پرگار بهرام

Pargar Bahram

سایه نیستم
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی:


سایه نیستم

اما همه جا دنبال توام

تندیس قامت تو

جهان منست

دشت های سینه تو را می دوم

جنگل های نگاه تو را رام می شوم

بودم را با بودنت

پیوند می زنم

و اتاقم از بوی تو پر می شود

من آنچنان خوشبخت توام

که اندوه خود را فراموش می کنم

04.12.28



 
لطفاً نخندید.
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٤  کلمات کلیدی:

 

لطفاً نخندید.

 

اندکی عجیب است، اما کمکم کنید تا از تعجب بیرون بیایم.

در پیامگیر بنویسید که:

نام فارسی این جانور دریایی چیست؟

اگر اطلاعات دیگری نیز در این مورد دارید برایم بنویسید.

حتی اگر دیدید اطلاعاتتان، تکرار اطلاعات دیگران است، باز هم بنویسید.

وقتی نظرات شما دوستان را دانستم، قضیه را توضیح خواهم داد.

 

 

 

سپاسگزارِ همکاری شما عزیزانم.

 

 


 
در باره فردیت
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی:

در باره فردیت

 

فردیت چیزی نیست بجز متمایز بودن از دیگران:

۱- در آغاز تنها جسارت است به لمسِ هر آنچه که هست. اعتماد به حس خویش. که من، حسِ من، می‌تواند از لمس چیزها، نتیجه‌ای بگیرد متفاوت از نتیجه‌ای که دیگران گرفته‌اند. این پس زدنِ حسِ همگانی‌ست. زیبای من، زشت من، نیکوی من، پلشتِ من، همانی نیست که همگان دارندش.

۲- خِردِ من، تنها آزمایشگاه نیست که بیازماید میزانِ واقعی بودنِ واقعیت را. آهنگری‌ست که کوره و پتک دارد، در کوره‌اش عیارِ اجسام را محک می‌زند، با پتکش واقعیت را آنگونه که می‌خواهد می‌کوبد و شکل می‌دهد، واقعیت من، واقعیتی همگانی نیست.

۳- با شما نشسته‌ام بر سر میز غذا. به آرامی قاشق را به دست چپم می‌گیرم و شما ساعت را در مچ دست راستم میبینید، تعجب می‌کنید و سپس قاشق‌تان را به دهان می‌برید. سقفِ رستوران به زمین نمی‌آید. من دو دست دارم برای غذا خوردن.

 


 
1309
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

1309

تنها تو می دانی که این عدد                 

           بر روی کدام دری حک شده است

هنگامی که تمامی راز و رمزهای جهان

           به دق البابی ا زتو گشوده می شود

د راین اتاق چیزی نبود

           تنها حضور تو

آن را چون گنجینه ای از رازهای کیهان کرد

           و من

پرتاب شدم به سرزمین خیال هایی

           که کهکشان خاطره هایش

سرشار نام تو است

           چمدانم را بستم

درش از تراکم نگاه ما

به زحمت بسته می شد

برداشتم که برگردم

چه سنگین بود ـ پاهایم و چمدان خاطره ها


 
پیش از دیدار
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی:

 

پیش از دیدار

 

دیگر توانی نیست

که ناتوانیِ غوغا

راهِ تاب و توان را بریده است.

دست‌بستگی،

استیصالی مجازی نیست،

خوی وحشی در این میانه رنگ می‌بازد.

شادابی می‌پژمرد

و من احیا نمی‌شوم.

با سرنوشتی کنار نیامدم

تا آنگاه که بیچارگی

سینه به سینه نیاستاد

خستگی از در و دیوار تنم می‌بارد

بیزاری، خواب و خوراکی‌ست

که این شترِ مست،

کف به دهان می‌آورد.

و در این میانه فقط

تو آن تراکم آرزوهایی

که هزار سال جستجو کردهامت

مگر آغوش تو گشایشی باشد.

من بریدهام، تو ببند.

 

 

تا دور بودم از خورشید، تنها آوازم بود که میسوخت. باید میپریدم که با آوازم، خودم نیز بسوزم.

 

برف بارید

 

"برف بارید"

هیچگاه چنان سپید نبود

که تو بارش سپیدت را

          بر بالش سپید من باریدی.

با دستهای گل، همنام خودت

در آغازِ هفتهای که بوی عسل میداد

و در پایانش

دو گل تنهای رز

        -سرخ، سفید-

                 با بوی خداحافظی.

و در این میان

اتاقی ماند

پر از بوی خاطرهات

        و حسرت خالی بازوانم.

آری، دزدیدیم "هفته" را.

حتی اگر دوباره نبینمت.

اما میدانی چه را از دست دادم؟

                   :طعمِ گسِ نچشیدنت را.

کاش نمیچشیدمت،

         تا اینچنین در اشک غرقه نمیشدم.

و مسافران نمیدیدند

برق چراغها را

در لغزندگیِ خیس گونههایم.

و تو حتی نیستی

       که دستمالی از کیفات درآوری.

 

 

بازگشتن

 

آمدم، اما چه آمدنی!

رسیدم، اما چه رسیدنی!

              - جانی که به لب برسد-    

چیزی کمتر از گلی سرخ نبودی

با آن گیلاس شرابت

              و رنگ لبانت

                      در بستر نگاه تشنۀ من.

و توازن جهان نبود

که با رقص تو به هم میریخت،

این من بودم

            که ویران میشدم.

ثانیههای لعنتی،

   سال را که به گور سپردید

دیگر چه میخواهید

                  از جانِ این

                        دو ساعتِ من؟

آرام بگیرید

و بگذارید

که آرام بگیرم

             از بیفاصلهگیام.

هیچگاه به خود اینهمه نزدیک نبودهام.

توهمی بیش نبود انگار که:

      "در زیر باران، تشنگیام فرو خواهد کاست."

تشنهتر از پیش شدم،

                       و فقط خیس.

«از قضا سرکنگبین صفرا فزود.»

و از قضا و قدر نبود.

که تقدیر مرا

     تنها نگاه تو بود

             که پیش میبرد.

و من، بی نگاه توست

                که بیتقدیر میشوم.

هنوز هم لبانم، بوی بوسههای تو را دارند

و من چگونه تاب بیاورم

که با نعرههایم

       جنگلِ گوزنها را

                   به هم نریزم؟

بگذار همه بدانند:

که این گوزنِ دهان باز کرده به سوی آسمان،

در بخارِ گرمِ نعرههایش،

               مادۀ خویش را فریاد میزند.

من تنها نامِ تو را نعره میزنم:

                                      " .... "

 

 

فردا که چشم باز کنی، من در تنهایی خویش ماندهام با نگاه تو، و بوی لبانت بر روی لبانم.