| نوروز |
| ساعت ٩:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٧ کلمات کلیدی: |
|
دوستان عزیزم، به مناسبت نوروز، رنگینکمانی از زیباترینها را برایتان آرزومندم.
متنی را که یکسال پیش نوشتم، برای خودم زیباست و گفتم شاید برای شما هم:
بهار میآید و نوروز رخ مینماید؛ و حسرت چه نوروزهایی را که بر دل نمیگذارد. نوروزهای رفته، نوروزهای نیامده.نوروزهای نیامده رفته.
نوروزهای سادۀ کودکی و شوقهای بزرگ کت و شلوارهای کوچکِ نو. ماهیسرخ و بازایستادنش از حرکت به هنگامِ سال نو . اسکناسهای نوی لای قرآن و بوسههای تبریک تحویل سال. نوروزهای یا مقلبالقلوب و الابصار، نوروزهای خدا. نوروزهای شیرینی. دیدها، بازدیدها. تعطیلی مدرسه و سیزده روز شلنگتخته انداختن، در بوی بهار. کوچههای عید را از زیر پا در کردن و آخرش واماندۀ غصۀ مشقهای مانده.
نوروزهای جوانی و جنون. نوروزهای عاشقی، نورروزهای تپیدن دل و سرخ شدن گونهها. نوروزهای بوسههای شیرین. نوروزهای تو، که به من میدادیشان تا روزم را با آنها نو کنم. نوروزهای زیر درختان کوتاهِ پارک لاله، قسمت کردن کتاب و بوسه و زندگی. نوروزهای کتاب. نوروزهای زندان. نوروزهای جلیله در بهداریِ ناصرخسرو. اکرم در کلاس درس. نوروزهای شک. نوروزهای صفحۀ بتهون، سمفونی قهرمانی. نوروزهای ناپلئون بیلیاقت. ریمسکی کورساکف، شستاکویچ. خرمگس. بشردوستان ژنده پوش. نوروز فروغ. نوروز شاملو. نوروز اخوان، لحظۀ دیدار نزدیکست. دیوانگی. دیوانگی و باز هم عشق.
نوروزهای دانشگاه، در مرتفعترین دانشکدۀ شهر تهران. نوروزهای مبارزه. نوروزهای بیخدا زیستن. نوروزهای نیچه. نوروزهای ژرژ پولیتسر، نوروزهای مارکس و سیر در کوچههای پاریس 1871.نوروزهای کمونارها. نوروزهای اکتبر. نوروزهای بلشویک. نوروزهای مبارزۀ طبقات. نوروزهای تریای دانشکده و چشمان تو. نگرانِ گفتنِ: دوستت دارم. نوروزهای عشق.
نوروزهای اخراج، نوروزهای کارگری، نوروزهای آزمایش، نوروزهای احمد صالحی، نوروزهای انسان.نوروزهای شکسپیر.نوروزهای دانته، الهی ترین کمدیها. نوروزهای ترجیح فرار بر قرار. نوروزهای آوارگی. نوروزهای پناهندگی. نوروزهای پیری زودرس. درهم شکستنِ همه چیز و من. باختن و باختن و باز هم باختن. نوروزهای بیامید. نوروزهای با بوی کهنه. نوروزهایی که بوی تو را ندارند تا تنهاییام را معطر کنند. نوروزهای موی سفید، نوروزهای جوانمرگی.نوروزهای نیهلیسم. نوروزهای پوچی. نوروزهای سوسک شدن آدمها. نوروزهای فحش به زمین و زمان. نوروزهای عصیانهای عقل و خرد. نوروزهای بهم ریختنِ همه چیز. نوروزهایی که حتی امروزش هم کهنه. نوروزهایی که حتی فردایش هم از هماکنون پلاسیده. نوروزهای جنگیدن بی امید به پیروزی.
اما تمام این نوروزها را خاطرۀ چشمان توست که زیباشان میکند. کاش میدانستم که تو خود را در سطرهای کدامین روز پنهان کردهای؟
|
|
| آگهی فروش |
| ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٤ کلمات کلیدی: |
|
آگهی فروش یک وبلاگ بفروش میرسد، یک وبلاگفروش بفروش میرسد، بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست. وبلاگی مملو از حرفهای گندهگنده، از دهانی به گشادی یک آتشفشان. درددلهای ریز ریز، از دلی ریزهریزه شده، خرده شکستههای یک شیشۀ اتومبیل بر سطح اسفالت خیابان. با کلی نقاشی های خوشگل خوشگل، برای بزک کردنِ مسخرهترین دلقکها. تنها چیزی که ازین وبلاگ فروشی نیست، شعرهایش است، که بدرد کسی نمیخورد بجز دل شاعرش. این وبلاگ طوری طراحی شده که بتوانید، هنگامیکه غمگینید، بفروشیدش؛ و هنگامی که خوشحالید دوباره بخریدش، البته که حقالعملکاری در این معامله کسر میگردد. سال این وبلاگ سر آمده است و بوی ارحمالراحمیناش بلند شده. یکسال کافیست برای آببندی شدن. پیامگیرهایش پر است از پیامهای خوب برای مرغوبترینِ نوشتهها. خیالتان راحت باشد، هر چه سرعت بروید ریب نمیزند. کنتور هم دارد. بوق هم میزند. اصلاً به شرط چاقو. آرشیوش را نگاه کنید، همیشه بموقع بهروز شده است. فحش و ناسزایش بسیار اندک است. دوستانی و داستانهایی داشته، یکی از یکی بهتر. * * * یک وبلاگ بفروش میرسد، یک وبلاگفروش بفروش میرسد، بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست. از وبلاگش گفتم، که گفتنی بود. اگر از وبلاگفروشش نمیگویم، چیزی برای گفتن نیست، بجز آنکه دلی دارد به نرمی رنگ بال پروانهها. دست نزنید اثر نرمههای بال روی انگشتانتان باقی میماند.
|
|
| فرفرۀ کاغذی |
| ساعت ٧:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٠ کلمات کلیدی: |
|
فرفرۀ کاغذی
با فرفرۀ بادی میدویدم، از میان کوچههای خاکی کودکی، به دنبال زیبایی چرخیدن فرفرۀ کاغذی.کاغذی رنگی که چون ستارهای میدرخشید. واگر باد میآمد بینیاز از دویدن، چرخش فرفره را ذوق میکردم. یا من، یا باد، یکیمان باید فرفره را میچرخاندیم. این ذوق و شوق آنچنان کودکانه بزرگ بود، که فراموش میکردم، مکافاتِ شب، سوزشِ پاهای برهنۀ در گل و لای دویده را.ترکخوردن پوست و سوزشی که اشک را از چشمان کودکیام بیرون میکشید.دستان مهربانِ مادر و پدری که یکی پاها را میشست و دیگری با وازلین، خشکیِ پوست ترک خورده را نرممیکرد. اما همه این سوزشها فدای یک چرخش جانانۀ فرفره کاغذی در کوچههای فردا. در خم یکی از همین کوچهها بود که ناگهان، بزرگ شدم و پدرم مرد. فرفرۀ کاغذی شد، چشمان تو. باد شد، سرنوشت من. و من هنوز ذوقزدۀ چرخش یک نگاه توام،میدوم هنوز و... |
|
| دخالت نظامی آمریکا |
| ساعت ۱٢:٥۸ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٦ کلمات کلیدی: |
|
اصلاً اهمیتی ندارد که روند وقایع به کدام سویی برود. آیا دخالت نظامی آمریکا به وقوع بپیوندد یا نه. بلکه آنچه که میخواهم بدان اشاره کنم، امریست که در حواشی این موضوع دور میزند: واکنش روشنفکران و اندیشمندان نسبت به این امر. سکوتی سنگین بر آنان که دخالت آمریکا را مثبت ارزیابی میکنند، حاکم است و از سوی مخالفینِ دخالت نظامی بمبارانِ عظیمی از تبلیغات سیاسی و روانی به اجرا گذاشته شده است. عدم جسارت در طرحِ استدلالهای موافق دخالت نظامی از سویی با برقرار کردنِ اتمسفری مملو از احساسات و عواطفی پیرامونِ میهنپرستی، استقلال، صلحدوستی، عدم دخالت بیگانگان در سرنوشت کشور و غیره همراه شده است. اما از میانِ سطرهای نوشتههای بسیاری، این ندا شنیده میشود:«ما به تنهایی قدرت تغییرِ سرنوشت سیاسی کشور خویش را نداریم و نیازمند حمایتِ دیگران هستیم.» اما چرا باید این ندا، به چنین صورتِ گنگ و مبهمی بیان شود؟ آیا نه این است که در گفتگویی روشنگرانه در میان روشنفکرانِ سیاسیِ ایران، پیرامونِ این مهمترین موضوعِ سرنوشتسازِ کشور، نیازی به جسارت از سویی و دعوت به شنیدنِ استدلالهای طرف مقابل از سویی دیگر، احساس میشود؟ آیا کافیست که مخالفینِ دخالت نظامی، با شنیدنِ استدلالهای خود، با تنها به قاضی رفتن، راضی برگردند؟ من در مورد "تحلیلهای سیاسی" هموطنانم، همواره معتقدم که این سخنان، بیشتر از اینکه، برخاسته از تحلیل اوضاع موجود باشند، بیانگر "آرزوهای" این تحلیلکنندگان است. اینکه هر تحلیلی ازین دست، در چند روز بعد، به دست فراموشی سپرده میشود، و خواننده و نویسنده، حتی سراغی از آن را نیز نمیگیرند، خود نشانگر عمق!!! اینگونه تحلیلهاست. آیا سیستمِ تکصداییِ حاکم بر جامعۀ استبدادزدۀ ما، باید بر جو گفتگوهای روشنفکرانه نیز سایه بیاندازد؟ چرا کسی از میانِ مخالفین دخالت نظامی، خواستار شنیدنِ استدلالهای موافقین نمیشود؟ ایا احتیاجی به اینکه استدلالهای طرف مقابل شنیده بشود نیست؟ حتی در عرصۀ وبلاگنویسی که عرصهای غیرقابل کنترل است نیز، کنترلی نامرئی جاریست؟ کجاست منشاء این کنترل، که زبان بسیاری را بند آورده که بگویند: خواستار دخالت بیگانهایم؟ آیا حتی داشتن و بیان نظرِ نادرست، درستتر از خودسانسوری و اختناق نیست؟ نظرات نادرست تا نقد نشوند نادرستیشان معلوم نخواهد شد و تنها برخورد افکار و عقاید گوناگون است که یاریگرِ بزرگیست برای محک زدن و شناختنِ افکار خود. من میخواهم افکار خودم را به نقد بگذارم: بفرمایید و نقدش کنید.
دخالت نظامی آمریکا، تنها راه چاره باقیمانده
دوران معاصر، دورانیست که ثقل تحولات اجتماعی، به خارج از درون جوامع، میل میکند. بعد از آخرین انقلابات سدۀ گذشته که در ایران و افغانستان و نیکاراگویه رخ داد و با فروپاشی شوروی سوسیالیستی، جهان رو به سوی "نظمی نوین" دارد. این نظم نوین را نباید در معنای اخلاقی آن بعنوان نظمی خوب یا بد ارزیابی کرد، بلکه باید بر اساس شاخصهایی مانند هژمونی آمریکا در سیاست جهانی، ریزش آخرین سنگرهای سرمایههای ملی در برابر سرمایۀ بینالمللی، و از سویی دیگر تشکیل نهادهای مدنیِ بینالمللی و فراملی برای مقابله با هژمونی مسلط، و تضعیفِ هر چه بیشتر جنبشهای سیاسیـملی، به شناخت این دوران اقدام کرد. حتی اگر از فروپاشی شوروی بعنوان حرکتی تحت تأثیر عوامل داخلی نام ببریم، دیگر تحولاتِ پس از آن، نشانگر این امرند که عواملی خارجی و فراملی در تحولات جوامع مختلف نقش مهمی یافتهاند و دیگر عواملی صرفاً "تندکننده و کُندکننده" نیستند و به سطحی "تعیینکننده" ارتقاء یافتهاند. از سویی دیگر پیوند هر چه بیشتر نیروهای مختلف سیاسیِ جوامعِ گوناگون، در سطح گستردهتری از سطوح ملی، نیز نشانگر همین امر است که مرزهای سیاسی، دیگر مفهوم سابق خود را نمیتوانند داشته باشند. جهانِ نو با تلخیها و شیرینیهای خاص خود، قد علم کرده است. در چنین اوضاعی، جامعۀ ما ایران درگیر با سیستمی از حاکمیت است که نمیتواند قواعد بازیهای سیاسیِ نرمال جهانی را رعایت کند. در داخل نیز تمایل به حاکمیتی توتالیتر و ایدئولوژیک دارد. با هرگونه تحول در حیات اجتماعی ستیزهجویی میورزد. شرایط زیستی کل جامعه به استاندارهایی بس بمراتب پایینتر از پیش از سال 1357 نزول کرده است. در این بین، نیروهای اپوزیسیونِ سیاسی ما را نیز ناتوانی وحشتناکی فرا گرفته است و قدرت لازمۀ مبارزه با رژیم حاکم را ندارد. بخش اعظمی از این ناتوانی در عدم "سازماندهی"ست که خود معلولِ رویش تفکرات نوین و مدرن است. دیگر، آن دوران گذشته است که "سانترالیسم" در تشکلات سیاسی، آنچنان اتوریتۀ معنوی داشت که میتوانست افراد را تا حد "فدا شدن" به پیش ببرد. فردیت ظهور کرده است و اندکی تعقل فردی پدید آمده که دیگر "خرد جمعیِ" پیشین را از تخت سیطره خویش به زیر بکشد. زندگیِ "خلق" دیگر تمام قضیه نیست و زندگی فردی نیز به حق در جوار آن "حقی" یافته است. اما در میان این همه تغییرات، یک چیز هنوز تغییر نکرده است و آن این است که در نهایت، تعیین سیاست هنوز هم بر عهدۀ "نیرو"ست. بدون نیروی متشکل و همسو، تعیین سیاستی روشن امکانپذیر نیست. حال با این سوالها خود را درگیر میکنیم که: در نبود نیرویی قابل حساب که بتواند سیاستی روشن را در میان تودههای مردم تبلیغ کند و به سازماندهی بر حول آن مبادرت ورزد آیا تحول سیاسی امکانپذیر است؟ آیا عطای تحول سیاسی جامعه را باید به لقای نبود نیروی قدرتمند اپوزیسیون بخشید؟ آیا باید چشم به راه زایش اپوزیسیونی مقتدر بود؟ کدام علایماند که زایش چنین اپوزیسیونی را بشارت میدهند؟ آنتروپی سیاسی در میان نیروهای فعال اجتماعی روز به روز شدت بیشتری میگیرد و تشکلات سیاسیِ موجود روز به روز ضعیفتر از روز پیش میگردند. وزنۀ روشنفکریِ جنبش اجتماعی بر وزنۀ سیاسی آن میچربد. گویی تاوان گذشتهای را باید بپردازیم که در آن نیروی سیاسی، بینیاز از اندیشیدن بود. "اندیشیدن" اکنون، انسجام سیاست و حزبیت را به هم میریزد. که گویی باید "سیاست" و "سازماندهی" نوینی پیریزی شود. اما تمامی اینها چاره دردِ بیدرمان گرفتاری جامعه از دست رژیم جمهوری اسلامی نمیشود. مردم هر روز که میگذرد به درجۀ نازلتری از زیستن، فرو میافتند. روان اجتماعی سخت ویران شده است. فقر و فحشا و اعتیاد و دزدی و رشوهگیری جامعه را فلج نموده و هیچ اثری از ضعف رژیم برای "حکومت کردن" به چشم نمیخورد، همچنان که هیچ نشانی نیز از جانب جامعه برای "نخواستن" چنین حکومتی دیده نمیشود. عمده آحادِ جامعه ایران بر اساس ساختار سنتی و معتاد به عادت خود، راه بیتفاوتی سیاسی را در پیش گرفتهاند. هر چه میگذرد مردم به این رژیم بیشتر خو میگیرند و به قواعد آن بیشتر تن میدهند. جوک و لطیفه میسازند اما در عین حال به شیوۀ زیستنِ دیکته شده از جانب حکومت با اندکی تغییرات جزیی در آن، تن میدهند. چشمانداز تحولی جدی در اوضاع سیاسی کشور سخت ناامیدکننده است. ضعف و زبونی ملی رخ نموده است. بیتفاوتی به زندگیِ اجتماعی خود و جهان پیرامون به رسمی عام بدل شده و حتی در نمییابیم که تأثیرِ چنین شیوۀ زیستی، جهان را نیز به مخاطره میاندازد. این ضعف و زبونی ، مانع از آن شده است که بتوانیم در دنیای متحول امروزی، مهار زندگیمان را خودمان در دست بگیریم و مردمی که نتوانند سرنوشتشان را خودشان رقم بزنند آیا راه دیگری بجز این دارند که سرنوشتشان را دیگران درنوردند؟ آری شاید در روزگاران پیشین میشد "مردمی" را بیسرنوشت، به حال خود رها کرد. اما امروزه روز دیگر چنین امکانی در میان نیست. برای اینکه مردمی مانند ما، رژیمی را بر سر کار آوردهایم که نه تنها زندگی ما را به فلاکت کشانده که حتی زندگی جهان بشری را نیز با اشاعه تروریزم و خواست دستیابی به سلاح اتمی به خطر میاندازد. بود و نبود جمهوری اسلامی دیگر امری ملی و مربوط به فقط ایرانیان نیست. این ما بودیم که در انقلاب 57، جهان را به همنشینی با رژیمی واداشتیم که در نُرمهای این جهان نمیگنجد؛ و حال توانایی تصحیح خطای خویش را نیز نداریم. آیا جهان باید ساکت بنشیند که مبادا در سرنوشت ما دخالتی نکرده باشد؟ سرنوشت ما را در غیاب دخالت دیگران، چه کسانی رقم میزنند؟ آیا خود ما رقم زنندگان سرنوشت خودیم؟ یا حاکمانِ جمهوری اسلامی هستند که در غیاب ما و جهانیان، سرنوشت ما را بدانگونه که میخواهند رقم خواهند زد؟ همچنان که تاکنون رقم زدهاند. اگر ما در دوران حمله نظامی آمریکا به افغانستان و عراق، و یا براندازی آپارتاید آفریقای جنوبی بر اثر دخالتهای خارجی، برچیده شدن بساط نظامیان از حاکمیت بسیاری از کشورها در پی مقتضیاتِ نظم نوینِ جهانی، به درستی به بررسی این امر یعنی "دخالت عنصر خارجی در تحولات سیاسی" پرداخته بودیم، اکنون بسی بمراتب راحتتر پیرامون این موضوع، گفتگو میکردیم. اما اگر روند وقایع چنان پیش برود که آمریکا در ایران دخالت نظامی کند، بسیار روشن است که چه بالماسکهای برپا خواهد شد: در ابتدا فراوان نیروهای سیاسی مخالف دخالت و حمله نظامی آمریکا خواهند بود، اما (بر فرض) پس از آنکه رژیم به دست آمریکا سرنگون شود، همین نیروها در صف اولِ سهمخواهی قرار خواهند گرفت. در چنان شرایط مفروضی، همگی در انتخابات شرکت خواهند کرد (به مانند افغانستان و عراق) و کسی را هم پروای این نخواهد بود که من برخوردار از آزادی و دموکراسی هستم که آمریکا به من ارزانی داشته است. گویی "سیاست" در ایران با شعر و ادبیات و تخیل و رمانتیسم چنان آمیخته شده است که کسی را پروای تف سر بالا نیست. دهههاست که تحلیل سیاسی میکنیم و عموماً غلط از آب در میآید ولی هیچکس به روی خودش هم نمیآورد که آن تحلیل غلط از من بود. سیاست ما چیزیست در حدِ شعار ملیـمیهنیِ «کی بود کی بود، من نبودم.» هنگامی که کار از کار میگذرد، همگی تنها در صدد تبرئۀ خودیم و همین امر باعث شده که حرفهایی بزنیم که چند پهلو و قابل تعبیر و تفسیرهای گوناگون برای روز مبادا باشد. پوپولیسم و حرفهای شسته رفتهزدن و اجتناب از چشم در چشمِ مسایل دوختن، شیوۀ مرضیۀ ما شده است. حالا هم این ماییم و موضوع احتمال حمله نظامی آمریکا به جمهوری اسلامی. میتوان به مانند همیشه حرفهای زیبا و بیمصرفی زد که فقط به درد حفظ وجهه سیاسی میخورد، میتوان تنزهطلبی سیاسی را پیشه کرد، اما آیا نباید اذعان کرد که دموکراسی ادعایی آمریکا برای خاور میانه هر چه هم که صادراتی، زورکی، باسمهای و غیره باشد بهتر از سیستم بستۀ جمهوری اسلامیست؟ آیا افغانستان بی طالبان و عراق بی صدام حسین برای خود این کشورها و جهان بهتر نیستند؟ یا ما میتوانیم خودمان و جهان را از شر یک رژیم تهدیدگر خلاص کنیم و یا نمیتوانیم، اگر شق دوم، واقعیت است که هست، این حق دنیاست که از خود در برابر تهدیدات رژیم اسلامی دفاع کند و طبیعیست که در شرایط امروز این دفاع، به صورت حملۀ آمریکا اعمال خواهد شد. در برابر احتمالات موجود، نمیتوان به تخیل پناه برد و منتظر روزی نشست که نیرویی از خود این مرز و بوم، توانایی سرنگونی رژیم را داشته باشد. یا با جهان همراه خواهیم شد و یا در بهترین حالت بیطرف میمانیم، که مبادا فردای روزگار به همدستی با آمریکا متهم شویم. اینهم بوضوح عیان است که آمریکا در این مورد منافع خود را دارد، اما همسویی منافع آمریکا با منافع مردمِ ما بیش از همسویی منافع رژیم اسلامی با منافع مردم است. گرچه جنگ و خونریزی دردآور است. اما مگر جمهوری اسلامی کمتر از صد و پنجاه هزار نفر را کشته است و آیا توابین را و معتادان و فاحشگان و بقیۀ بیچارگان جامعه را نباید به این آمار روزافزون اضافه کرد؟ با حرکت ازین مقدمات است که من حملۀ آمریکا را حمله به جمهوری اسلامی میدانم و از آن استقبال میکنم.
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


