پرگار بهرام

Pargar Bahram

غول
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۳٠  کلمات کلیدی:

غول

 

در پیدا و ناپیدای نُهتوی جهان، "سایهای"به هستی پا گذاشت هول. دیدگاههایش بر چهره چنان خالی، که گویی از این رخ به عمق هستی، نقبی تاریک زدهاند. دیدگاههایی بیدیده، حفرههایی بیپایان. این غولِ هول، اما تنها یک سایه بود و بس.

دلی کوچک داشت که به آرامی، تپشهای تکراری کُند را تجربه میکرد و گوشهای بزرگی که به رنگ سبز مایل بودند.

او که دیدگانی نداشت تا هستی را دریابد به اندرون خویش خزید تا شاید در آنجا به چیزی دست یابد و در ابتدا، تنها چیزی را که دریافت: سایهای بود در سایه. خودی در خویش غوطهور. غولی هولانگیز.

هراسی رعشهآور بر جانش چنگ زد و این رعشه و تکانه، تپشهای دل او را از ضربآهنگِ یکنواختِ همیشگی به درآورد، گاه تند، گاه کُند. "آرامش" نخستین چیزی بود که در ازای این دریافتِ خود از دست داد. دل او دیگر مانند همیشه نمیزد.

تاکنون، درد او، دردِ توانبُرِ "سایه" بودن بود و حال، "ناآرامی" نیز بدان افزوده میشد. وه که چه دردیست سایهای ناآرام بودن و دلی به تپیدن در خلاء فضاهای بیکران داشتن.

هزاران سال گذشت به تلاطمی بیسرانجام.

در تپشهای دلش گاهی سکونی پیش میآمد، "دل" میگرفت. در مداوای این درد، او به "همزاد" خویش پی برد:"نور". آن که بود و نبود سایه، بدان بود. به جستجویش پرداخت. او را یافت و به غارِ تاریک خویشش خواند.

آذرخشی در فضای غار. نور آمد و "سایه" نورباران شد.

 


 
اطلاق "جهان‌بینی" به اندیشه‌های مارکس؟؟؟
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٤  کلمات کلیدی:

اطلاق "جهانبینی" به اندیشههای مارکس؟؟؟

 

این اصطلاح را مارکس در اطلاق به اندیشههای خود بکار نبرده است. این اصطلاح در آثار انگلس بکار برده شده و به تئوریی که مارکس کار عمدهاش را کرده است نام "جهانبینی ماتریالیستی[1]" میدهد. در جایی دیگر، تزهای مارکس در بارۀ فویرباخ را «نطفه پرنبوغ جهانبینی نوین»[2] می نامد و البته که این جهانبینی را دگرگونشونده میداند:«چقدر تاریخ انسانی عقبمانده و تا چه اندازه مسخرهآمیز بود، هر آینه میخواستیم که به جهانبینی امروزمان نوعی اعتبار مطلق ببخشیم.»[3] او که نظریات مارکس را "جهانبینی" مینامد گاهی به این جهانبینی، صفتِ "ماتریالیستی" اطلاق میکند و گاهی از آن بعنوان "جهانبینی سوسیالیستی"[4] نام میبرد. این در حالیست که اصطلاح "جهانبینی" بلافاصله پس از او به وسیلۀ لنین معادل "فلسفه" به کار گرفته میشود و لنین است که ادعا میکند:«مارکس به کرات، جهانبینی خود را ماتریالیسم دیالکتیک خواند.»[5] اما نمیگوید که مارکس در کجا چنین گفته است؟ و در آغاز همان کتاب، به یکسان گرفتن "جهانبینی" با "فلسفه"، اینبار "ماتریالیسم دیالکتیک" را "فلسفۀ مارکسیسم" میداند.[6] از درهمآمیزی این دو اصطلاح است که درسنامههای  فلسفی بعدی، "جهانبینی" را «سیستم تعمیمی نظراتِ انسان در بارۀ جهان و انسان»[7] تعریف میکنند. مارکس نظرات خود را نه فلسفه و نه ایدئولوژی و نه جهانبینی میداند. او در جایجای آثار خود با "فلسفه" و "ایدئولوژی" مبارزه میکند. و به هیچ وجه سعی در ساختن یک "سیستم" نظریِ کلی ندارد. انگلس تا جایی که از اندیشههای مارکس به عنوان "جهانبینی" نام نبرده است با وی همراهی میکند، اما حتی پس از اینکه انگلس با اطلاقِ واژۀ "جهانبینی" به "تئوری مارکس" این شبهه را بوجود میآورد که تئوری مارکس چیزی از جنسِ سیستمهای هگلی و دیگر فیلسوفان است، با دادن یک آدرس دقیق این شبهه را برطرف میکند. او مینویسد:«تزهای فویرباخ، نوشتۀ مارکس، نطفۀ پرنبوغ جهانبینیِ نوین را در بر دارد.»[8]

به این تزها که مراجعه میکنیم در مییابیم که آنها فقط در بارۀ جامعۀ انسانی و نقش انسان در دگرگون کردن آن، بحث میکنند و هیچکدام از این تزها در بارۀ "فلسفه" نیست و حتی در تز دهم که نامی از "ماتریالیسم" به میان میآید، مارکس توضیح میدهد که:«موضوعِ ماتریالیسمِ نو، جامعۀ بشری یا بشریت اجتماعیست.» به روشنی دیده میشود که منظور مارکس از ماتریالیسم، به مفهومِ "تقدم ماده بر روح" نیست، بلکه او ازین مفهوم، برداشتی "اجتماعی" ارائه میدهد و حتی در "خانواده مقدس" هم از «تکامل آموزش ماتریالیسم، به مثابه آموزش اومانیسم ...»[9] سخن میگوید.

پس از درگذشت مارکس، انگلس بر این امر که نظریات مارکس، صرفاً جنبۀ تاریخی و اقتصادی دارند تأکید میکند:«تا چه اندازه مغرور هستم از اینکه میان جوانان روسیه حزبی وجود که بدون تردید تئوریهای بزرگ اقتصادی و تاریخی مارکس را پذیرفته ... است.»[10]

به روشنی پیداست، آنچه که بعنوان "جهانبینی" مارکس نامیده میشود، مجموعهای از نظریات تاریخی و اجتماعیست و این چقدر متفاوت است از آنچه که لنین با نام جهانبینی مارکس بعنوان "فلسفۀ مارکسیسم" از آن یاد میکند.

این لنین است که تئوری مارکس را به سطح "فلسفه" و "ایدئولوژی" و "جهانبینی" نزول میدهد.

 



[1] - لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان ص 49

[2] - همانجا ص 7

[3] - آنتی دورینگ ص 113

[4] - فقر فلسفه- مقدمه

[5] - ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم ص118

[6] - همانجا ص 1

[7] - یادداشتها و نوشتههای فلسفی و اجتماعی از احسان طبری ص 59

[8] - لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان ص 7

[9] - خانواده مقدس ص 54

[10] - نامه انگلس به ورا ایوانونا زاسولیچ 23 آوریل 1885


 
مدرنیته یا سنت، خرد یا اخلاق؟ 2
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٧  کلمات کلیدی:

مدرنیته یا سنت، خرد یا اخلاق؟

بخش دوم

دوست عزیز من، نیلبک، در مورد اخلاق و حوزه های اعمال نفوذ آن، پرسشِ سختی را طرح کرده است. آشکارا باید بگویم که چیز زیادی در این باره نمی دانم که بتوانم آنگونه که باید و شاید در باره آن مطلبی بنویسم، اما دانستههای گنگی که دارم حاکی از آن است که "اخلاق" آن هنجارهایی را شامل میشود که جامعه برای نگهدار خود و اداره افرادش ، می‌آفریند و در قالبی مانند <وجدان> در درون آدمیان، کار میگذارد تا آنان را وادارد که برای بودنِ با هم، در چارچوبهای یک جامعه، از برخی خواستهای خود چشمپوشی کنند و در تعاملی میانگین با هم زندگی نمایند. پیدایش اخلاق، بر همین اساس، با پیدایش جامعه، همزمان و از همان قدمت برخوردار است. در جمعهای کوچکتری مانند <خانواده> اخلاق نقش چندانی نداشته و همه به پیروی از رئیس خانواده نقش خود را رقم میزدند . این ارتباط مستقیم در میان چند تن، و امکان اعمال اتوریتۀ بیواسطه، جمع های کوچک مزبور را بینیاز از "اخلاق" میکرد. وظایف کاملاً روشن بود و کنترلِ و نظارتِ رئیس خانواده بر انجام وظایف، میسر و آسان.

اما از زمانی که این جمعهای کوچک به هم پیوستند و جوامعی بزرگتر را آفریدند، دیگر نسبتِ رئیس به افراد زیر قدرت او، یک به ده یا پانزده نبود که بتوان بطور مستقیم، بر آنان کنترل اعمال کرد. هر چقدر نسبتِ حاکمان به تودۀ مردم کوچکتر میشود، منترل سختتر و در نتیجه "اخلاق" گستردهتر میگردد. <کنترل> از حالت ساده و مستقیم، به حالتی پیچیده و غیر مستقیم، دگرگون می شود. <اخلاق> بوجود میآید تا بعنوان عنصر کنترل کنندۀ افراد در درون آنان کار گذاشته شود. این <کنترل> جدید از نوع پیشین خود، پیچیده تر و کاراتر است. با پدیدهای به نام اخلاق، انسان ها به آنجایی میرسند که ظاهراً داوطلبانه به این کنترل اجتماعی تن میدهند عدهای که متولیان "اخلاق" هستند در شکلِ جادوگران قبایل و بعداً روحانیان و سپس واضعین ایدئولوژیها به ساخت و پرداخت آن میپردازند. با پیدایشِ عناصر جدیدتر در جامعه، الزام گسترشِ اخلاق به تمامی این عرصهها بوجود میآید مثلاً با پیدایش "میهن" یک مقولۀ اخلاقی به نام "میهنپرستی" نیز باید بوجود آید که حفظ و حراست از این "میهن" را در درون افراد جامعه سازماندهی کند.

عناصر اجتماعی مذکور و همچنین منافع حاکمانِ جامعه ایجاب میکند که افراد هر چه بیشتر، بجای "اندیشیدن"، از ندای باطن که همان "وجدان" است تبعیت کنند. "وجدان" بایگانی اخلاق است. تمام پرونده ها در آنجا نگهداری می شود و تمامی متر و معیارهای ساخته شده توسط "اخلاقمداران" از همین تاریکخانۀ وجدان، در آدمیان ساری و جاری میشود. این مجموعه است اعلام کنندۀ این که چه چیزی "هنجار" است و چه چیز "ناهنجار". اوست که به مخالفین خود لقب "بیوجدان" و سپس "ضداخلاق" میزند. او نمایندۀ "جمع" است و نه تنها "جمع" کنونی، که حتی "جمع" های منقرض شدۀ نسلهای پیشین را نیز نمایندگی میکند. او پاسدار "ارزشهای کهن" است. مردگان از همین طریق بر زندگی زندگان تأثیر میگذارند.

اما این روند، با پیدایشِ انسانی که شهامت اندیشیدن را بخود داده است مختل میگردد.  او در گام نخست، میخواهد که بار گذشتگان را از دوشش بر زمین بگذارد و در گام دوم، از زیر سیطرۀ اتوریتۀ معنویِ جمع معاصرش هم خارج شود. او میخواهد "فردیت" خویش را بر جمع و جهان بقبولاند.

 

 


 
مدرنیته یا سنت، خرد یا اخلاق؟
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱٢  کلمات کلیدی:

مدرنیته یا سنت، خرد یا اخلاق؟

 

جوامع به نسبت سنتی بودن از "خرد" فاصله دارند و به نسبت مدرن بودن از "اخلاق".

و طرفه آنکه نه "خرد" معنی پیشین خود را حفظ کرده است و نه "اخلاق". خرد که در دوران های پیشین، هدیه ای بود از سوی خدایان، (داستان پرومته و چیدن میوه درخت معرفت از جانب حوا، فقط دو نمونه است) در گام بعدی به "دل" انسان، پا گذاشت. دیگر "کشف و شهود" امری صرفاً آسمانی نبود و آدمی نیز در این میانه سهمی برای خود قائل شد. عرفان که از ریشۀ "عرَفَ" به معنی شناخت است، مرحله ای از "خرد" است که از آسمان کنده شده ولی هنوز بر زمین نیز اسقرار نیافته است. در گام بعدی، "خرد" زمینی میشود. علوم، آنچنان گسترشی می یابند که دیگر در توانایی ذهن هیچ نابغهای نمیگنجد که "علامه دهر" شود. اگر ابن سینا و فارابی، از همه چیز زمان خود اطلاع داشته اند و همهچیز دان بودهاند، در دوران جدید، با انکشاف علوم و ریزتر شدنِ دستهبندی آن، حتی کسی "فیزیکدان" در معنای عام آن نیز نمیتواند بشود و یا "تاریخشناس". بخشی از "خرد" پیشین، که در تملک موضوعات آسمانی و ماوراءالطبیعه بود، از عرصۀ "خرد" به عرصۀ "خرافات" پرتاب میشود و اعتبار پیشینِ متولیانش از دست میرود. حتی بهترین بخش آن که "فلسفه" است با انکشاف علوم، مورد نیاز بودن خویش را رفته رفته از دست میدهد. دیگر از آن "ابَر فیلسوفان" تاریخ خبری نیست. "خرد" با زمینی شدن دانش، زمینی میشود.

اخلاق نیز در روند تاریخ، متحول میگردد و همانند سیرِ "خرد" از آسمان به سوی زمین سیر میکند و عاری از درگیریهای بینِ مراحلی نیست که هر "اخلاقی" که کهنتر است، اخلاقِ پس از خود را "بیاخلاقی" مینامد.

"خرد" در نوع زمینیاش رشد مییابد و "اخلاق" در نوع زمینیاش تضعیف میشود. اگر "خرد" با به زمین آمدنش، نیرو میگیرد، "اخلاق" با برکنده شدنش از آسمان، نیروی خویش را از دست میدهد.

جوامعِ جدید با رویآوری خود از قوانین نانوشتۀ اخلاقی، به طرف "قراردادهای اجتماعی"، هر چه بیشتر "اخلاق" را به پستوی تاریکخانه تاریخ میرانند. در پیشگاه "اخلاق" انسان، فقط مسئولیت دارد و اختیاری در کار نیست، اما در مورد "قوانین" نوشته شده، انسان از اختیار نیز برخوردار است. او میخواهد سرنوشت خویش را از دست "آسمان" بگیرد و خود آن را رقم بزند. این گام، او را وادار میکند که "خرد" خویش را هر چه بیشتر زمینی کند و از آسمان فاصله بگیرد.

اما در جوامعی که هنوز ساز و کار عمدتاً سنتی دارند، "خرد" از نوع زمینیاش نقشی ناچیز بازی میکند و صحنهگردانان واقعی "اخلاق" و "خرد" از نوع آسمانیاش میباشند.

و تا در بر پاشنه آسمان میچرخد، "سنت" سرنوشت محتوم ماست.