پرگار بهرام

Pargar Bahram

سنت چیست و چرا باید نقد شود؟
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۸  کلمات کلیدی:

سنت چیست و چرا باید نقد شود؟

 

برای دست‌یابی به یک تعریفِ نسبی، زبان نقش ویژه‌ای بازی می‌کند و محدودیت‌هایش را به تعاریف و مفاهیم ما نیز سرایت می‌دهد. گر چه خود شکل‌گیری این مفاهیم در ذهن ما نیز، تحت تأثیر همین زبان محدودکننده قرار دارد. این مشکل به هنگامی که می‌خواهیم از "سنت" سخن بگوییم دو‌چندان می‌شود. زیرا خود "زبان" یکی از مجراهای اصلیِ پاسداری از سنت‌هاست. "واقعیت" دگرگون می‌شود، اما زبان در برابر این دگرگونی، سفت و سخت ایستادگی می‌کند. خصلت محافظه‌کارانه زبان هم با "سنت" ارتباط برقرار می‌کند.

ما بر طبق عادت و محدودیت‌های زبانی، هر آنچه که از گذشته به ما رسیده را "سنت" می‌نامیم و حال آنکه باید بر این نکتۀ ظریف دقت کرد که این واژه به هنگام کاربرد آن، در تناسب با مفهوم مقابل خود معنی می‌یابد. در گفتگوی مذهبی همان مفهومی را ندارد که در گفتگو از فرهنگِ عامه. و به هنگامیکه می‌خواهیم "سنت" را در مقابل "مدرنیسم" بکار ببریم باز هم معنیِ مطابق با دو حوزۀ پیشین را نیز ندارد.

هنگامیکه ما از "نوروز" به عنوان یک سنت نام می‌بریم، این در حیطۀ همان "سنتی" نیست که از جانب "مدرنیسم" مورد نقد واقع می‌شود. بنا بر عادت است که "آیین‌هایی" تاریخی را سنت می‌نامیم.

و اما منظور من چیست از "سنتی" که باید در برابر "مدرن" ارزیابی شده و نقد گردد؟ تلاش انسان‌ها در طول تاریخ برای غلبه بر مشکلات و دشواری‌های خود، بوجود‌آورندۀ راه حل‌هایی بوده که کم و بیش، کارآیی داشته‌اند. این راه‌حل‌ها، صرفاً برخاسته از آن شرایط و آن دوران بوده و محصول ذهنِ آدمیانی، که جهان خودشان را زندگی می‌کرده‌اند، اطلاعات‌شان از مجموعۀ جهان به مراتب کمتر از انسان امروزی بوده و امکانات مادی و ذهنیِ انسان امروزی را نیز نداشته‌اند. مشکلات‌شان چیز دیگری بوده و ساختار زندگی‌شان بسیار متفاوت از ما. حتی نقشه‌هاشان برای "آینده" نیز چیزی کاملاً بجز آن بوده که در ذهن ماست. این مجموعه سبب آن می‌شد که بطوری طبیعی راه‌حل‌هاشان هم، مهر و نشانِ همان اوضاع و احوال، و همان انسان‌ها را بر خود داشته باشد. اینکه کیکاووس، برای مشکل پروازِ انسان، چهار عقاب را، بعنوان راه حل درمی‌یابد بسیار طبیعی برای آن دوران بوده است و بسیار احمقانه برای دوران ما. اینکه معروف‌ترین دموکراسی باستانی در آتن، از چهارصد هزار نفر ساکنان شهر، تنها مبتنی بر رأیِ چهل هزار نفر بوده و نه دهمِ اهالی حقی در شیوۀ اداره جامعه نداشتند، برای آنها، اگر گامی به پیش بوده برای جوامع امروزی، فاجعه‌بار است.

این است که راه‌حل‌های گذشته را باید در همان گذشته رها کرد و گذاشت که مردگان را مردگان بردارند.

نقد گذشته یا "سنت" هنوز الزاماً مدرنیسم نیست. "پانک‌ها"، شورشگرانِ علیه سنت‌ها هستند، به هم‌ریزندگانِ آداب و رسومِ حاکم. اما هنوز تا مدرن شدن راه بسیاری در پیش دارند. اگر "نقد" به ارائۀ یک "برابر‌نهاد" نیانجامد، هنوز مدرن نشده است، این برابرنهاد، باید دربردارندۀ گشودن افق‌های آینده و ازدیاد امکاناتِ زیستی بشر باشد.

یعنی اینکه: بحث "مدرنیسم" یک محور مشخص دارد: "‌پیشنهاد". اینکه ما برای رفع مشکلات کنونی‌مان، چه "پیشنهادی" داریم ما را در صفِ "مدرن‌ها" یا "سنتی‌ها" قرار می‌دهد.

مدرنیسم یعنی زندگی کردن در اکنون و سرک کشیدن به آینده برای ساختن آن. یعنی اینکه ما باید مشکلات خودمان، نیازهای خودمان و راه‌حل‌های خودمان را ارائه دهیم. البته مشکلاتی را به عنوان باقیمانده از گذشته طرح می‌کنند اما باید دریافت که این مشکلات متعلق به گذشته بوده‌اند و دیگر مشکل فعلی ما نیستند. بعنوان نمونه در باره مشروطه می‌گویند که هنوز وظایف انجام‌نشده‌ای از آن باقی مانده است: قانون، قانون‌گذاری، عدالتخانه و امثالهم. اما باید بر این نکته دقت کرد که خواست جامعۀ کنونی از این مفاهیم و تصورشان پیرامون آن‌ها کاملاً متفاوت از آدمیانِ دوران انقلاب مشروطه است. یعنی اینکه در روند تاریخ اگر وظیفه‌ای انجام نشد، دیگر در آینده، انجام آن وظیفه میسر نیست بلکه مطابق با دگرگونی شرایط، صورت‌مساله و در نتیجه راه حل آن نیز دگرگون خواهد شد.

نقد "سنت‌ها"، نقد راه‌حل‌ها و شیوه‌های مطرح شده از جانب پیشینیان است. نقد شیوه‌هایی‌ست که بدلیل خاستگاه در گذشته داشتن، ناتوان از پاسخگویی به معضلات امروزین ما هستند.

هر آن "سنت" که از گذشته مانده را می‌توان و باید نقد کرد، زیرا هر چه باشد، راه‌حلِ مشکلات امروز ما نمی‌تواند باشد و اگر در برابر برخی از سنت‌ها، کوتاه می‌آییم نه از "درست" بودن آنهاست، بلکه به دلیل آن است که "برابرنهاد" مناسبش را هنوز نیافته‌ایم.

 

 


 
موش و گربه
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٦  کلمات کلیدی:

موش و گربه

 

در زبان آذربایجانیها، گاهگاهی اتفاقات جالبی دیده میشود. ما در این زبان به "موش" میگوییم: سیچان یا آنچنان که در فرهنگ "دیوان لغات ترکی" که نوشتۀ نیمۀ قرن پنجم آمده است:"سجغان".

در همین زبان به گربه میگوییم:"پیشیک". و تصور عموم هم بر این است که "پیشیک" لغتیست ترکی.

در دیوان لغات ترکی، که اصیلترین منبع زبان ترکیست، آمده که:"جَتُک" یعنی گربه (به لغت غزی) و در لغت چگل که لهجۀ دیگری از ترکیست گربه را "مُوش" میگویند.

حتی بعنوان شاهد جملهای ترکی را در زیر مادۀ "سجغان" نقل کرده به اینگونه:«الدجی سجغان موش تشقی قشیر.» یعنی موش که مرگش نزدیک شود خصیههای گربه را بخارد.

گویی واژۀ "پیشیک" آذریها، ارتباطی به ترکی ندارد و این واژهایست آذری که از زبان آذری باقیمانده و همان است که در فرهنگِ "فرس اسدی" نوشتۀ قرن چهارم، آمده است:«"پوشک" گربه باشد.» و همین کلمه را با تلفظِ   pušak در فرهنگ بزرگ سخن نیز "گربه" دانسته و از شهید بلخی این بیت را شاهد آوردهاند:راست گویی که در گلوش کسی/پوشکی را همی بمالد گوش.

و حال آنکه در زبان پهلوی، گربه gorbak تلفظ می شده است.

 


 
آمرزیدن
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٠  کلمات کلیدی:

آمرزیدن

همه کتابخوان‌ها، داریوش آشوری را می شناسند. کسی که ترجمۀ "چنین گفت زرتشت" نیچه را چنان به سرانجام رساند که بسی به مراتب زیباتر از بسیاری از متون ادبیِ نویسندگانِ معاصر درآمده است. او را در فرهیحتگی‌اش شک و شبهه‌ای نیست و ایکاش همچنان پرکار بماند و جامعۀ کتاب‌خوان را از دانش خود برخوردار کند. به تازگی با وبلاگش آشنا شدم و چه پربار وبلاگی: http://ashouri.malakut.org/  اما افسوس که سه ماهی می‌شود که استاد، دستی به وبلاگش نزده است.

چندی پیش، آشوری در معرفی "فرهنگ بزرگ سخن" نقدی نوشته و در آن به بررسی برخی از کمبودهای این فرهنگ پرداخته بود. بخش آغازین واژه‌ها را با مادۀ «‌آمرزش و آمرزیدن» آغاز کرده و نوشته است که:

 

در موردِ آمرزش و آمرزیدن ”بخشایشِ گناه یا هر خطاى دیگر“ کافی نیست و باید ”از سوىِ خدا“ به آن افزوده شود، چنان که در فرهنگِ معین نیز آمده است. زیرا آمرزیدن و آمرزگارى کار و صفتِ خداست نه بشر. ”یا هر خطاىِ دیگر“ هم زائد است. زیرا خدا، از دیدگاهِ دینی، تنها با ”گناهانِ“ بشر کار دارد نه با ”هر خطاىِ دیگر“، براىِ مثال، خطا در بازى یا در نوشتن یا در رانندگی.

 

- در فرهنگ معین آمرزش را : "بخشایش خدا گناه بنده را." معنی کرده‌اند.

 

اما خیلی دلم میخواست نظر داریوش آشوری را در بارۀ این جمله از ترجمه تفسیر طبری بدانم که در آن، آمرزش را عملی سرزده از انسان نیز میداند؟: گفتاری نیکو و آمرزش بهتر از صدقه ، که باشد از پی آن رنجی. جلد اول ص 171 و یا در باره این بیت از شاهنامه فردوسی: :" بر آتش نهم خویشتن پیش شاه- گر آمرزش آرد مرا زین گناه."

آنچنان که می‌بینیم آمرزش مختص خدا نیست و آدمیان نیز می‌توانند همدیگر را بیامرزند. در لغتنامه دهخدا بر این امر نیز اشاره شده است:"بخشیدن بزرگی جرم زیردستی را." که در اینجا نیز صد البته به سهو بجای مصدر "بخشودن" مصدر "بخشیدن" بکار رفته که نادرست است.

 

 

 


 
خاوران
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۸  کلمات کلیدی:

خاوران

 

پایت هیچگاه اینقدر بو نمیداد

گر چه دیگر دستت به آب چشمهای نخواهد رسید.

چه موهبتیست که بینیام کنده شد از روی صورتم

         افتاده آن پایین، در کنار چشمی از حدقه درآمده.

"همسایه" چه شانسی آوردهای تو

که گوشات، پوسید و ریخت

اینگونه که سرت به روی سینۀ من افتاده،

اگر گوشی داشتی،

از سکوت قلبِ من، سرسام میگرفتی.

هی، تو؟

         هنوز هم نمیخواهی از این لبان چروکیده

         نقشِ لبخندِ آخرین واژه را پاک کنی؟

من که،

دست چپ بیرون مانده از خاکم،   

                   از سرما کرخت شده است

گرچه دیگر استخوانیست لخت

         که هنوز هم سگی، گاهگاه

                   میخواهد آن را از شانهام جدا کند.

اما همسایهها خوشحال باشید

         دیگر از اینکه هستیم

                   پیرتر نخواهیم شد.

 


 
اشباحِ نفرین شده
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٥  کلمات کلیدی:

اشباحِ نفرین شده

 

مگر به همین سادگی، جهانِ کهنه، دست از سخت‌جانی‌اش برمی‌دارد؟ این جهان در روان مردمان خانه می‌کند و با هر نسیمِ نو، غرش تهدیدآمیزش را در فضا رها می‌کند. گویی همین دیروز بود که مارکس نوشت:‌«‌شبحی بر اروپا سایه افکنده است.» و حالا ما با اشباح بمراتب بیشتری بر سر جامعه‌مان روبروییم. اشباح و نام‌هایی که علیرغمِ جاافتادگی‌شان در کشورهای متمدن، هنوز برای جوامع عقب‌مانده هراس‌انگیزند. هنوز که هنوز است: دموکراسی، حقوق بشر، فردیت، تساوی حقوق،و ... مفاهیم نفرین‌شده‌ای هستند که برای جاافتادنش در جامعۀ ما، زجرها باید کشیده شود. این‌ها مقولاتی هستند که خوابِ سنت‌ها را برمی‌آشوبند.

به وبلاگ دوستی رفته بودم و در آنجا با ایمیلی تهدیدآمیز روبرو شدم که برای این دوست نوشته شده بود، سراپا فحش و ناسزا، که تو چرا پیرامون "فمینیسم" می‌نویسی؟ لحظه‌ای از جنسیت مردانه‌ام شرمنده شدم. که این آدمی که بخود چنین اجازه می‌دهد که دهان زنان را که برای اعتراض به نابرابری‌های حقوقی، باز شده ببندد، آیا در نمی‌یابد که این کشتی به گِل نشسته، تنها با رهایی نیمۀ دیگرِ انسانی‌ست که می‌تواند دوباره شناور شود؟

چرا واژۀ "فمنیسم" اینگونه هراس‌انگیز شده است؟ چرا بسیاری از زنان و مردان ما، از اینکه خودشان را "فمنیست" بنامند بیمناکند؟ آیا همگی مردان و زنانِ تاریخ ما در سرنوشت شوم کنونیِ جامعه‌مان سهیم نیستند؟ چرا نباید بتوانیم به راه‌های آزموده شدۀ جوامع دیگر پای بگذاریم؟ چگونه است که از اتومبیل و تلفن و تکنولوژی‌های متنوع اروپا و آمریکا استفاده می‌کنیم، اما به محض آنکه نوبت به فراگیریِ شیوه‌های مدرن زندگی می‌رسد، از فراگیری آن‌ها تن می‌زنیم. آیا ما در جامعۀ خودمان نمی‌خواهیم ازین شترسواری دولا دولا دست برداریم؟ همه چیز غرب خوب است تا آنجایی که با سنت‌های ما درنیافتد!!! غرب‌زدگی را مانند فحشی به کار می‌بریم و در زندگیِ روزمره سراپا در عناصر غربی دست و پا می‌زنیم. با شیطان زندگی می‌کنیم و دائماً به او ناسزا می‌گوییم.

نه توانایی سازماندهی یک زندگیِ انسانی را داریم و نه حاضریم که از دیگران یاد بگیریم. اما این شیوه، دیگر کارآیی‌اش را از دست داده است، جهان هر چه بیشتر در هم فرو می‌رود و با این سیستم تبادل اطلاعات، دیگر نمی‌توان چون جزیزه‌ای دور از دیگران و برای خود زندگی کرد.

ضرب‌المثلی‌ست از آمریکای لاتین:"آنکه می‌رود، می‌رود. آنکه نمی‌رود می‌برندش.

 تنها یک راه بیشتر نمانده است: با نگاهی نقادانه به جهان پیوستن.

دموکراسی و فردیت و فمنیسم و... برای ورودشان به جهان کهنۀ ما از کسی اجازه نمی‌گیرند، راه دیگری نیست

 


 
بالش
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٦  کلمات کلیدی:

بالش

 

جنون دیرپایی که در ستارگان می‌درخشد، آدمی را سحر می‌کند. او را از خویش می‌دزدد و در آتشِ شوقی گنگ می‌سوزاند. زمین از سوختنِ آدمی به عطشی آشنا، چاک‌چاک می‌شود و آسمان با پوزخندی تمسخرآمیز، این کلافگی انسان و زمین را سر می‌جنباند.

درختِ بید، که خود مادرِ جنونِ زمینی‌ست به سوگ می‌نشیند و به مرثیۀ باد، زلف‌ها را افشانده به دورش می‌ریزد. از شرمندگی، سر به زیر، به "برکه" که لانۀ ماه است، نگاه می‌ریزد، آدمی درد می‌کشد.

اما همچنان چشم در چشمان "هستی" دوخته و سینه به سینۀ او ایستاده، قواره‌های خوش و دردناک خویش را به رخ می‌کشد. او قد می‌کشد، بالابلندتر می‌بالد. سر از ابرها به‌درمی‌آرد.

ستارگان که همیشه، با شیوۀ چیده‌شدنشان، سرنوشت او را رقم زده‌اند، گستاخی او را به لبخندی چشم می‌درانند. عقاب‌ها شادمان که، بلندپروازتری یافته‌اند. ابرها شکافته شدنشان را می‌غرند. درخت‌ها سبز بودنِ او را پوست می‌ترکانند. کوه‌ها به دستانِ آبشاری خود برایش کف می‌زنند و باد، به سوت زدن، انگشتان به لب‌ها می‌برد. انسان درد می‌کشد و می‌بالد. آسمان نگرانِ این خیره‌سری، او را هشدار می‌دهد:"نباید از مرز ابرها بگذری، این‌سوی ابرها سرزمین و سلطه‌گاهِ مطلق ماست."

اما آدمی بر نوک پا بلند می‌شود و دست می‌افرازد. هنوز فاصله بسیار است. هنوز باید بیش از این‌ها ببالد.

هنوز فاصله بسیار است برای رسیدنِ دستش به ستارگان و برچیدنِ آن‌ها و به دلخواه بازچیدن‌شان. با خود می‌اندیشد:" شاید زمانی دیگر"

می‌نشیند. بر موج آب‌ها و برگ درختان و سایۀ سنگ‌ها، درد خویش را می‌نویسد و آن را شعر می‌نامد. اما هنوز چشم به ستارگان دارد که درد او را افزون‌تر می‌خواهند. باید جور دیگری چیدشان.

 


 
اخلاق زمینی و اخلاق آسمانی
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢  کلمات کلیدی:

اخلاق زمینی و اخلاق آسمانی

 

 

برخی فکر میکنند که اصول اخلاقی می‌توانند بدون پا بر روی زمین داشتن، هنوز موجه باشد و نیازی به این نیست که برای آن‌ها منشأء زمینی بیابیم. همین باعث آن می‌شود که در انبار "اخلاق"  اینان، بسیاری از آن اصول، "تاریخ مصرف" از دست داده، تلنبار شوند و در این میان آنچه که بطوری واقعی مورد نیاز است یافت نشود.

کدام عنصر اخلاقی بوده که بدون اتکا به یک "نیاز" آفریده شده باشد؟ این نیاز می‌تواند جمعی یا فردی باشد. تمامی احکام اخلاقیِ تاکنونی، از نیازهای تاکنونی سرچشمه گرفته‌اند و "نیازهای" نوین، نیازمند اخلاقی نوین است. کافی‌ست که این نیازها شناخته شوند.

در گذشته، که شیوه‌های زندگی به گونه‌ای دیگر بود برای اینکه انسان‌ها بتوانند با هم زندگی کنند نیازمند یک‌سری اصول اخلاقی بودند که نیازهای دوران‌شان ایجاب می‌کرد. در جوامعی که آدمحواری در اخلاقیات آنان می‌گنجد آن اصل یک اصل اخلاقی‌ِ برخاسته از یک نیاز بوده است. اگر در جوامعی اسلحه و اسب "ناموس" مرد بوده است همچنان که زن؛ این اصل از یک نیاز برمی‌خاسته که مبتنی بر بی‌مصرف بودنِ مرد در صورت نداشتن اسلحه و اسب بوده است. اگر تا همین چندی پیش عیاری و جوانمردی در جامعۀ سنتی ما حضور قوی داشته است، برای حمایت از مردمان ضعیفی بوده که پناهی به نام قانون و دولت و امنیت نداشته‌اند. برافتادن آن سیستم عیاری و جوانمردی که داش‌آکل سمبلی از آن بود نه به دلیل حاکم شدن ناجوانمردی و شرارت بر جامعه، که سانترالیزه شدن دولت و قوه قهریۀ دولتی، عامل اصلی آن بود. و این که اشخاص را از اینکه هم مرجع قضاوت و هم اعمال مجازات باشند برحذر می‌داشت.

در دوران پس از جنگ دوم جهانی، پنجاه میلیون کشته که عمدتاً مردان بوده‌اند از جامعۀ اروپایی و پیرامون آن کم می‌شود و بعنوان نمونه، آلمان با کمبود مرد به نسبت زنان، مواجه می‌شود.اما آنان نمی‌آیند قضیه را با صیغه و چندهمسری حل کنند. بلکه در عرصۀ روابط خصوصی زنان را آزاد می‌گذارند و برای گذران زندگی و نیازهای مادی‌شان هم یک سیستم حمایت اجتماعی بنیان می‌نهند و به این وسیله، نیاز واقعی و زمینی‌شان، اخلاق آنان را تدوین می‌کند.

از این کوتاه گفته‌ها، نتیجه‌ای که من درمی‌یابم آن است که: اخلاقِ هر دوران باید متناسب با نیازهای همان دوران باشد و اگر حکمی به ظاهر اخلاقی، متناسب با نیازهای دوران معاصر نبود و حتی در مواردی با آن نیازها سر جنگ و ستیز داشت باید آن حکم را غیراخلاقی دانست.

البته به یک نکتۀ مهم در اینجا باید اشاره کرد و آن این است که "اخلاق" بی‌واسطه از "نیاز" بر نمی‌آید بلکه این "ذهن انسان" است که بطوری اجتماعی، در میان راه‌های مختلفِ رفع یک نیاز به کنکاش می‌پردازد و منطبق با روند اجتماعی و آینده‌ای که برای انسان، "پیشنهاد" می‌کند، راه‌های مناسب را رسمیت می‌بخشد. یعنی برای رفع هر نیاز، میتواند راه‌های مختلفی وجود داشته باشد اما همه آن راه‌ها مناسب با "طرح‌ها و نقشه‌های" اجتماعی ما نیستند و ما تنها باید به آن راه‌حل‌هایی رو بیاوریم که در مجموعۀ "پیشنهادهای" ما می‌گنجد.

این بحث را می‌توان چنین ادامه داد که بنابرین آنچه که نیازی از نیازهای امروز را برنمی‌آورد را باید "اخلاقی" ندانست و آنچه را که در روان جامعه، به رفعِ نیازی اجتماعی یاری می‌رساند را "اخلاقی" دانست.

همچنان که در پیشتر نیز آمده، اخلاق چیزی نیست بجز قوانین نانوشتۀ اجتماع. به هر میزانی که جامعه برای نیازها و تعیین روابطِ درونی‌اش "قانونِ" نوشته شده داشته باشد به همان میزان از نیاز به اخلاق کاسته می‌شود و درست در نقطۀ مقابل،جوامع ابتدایی که فاقد قوانین مدون هستند نیز نیازها و روابط درونی خود را بر مبنای "اخلاق" قرار می‌دهند.

اینکه عده‌ای می‌خواهند به دنبال "بنیان‌های واقعیِ" اخلاق خود نگردند، صرفاً به این دلیل است که نمی‌توانند بنیان‌هایی واقعی و زمینی برای آن اصول بیابند و این است که با قائل شدن بنیانی "آسمانی" برای اخلاقیات خود، سعی در خلاص کردن گریبان خود از دست تناقضاتِ موجودشان دارند. آنان ناتوان از آنند که پاسخ دهند چرا "اخلاق" آنان با جهان امروز نمی‌خواند و چرا آدمیان، دیگر حاضر نیستند که در چراگاه‌های آنان، شنوای فرمان "شبان" باشند.