حقیقت و تأویل و ...
دوران مدرنِ زندگیِ اجتماعی به مانند هر دورانِ دیگری مفاهیم دورانِ پیشین خود را بازنگری میکند. مفاهیم جدیدی به مفاهیم پیشین میافزاید و در عین حال معانیِ مفاهیم پیشین را نیز دستخوش دگرگونی میسازد. یکی از کسانی که در دوران معاصر بیشترین تأثیر را بر این تحولاتِ نگرشی گذاشته، نیچه است. او معنی "حقیقت" را با مفاهیمی چون "تأویل" و "خواست قدرت" در هم گره میزند. بر اساس دیدگاه وی، همچنان که هر فردی زاویۀ خاصی در نگرشش به جهان را داراست، پس "حقیقت" او نیز چیزی معطوف به خود وی است. در نتیجه به تعداد نگرشهای انسانی "حقیقت" وجود دارد. البته از دیدگاه او "حقیقت" همان معنیِ گنگی را که در نزد عموم دارد نیست. او حقیقت را چیزی "موجود" نمیداند بلکه معتقد است که حقیقت امری "آفریدنی"ست. هر فرد بر اساس ذهنیت خویش و "خواست قدرتی" که داراست به تأویلِ جهان پیرامونی دست میزند و ازین راه "حقایق خویش" را میآفریند. او حتی با استفاده ازین شیوه به "تاریخ" نیز نگاه میکند و از این رو "خواست قدرت" را آنچنان امری میداند که جاری در طول تاریخ و انگیزۀ تحولات انسانیست.
در نزد نظریهپردازان بسیاری به مانند مارکس و فروید و نیچه، عموماً این تمایل دیده میشود که به تدوینِ "اصولی" دست بزنند که چیزی در حدِ "جهانشمول" و "فرامتن" باشد. داستانِ جهانشمولی قوانین دیالکتیکِ ماتریالیستی و ماتریالیسم تاریخی و برخی از تئوریهای اقتصادی مارکس، عقدۀ ادیپوسِ فروید، ابرانسان و خواست قدرت و تأویلِ حقیقت نیچه، نمادهایی ازین تمایل به بازسازیهای فرامتنیست یعنی پیدا کردن اصول و قوانینی که در بالای سرِ هر موردِ خاص (متن) قرار بگیرد و چیزی باشد که بتواند توضیحگری این موارد را بر عهده بگیرد.
بخش بزرگی از نظریاتِ این عده، چیزی نیست بجز دگرگونیهای جهان اندیشۀ مدرن؛ اما بخش دیگری از تلاشهای آنان به نتایجِ مدرنی نمیانجامد و صرفاً تلاشهایی هستند در زمینۀ نشاندادنِ محدودیتهایی که انسانِ معاصر در عرصۀ اندیشه با آنها روبروست.
هر چه میگذرد بیشتر از پیش به این امر که موضوع یا امری در ورایِ موارد خاص وجود ندارد باورمند میشوم. تئوری ارزش اضافی مارکس، ناتوان از آن است که بتواند سرمنشاء "سود" را در تمام اشکال و مراحلِ سرمایهداری توضیح بدهد. عقدۀ ادیپوس، شاید بتواند توضیحگرِ تمایلاتی از انسان، در دورانِ حضورِ نهادِ "خانواده" باشد، اما در بیرون ازین دوران و در مراحلِ قبل و بعد از وجود "خانواده" این امر، موضوعیت خویش را از دست میدهد. زیرا مفهومِ پدری و پسری، در چنین اوضاعی وجود نخواهد داشت.
در مورد نیچه نیز، موضوعاتی مانندِ "خواست قدرت"، در گامِ نخست با این دشواری روبرو میشود که این "تمایل" را به تمام اوضاع تاریخی و جغرافیایی انسان، تعمیم میدهد و گویی این امر را نادیده گرفته است که حتی "تمایلاتِ انسانی" تابعی از دگرگونی تاریخی انسانند. فراوان "خواست" هایی که در گذشته در انسان وجود داشته، که با دگرگون شدنِ زندگیِ انسان، دگرگون شدهاند و تمایلات نو، جایگزین آنها گردیدهاند و در آینده نیز این دگرگونیهای "روانِ آدمی" همچنان ادامه خواهد یافت. روانِ انسانهای هزارههای مختلف آیا با هم یکسان است؟ آیا روان انسانِ اروپای غربی همان روانیست که انسان قبایل بوشمن دارد؟
مفهومِ "قدرت" بعنوانِ محورِ نظریۀ "خواست قدرت" آیا از چنان معنایی عام برخوردار است که در نزد همگان همان معنی را دارد که در نزد نیچه؟
درست بر همین اساس، اگر چنانچه ما بخواهیم "تأویل" را در تمام عرصههای زندگی تعمیم بدهیم و به جدایی و ویژگیهای این "عرصهها" از هم توجه نکنیم، چه رخ خواهد داد؟ آیا یک جراح در حین عملِ جراحی، جایی برای تأویل دارد؟ آیا برای یک کارمند، تأویلش در موردِ ساعت شروع کار، منجر به اخراج و بیکاریاش نخواهد شد؟ آیا تأویلِ ریاضی از دستور زبان نتیجهای خندهدار نخواهد داشت؟ شاید در شعر بتوان برای زندگی، معنیِ "شستن یک بشقاب" را قائل شد، اما در واقعیت آیا میتوان یا این "همانندی" تن درداد؟
حد و مرزهای "شک" را باید دریافت. در شعر شاید بتوان برای "سنگ" صفاتی مانندِ صبوری و اندوه و شادی قائل شد، اما سنگِ واقعی بیجان است و فارغ از همه اینها و آنچه که وجود مادی دارد و برای ساختمانسازی و بعنوان مصالح ساختمانی استفاده میشود فاقد این صفات است، و درین مورد "شک" داشتن، بیهوده است.
"حقیقت" نیز این سرنوشت را یافته است که «به تعداد انسانها حقیقت وجود دارد.» حال میتوان ازین مقدمه به دو نتیجۀ متفاوت رسید:1- حقیقتی وجود ندارد.2- هر انسانی فقط به بخشی از حقیقت میتواند دست یابد. یعنی با نتیجۀ دوم به نسبی بودنِ آن میرسیم و تازه در پیش ازین بحث باید منظورمان را از "حقیقت" روشن سازیم. آیا حقایق نیز از عرصههای گوناگونی برخوردار نیستند؟ حقایق علمی که قابل اندازهگیری و سنجش بالایی هستند آیا همردیف با حقایق فلسفی و اخلاقیاند؟ آیا "حقیقت" صرفاً باید آفریدۀ ذهن باشد؟ یا گزارهای که آفریدۀ ذهن نیست مانندِ: «خورشید نورافشانی میکند.» نیز میتواند "حقیقت" نامیده شود.
در گزارۀ «به تعداد انسانها حقیقت وجود دارد.» آیا باید فرض کنیم که "خطا" و "دروغی" در کار نیست؟ هر کسی میتواند خطا و دروغ خود را "حقیقت" خویش بنامد؟ به شرط آنکه از "قدرت" بجا انداختن آن حقیقت نیز برخوردار باشد؟ جنایات هیتلر آیا "حقیقتی" بودهاند که چون شکست خورد، بطلانش ثابت گردید؟ یعنی حقیقت او اگر از "قدرت" مورد نیازش برخوردار بود، میتوانست "حقیقت" باشد ولی در نبودِ این "قدرت" و در برتریِ "قدرت" متفقین است که ثابت میشود "حقیقت" برتر، همانیست که متفقین دارند؟
ما با "تأویل" خود، "حقایقمان" را میسازیم و بر اساس میزانِ "قدرتی" که داریم میتوانیم حقایقمان را برتر از حقیقت دیگران بباورانیم. هر "حقیقتی" که قدرت بیشتری در پشت سرش خوابیده باشد "حقیقیتر" است. آیا این است خلاصۀ "خواست قدرت" نیچه؟
هنوز آغاز دوران انسانِ مدرن است، نقدها هنوز باید شکل بیابند و ازین بنبستهای موجود فرا بروند، اگر "خِرد" ما نتواند به تفکیک امور و عرصهها از هم بپردازد، صرفاً در کلیگوییهای گنگ باقی خواهیم ماند و در عرصۀ "عمل" که مبتنی بر "تصمیم" است و سازش، نمیتوانیم به همیاری و همکاری بپردازیم.