجی – سمپاتی که برایش کلی هزینه کرده بودی چیزی باقی نمانده بود. 

می بینی! ما بارگه دادیم این رفت ستم برما بر..... کاخ ستمکاران تا خود چه رسد خذلان... خواستی راه اصلاحگران را خراب کنی. موفق شدی. نمی گویم نتوانستی. انصافا با این مهره چینی و سیّاسی و بسیج نیروهایی که تو کردی کوه را می شد جابجا کرد. خاتمی که سهل است. اما اینجای کار را دیگر حسابش را نکرده بودی. اینکه الزاما اگر ملت از راه اصلاح رویگردان شوند به دامن آن چه تو می خواهی آویزان نخواهند شد. 

تو و آقا مجتبی و فیلسوف عصبانی (مصباح) شاهد مقصود را در برگرفتید. چه شاهد دلبری! دیگر هیچ بهانه ای پذیرفته نیست. صد سال هم از تاریخ این مملکت بگذرد این سالهای پس از 84 را به نام شخص حضرتت رقم خواهیم زد. و ما نظاره کنان به فردای خود نیشخند می زدیم. سالهای رکود. سفر عسرت.

عظیم الشانا! چهار سال همه مان سکوت کردیم. شاهد سیمین ساقت همه جا "مردم" را نمایندگی کرد. مردمی که ما بودیم. مردمی که همه چیزش را باخته بود در این قمار تو. مردمی که باید در جواب شما از ساعت چند اینجا آمده اید از هشت تا یازده را متحد و منظم می شمرد و در جواب کی خسته است پایکوبان نعره می زد دشمن! دشمن! به احترام گریه من تو بخند ، هرآنچه یک بار به صورت تراژدی در جهان رخ میدهد، یک بار دیگر به صورت کمدی تکرار خواهد شد. و ما نظاره گران مضحک ترین کمدی تاریخ این مرز و بوم بودیم. نمایشی که تو راسا تهیه کننده اش بودی. ما باید نعره می زدیم انرژی هسته ای حق مسلم ماست. و انصافا به قدر کلوزآپی که دوربین های تلویزیونی ات نمایش دهند "مردم" برای همه ی این نعره ها حی و حاضر بود. 

سیدعلی! معامله ای کردی که سرتاپایش غبن و حسرت بود برایت. می پذیرم که نخواهی خودت را از تا بیندازی. بالاخره مقام و جایگاهت تنه به شان معصوم می زند. نباید نوکیسگانی را که در چاپلوسی و فناء در مرتبت تو از یکدیگر سبقت می گیرند نا امید کنی. ولی در خلوت خودت یقین دارم که هر روز و هر لحظه هزاران مدل دیگر از نقشه های راهبردی ای را که می توانستی اتخاذ کنی تا به اینجایی که الان رسیده ای نرسی مرور می کنی. می شد رفقای قدیمی را دور نزنی. می شد در صورت متملق خاک بپاشی تا این طور امر بر خودت مشتبه نشود. ببین چه کسانی را از دست دادی تا چه همراهان بی مقداری دور خودت جمع کنی. با این کوتوله ها می خواهی ولایت امر مسلمین جهان را به دوش بکشی؟

چهار سال رکود که گذشت ما "مرد نقاش را از خانه به در آوردیم تا شهرمان را رنگ بزند". باورت نشد. هنوز بیش از آنکه به قدرت خدا که در دستان مردم است باور داشته باشی، به سردارانت می بالیدی. می پنداشتی همان سال هشتاد و چهار است که آقا مجتبی با تیم فدائیان مورد وثوقت دوباره با همان رمز "هوالمطلوب" شان شعبده کنند. هنوز که هنوز است در عجبم که چه معیاری می تواند وجود داشته باشد که چنین موجود کارنابلد و مخرب و عاری از فرهنگی را به میرحسین ترجیح دهد آن هم به بهای چنین دست کاری و تقلب گسترده و رسوایی که افتاد و دانی. انقلابی تر بود؟ "اصول"گرا تر بود؟ صادق تر بود؟ اساسا رجل سیاسی بود؟ چه بود؟ 

می دانی سید علی. 22 خرداد 88 دیگر یک عرصه و کارزار عادی انتخاباتی برای تغییر کارگزاران دولتی نبود. تکان و خیزشی بود که گویی ملت آمده بودند تا حاکمیت را تست کنند
. 22خرداد آخرین آزمون برای سنجش "احتمال" وجود قابلیتی در جمهوری اسلامی برای بقا و احیانا کارآمدی در اداره ی کشور بود. این را به قطع و یقین می گویم. آقای خامنه ای! گاهی با خودم می اندیشم آنچه پس از انتخابات رخ داد و مجموعه ی آن استراتژی ای که اتخاذ کردی برای مقابله با جنبش رخ داده، تنها انتخابی بود که می توانستی داشته باشی. واقعیت تلخی است. بیشتر برای خودت تلخ است. تنها اشتباه محاسباتی ای که کرده بودی مربوط به سنجش میزان عزم و اراده مردم بود. چیزی که هیچ فرمولی برایش نداشتی و از دل هیچکدام از گزارشهای دستگاه عریض و طویل اطلاعاتی بیتت نیز داده های چندانی برای آن وجود نداشت.


آقای سید علی خامنه ای! برای صاحب دستگاهی که در آن بهزاد نبوی و تاج زاده و امین زاده و قدیانی و زیدآبادی و ابراهیم یزدی و... حبس می کشند و رحیمی و کردان و علا بروجردی و اردشیر لاریجانی و... بر صدرند و قدر می بینند چه باید نوشت؟ دستگاهی که محمد مختاری و محسن روح الامینی و کامرانی فرد و سهراب اعرابی و... را در خون خود می غلتاند و آقازادگان بی سواد و بی فرهنگی چون حداد عادل و صفار و احمدی نژاد و بذرپاش بالاتر از قد و قواره شان بر سمتهای اقتصادی و فرهگی تکیه می کنند... دستگاهی که متولیان فرهنگی اش بی ادبانی چون سلحشور و ده نمکی و شمقدری اند و بزرگانی چون بیضایی و قبادی و مهرجویی و سید مهدی شجاعی گوشه گیر و خانه نشین... 

سیدعلی! بیشتر هم دوره ای های من، که از قضا همه شان درس خوانده های بهترین دانشگاههای کشور بوده اند، یا رفته اند به کانادا و امریکا و استرالیا و اروپا و مالزی، یا در حال تکمیل مدارک و انجام امور مربوط به اقامت و پذیرش و ویزا هستند. همه شان یک دلیل مشترک دارند. اینجا، ایران، مملکتی که تو ساخته ای، نمی دانم، تو اداره می کنی، تو خط و مشی اش را ترسیم می کنی... جای خوبی برای زندگی کردن نیست. اینجا هیچ چیز سر جایش نیست. اینجا آزار دهنده شده است. 

آقای خامنه ای! رهبرا! عظیم الشانا! من همان روزها تصمیم خودم را گرفته ام. نخواهم رفت. اینجا خانه ی من است. ریه هایم به هوایش احتیاج دارد. کوچه هایش را دوست دارم. شهرهایش را. کودکی دارم که فردای همان نماز جمعه ای که حکم تیر صادر کردی به دنیا آمد. همان روز با خود عهد کرده ام برای اینکه فردای او بهتر از این روزها باشد هر چه در توان دارم بگذارم. در این زمانه ی بی مامن و ماوایی، در این روزهای یاس و انفعال، این شاید سنگ بنای یک ایمان نیم بند باشد: ایستادگی و وا ندادن در برابر حاکمیت فاسد و ظالمی که از طنز روزگار نامش جمهوری اسلامی است. بچرخ تا بچرخیم. 
 




 
با من بیا عاطفه.
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦  کلمات کلیدی:

 

بعد از سالها بنشینی و فیلم "رگبار" را تماشا کنی، در کوچه های کودکی خودت، بزرگ شوی و چشمان دختری سرانجام بلوغ تو را به عشق برساند. "عاطفه با من بیا"، این خط را بگیر و بیا. سوزن زدن ها. کوچه ها را باد در چادر انداختن، عشق را سوختن. 

زنگ مدرسه همیشه صوراسرافیلی بود برای قیامت مشق های ننوشته. معلم، ناظم، مدیر رف رف چیده شده بودند در دفتر مدرسه. سینی چای زنگ تفریح که بسوی اتاق معلم ها می رفت و بخار و شیرینی قندهایش.

عاطفه همیشه باید تنها می ماند و آقای حکمتی همیشه باید تنها می رفت، داستانِ در، همیشه بر این پاشنه چرخیده که نیامده باید رفت. گویا پیش از سلام، خداحافظی بر لب رانده می شود.

سوزن بزن دختر،  هنوز رویاهای سالیان دور من ندوخته مانده اند. گویا این لباس هیچوقت به قد و قامت ما اندازه نمی شود. همیشه چشمانی در پشت دودِ عینک هایی، در کار بار زدن تمام هستی ما بر گاری هایی بوده اند که مقصدش نامعلوم بود، فقط میدانستیم که داریم دور می شویم، از هر انچه که آشناست دور می شویم و چه آشناتر از چشمان تو؟!

این خط را بگیر و بیا، از میان تمام کوچه ها میگذرد و تا ابد امتداد دارد. فقط به جایی که نمی رسد آرزوهای ماست.

http://www.youtube.com/watch?v=ZzI-pedX1jQ&feature=player_embedded

 


 
زنان بوف کور
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦  کلمات کلیدی:

من میخواهم از زاویۀ دیگری به متن بوفکور نگاه کنم، از این زاویه که، هدایت با آن همه حساسیتش نمیتوانست نسبت به همنوعان "زن" و وضعیت و سرنوشت آنان بیتفاوت بماند. او اروپا را دیده بود و در آنجا زندگی کرده بود. دیده بود که سرنوشت زنِ ایرانی، سرنوشتی ازلی و ابدی نیست. او بخصوص در این متن "زن" را و "مرد" را در جامعۀ خودش بررسی میکند و سراپای متن روایت ستمیست که از جانب مردان و "سنت" بر زنان روا میشود. حکایتِ چشمِ زنان و گزلیکِ دستهاستخوانیِ مردان. هدایت در این متن، "زن" را همچون موجودی که "شدنی"ست، در سیالیت دگردیسی از اثیری به تصویر، و از تصویر به "واقعی" میبیند. و مرد را همچون موجودی "بودنی"، عاری از دگرگونی و تغییر. مردان علیرغم تفاوتهای ظاهریشان، همه "شاگرد کلهپز" هستند. (ص61) اگر زن، مسیرِ از اثیری بودن، تا "تصویری و تصوری شدن" را طی میکند و از آنجا به "واقعیت" ارتقاء مییابد، "مرد" چنین سیری را سپری نمیکند، مردانِ داستان، همه در چنبرۀ "رجالگی و شاگرد کلهپز و پیرمرد خنزرپنزری بودن" دور میزنند. همگی به یکدیگر تبدیل میشوند و نه به کسی نو و تازه. اگر "لکاته" در انتظار فرزندیست و "زایش" را نمایندگی میکند، مردان یا اسیر "میان تنشان" اند و یا نمایندگان "کسب" و "مرگ".

مادر راوی رقاصۀ معابد است، نمادی از هنر. هنری که بنیان معنویت و زیباییشناسی اجتماعیست، زنی که با تولدِ مرد (راوی) او را از خدمت در معبد بیرون میکنند.(ص55) زن "قداست" خود را قربانیِ اجتماعی کردنِ مرد میکند. پدر و عموی راوی، که شباهتی بسیار به پیرمرد خنزرپنزری دارند، (ص13) و حتی به هم نارو میزنند، تاجر هستند، نمادی از اقتصادِ کهنه و بیمارِ بیتولید.

 زن اثیری اگر همچون شهابی گذرنده بر واقعیت زندگیِ راوی نور میپاشد:« در روشنایی آن یک لحظه، همه بدبختیهای زندگی خودم را دیدم.» (ص11) پیرمرد خنزر پنزری، گورکن است:«سر و کار من با مردههاس.»(ص37) دستفروشِ چیزهایی ست کهنه، نگهبانِ سنتها و تاریخ. گلدانِ عتیقه ری را از خاک به در میآورد و زنِ تکهپاره شده را بجایش دفن میکند.(ص34) ارتباط او با زندگی، فقط در حد همخوابگی با لکاته است، آنهم یک همخوابگی حیوانی، جای دندانهایش بر روی گونۀ لکاته پیدا بود. (ص98)

اگر عمۀ راوی و دایهاش، تمام هم و غمشان ترو خشک کردنِ دیگران است و بعنوانِ زنی سنتی برای خود هیچ خواستی و آرزویی ندارند، اما هر یک مظهر فداکاریاند و مردانِ داستان، هیچ خواستی بجز خواستِ "میانتنشان" ندارند. راوی هم خود یکی از آنان بود:«من میان رجالهها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم بطوری که فراموش کرده بودند سابق بر این جزو دنیای آنان بودهام.»(ص83) چنبرۀ وحشتناکی از سکون و مرگ بر مردان حاکم است و حال آنکه زنان زندهاند.

داستان بر حول دو شخصیت راوی و لکاته استوار است. راوی بعنوان مردی از متاخرترین نسل در محل تلاقی سنت کهن و دیرپا و ستبر، و جهان مدرنِ نوپا ایستاده است. «آیا خود من نتیجۀ یک رشته نسلهای گذشته نبودهام و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟»(ص81) و یک چنین مردی چون محصول گذشته بود شاید در گذشته زندگی بهتری میداشت ولی دیگر زندگی و آدمیانش تغییر کردهاند، او دیگر با زنی مانند عمهاش یا دایهاش روبرو نبود. او اکنون با زنی روبرو بود که:«میخواست آزاد باشد.»(ص60) اینگونه زنی، مردی دیگر را برازنده است و حال آنکه راوی، جاکش بدبختی بود که همه احمقها به ریشش میخندیدند.(ص61) او بجای آنکه "بیاندیشد" صرفاً میخواست "یاد بگیرد" و آن هم از چه کسانی:«میخواستم طرز رفتار، اخلاق و دلربایی را از فاسقهای زنم یاد بگیرم.»(ص61) همانهایی که خود همگیشان را "شاگرد کلهپز" مینامید. تمام هم و غم او این بود که میترسید زنش از دستش برود(ص61) و بهمین دلیل:« میرفتم هزار جور خفت و مذلت را بخودم هموار میکردم با آنشخص آشنا میشدم، تملقش را میگفتم و او را برایش (برای لکاته) غر میزدم.»(ص61) آیا مردی که خود به خواری و خفت خویش اذعان دارد، میتواند در خور "عشق" باشد؟

او به زن به مانند "داراییاش" نگاه میکند و هراسانِ از دست دادن این داراییست. او رابطۀ زن و مرد را با "عشق" نمیسنجد. او عشقی به لکاته ندارد:«آیا صورت ظاهر او مرا شیفته خودش کرده بود یا تنفر او از من؟ یا حرکات و اطوارش بود و یا علاقه و عشقی که از بچگی به مادرش داشتم، یا همه اینها دست به یکی کرده بودند؟نه، نمیدانم.»(ص61) همه چیز در میان است بجز عشق:

«همه ذرات تنم او را میخواست، مخصوصاً میان تنم، چون نمیخواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان کنم.» (ص68) راوی از اینکه بتواند مکنونات قلبی زن با خبر شود عاجز است و بهمین دلیل با "حقیقت" زن، درگیر نیست. او "حقیقت" مردانۀ خویش را دارد، مبتنی بر حسهای صرف جسمانی، "میان تن" اوست که زن را میخواهد و نه عشق و علاقهای فراتر از لذت جنسی. احساسات حقیقی در نظر او، فریاد "میانِ تن" اوست. و شاید هم در نظر این نوع مردان، عشق و عاطفه صرفاً امریست زنانه؟

 

بهمین دلیل او برای تصاحب عاطفی لکاته، چیزی برای ارائه ندارد و حال که چنین است آرزوی جهانی بیرقیب و بیمبارزه را در سر میپروراند. جهانی که در نبودن حریف، او یگانه پیروز میدان باشد:«آرزوی شدیدی میکردم که با او در جزیرۀ گمشدهای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد. آیا آنوقت هم هر جانور دیگر، یک مار هندی، یا یک اژدها را بمن ترجیح نمیداد؟»(ص62-63) این عدم درکِ شرایط نوین، او را از دست و پنجه نرم کردن با مشکلات، عاجر میکند و این "عجز" او را به "خباثت و رذالت" میکشاند:«نمیدانم چرا هر جور زندگی و خوشی دیگران دلم را به هم میزد؟»(ص76)

اما از سوی دیگر، لکاته زنیست که از سنتها برکنده شده است و درست بالای سر مردۀ مادرش با راوی همخوابه میشود.(ص58) او از اینکه مقید و تحت اختیار باشد گریزان است:«شاید بعلت اینکه آخوند چند کلمه عربی خوانده بود و او را تحت اختیار من گذاشته بود از من بدش میآمد؟»(ص60) بر اساس ذهنیت راوی، ازدواج کردن برای "زوج شدن" کافیست و اگر لکاته هم نبود، هر زن دیگری را که خطبۀ عقدش را بنام راوی خوانده بودند را میتوانست بعنوان "زنش" بپذیرد، اما برای لکاته، این امر کافی نبود. او راوی را به خودش راه نمیداد:«انگاری که او را در سیاهچال با یک اژدها انداخته بودند.»(ص59) اما راوی برای برخورد با "خواست" لکاته، راهی مردانه!!! را برمیگزیند، توسل به زور :«بالاخره یک شب تصمیم گرفتم که به زور پیشش بروم، تصمیم خود را عملی کردم، اما بعد از کشمکش سخت او بلند شد و رفت... از آن شب به بعد اتاقش را از اتاق من جدا کرد.»(ص60) چرا باید لکاته با او بر سر همبستر شدن به کشمکش بپردازد؟ آیا بجز این است که، او خود را مالک جسم خویش میداند؟ او میخواهد بگوید که این منم که تصمیم میگیرم که با جسمم چه بکنم و نه دیگری.

و علیرغم اینکه، راوی بدون هیچ دلیلی، و صرفاً بر اساس منافع مردانه و جسمی خویش سعی در تحقیر او دارد:«من همیشه از روز ازل او را لکاته نامیده بودم.»(ص67) اما خود نیز میداند که لکاته زنی از تیره و تبار دایه نیست:«دایره فکر و حس زیبایی زنم بیش از دایهام بود.»(ص80)


 
افزایش تفاوت در میان زنان و مردان
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠  کلمات کلیدی:


 در بستر طبیعت، نر و ماده تفاوت‌های کیفی بسیاری با هم دارند، که عموماً سرمنشاء این تفاوت‌ها، ترشح هورمون‌های متفاوت است. این هورمون‌ها برای سرگرمی ترشح نمی‌شوند بلکه هر کدام از آنها وظیفه‌ای بس جدی بر عهده دارند و کارکرد مشخصی را سبب می‌گردند.

نکته جالب این است که، نه تنها ترشح هورمون‌ها به کارکردهای ویژه می‌انجامد، بلکه "کارکردهای ویژه" نیز به ترشح هورمون‌های متناسب منجر می‌شود، بطور مثال ورزش کردن سبب ترشح هورمون رشد می‌گردد.

این تفاوت در ترشح هورمون‌ها و کارکردهای متفاوت، سبب تفاوت در اندام‌های ما می‌گردد، که این نیز سرآغازی می‌شود برای تفاوت در روان و ذهن.

یعنی همه چیز دست به دست هم داده است که ما به روشنی تفاوت و رشد آن را در میان نر و ماده‌های اجتماعی که همین زنان و مردان هستند ببینیم.

بستر تاریخ شاهد گسترش این تفاوت است. تفاوت یک جفت شامپانزه نر و ماده، بسیار کمتر است از تفاوت یک جفت انسان نر و ماده. و تفاوت یک جفت زن و مرد دوران نئاندرتال، کمتر است از تفاوت زن و مردهای دوران رنسانس نسبت به هم. همچنان که میزان تفاوت میان زن و مردِ امروز با زن و مرد دوران رنسانس قابل مقایسه نیست.

اگر روند دگرگونی "انواع" را در سیر از سوی ساده به پیچیده در نظر بگیریم، تفاوت زنان و مردان، نه تنها کمتر نخواهد شد که حتی فزونی خواهد یافت.

این افزایش تفاوت،بر بستر "اجتماع" که کارکردهای تازه‌تری را برای هر دو جنس، تدارک دیده،شتاب بیشتری خواهد گرفت.

برخلاف آنچه در ظاهر بنظر می‌رسد که تفاوت در میان زن و مرد رو به کاهش است و این دو هر چه بیشتر ظاهرا به همدیگر شباهت پیدا می‌کنند، روند واقعی حکایت از آن دارد که این "تفاوت‌هاست" که رفته رفته رو به ازدیاد است. اما این پیچیده‌تر شدن، قابلیت درک بیشتر از همدیگر را  هم فراهم می‌سازد، یعنی در پناه درک عمیق تر، توانایی همزیستی و تفاهم در هر دو جنس بیشتر می شود و همین است که خیال می‌کنیم، تفاوت‌ها کمتر شده و همسانی‌ها فزونی گرفته است.

باید دریافت که "تفاوت" هم در میان افراد یک جنس رو بفزونی‌ست و هم در میان کل دو جنس. یعنی مردان در گذشته بیشتر به هم شبیه بودند تا امروز و همینطور زنان. بهر حال این امر نه تنها مزاحم رفتن بسوی "تساوی حقوقی" نیست که بلکه با فراهم آوردن فرصت‌های تازه‌تر برای رشد نوع "انسان"، یاری‌دهنده بدان است.

 


 
چه چیزی را حق می نامیم؟
ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠  کلمات کلیدی:

چقدر گنگ است این کلمه و مفهوم "حق"!!!
و منظورم هم نه حقی ست که صوفیان بکار میبرند در مقام خدا و عوام در مقام سهم. بلکه مثلا بکار بردن این مفهوم در منشور حقوق بشر است که در ترکیب "حق زندگی" مورد استفاده واقع شده است.
آیا "حق" چیزی ست که من دارم؟ مستقل از اینکه دیگران به رسمیتش بشناسند یا نه؟ حق زندگی برای من و هر جاندار دیگری اعم از جانور و یا گیاه چنین است، حق طبیعی.
یا اینکه "حق" چیزی ست که من ندارم و با به رسمیت شناختن دیگران است که من دارای آن می شوم؟ مانند حق شرکت در رای گیری، که پیامد داشتن شرایط خاصی است، حق شهروندی یا اجتماعی.
و یا اینکه "حق" چیزیست که من دارم و با به رسمیت شناخته شدنش از جانب دیگران است که رسمیت می یابد. حق آزادی انتخاب، که مرزهای این آزادی من به دیوار حیاط آزادی دیگری محدود میشود. 
بگذریم از حقوق تازه از راه رسیده و لوکسی مانند "حق دانستن": دانستن حق مردم است.
اگر ما با ترکیباتی مانند "حق زیستن" مواجهیم، آیا بر همین قیاس میتوانیم ترکیباتی مانند "حق بودن" و "حق متولد شدن"، "حق انتخاب"، "حق دوست داشتن" و امثالهم را هم بکار بگیریم؟
آیا ما میتوانیم انواع "حق" را بر اساس منشاء پیدایش و صدورشان، به حقوق طبیعی و اجتماعی و فردی تقسیم کنیم؟ و همان محل صدور این حقوق را نیز منشاء و محل نقض این حقوق بدانیم؟ یعنی حقوق طبیعی را فقط طبیعت می تواند از ما بگیرد و حقوق اجتماعی را نیز، اجتماع. همچنان که حقوق فردی مان به دست خودمان است.

حقیقت هم که جای خود را دارد.


 
آیا هم‌زمان می‌توان چند نفر را دوست داشت؟
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٤  کلمات کلیدی: عشق ممنوع
عشق در آدمی معلول ترشح هورمون‌هایی‌ست که بر آن‌ها قواعد اخلاقی نوشته نشده است. اخلاق عموماً برای "مهار کردن" یک تمایل طبیعی بکار می‌رود. اخلاق آمده است که ترمزی باشد بر یک رفتار و یا یک نیازی که در طبیعت آدمی نهفته است، اخلاق از آنجایی شروع شد که ابتدایی‌ترین تابوها پیدا شدند، تاریخ پیدایش تابوها و اخلاق، چیزی هم‌زمان است.
اما زندگی زورمرۀ ما و اینکه نمی‌توانیم فراتر از زمان‌مان با بسیاری از خوی‌هامان برخورد کنیم، سبب شده که متصور شویم، طبیعت ما همیشه این چنین بوده که اکنون هست.
یکی از نمونه‌های تمایل طبیعی و تعارضش با اخلاق، محدودیت‌های رفتاری در رابطه بین دو جنس است.
فراوان این سوال را شنیده‌ایم که:" آیا می‌توان هم‌زمان چند نفر را  دوست داشت؟" و عموماً با پاسخی اخلاقی مواجه شداه‌ایم که:"نه!" گیرم که خود پاسخ‌دهنده در درونش به این پاسخ اعتقادی نداشته باشد.
اما واقعیتِ موجود و جاری زندگی، چیزی بجز این پاسخ‌های اخلاقی را اعمال می‌کند.
حتی در اساطیر اولیه آفرینش بشر، اولین همسر حضرت آدم که "لیلیت" نام داشت به دلیل تمایل و علاقه‌اش به دیگرانی همچون شیطان بود که رابطه خود را با آدم قطع کرد و از او گریخت.
حتی لئوناردو دواینچی هم در تابلوی شام آخرش، با کشیدن دستی دراز شدن بر گریبان ماریا، تصویر همین موضوع را کشیده است.
 

تنها در زمان‌های بسیار کوتاهی‌ست که آدمی تنها و فقط "یک‌نفر" را دوست دارد و نمی‌تواند کس دیگری را درین حریم راه دهد یعنی در زمان "عاشقی".
اما از آنجایی که این دوران کوتاه است و گذرا، با افول این احساس، دوباره پای دیگران هم به حیاط عاطفه آدمی باز می‌شود.
این است که در اطراف‌مان نادر کسانی را می‌بینیم که در بخشِ مراقب‌های ویژۀ  "دوست‌داشتن یک نفر" بستری شده باشند و بقیه دارند در حیاط پرسه می‌زنند.


 


 
از دل هر تحولی آزادی و دموکراسی بیرون نمی‌آید.
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٠  کلمات کلیدی:

مارکس در موارد عدیده‌ای بر این امر تاکید می‌کند که آنچه سرنوشت یک پدیده را تعیین می‌نماید مبتنی بر عوامل داخلی آن پدیده است و عوامل بیرونی صرفا نقش تندکننده و کندکننده را دارا هستند. ازین گزاره نباید قانونی مطلق ساخت که بطور مثال در حرکت‌های مکانیکی، محرک‌های بیرونی حتی نقش تعیین کننده را می‌یابند مانند اره برای یک درخت.

اما اگر بخواهیم بطوری نسبی بدان برخورد کنیم میبینیم که در موارد متعددی درست می‌نماید. بعنوان نمونه در حرکت‌های اجتماعی، تا زمانی که مردمان سرزمینی استعداد و قابلیت‌های درونی خود برای پیشرفت و دموکراسی را بوجود نیاورده باشند، دخالت‌های خارجی نمیتواند بوجود آوردنده این وضعیت‌ها بشود.

آنچه که در حرکت‌های موسوم به "بهار عربی" دیده می‌شود همین تناقض در میان محتوای اجتماعی با اهداف ادعایی‌ست. مردمانی مدعی آزادی و دموکراسی شده‌اند که در رفتارشان بجز خشونت چیز دیگری دیده نمی‌شود. اینکه امثال مبارک و قذافی و اسد باقی‌ماندۀ دایناسورهای سیاسی هستند که به هیچوجه با جهان امروز متناسب نیستند و جنایتکارانی‌اند که باید در دادگاه‌های صالحه به جرم‌شان پرداخت، توجیه‌گر رفتارهای غیرانسانی و خشونت‌آمیز مثلاً انقلابیون با این‌ها نخواهد بود.

کسانی که در برخوردهاشان "خشونت" حرف اول را می‌زند امکان ندارد که بتوانند نظامی سیاسی مبتنی بر آزادی و دموکراسی و حقوق بشر بنا کنند.

جنبش سبز ما در همین بزنگاه‌هاست که قابلیت‌های خود را می‌نمایاند. وقتی بتوانی تسامح را در مورد حریفان سیاسی‌ات بکار ببندی، حتماً قادر خواهی بود که این اصل را در تمام عرصه‌های سیاسی بکار بگیری.

بزرگترین استعداد و قابلیت این جنبش، همانا پایبندی به "عدم خشونت" آن است.

اینکه زمان طولانی برای به سرانجام رساندن جمهوری اسلامی خواهد برد، مهم نیست زیرا مردمان ما نیازمند آموزش دیدن در بوته تحولات اجتماعی هستند تا در دوران پس از جمهوری اسلامی، دوباره در چاه‌های مخوف‌تر نیافتند.

موضع‌گیری در بارۀ "دخالت خارجی" برای سرنگونی جمهوری اسلامی، تابعی از همین موضوع بالاست. اگر بخواهیم اینگونه بیاندیشیم که جمهوری اسلامی نهایت "شر" است و باید به هر قیمتی سرنگون شود، منطقی خواهد بود که از حملۀ خارجی استقبال کنیم و از هر نیرویی که بخواهد این جکومت را ساقط نماید پشتیبانی تناییم. اما اگر بگونه‌ای دیگر بیاندیشیم که: هر سرنگونی به اوضاعی بهتر نخواهد انجامید و حتی می‌تواند به وضعیت‌هایی بسیار وخیم‌تر هم بیانجامد و برای پیشگیری ازین اوضاع نیازمند مردمانی هستیم که مسئولیت‌های خود را با عقل و درایت به پیش ببرند. بتوانند بر شورهای مقطعی خود مهار بزنند و به راه‌هایی نروند که در پایانش توحش و خوریزی انتظارمان را می‌کشد.

برای آموزش دیدن مردمان‌مان نیازمند کار آگاه‌گرانه و زمان‌بر هستیم، دخالت خارجی فقط می‌تواند این روند را مختل نماید و بس.


 
نیروی عادت
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳  کلمات کلیدی:

گاهی پیش می‌آید که آدمی می‌خواهد ببیند آیا می‌تواند دانسته‌هایش را بر روی خودش بیآزماید یا نه؟!

و من در ماهی که گذشت می‌خواستم اندکی با موضوع "عادت" دست و پنجه نرم کنم.

اینکه رفتار ما تابعی از عادات‌مان است، موضوعی‌ست روشن و آشکار. اما این قضیه نه تنها نشانی از دست‌بستگی ما در برابر آن ندارد بلکه برعکس: ما می‌توانیم با استفاده از این مکانیزم که رفتارهامان تحت سیطره عاداتمان است، عادات‌مان را بگونه‌ای سازمان بدهیم که سرمنشاء "رفتار" مورد نظرمان بشود.

اینکه ما می‌توانیم با تکرار یک رفتار بطور روزانه، خودمان را بدان رفتار "عادت" بدهیم یعنی چیرگی خردمندی بر رفتارهای بی‌حساب و کتاب کاهلانه.

هر رفتاری بنا به اینکه تا چه حدی بغرنج است و جایگاهش در روان و ذهن ما تا چه میزان عمیق یا سطحی‌ست، می‌تواند برای تبدیل به "عادت" شدنش زمان ببرد.

برخی از کارها را کافی‌ست که ده روز مستمر و روزانه انجام داد و برخی‌ها را بیست روز، تا به "عادت‌مان" تبدیل شوند.

سی روز بطور مستمر کاری که بسیار از انجامش می‌گریختم را انجام دادم و حالا میبینم که حتی بطوری عجیب بدان موضوع "راغب" هم شده‌ام.

میتوان عادت ها را تغییر داد. چیزهایی که مناسب نیست را از لیست عادات حذف کرد و چیزهایی که لازم داریم را بر آن افزود. شناخت این مکانیزم قدرت و موهبتی ست که حتما و باید از آن استفاده کرد. "ساختن خودمان"، چیزی بجز استفاده ازین مکانیزم ها نیست. 

حتی حکومت ها با شناخت و استفاده از همین مکانیزم هاست که مردمان را به چیزی عادت می دهند و یا عادتی را از سرشان به در میکنند.

"تکرار" ریشۀ آفریدن یا حذف یک عادت است، از آن خوب استفاده کنیم.

اما بهر صورت، می‌خواستم مدت بیشتری در غار تنهایی‌ام معتکف اسرار درونم باشم و از کار آن‌ها بیشتر سر در بیاورم اما شور و شر دوستان مگر می گذارد؟

یکی لغز بار می‌کند دیگری با لطفش عرق شرم در می‌آورد. و در نهایت میبینی که این دوستی‌ها بسیار فراتر است از آنکه بتوان با نام بی‌معنی "روابط دنیای مجازی" نادیده‌شان گرفت. این روابط همان‌قدر مجازی‌اند که خود حقیقت‌های ما.

 

 


 
تا بعد
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥  کلمات کلیدی:

برای شما دوستان عزیزم روز و روزگار خوشی آرزومندم. من خوبم اما باید به برخی امورات معوقه برسم. باز خواهم گشت. مراقب خودتان باشید. تا بعد.


 
بیچارگان و اعدام
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳  کلمات کلیدی:

دیدن این همه تماشاچی اعدام در جامعه، زنگ خطری‌ست برای روان اجتماعی.
از گستردگی این موضوع، در عین حال می توان دریافت که راه‌های بیچارگی و رذالت از کدام میدان‌ها عبور می‌کنند.
واقعا چرا این همه آدم مفلوک می ایستند و اجرای اعدام را تماشا می‌کنند؟ حتی حیوانات طاقت دیدار "کشتار" همنوعان‌شان را ندارند، این چه نیرویی‌ست در این آدمیان که می‌ایستند و رقص مرگ همنوعی ‌را تماشاگر می‌شوند.


من اطمینان دارم، کسی که مفلوک و بیچاره و درمانده نباشد به دیدن این صحنه‌ها بی‌نیاز است. دیدن این صحنه‌ها از یک نیاز داخلی و روانی برمی خیزد. دیدن این صحنه‌ها باید یک جای خالی در روان ما را پر کند، وگرنه دیدن جان کندنِ حتی حیوانات هم خوش‌آیند نیست. این فقط انسان تحقیر شده است که همیشه می‌خواهد با تحقیر شده‌تر از خودش مواجه شود، او نیازمند دیدنِ مفلوک‌تر از خود است تا بتواند در سایۀ دیدار این مفلوک‌تر، حتی شده اندکی خود را خوشبخت احساس کند.


و کدام فلاکتی و تحقیری بالاتر از مرگ. آیا بجز این است که در تحقیر و فلاکت، چیزی از روان و هستی آدمی ربوده می‌شود؟ کاهیدن! و انسان با مرگ است که تمام بودش "نابود" می‌شود، همه چیزش از کف می‌رود، جانش که ضامن "هستی" اوست از دستش ربوده می‌شود.
آنان که در میدان می‌ایستند و آن اعدامی را نظاره می‌کنند، به مقایسه برمی خیزند:« اگر من کار ندارم، اگر از خانۀ استیجاری‌ام بیرون انداخته‌اندم، اگر ناتوان از تامین نان شب خانواده‌ام هستم، لااقل هنوز زنده‌ام.»...


« او که در آن بالای طناب دارد می‌رقصد، بیچاره‌تر از من است، من در آن بالا نیستم، آخ طفلکی! چقدر او بدبخت است!»
در کدام شرایط، یک مفلوک می‌تواند با ترحم بر کسی بیچاره‌تر از خودش، خود را در موضعی برتر حس کند؟
این میادین اعدام، نیاز مفلوکان جامعه را برای بروز دادن اندکی دلسوزی، به آنکه دیگر در ته بدبختی ا‌ست را برایش فراهم می‌سازد.


همیشه دیدن دیگری، به نوعی گریز از دیدن خویش است. آنکه توانایی دیدن زجرکش شدن خود را ندارد باید به اعدام دیگری چشم بدوزد، تا بتواند با پرت کردن حواس‌اش، دل بدان خوش کند:« من این پایین ایستاده‌ام بر روی زمین و زیر پایم سفت است، من هنوز زنده‌ام.»

 

http://www.rahesabz.net/story/43080/


 
احساس و اندیشه
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦  کلمات کلیدی:

مُردیم درین فاصلۀ میان احساس و اندیشه.

احساس مان چیزی گفت و عقل مان چیزی دیگر.

وقتی عقل می گفت "چه گوارا" کارهایش "مورد" دارد، احساس ستایش اش میکرد.

"شنید اُکانر" در باره جنگ که میگوید،...

فقط اشک است که پاسخ اش را می دهد.


 
تنگ چشمی ملی
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

 

 سعدی در کنار هزاران حکمتی که در آثارش ارائه می‌دهد، در باب و مبحث "تنگ چشمان" دورانش می‌سراید:

تنگ‌چشمان* نظر به میوه کنند

ما تماشا کنان بستانیم.

البته من باور نمی‌کنم که "تنگ‌چشمان" دوران جناب سعدی، روز و روزگاری بهتر از تنگ‌چشمان دوران ما داشته اند بلکه صرفا از روی ادب و نزاکت است که سعدی معتقد است تنگ‌چشمان دوران او "نظر به میوه" داشته‌اند. چرا که "تنگ‌چشمی" عارضه‌ایست که بدان نه تنها باغ را نمی شود دید، بلکه با آن حتی "میوه" که حسنی از محاسن باغ است هم بچشم نمی‌آید، بلکه آنچه بچشم می‌آید تنها باغ ویران و بی‌برگ و میوه‌های گندیده و پرچین‌های فرو ریخته است.

این مشکل که از نبود "خلق کریم" دست می‌دهد، بدین پرسش می‌رسد که چرا ما ناتوانیم از دیدن "حسن‌ و زیبایی" ها؟ و تواناییم در دیدن کاستی‌ها و زشتی‌ها؟

شاید بصورت مجرد بتوانیم از زیبایی و خوبی و نیکی سخن بگوییم اما نمی‌‌دانم چرا این کُمِیت ما هنگامی که به "آدم‌ها" می‌رسید لنگ می‌شود! یعنی:

چرا به هنگام سخن گفتن از دیگران، فراوان در باره نقاط ضعف و معایب سخن گفته می‌شود اما بسیار به ندرت از حسن‌ها و زیبایی‌ها و نیکویی‌ها کلامی بر زبان می‌رود؟ این ویژگی چنان فراگیر شده است که بسیار سخت به چشم می‌آید و دیدنش اندکی دقت را نیازمند است در رفتار و منش خویش.

 

 

*- ترکیب "تنگ‌چشمان" که فقط یکبار در دیوان سعدی آمده است متفاوت است از "چشم تنگ" که مختص دنیادار است که یا قناعت پرش میکند و یا خاک گور.


 
ارتش ها
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

اگر مکانیزمی پیدا می‌شد برای اینکه تمام ارتش‌های جهان را در یک اتحادیه، زیر نظر و مسئولیت سازمان ملل قرار داد و با این ارتش‌ها این شرط گذاشته می‌شد که تابعیت ازین مرکز بین‌المللی‌ست که برای‌شان مجوز بدست آوردن اسلحه و مهمات و تکنولوژی‌های لازم می‌تواند باشد، که در صورت تمرد با تحریم جهانی مواجه خواهند شد، دو اتفاق خوب می افتاد اول اینکه دیکتاتورهایی مانند قذافی و اسد و خامنه‌ای نمیتوانستند ارتش‌های این کشورها را بجان مردم بیاندازند و در نتیجه مردم بدون پرداخت هزینه‌های سنگین می‌توانستند در سرنوشت سیاسی کشورشان دخالت کنند و دوم هم این می‌توانست باشد که دولت‌ها نمی‌توانستند با بهانه‌های واهی ارتش‌ها‌شان را بجان کشورهای مجاور بیاندازند و جنگ بپا کنند؛ و شاید درین صورت روند تشکیل یک ارتش بین‌المللی و در نتیجه روند اضمحلال ارتش‌های بومی آغاز می‌شد و هزینه نگهداری ارتش‌ها و ویرانی جنگ‌ها از روی دوش مردمان کشورها برمیخاست.

 


 
من اگر خدا بودم
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠  کلمات کلیدی:

 

 

با تیتر فوق مطالب و وبلاگ ها و فیسبوک های بسیاری را در گوگل‌(ع) میتوان یافت. بسیارند و موضوع چنان جذاب است که همه را وسوسه میکند که حتی شده برای چند ثانیه هم که شده خودشان را بعنوان بزرگترین قدرت، تصور کنند و بگویند که درین صورت چه میکردند. نمونه هایی که در پایین آورده ام را نمیدانم از کجا کپی کرده ام.

بخوانید و بخندید، اما تخیلتان را هم بکار بیاندازید، اگز شما بودید چه میکردید؟

 

http://bloody-saman.blogfa.com/post-2618.aspx

 

http://www.facebook.com/pages/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85/111129478908452

 

http://www.youtube.com/watch?v=wtP1ZcU7Vz8

 

http://if-l-were-god.blogspot.com/

 

من اگه خدا بودم، اینترنت رو قطع می‌کردم مردم یه ذره زند‌گی کنند.

من اگه خدا بودم ده نمکی رو کمی ملیح تر می آفریدم.

من اگه خدا بودم زیر بغل آدما مو نمی‌کاشتم.

من اگه خدا بودم هم،عاشق " تو" می شدم.

من اگه خدا بودم تو دهن این دولت می‏زدم!

من اگه خدا بودم پیامبر نمی‏فرستادم، مرد بودم، خودم می‏اومدم پایین!

من اگه خدا بودم مامانم و میبردم مکه.

اگه من خدا بودم ، به ابراهیم میگفتم به جای این که خونه ام رو تو صحرای عربستان بسازه ، بره یه جایی تو سواحل هاوایی بسازه.

من اگه خدا بودم یک کمی مهربونتر بودم!

من اگه خدا بودم سر یه سیب اینقدر ... بازی در نمیاوردم!

من اگه خدا بودم سیگار رو عامل اصلی سرطان قرار نمی دادم.

من اگه خدا بودم، یعنی زندگی‌ای داشتید ها، زندگی.

من اگه خدا بودم وقتش و بیشتر میکردم              

من اگه خدا بودم دعاهای ملت رو "Mark all as read" میکردم.

من اگه خدا بودم حتما یه جایی، تو یه آیه ای، سوره ای، چیزی ، میگفتم قبل از آفرینش ِ آدمیزاد داشتم چه کار میکردم.

من اگه خدا بودم به موسی میگفتم بزنه دهن چوپانه رو سرویس کنه ، آخه این چه طرز حرف زدن با ساحت مقدس ماست؟

من اگه خدا بودم به جای آدرس خانه هنرمندان، آدرس شورای نگهبان رو میدادم دست عزرائیل!

من اگه خدا بودم یادم نمی رفت که خودم گفتم"ان مع العسری یسری"

من اگه خدا بودم، تأکیدم به «عاشقی» بود، نه ترس و تقوا.

من اگه خدا بودم جهنم رو خراب می‌کردم، می‌دادم سر بهشت، اینجوری دیگه مردم برای رفتن به بهشت اینقدر جرم و جنایت نمی‌کردن!

من اگه خدا بودم کار به اینجاها نمیکشید

من اگه خدا بودم یه تجدیدنظری توی آفرینش شیربرنج و شریعتمداری می کردم!!

من اگه خدا بودم،حداقل به‌م بر می‌خورد.

من اگه خدا بودم،همچین چوب تو ...ــتون میکردم که بفهمین نمیتونین جای من باشین !
من اگه خدا بودم ، بازم می شِستم یه گوشه ی دنج ، موهای تو رو شونه می کردم

من اگه خدا بودم کتاب نمی‏فرستادم، فیلمش‏و می‏ذاشتم رو YouTube.

من اگه خدا بودم یه بار RESET می کردم؛ زندگیِ خیلیا هَنگ کرده...

من اگه خدا بودم به جای فرستادن 124 هزارتا پیامبر یه اکانت توئیتر می ساختم

من اگه خدا بودم، همتونو خدا میکردم. به خدا.

من اگه خدا بودم، اوضاع هیچ فرقی نمیکرد!
باز هم یکی مثلِ تو میشد دلیلِ گریه‌هایِ یکی مثلِ من.

من اگه خدا بودم اصحاب کهف رو الان بیدار می‌کردم تا از دیدن این همه پیشرفت بشر گوزپیچ شن!

من اگه خدا بودم، یک‌شنبه‌ها؛ از صبح تا ظهر در عرشِ کبریایی بساطِ شهیار قنبری و فرهاد بود. ظهر تا شب ابی و محسن نامجو. شب هم صدای احمدشاملو و خسروشکیبایی.

من اگه خدا بودم کتاب نمی فرستادم،جزوه می گفتم بنویسید.

من اگه خدا بودم سریعا یه تکذیبیه بابت خلقت اعلم الهدی صادر می کردم

من اگه خدا بودم، اصلا رازدار نبودم، یه آبرویی از بنده‌هام می‌بردم که نگو و نپرس!

من اگه خدا بودم با احساسات آدمها انقدر بازی نمیکردم...

من اگه خدا بودم یه الگوریتم ساده1-6-3 واسه عزرائیل می نوشتم که به ازای مرگ هر هنرمند جون 6 تا آخوند و 3 تا سیاست مدار رو هم بگیره

من اگه خدا بودم، به نظر شیطان (به عنوان یکی از فرشته های خوبم) احترام میذاشتم.

من اگه خدا بودم بازم باید سانتافه می‌داشتم تا بگی بعله؟

من اگه خدا بودم همون سیستم قدیمی چندخدایی رو دوباره راه می انداختم.اونوقت اینجوری مجبور نبودم یه نفری همه ی مسئولیت رو قبول کنم!

من اگه خدا بودم ، امر میکردم به نوح که:
"ای نوح! همانا لازم نیست از سوسک و موش و خرچسانه نیز جفت‌هایی در کشتی قرار دهی ، مگر نمیدانی ما چندشمان میشود از این جک و جونور‌ها....هان؟"

من اگه خدا بودم هیچ لوبیای بااحتیاط‌ خوابونده‌شده‌لای‌دستمال‌‌‌های‌خیس‌ ای بدون جوونه نمی‌موند، به خاطر نگاه امیدوار بچه‌های‌‌ پشت لیوان.

من اگه خدا بودم این پیرمرده الان تو سطل آشغال دنبال یه تیکه نون نمیگشت..

منم اگه خدا بودم، این آدرس ایمیلم بود:
god@gmail.com
دیگه احتیاجی به چاه جمکران و اینا هم نبود!

من اگه خدا بودم ایران رو تو اروپا می‌آفریدم، حوالی اسپانیا و ایتالیا!

من اگه خدا بودم اینقدر با شیطون سر آدم ها شرط بندی نمی کردم که همش ببازم!

من اگه خدا بودم یه مدیر برنامه و دو-سه تا مشاور استخدام میکردم.

من اگه خدا بودم، سالها پیش خودمو بازنشست میکردم.

من اگه خدا بودم ، این دماغ رو یه جای در دسترس تر می ذاشتم که تو دستت رو تا بصل النخاع نکنی تو دماغت.

من اگه خدا بودم تو اسم انتخاب کردن برای فرشته هام یه ذره دقت و سلیقه به خرج میدادم.

من اگر خدا بودم تو کتابم به چشم‌هات قسم می‌خوردم.

من اگه خدا بودم ماهی یه میلیون و پونصد به هر کدوم از بنده هام میدادم، همینجوری، برن حال کنن.

من اگه خدا بودم جای این فیلترچی ها  گاو می آفریدم بلکه مفید باشند

من اگه خدا بودم خیلی شکر میکردم که خدام..
آخه بنده ها خیلی بدبختن..

من اگه خدا بودم سرمو می ذاشتم پایین می مردم با این وضعیتی که به وجود آوردم

من اگه خدا بودم نیمه گمشده هیچ کسی گمشده نبود..!

من اگر خدا بودم هیچ کس رو مثل خودم تنها نمی‌ذاشتم!

من اگه خدا بودم ؛ اول یاد میگرفتم گ و پ و چ و ژ را تلفظ کنم ، بعد کتاب میدادم بیرون !

من اگه خدا بودم، وقتی می‌دیدم دارن آدمای بی‌گناهو می‌برن بالای چوبه‌ی دار همین‌جوری برّ‌ و بر نگاه نمی‌کردم؛ می‌رفتم سریع نیروی جاذبه‌ی زمین رو از کار می‌انداختم.

من اگه خدا بودم هر چند وقت یکبار نشست عمومی برگزار می‌کردم و از مردم برای کارهای خودم نظرسنجی می‌کردم!

خجالت نداره که ، من اگه خدا بودم ، راست حسینی میگفتم سر ماجرای مریم چه اتفاقی افتاد.

من اگه خدا بودم وقتی بنده مو سرویس میکردم دیگه توقع شکر گزاری ازش نداشتم!

و....

شما اگه خدا بودین چیکار می کردین؟


 
همه افعال زبان فارسی
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢  کلمات کلیدی:

 

"سهل انگاری در بکارگیری زبان" یکی از ویژگی های ما فارسی زبانان است. چنان این مقولۀ زبان را با دیگر چیزهای بی ربط بدان آغشته میکنیم که "زبان" را به زیر بار هزاران چیز نامربوط برده و متحمل فشار و زیان های فراوانش مینماییم. 

به زبان باید افزود، و داشته هایش را هم پاس داشت و نگهداشت. "اندکی" افزودن و بیش از آن افزوده ها، از آن کاستن، چنین سرنوشتی را پیش خواهد آورد که در حال حاضر زبان فارسی دارای کمتر از سیصد فعل ساده می باشد و این را مقایسه کنید با زبان فرانسه، که بیش از 6000 ازین دست افعال دارد.

پانزده سال پیش، در روزگارانی که حوصله و وقت، بیش از اکنون بود میخواستم جزوه ای درین باب حاضر کنم و توضیحاتی در باب هر یک ازین افعال بیاورم اما نشد.

این اواخر چشمم افتاد به این طرح واره و حیفم آمد که از میان برود. شاید دیگرانی حوصله و وقت بیشتری داشتند و بر روی آن کار کردند. 

این فایل بصورت ورد هست و از لینک زیر میتوان آن را دانلود نمود. اندکی طولانی ست و امکان دارد زمان دانلود کمی طول بکشد:

افعال زبان فارسی

 

 

 


 
بالاتر از دین
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸  کلمات کلیدی:

روزگاری نه چندان دور، نه تنها گالیله، بلکه هر دانشمندی باید و به اجبار ثابت میکرد که دستاوردهای "علمی" اش نه تنها نافی دین نیست که حتی موافق آن است. در غیر اینصورت آن دستاورد علمی نمیتوانست خود را بر عموم عرضه دارد. شمشیر دین همیشه بالای سر "علم" ایستاده بود.

اما گردش روزگار، امروزه همانادیان گردن کلفت سابق را وادار کرده است که تلاش کنند تا اصول شان را "علمی" جلوه دهند وگرنه خریداری بر این متاع شان نخواهند یافت. بهمین دلیل امروزه با مباحثی مواجه می شویم مانند "اثبات علمی خدا" یا "نظر علم در مورد متافیزیک" و "بنیان های علمی کتب آسمانی" و امثالهم...




 
قاتل کودک در آلمان غرامت گرفت
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥  کلمات کلیدی:

 

به روز شده:  17:44 گرینویچ - پنج شنبه 04 اوت 2011 - 13 مرداد 1390
 
کودک مقتول آلمانی

یاکوب فون متسلر ۱۱ ساله در سال ۲۰۰۲ به قتل رسید

دادگاهی در آلمان به قاتل یک کودک، بیش از ۳۰۰۰ یورو غرامت پرداخت کرده است.

در جریان تحقیق در یک پرونده کودک‌ربایی، پلیس آلمان مگنوس گفگن را تهدید کرده بود که در صورت فاش نکردن محل پنهان کردن کودک، با "دردی غیرقابل تصور" روبه‌رو می‌شود.

اکنون دادگاه ایالت هسن در آلمان حکم داده است که "شأن انسانی" آقای گفگن طی بازجویی پلیس در جریان تحقیق درباره ناپدید شدن یک پسر ۱۱ ساله خدشه‌دار شده است.

در زمان دستگیری آقای گفگن در سال ۲۰۰۲ پلیس بر این باور بود که کودک ناپدیدشده هنوز زنده است، چون پدر کودک یک میلیون دلار به رباینده باج داده بود.

اما فرد متهم به ربودن کودک حاضر نبود محل پنهان کردن او را فاش کند. در طی بازجویی، دو مامور پلیس برای کشیدن حرف از زیر زبان او، فرد تحت بازداشت را به تحمل "درد غیرقابل تصور" تهدید کردند.

مدتی بعد این فرد به قتل کودک، از طریق خفگی به دلیل بستن دهان او محکوم شد. اما قاتل با طرح شکایتی مدعی شد که در هنگام بازجویی با رفتاری غیرانسانی از جانب پلیس روبه‌رو شده است.

یک سخنگوی اتحادیه پلیس گفت که پذیرش این حکم از نظر احساسی بسیار مشکل است.

او گفت که از بدرفتاری با متهمان دفاع نمی‌کند، اما "اعضای خانواده مقتول و همه شهروندان حق دارند که انتظار داشته باشند پلیس تمام تلاش خود را برای بازجویی از یک متهم به قتل انجام دهد تا دست کم قربانی در سریع‌ترین زمان ممکن پیدا شود."

 

 


 
احمد زیدآبادی به مرخصی آمد.
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳  کلمات کلیدی:

بزرگا خوش آمدی.                                                                                                                                              

 


 
زیباتر از همیشه
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

خوشحالم که "آمنه" بخشود. او با بخشودنش به جهانِ تازه ای پای گذاشت. تصمیم گرفت که دستش را بخون نیالاید. علیرغم آنکه زمین و زمان دست به دست هم داده اند تا خشونت و بیرحمی و قساوت را در رگهای جامعه جاری کنند اما جامعه ما نیازمند آن است که فرهنگ "بخشایش" را در خود بپرورد. شّری بنام جمهوری اسلامی، چیزی نیست در پیش شّری بسیار بزرگتر و بیرحم تر بنام "خشونت ورزی". دستی که با خشونت آشنا می شود با انسانیت بیگانه می گردد.

پیشتر هم درین باره نوشته بودم که: http://pargar.persianblog.ir/post/370   

 

زیباتر از همیشه شده ای آمنه. ملتی بدین زیبایی ات خیره مانده اند.

 


 
نمی خواهم عادت کنم.
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦  کلمات کلیدی:

 

"تن" پایه است، اما همه چیز "پایه" نیست. باید چیزی را بر این پایه بنا نهاد.
می توانی هر روز تازه شوی؟ می توانی هر شب تازه شوی؟
به تنت پشتبند دو بهار عادت میکنم، چیزی بمن بده ورای هر آنچه که عادت کردنی ست.



 
از میان خاطرات زنده یاد عمران صلاحی
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠  کلمات کلیدی:
عمران صلاحی(دهم اسفند 1325 - 11 مهر ماه 1385) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود. عمده شهرت صلاحی در سال هایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست می نوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشته ها «آقای حکایتی» لقب گرفت. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.
 
خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانمها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.
انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!
مقدمه
احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از "علی دایی" یا "هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.
اشتباه
در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!
شعر و داستان
از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟
گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!
ساختار
شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که "ساختار گرایی" مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید "ساختار شکنی" کرد.
فهم شعر
دکتر رضا براهنی می گفت: در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس می شد، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید!
استاد
مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا "استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم "استاد" می گوید. معلوم شد "استاد " تکیه کلام اوست.
ایدز
در کافه ای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟
شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!
ترکیب
یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:
جلال آل احمد محمود دولت آبادی!
خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!
بیماری
خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!
جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:
بهر ..یدن من ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ..یده اند!
کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟
گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.
استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟
 
.
...

 
تاریج مختصر "فوت کردن"
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧  کلمات کلیدی:

در کتب ادب و لغت آمده است که همان دمیدن است و در عموم کتب علوم مستتر است که این هنر "فوت کردن" چیزیست از ویژگی های اشرف مخلوقات و بغیر او جاندار و جانوری بجز تلمبه، نمیتواند فوت کند. اینکه چرا طبیعت و یا خداوندگار در زمان خلقت چنین خصوصیاتی را برای جناب آدم خلق کرده است بر کسی وضوح ندارد و همچنانکه کسی نمیداند برای چه مردان را نوک پستان در سینه است و اصلا به چه دردی میخورد این دو دکمه، و یا اینکه برای چه آدمیانی یافت می شوند که برخلاف دعوی داروین باز هم با اینکه هزاران سال است که لباس می پوشند اما باز هم همانند خرس، پر از پشم و پیلی هستند.

و بالاخره اینکه آیا کار طبیعت درست است که بر زیربغل آدمیان مو می رویاند؟ اگر درست است چرا آدمیان کلی خرج می کنند که آن موها را اول زائد بنامند و بعد ریشه اش را بکنند؟

از بحث دور نشویم که گفتار ما در باب "فوت کردن" بود. بله هیچ جانور دیگری نمیتواند فوت کند، و گویا بعد از اینکه طبیعت دریافت که این خصوصیت را همینجور الکی در آدمیان بودیعه نهاده است، در پی آن شد که برای این ویژگی کاربردهایی بیابد، و انسان "آتش" را کشف کرد که بتواند در آن بدمد، یعنی ازین ویژگی ممتاز خود برای آتش استفاده کند و صد البته که یک استفاده دو سویه یعنی چه بخواهد آتش را بگیراند در آن فوت میکند و چه بخواهد آنرا خاموش کند در شعله فوت می فرماید. ولی انسان هنوز راضی نبود زیرا شهرنشینی آمده بود و دیگر غاری در کار نبود که آتش بیافروزد. بناچار طبیعت یا آفریدگار بفکر افتاد که "جشن تولد" را  بیافریند تا در آن به بهانه خاموش کردن شمع ها، "فوت" مزبور مجددا مورد بهره برداری قرار بگیرد. اما باز هم آدمیان ایستادند و بّر و بّر به طبیعت نگاه کردند که:"فقط واسه همین؟"

وقتی کار بدینجا رسید، سروش غیبی ندا داد:"که ما سازهای بادی را آفریدیم که شما در آن ها بدمید و حال کنید. اگر این فوت شما نبود تمام سازها زهی میشد."

درین میان و در یک فرصت مناسب، خود شخص آفریدگار هم کنجکاوی اش گل کرد که: "اینکار چه مزه ای دارد؟" و ازین امر "فوت کردن" در موضوع "مریم" استفاده ها نمود.

و از آنجایی که مردمان دوست داشتند از روی دست پروردگارشان گرته برداری کنند و این ممکن نبود، خداوند "بادکنک" را خلق کرد تا آدمیان بتواند در آن بدمند و آرام گیرند، تا بوقت ترکیدن آن از جا بپرند و الکی هره و کره کنند.

و هنوز هم بشر سعی میکند کاربردهایی برای این ویژگی بارز، و برتری اش بر سایر حیوانات بیابد.


 
جستجو
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩  کلمات کلیدی:

 

روزها "نبود" مرا سرفه می کنند.

لیوان آبی برای تسکین لحظه ها.

حنجره کدام درخت

سبزینۀ شادمانی بهار را

برای رنگین کمانِ بال پروانه ها

آواز میکند.

در میان اعداد این تقویم ها نیستم

در خیسی چشمان یک ستاره 

وقتی که از مدار خویش دور افتاده

جستجویم کن.


 
رادیکال ها
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥  کلمات کلیدی:
گویا این رسم زندگی ست که رادیکال های در "عمل"، عموماً از محافظه کاری در "نظر" برخوردارند و بالعکس.
جهانِ نظرات و انقلاب های نظری عموماً از نیروی کسانی دگرگون شده است که در زندگی عملی "رادیکال" نبوده اند. و طرفه آنکه، هر آنکس که همچون بن لادن و احمدی نژاد و ... در عمل رادیکال بوده ، از لحاظ نظری بطور وحشتناکی محافظه کار بوده است.
حتی در سیاست روز خودمان هم میبینیم که در بیشتر موارد، هر چه تجربه بیشتر میشود، از رادیکالیسم عملی کم شده و به رادیکالیسم نظری متمایل می شوند.
البته این گزاره ها بمعنی این نیست که هر پیری، الزاماً "فرزانه" نیز هست و هر جوانی شورزده. و یا هر محافظه کارِ عملی، در تفکر انقلابی ست.

 
برگی از دیوانی گمشده
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧  کلمات کلیدی:

 

ای بگویم که خداوند چکارش بکند

یا به اندوه و غم عشق تو یارش بکند

یا بحال من سرگشته دچارش بکند.

اگر از ایندو یکی نشد بکارش بکند

هم به دست ملک‌الموت شکارش بکند.




 
یک با یک برابر نیست.
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦  کلمات کلیدی:

یکی از شعرهای دوران نوجوانی‌مان که اغلب ورد زبانمان بود شعر "یک اگر با یک برابر بود" نام داشت، و در نزد سیاسیون مخالف رژیم پهلوی بسیار مشهور بود. روزگار گذشت و گذشت تا اینکه همین اواخر در اینترنت باز هم بدان شعر برخوردم، همه شعر همان بود که بود اما شاعرش کس دیگری شده بود.

سالهای حوالی هزار و سیصد و پنجاه و سه بود. در دبیرستان دکترعمید پسران فرح‌آباد خزانه درس میخواندم. فکر کنم کلاس هشتم بودم. معلمی جوان و دانشجو داشتیم که در دانشسرای تربیت معلم درس میخواند و بما هم "ادبیات" می‌آموزاند. پس از مدتی دوستی و اعتماد، وقتی علاقه مرا بدین شعر دید، گفت که میخواهی با شاعرش آشنا بشوی؟ و خب برای من بسیار جالب بود که شاعر یکی از شعرهای مورد علاقه عموم سیاسیون مخالف و بخصوص رادیکال را از نزدیک بشناسم.

قراری گذاشتیم و در یک بعد از ظهر، با هم راهی دانشسرای تربیت معلم شدیم، بدلیل نوجوانی ام بسیار هراس داشتم که نکند دم در از من تقاضای کارت دانشجویی بکنند و نگذارند وارد شوم. اما خوشبختانه کنترلی نبود و داخل شدیم و یک راست به سلف سرویس رفتیم. دوستان آن معلم‌ام دور میزی نشسته بودند و ما نیز بدانان پیوستیم و سلام و احوالپرسی. بر سبک و سیاق چپ‌ها، دختران و پسران دور میز قیافه‌هایی با مشخصات خاص و بارزی داشتند. ولی درین میان یکی بود که اصلا قیافه‌اش با این جماعت نمی‌خواند. دختر جوانی که چادری مشکی، بر روی یک روسری سرمه‌ای بسر داشت و قیافه‌اش داد میزد که تمایلات مذهبی دارد. من و او را بهم معرفی کردند و از او خواستند که بخاطر منِ مهمان، این "شعرش" را با صدای خودش برایم بخواند. او نیز لطفی کرده و شروع به خواندن کرد:

 

معلم پای تخته داد می زد 
صورتش از خشم گلگون بود 
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود 
ولی ‌آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند 
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد 
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان 
تساوی های جبری رانشان می داد 
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک 
غمگین بود 
تساوی را چنین بنوشت 
یک با یک برابر هست 
از میان جمع شاگردان یکی برخاست 
همیشه یک نفر باید به پا خیزد 
به آرامی سخن سر داد 
تساوی اشتباهی فاحش و محض است 
معلم
مات بر جا ماند 
و او پرسید 
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود 
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت 
معلم خشمگین فریاد زد 
آری برابر بود 
و او با پوزخندی گفت 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود 
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت 
پایین بود 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت 
بالا بود 
وان سیه چرده که می نالید 
پایین بود 
اگریک فرد انسان واحد یک بود 
این تساوی زیر و رو می شد 
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود 
نان و مال مفت خواران 
از کجا آماده می گردید 
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود 
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود 
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت 
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید 
یک با یک برابر نیست.

 

چنان صدای ظریفی داشت که در آن همهمۀ سالن غذاخوری، برای شنیدن صدایش باید خیلی دقت می‌کردیم.

این خانم که شاعر این شعر بوده و هست، نامش "الهه طباطبایی" ست و اگر زنده‌مانده باشد الان باید چیزی در حدود پنجاه تا پنجاه و پنج سالی سن داشته باشد.

اینکه در جستجوگر گوگل، شاعر این شعر را "خسرو گلسرخی" دانسته‌اند به هیچوجه درست نیست، زیرا اصلا این شعر به سبک شعری "خسرو گلسرخی" نمی‌خورد.

خیلی مایلم بدانم که کسی این شعر را در کتاب‌های معتبر شعر نو و یا آثار خود گلسرخی، بنام او دیده است و یا همین ولنگاری‌های اینترنتی‌ست، که قباله یک شعر را از نام یک شاعر بنام شاعر دیگری منتقل می‌کند.

 

 
روز ندای سبز ما
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠  کلمات کلیدی:


 
دولت و مردم
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥  کلمات کلیدی:

میزان شباهت و نزدیکی گفتمان یک ملت و دولتش نشاندهندۀ میزان دموکراتیک بودن آن جامعه است.

یک مردم، در صورت داشتن حق انتخاب، همیشه دولتی را انتخاب می کنند که بیشترین شباهت را به خودش داشته باشد. از همینجاست سرچشمۀ شباهت دولت ها و ملت های دموکراتیک.

"دستور کار" دولت های دیکتاتور و مستبد را خودشان با در نظر گرفتن منافع مالی و یا ایدئولوژیک تعیین می کنند، که هیچ ارتباطی با مردمان آن جامعه ندارد. اما دستور کار دولت های دموکراتیک برگرفته از نیازهای ملموس و عینی جامعه است، مشکلاتی که مردم برای حل همان ها این دولت را نتخاب کرده اند.

 

 


 
← صفحه بعد