پرگار بهرام

Pargar Bahram

حقیقت و تأویل و ...
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی:

حقیقت و تأویل و ...

 

دوران مدرنِ زندگیِ اجتماعی به مانند هر دورانِ دیگری مفاهیم دورانِ پیشین خود را بازنگری می‌کند. مفاهیم جدیدی به مفاهیم پیشین می‌افزاید و در عین حال معانیِ مفاهیم پیشین را نیز دستخوش دگرگونی می‌سازد. یکی از کسانی که در دوران معاصر بیشترین تأثیر را بر این تحولاتِ نگرشی گذاشته، نیچه است. او معنی "حقیقت" را با مفاهیمی چون "تأویل" و "خواست قدرت" در هم گره میزند. بر اساس دیدگاه وی، همچنان که هر فردی زاویۀ خاصی در نگرشش به جهان را داراست، پس "حقیقت" او نیز چیزی معطوف به خود وی است. در نتیجه به تعداد نگرشهای انسانی "حقیقت" وجود دارد. البته از دیدگاه او "حقیقت" همان معنیِ گنگی را که در نزد عموم دارد نیست. او حقیقت را چیزی "موجود" نمیداند بلکه معتقد است که حقیقت امری "آفریدنی"ست. هر فرد بر اساس ذهنیت خویش و "خواست قدرتی" که داراست به تأویلِ جهان پیرامونی دست میزند و ازین راه "حقایق خویش" را میآفریند. او حتی با استفاده ازین شیوه به "تاریخ" نیز نگاه میکند و از این رو "خواست قدرت" را آنچنان امری میداند که جاری در طول تاریخ و انگیزۀ تحولات انسانیست.

در نزد نظریهپردازان بسیاری به مانند مارکس و فروید و نیچه، عموماً این تمایل دیده میشود که به تدوینِ "اصولی" دست بزنند که چیزی در حدِ "جهانشمول" و "فرامتن" باشد. داستانِ جهانشمولی قوانین دیالکتیکِ ماتریالیستی و ماتریالیسم تاریخی و برخی از تئوریهای اقتصادی مارکس، عقدۀ ادیپوسِ فروید، ابرانسان و خواست قدرت و تأویلِ حقیقت نیچه، نمادهایی ازین تمایل به بازسازیهای فرامتنیست یعنی پیدا کردن اصول و قوانینی که در بالای سرِ هر موردِ خاص (متن) قرار بگیرد و چیزی باشد که بتواند توضیحگری این موارد را بر عهده بگیرد.

بخش بزرگی از نظریاتِ این عده، چیزی نیست بجز دگرگونیهای جهان اندیشۀ مدرن؛ اما بخش دیگری از تلاشهای آنان به نتایجِ مدرنی نمیانجامد و صرفاً تلاشهایی هستند در زمینۀ نشاندادنِ محدودیتهایی که انسانِ معاصر در عرصۀ اندیشه با آنها روبروست.

هر چه میگذرد بیشتر از پیش به این امر که موضوع یا امری در ورایِ موارد خاص وجود ندارد باورمند میشوم. تئوری ارزش اضافی مارکس، ناتوان از آن است که بتواند سرمنشاء "سود" را در تمام اشکال و مراحلِ سرمایهداری توضیح بدهد. عقدۀ ادیپوس، شاید بتواند توضیحگرِ تمایلاتی از انسان، در دورانِ حضورِ نهادِ "خانواده" باشد، اما در بیرون ازین دوران و در مراحلِ قبل و بعد از وجود "خانواده" این امر، موضوعیت خویش را از دست میدهد. زیرا مفهومِ پدری و پسری، در چنین اوضاعی وجود نخواهد داشت.

در مورد نیچه نیز، موضوعاتی مانندِ "خواست قدرت"، در گامِ نخست با این دشواری روبرو میشود که این "تمایل" را به تمام اوضاع تاریخی و جغرافیایی انسان، تعمیم میدهد و گویی این امر را نادیده گرفته است که حتی "تمایلاتِ انسانی" تابعی از دگرگونی تاریخی انسانند. فراوان "خواست" هایی که در گذشته در انسان وجود داشته، که با دگرگون شدنِ زندگیِ انسان، دگرگون شدهاند و تمایلات نو، جایگزین آنها گردیدهاند و در آینده نیز این دگرگونیهای "روانِ آدمی" همچنان ادامه خواهد یافت. روانِ انسانهای هزارههای مختلف آیا با هم یکسان است؟ آیا روان انسانِ اروپای غربی همان روانیست که انسان قبایل بوشمن دارد؟

مفهومِ "قدرت" بعنوانِ محورِ نظریۀ "خواست قدرت" آیا از چنان معنایی عام برخوردار است که در نزد همگان همان معنی را دارد که در نزد نیچه؟

درست بر همین اساس، اگر چنانچه ما بخواهیم "تأویل" را در تمام عرصههای زندگی تعمیم بدهیم و به جدایی و ویژگیهای این "عرصهها" از هم توجه نکنیم، چه رخ خواهد داد؟ آیا یک جراح در حین عملِ جراحی، جایی برای تأویل دارد؟ آیا برای یک کارمند، تأویلش در موردِ ساعت شروع کار، منجر به اخراج و بیکاریاش نخواهد شد؟ آیا تأویلِ ریاضی از دستور زبان نتیجهای خندهدار نخواهد داشت؟ شاید در شعر بتوان برای زندگی، معنیِ "شستن یک بشقاب" را قائل شد، اما در واقعیت آیا میتوان یا این "همانندی" تن درداد؟

حد و مرزهای "شک" را باید دریافت. در شعر شاید بتوان برای "سنگ" صفاتی مانندِ صبوری و اندوه و شادی قائل شد، اما سنگِ واقعی بیجان است و فارغ از همه اینها و آنچه که وجود مادی دارد و برای ساختمانسازی و بعنوان مصالح ساختمانی استفاده میشود فاقد این صفات است، و درین مورد "شک" داشتن، بیهوده است.

"حقیقت" نیز این سرنوشت را یافته است که «به تعداد انسانها حقیقت وجود دارد.» حال میتوان ازین مقدمه به دو نتیجۀ متفاوت رسید:1- حقیقتی وجود ندارد.2- هر انسانی فقط به بخشی از حقیقت میتواند دست یابد. یعنی با نتیجۀ دوم به نسبی بودنِ آن میرسیم و تازه در پیش ازین بحث باید منظورمان را از "حقیقت" روشن سازیم. آیا حقایق نیز از عرصههای گوناگونی برخوردار نیستند؟ حقایق علمی که قابل اندازهگیری و سنجش بالایی هستند آیا همردیف با حقایق فلسفی و اخلاقیاند؟ آیا "حقیقت" صرفاً باید آفریدۀ ذهن باشد؟ یا گزارهای که آفریدۀ ذهن نیست مانندِ: «خورشید نورافشانی میکند.» نیز میتواند "حقیقت" نامیده شود.

در گزارۀ «به تعداد انسانها حقیقت وجود دارد.» آیا باید فرض کنیم که "خطا" و "دروغی" در کار نیست؟ هر کسی میتواند خطا و دروغ خود را "حقیقت" خویش بنامد؟ به شرط آنکه از "قدرت" بجا انداختن آن حقیقت نیز برخوردار باشد؟ جنایات هیتلر آیا "حقیقتی" بودهاند که چون شکست خورد، بطلانش ثابت گردید؟ یعنی حقیقت او اگر از "قدرت" مورد نیازش برخوردار بود، میتوانست "حقیقت" باشد ولی در نبودِ این "قدرت" و در برتریِ "قدرت" متفقین است که ثابت میشود "حقیقت" برتر، همانیست که متفقین دارند؟

ما با "تأویل" خود، "حقایقمان" را میسازیم و بر اساس میزانِ "قدرتی" که داریم میتوانیم حقایقمان را برتر از حقیقت دیگران بباورانیم. هر "حقیقتی" که قدرت بیشتری در پشت سرش خوابیده باشد "حقیقیتر" است. آیا این است خلاصۀ "خواست قدرت" نیچه؟

هنوز آغاز دوران انسانِ مدرن است، نقدها هنوز باید شکل بیابند و ازین بنبستهای موجود فرا بروند، اگر "خِرد" ما نتواند به تفکیک امور و عرصهها از هم بپردازد، صرفاً در کلیگوییهای گنگ باقی خواهیم ماند و در عرصۀ "عمل" که مبتنی بر "تصمیم" است و سازش، نمیتوانیم به همیاری و همکاری بپردازیم.

 


 
روز عشق بر همگان مبارک باد!
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی:

  روز عشق بر همگان مبارک باد!

 

                                    

 

 

 

 

 

 

 


 
مستانه
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی:

مـسـتـانـه 

 

مگر تو نبودی که گفتی باش؟ خوب، شدم. نمیدانی که چه راهی را آمده‌ام، آمدم تا باشم، تا با تو باشم.

در هنگامه‌هایی که جوانی‌ام در کوچه‌های خاکی می‌گذشت. تو ندایی بودی که به خود می‌خواندی‌ام.

در هفده سالگی‌ام بود که چشمان تو را دیدم و بعد گم‌ات کردم تا  آنقدر بگردم  که دوباره بیابم‌ات.

در پشت ستونی پنهان شده بودی. می‌پاییدی‌ام. آنچنان می‌گشتم‌ات که چمدانم را فراموش کردم.

نوازش نگاهت را در پسِ پشت سرم، گرم می‌شدم. و دستانت در دستانم، گرۀ روز بود در آفتابی زمستانی.

در خیابانی که همیشه "برف بارید" تو را شستم. غسل تعمید عشق. دوش داغ حمام و حولۀ سفید. گلی سرخ "من"، گلی سفید "تو".

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما پیداهای نهانِ هم‌ایم          

در نهان‌گاه رازهای روزانه،

بی‌آنکه عقوبت زندگی را

               خم به ابرو بیاوریم.

            *    *    *

من و تو

جفت هم بودیم

که با بریدن بند نافی

در جهان یله شدیم و گم.

 

باید این‌همه؟ می‌گشتم،

                   تا بیابم‌ات؟؟

دیگر از من که

         چیزی نمانده است،

حتی اشک‌هایم نمی‌گذارند

که شوق یافتن‌ات را

              هوار بکشم

*    *    *

همیشه این پرسش

تکرار می‌گردد که: 

باید اینقدر دیر بشود؟  

 

 

 


 
شبه پرسش
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی:

 شبه پرسش

 

جستجوی ارزنده‌ای‌ست اینکه: عرصۀ پرسش را بشناسیم و بدانیم که کدام پرسش ها، اصولاً پرسش‌اند و کدام‌ها نه. همچنان که هر پاسخی، پاسخ نیست، هر پرسشی هم الزاماً "پرسش" نیست. پرسش‌های ساختگی می‌توانند همانقدر گمراه کننده باشند که پاسخ‌های ساختگی. مثلاً در "علم" به معنای اخصِ آن، سوالِ «چرا؟» وجود ندارد و صرفاً توضیح «چیستی» یا چگونه بودن مورد نظر است. در علم فیزیک کسی نمی‌پرسد که :چرا سیارات در مدار خورشید قرار دارند؟ یا اینکه چرا جهان وجود دارد؟ بلکه سوال‌ها اینگونه‌اند که: ساختار قرار گرفتن سیارات در منظومه چگونه است؟ چه چیز و چگونه وجود دارد؟ علم با مفاهیمی کلی مانند "جهان"، کاری ندارد. برای علم، "جهان" تا آنجایی‌ست که نسبتی از شناختن برای آن وجود داشته باشد.علم صرفاً ساختارهای موجود را تشریح می‌کند و کاری به گذشته و آیندۀ آن ندارد و یا "انگیزۀ" پیدایش یا "اهداف" پیدایی یک پدیده را بررسی نمی‌کند. علم را کاری به اینگونه پرسش‌ها نیست. پرسش‌هایی ازین دست، به علم مربوط نمی‌شود و چنین پرسش‌هایی در حیطۀ فلسفه و سایر دانش‌های انسانی قرار می‌گیرد. و تازه، هر پرسشی نیز، پرسشی فلسفی (۱) نیست، و در ادامه حتی می‌توان گفت: هر پرسشی نیز حتی پرسش نیست. اگر باور کنیم که هر پاسخی، "پاسخ" نیست، چگونه است که نمی‌توانیم بپذیریم که سوال هایی هم وجود دارند که شبه سوال هستند؟

از دوران قرون وسطی پرسشی معروف از اصحاب اسکولاستیک بجای مانده است: چندهزار فرشته می‌توانند بر نوک یک سوزن جای بگیرند؟ آیا این یک "سوال" است یا "شبه سوال"؟

ما به چه چیزی سوال می‌گوییم؟ اینکه از دوستی که تازه دیده‌اید بپرسید:"حالت خوبه؟" سوال است. اما اگر پس از آنکه گفت:"خوبم" باز هم بپرسید: "حالت خوبه؟" آیا اینهم باز یک سوال است؟

چرا من اولی را سوال میدانم و دومی را نه؟ زیرا در بار نخست، پرسش شما مبتنی بر ترکیبی از "دانایی و نادانی" ست: شما دوستتان را مدتی‌ست که ندیده‌اید و نمی‌دانید که در این مدت، بر او چه گذشته است، اما با وجود اینکه در فاصلۀ سوال اول و سوال دوم اتفاقی نیافتاده، جایی برای پرسیدن مجدد وجود دارد؟ زیرا با "پاسخ" نخستین بارِ او، بخشِ "نادانی" از میان رفته است و نبودن این بخش است که همان "پرسش" را برای بار دوم، "بی‌معنا" می‌کند. درست به مانند سوال‌های امتحانی که از جانب آموزگاران طرح می‌شود که برازنده‌تر آن است که "آزمون" بنامیمش تا "سوال". زیرا آن پرسش‌ها، برای معلمِ مربوطه "سوال" نیستند. او خود، جواب‌ها را بهتر از دانش‌آموزانش می‌داند.

همینگونه است نوعِ دیگر سوال. همانگونه که در نوع نخست، حذف "نادانی" باعث از میان رفتنِ "پرسش‌بودگیِ" پرسش می‌شود، در نوع دوم، نبود بخش "دانایی" سبب همین امر می‌گردد. هیچ‌سوالی نیست که میزانی از دانایی را در خود نیازمند نباشد؟ اینکه بپرسیم: در کهکشانِ همسایۀ راه شیری آیا ساختار اجتماعی مانند ما وجود دارد؟ از آنجایی که بر پیش‌دانسته‌هایی مانند موجود بودن حیات و زیستمندان هوشمند و غیره استوار نیست، فاقد عنصر دانایی‌ست و پرسش نمی‌تواند باشد.

 



۱- بر این جمله تاکیدی ندارم، زیرا بر اساس ساختِ هر فلسفهای، جهان درونی آن به خودش مربوط میشود. نمیتوان آنچنان که میگوییم:"علم چنین میگوید." بگوییم:"فلسفه چنین میگوید." زیرا "فلسفه" به مانند علم، دانش یگانه و یکپارچهای نیست.


 
کودکانه
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی:

تقدیم به وبلاگ زبان زنانه و شعرهای زیبایش

کودکانه                 

پرواز دادم دلم را

نخش برید

افتاد بالای پشت بام ماه

و قرقره خالی هنوز در دست توست.

و گوشواره های تو

در رختخواب من گم شد.

بیا

بده دلم را و

گوشواره هایت را بگیر،

من بازی نمیکنم.

 

 


 
کرپن‌ها، قربانی
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۸  کلمات کلیدی:

کرپنها، قربانی

 

در نوشته‌ای که در وبلاگ دوستم داریوش نوشته شده با عنوان « چالشی در شناخت اندیشه های زرتشت در گاتها‌» جمله‌ای نظرم را جلب کرد که، لازم به توضیح دربارۀ آن است: «عدم شناخت آدمی به نظم هستی و نیاز مزمن او به  طبیعت در رفع نیازهای اش، او را به کرنش و قربانی کردن و نیایش وامی دارد و خود را دربست به قدرت کرپانی وامی نهد.»

*    *    *

در کتابی از محمد مقدم با نام "جستارهایی از مهر و ناهید" آمده است که کرپن‌ها، همان روحانیان دین "مهر" بوده‌اند و به دلیل قربانی کردن "گاو" از سوی ایشان، واژۀ "قربانی" نیز از همینان برگرفته شده است. (ص 2 کتاب مذکور) همین امر باعث آن شده که دوستانی، دو واژۀ  "کرپن" و "قربان" را از یک بن بدانند و آنها را با هم استفاده کنند.

"کرپن" را استاد پورداود چنین گزارش کرده است:«‌در گزارش پهلوی اوستا، کرپن به کرپ karap برگردانده شده و در جمع کرپان و در توضیح افزوده شده "کر" kar یعنی کسی که از آیین مزدیسنا چیزی نمی‌شنود و گوش شنوا ندارد... در نوشته‌های دینی پهلوی از کرپن‌ها و کوی‌ها بمفهوم دشمنان دین راستین زرتشتی و گروهی از کران و کوران که یارای شنیدن و دیدن ندارند و چیزی از مزدیسنا در نمی‌یابند، اراده شده است.

کرپن که گفتیم پیشوای دینی پیش از روزگارانِ دین زرتشت است، لفظاً باید بمعنی "کسی که مراسم دینی را بجای می‌آورد" باشد. شبهه‌ای نیست که واژۀ سانسکریت "کلپ" kalap که بمعنی مراسم و آداب دینی است با کرپن اوستایی از یک ریشه و بن است.» ( پورداود- یادداشت‌های گاثاها- ص 386)

مذهب زرتشتی با قربانی کردن، مشکلی ندارد و در جشن "مهرگان" آنان نیز به مانند عید قربان مسلمانان، به قربانی کردن می‌پردازند. این است که قربانی کردن در نزد زرتشت آنگونه نکوهیده نبوده است که بخواهد دشمنانش را به این دلیل سرزنش کند.

واژۀ "قربانی" به هیچ‌وجهی با موضوع "کرپن" ارتباطی ندارد. و اصولاً واژه‌ای عربی‌ست!! و از زبان عربی به زبان فارسی راه یافته است. یکی از مشخصه‌های واژگان فارسی این است که فاقد حرف "قاف" هستند و این مشخصه در کلمۀ "قربانی" دیده می‌شود.

در واژه‌نامه‌ها آمده است که :قربانی از قرب به معنی نزدیکی برگرفته شده است و این عمل باعث نزدیکی و تقرب به خدا می‌شده است.

در کتاب "واژه‌های دخیل در قرآن مجید" نوشتۀ آرتور جفری و ترجمه فریدون بدره‌ای، این لغت را از سریانی یا عبری دانسته‌اند و آن را لغتی از بن عربی ندانسته‌اند. «‌بهر حال، واژه باید یک واژۀ قرضیِ قدیمی باشد، زیرا در ادبیات قدیم عربی نیز به کار رفته است.» (ص 343)