اخلاق زمینی و اخلاق آسمانی
برخی فکر میکنند که اصول اخلاقی میتوانند بدون پا بر روی زمین داشتن، هنوز موجه باشد و نیازی به این نیست که برای آنها منشأء زمینی بیابیم. همین باعث آن میشود که در انبار "اخلاق" اینان، بسیاری از آن اصول، "تاریخ مصرف" از دست داده، تلنبار شوند و در این میان آنچه که بطوری واقعی مورد نیاز است یافت نشود.
کدام عنصر اخلاقی بوده که بدون اتکا به یک "نیاز" آفریده شده باشد؟ این نیاز میتواند جمعی یا فردی باشد. تمامی احکام اخلاقیِ تاکنونی، از نیازهای تاکنونی سرچشمه گرفتهاند و "نیازهای" نوین، نیازمند اخلاقی نوین است. کافیست که این نیازها شناخته شوند.
در گذشته، که شیوههای زندگی به گونهای دیگر بود برای اینکه انسانها بتوانند با هم زندگی کنند نیازمند یکسری اصول اخلاقی بودند که نیازهای دورانشان ایجاب میکرد. در جوامعی که آدمحواری در اخلاقیات آنان میگنجد آن اصل یک اصل اخلاقیِ برخاسته از یک نیاز بوده است. اگر در جوامعی اسلحه و اسب "ناموس" مرد بوده است همچنان که زن؛ این اصل از یک نیاز برمیخاسته که مبتنی بر بیمصرف بودنِ مرد در صورت نداشتن اسلحه و اسب بوده است. اگر تا همین چندی پیش عیاری و جوانمردی در جامعۀ سنتی ما حضور قوی داشته است، برای حمایت از مردمان ضعیفی بوده که پناهی به نام قانون و دولت و امنیت نداشتهاند. برافتادن آن سیستم عیاری و جوانمردی که داشآکل سمبلی از آن بود نه به دلیل حاکم شدن ناجوانمردی و شرارت بر جامعه، که سانترالیزه شدن دولت و قوه قهریۀ دولتی، عامل اصلی آن بود. و این که اشخاص را از اینکه هم مرجع قضاوت و هم اعمال مجازات باشند برحذر میداشت.
در دوران پس از جنگ دوم جهانی، پنجاه میلیون کشته که عمدتاً مردان بودهاند از جامعۀ اروپایی و پیرامون آن کم میشود و بعنوان نمونه، آلمان با کمبود مرد به نسبت زنان، مواجه میشود.اما آنان نمیآیند قضیه را با صیغه و چندهمسری حل کنند. بلکه در عرصۀ روابط خصوصی زنان را آزاد میگذارند و برای گذران زندگی و نیازهای مادیشان هم یک سیستم حمایت اجتماعی بنیان مینهند و به این وسیله، نیاز واقعی و زمینیشان، اخلاق آنان را تدوین میکند.
از این کوتاه گفتهها، نتیجهای که من درمییابم آن است که: اخلاقِ هر دوران باید متناسب با نیازهای همان دوران باشد و اگر حکمی به ظاهر اخلاقی، متناسب با نیازهای دوران معاصر نبود و حتی در مواردی با آن نیازها سر جنگ و ستیز داشت باید آن حکم را غیراخلاقی دانست.
البته به یک نکتۀ مهم در اینجا باید اشاره کرد و آن این است که "اخلاق" بیواسطه از "نیاز" بر نمیآید بلکه این "ذهن انسان" است که بطوری اجتماعی، در میان راههای مختلفِ رفع یک نیاز به کنکاش میپردازد و منطبق با روند اجتماعی و آیندهای که برای انسان، "پیشنهاد" میکند، راههای مناسب را رسمیت میبخشد. یعنی برای رفع هر نیاز، میتواند راههای مختلفی وجود داشته باشد اما همه آن راهها مناسب با "طرحها و نقشههای" اجتماعی ما نیستند و ما تنها باید به آن راهحلهایی رو بیاوریم که در مجموعۀ "پیشنهادهای" ما میگنجد.
این بحث را میتوان چنین ادامه داد که بنابرین آنچه که نیازی از نیازهای امروز را برنمیآورد را باید "اخلاقی" ندانست و آنچه را که در روان جامعه، به رفعِ نیازی اجتماعی یاری میرساند را "اخلاقی" دانست.
همچنان که در پیشتر نیز آمده، اخلاق چیزی نیست بجز قوانین نانوشتۀ اجتماع. به هر میزانی که جامعه برای نیازها و تعیین روابطِ درونیاش "قانونِ" نوشته شده داشته باشد به همان میزان از نیاز به اخلاق کاسته میشود و درست در نقطۀ مقابل،جوامع ابتدایی که فاقد قوانین مدون هستند نیز نیازها و روابط درونی خود را بر مبنای "اخلاق" قرار میدهند.
اینکه عدهای میخواهند به دنبال "بنیانهای واقعیِ" اخلاق خود نگردند، صرفاً به این دلیل است که نمیتوانند بنیانهایی واقعی و زمینی برای آن اصول بیابند و این است که با قائل شدن بنیانی "آسمانی" برای اخلاقیات خود، سعی در خلاص کردن گریبان خود از دست تناقضاتِ موجودشان دارند. آنان ناتوان از آنند که پاسخ دهند چرا "اخلاق" آنان با جهان امروز نمیخواند و چرا آدمیان، دیگر حاضر نیستند که در چراگاههای آنان، شنوای فرمان "شبان" باشند.