۱- در آغاز تنها جسارت است به لمسِ هر آنچه که هست. اعتماد به حس خویش. که من، حسِ من، میتواند از لمس چیزها، نتیجهای بگیرد متفاوت از نتیجهای که دیگران گرفتهاند. این پس زدنِ حسِ همگانیست. زیبای من، زشت من، نیکوی من، پلشتِ من، همانی نیست که همگان دارندش.
۲- خِردِ من، تنها آزمایشگاه نیست که بیازماید میزانِ واقعی بودنِ واقعیت را. آهنگریست که کوره و پتک دارد، در کورهاش عیارِ اجسام را محک میزند، با پتکش واقعیت را آنگونه که میخواهد میکوبد و شکل میدهد، واقعیت من، واقعیتی همگانی نیست.
۳- با شما نشستهام بر سر میز غذا. به آرامی قاشق را به دست چپم میگیرم و شما ساعت را در مچ دست راستم میبینید، تعجب میکنید و سپس قاشقتان را به دهان میبرید. سقفِ رستوران به زمین نمیآید. من دو دست دارم برای غذا خوردن.