پرگار بهرام

Pargar Bahram

واقعیت و حقیقت
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٥  کلمات کلیدی:

واقعیت و حقیقت

 

بحثِ واقعیت و حقیقت، بحثیست بسیار قدیمی. هر دوِ این مفاهیم در طول زندگیِ انسان بارها دگرگون شدهاند و دگرگوننیز خواهند شد.

"واقعیت" را اندیشمندانِ بسیاری به معنیِ «هر آنچه که در خارج از ذهن است» معنی کردهاند. عدهای دیگر در نقدِ این دیدگاه، دستاوردهای "ذهن" را نیز "واقعی" دانستهاند. آیا تخیلات و اندیشههای انسان، "واقعی" نیست؟ نوعدوستی، شعر، خرافات، دروغ و داستانها و افسانههای تخیلی، آیا "وجود" ندارند؟ اگر وجود دارند، پس چرا نباید بخشی از "واقعیت" بحساب بیایند؟ اگر معنیِ "واقعیت" هر آنچه هست باشد، تولیدات "ذهن" هم "هستند" یعنی هستی دارند.

با این دیدگاه، نه تنها یک "درخت" واقعیست، بلکه "رشد" آن نیز واقعیت است، رشدی که بر خلاف خود درخت که ملموس است، قابل لمس نیست. اما داستان به همینجا ختم نمیشود: نه تنها رشد طبیعی یک درخت "واقعی"ست، بلکه حتی رشد یک درختِ لوبیا به شکل "لوبیای سحرآمیز" نیز بخشی از واقعیت ارزیابی شد، زیرا بعنوان محصولی از ذهن، مانند تابلوی لبخند ژوکوند، واقعیت دارد.

انسان با ارزیابی مجدد خود و جهان پیرامونش، خویش را در مرکز هستی قرار داد. این اوست که "میشناسد". "هستی" برای انسان یعنی میزانِ "شناخت" او از هستی. جهان استقلال خویش را از دست میدهد و تابعی میشود از انسان و ذهن او. دیگر در این حالت، "واقعیت" معنیِ «هر آنچه که در خارج از ذهن است» را از دست میدهد. واقعیت معنیِ جدیدی مییابد: هر آنچه که انسان درمییابد. یعنی جهانِ بیرون از ذهن، تا آنجایی واقعیست که انسان در مییابدش.

باز هم تحولی جدید: اگر "واقعیت" یعنی هر آنچه که انسان میشناسد، به تعداد انسانهای روی کرۀ زمین، "شناخت" وجود دارد، آیا به تعدادِ "شناخت" و انسان، "واقعیت" وجود دارد؟ پاسخ بسیاری از اندیشمندانِ معاصر به این پرسش، "آری"ست.

یعنی "واقعیتی" که مستقل از انسان وجود دارد همیشه در هالهای از ابهام باقی خواهد ماند، و انسان رهروی این راهِ بیپایان باقی خواهد ماند.

اما آنچه که از اینجا به بعد در هم میریزد، مرزهای پیشینیِ واقعیت و حقیقت است.

ابتداییترین تعریفِ "حقیقت" معادلِ "بدیهی" بودن بود، هر آنچه بدیهی مینمود حقیقت بود و بس: خوبی، خوب است. دروغ بد است و امثالهم. اما انسان در گامِ بعدی دریافت که منبعِ "بدیهی" بودن نیز در ذهن انسان است. این اوست که "خوب" و "بد" را تعریف و ارزیابی میکند. خوب و بد بدونِ انسان، نه وجود دارند و نه مفهومند. گامی فراتر گذاشت و «دروغِ مصلحتآمیز را به راستِ فتنهانگیز» ترجیح داد. شکلی از دروغ (مصلحتآمیز) حقیقیتر از نوعی راستگویی (فتنهانگیز) شد. عنصر انسانی در اینجا نیز نقش خود را، بیشتر کرد. تعریفِ:«حقیقت یعنی انعکاس واقعیت، در ذهنِ انسان» را به پیش کشید. با این حساب، باز هم به تعدادِ انسانها، "ذهن" وجود دارد و از آنجایی که ذهن به مانندِ آینهای منفعل، بازتاب دهندۀ صرف نیست و بر آنچه که میگیرد تاثیرِ خود را میگذارد، این بازتابها نیز به تعداد انسانها متعددند. یعنی حقیقتی یگانه وجود ندارد.

و تازه شکل دیگری از "حقیقت" نیز پا به میدان میگذارد. اگر تاکنون، حقیقت به معنای کشفِ هر آنچه که "هست" میبود، حالا اینکه "چگونه باید باشد" نیز به میان کشیده میشود. "پیشنهاد" برای ادامه روندهای زندگی نیز بخشی از "حقیقت" میشود، و باز به تعدادِ انسانها، پیشنهاد و حقیقت.

تا کنون که عناصری خارج از ذهن انسان، متر و معیارِ ارزیابی بودهاند، تکلیف مشخص بود. اما اکنون که "ذهن" خود بازیگر اول است را باید با همان "ذهن" ارزیابی کرد و از پیش پیداست که چه راهِ سختی در پیش است.

 

 


 
اندیشه و شیوه‌هایش
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱۱  کلمات کلیدی:

اندیشه و شیوههایش

میزان آگاهی انسان از جهان بیرونی بسی بمراتب بیش از دانستنیهایش از کارکرد ذهن او میباشد. گویی سیاهچالۀ درونی ما هم نمیخواهد به آسانی رمزگشایی شود.

اگر بتوان جهان آگاهِ ذهن را به دو بخشِ "موضوعات و نتایج" و "متدهای اندیشیدن" دسته بندی کرد، گروه اول را باید از دگرگونشوندگیِ بیشتر، برخوردار دانست و گروه دوم را از دگرگونشوندگی کمتر. گر چه که دیوار چینی در میان این دو گروه کشیده نشده است و این جداسازی بیشتر قراردادیست تا واقعی. زیرا دریافت موضوعات تازه و نتایج نو میتوانند "شیوههای اندیشیدن" ما را درهم بریزند و در چگونگی اندیشیدن ما نقشی بزرگ بازی کنند. همچنانکه "نحوۀ اندیشیدن" ما میتواند در انتخاب موضوعات و نتایجی که از بررسی آنها بدست میاوریم، تاثیری تعیینکننده برجای بگذارد.

*    *    *

عمری را بر محور اندیشه‌‌های چپ زیستهام. و در حال حاضر نیز خود را متعلق به همین طیف میدانم. هنوز این جملۀ مارکس که در مقدمهای بر سرسخن حقوق هگل نوشته: «رادیکال یعنی ریشه در انسان داشتن.» را باور دارم.

انسان و نفع او آن سنگ بنای بنیادینیست که هر حقیقتی را به صرف همخوانی با آن باور میکنم. حقیقت برای من تنها هنگامی اعتبار مییابد که منافع انسان در آن مستتر باشد.

اینکه این سنگبنا را از کجا باور دارم را همیشه به چالش طلبیدهام ولی بیشتر از یک بنیان "عاطفی" برای این انتخاب نیافتهام که:«بیعدالتی را نمیپسندم.» و هنگامیکه سعی کردهام برای این "انتخاب" استدلالی بیابم فراتر ازین نتوانستهام که:« نفع خود من در آنست که در جهانی زندگی کنم که امکان زیست برای همگان فراهم باشد، اگر همگان در آرامش و آسایش باشند، منهم میتوانم ازین آرامش و آسایش برخوردار باشم.» یعنی در نهایت سعی داشتهام به نتیجهای "خودخواهانه" دست یابم که اگر در زندگیام به ریسکهایی در این راه دست زدهام و میزنم، این نه برای صرفِ دیگران، که برای نفع خودم است.

اما همین نوع اندیشیدن هم حامل تناقضاتی چند است. بزرگترین تناقض آنجاییست که یک "عاطفه" سنگ بنای انتخابی میشود که تمامی تفکر، باید بر مبنای آن سمت و سو یابند.

مارکس برای توجیه این تناقض، موضوعِ "ایدهآلیسم اخلاقی" را به پیش میکشد، که ما ماتریالیستها، در خصوص بنیانهایی اخلاقیمان، ایدهآلیست هستیم و آرمانگرا. چرا که هیچ رشتهای از علم اقتصاد، ثابت نمیکند که:«استثمار در روند اقتصادی سرمایهداری، نادرست و غیرعلمیست.» ولی ما خواهان محو استثمار هستیم، نه به دلیل غیر علمی بودن آن، که به دلیل "غیرانسانی" بودن آن؛ و غافل نیستم که این مفهوم "انسانی" و "غیرانسانی" چقدر کشدار و قابل تفسیر و تأویل است.

در ابتدای سخنم، از " جهان آگاهِ ذهن" گفتم و به عمد بخش "ناخودآگاه" را مطرح نکردم. حال باید جستجو کرد و دریافت که آیا مبناهای انتخابهای عاطفی ما عمدتاً در همین بخشِ ناخودآگاه نهفته نیست؟

 

 


 
بـرای احـمـد شـامـلـو به مناسبت سالمرگش
ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢  کلمات کلیدی:

بـرای احـمـد شـامـلـو

 

به مناسبت سالمرگش

 

تمام آتش‌ها از گور داروین بلند می‌شود. اگر او در بارۀ تنازع بقا پرحرفی نمی‌کرد نه دایناسوری منقرض می‌شد و نه شاعری پا به عرصۀ زمین می‌گذاشت.

داروین، اصل تنازع بقا را فرموله کرد و بر اساسِ همین فرمول‌بندی دایناسورها منقرض شدند و جانورانِ جدیدی بر روی زمین پا گذاشتند.

دانشِ "دیرین‌شناسی" می‌گوید که "شاعران" جای دایناسورها را گرفتند، و در بارۀ اینکه از کجا آمده‌اند و گندم خورده‌اند و یا سیب؟ که به این دایناسورآباد دچار شده‌اند، سکوت می‌کند.

شاخه‌ای از شاعران، "حافظیان" بودند که در ادامۀ کار خود و پس از طی مراحلِ عمیقی از "زمین‌شناسی" به گونۀ "بامدادیان" بدل شدند. پس از دوران پارینه‌سنگی و نوسنگی، دورۀ "سنگِ بسته و سگِ باز" فرا می‌رسد (این دوران را دوران سعدی نیز نامیده‌اند) و در ادامۀ همین روند، دورۀ "قلوه‌سنگی" فرا می‌رسد. (از دوران "سنگِ‌فتنه" که از منجنیق فلک می‌بارید، در می‌گذریم.) در دورۀ قلوه‌سنگی، کله‌های شاعران همیشه شکسته و زخمی بود و در همین دوران بود که "بی‌سران" مدرنِ زمین‌شناسی پدید آمدند. این "بی‌سران" بیانیۀ مفصل خود را در "بی‌سرنامه" عطار نوشتند و سربسرِ همه، از دور و نزدیک و ترک و تاجیک گذاشتند. برخی‌شان هم که اصلاً ارج و قربی حتی برای "حیوانات" قائل نبودند، افسار اسب و یقۀ سلطان سنجر را با هم می‌گرفتند.

اما به هر حال باید گفت که شاعران، موجودات با ارزشی بودند و پوست‌شان، از پوستِ مار و سوسمار و خز هم ارزشمندتر و گران‌تر بود و به همین جهت بسیاری برای  کندن پوست شاعران، تلاش فراوانی به خرج می‌دادند.

آخرین نوع از این موجودات، در کوه‌های مازندران متحول شدند و یک ژاپونی که چشم‌بادامی هم نبود به نامِ "نیما یوشیج" سردمدارِ این رستۀ جدیدِ "گرگ‌سانان" شد که عموماً با رستۀ "سگ‌سانان" روابط نامرغوب و نامطلوبی داشتند. اخوان ثالث نامی از خطۀ خراسان، بیانیۀ این جماعت را در شعری به نامِ "آوازِ گرگ‌ها و سگ‌ها" تدوین کرد و می‌گفت که این بیانیه را از روی دست گرگ‌های مجار، بازنویسی کرده است. همین آقا، چنان بیکار بود که زمستان‌ها، کنار جاده‌های یخ‌زده می‌ایستاد و به این و آن می‌گفت:"سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت." گویی کسی که جواب سلامش را نگرفته باشد اگر این گفتۀ شاعر را نمی‌شنید، به نگرفتن پاسخش پی نمی‌برد.

سپهری‌شان هم آدم عجیب و غریبی بود و در پی ابتلائ به همین "بیماری" بود که به دنبال چیزهای عجیب و غریب می‌گشت، از جمله، به دنبالِ گونۀ نایابی از "دانه" می‌گشت و هی می‌گفت:"کاشکی این مردم، دانه‌های دل‌شان پیدا بود."

ولی همۀ آن‌ها یک ریخت و قیافه نبودند. پریچهرۀ زیبایی هم داشتند که "فروغ" صدایش می‌کردند، اما اینکه او را فروغ صدایش می‌کردند مانع از آن نبود که او نگرانِ سبز شدنِ انگشتانش در باغچه نشود و او آنچنان زیبا بود که روزی باد او را با خود برد.

آخرین بازماندۀ این "گونه"، شاعری بود که همیشه چراغی به دست می‌گرفت و یکی هم در برابرش می‌گذاشت و هر وقت هم که فرصت پیدا می‌کرد این و آن را به دارِ شعر خویش آونگ می‌کرد یا راهی کشور کره می‌شد و به همراهِ "شن‌چو" تیر و تفنگ در می‌کرد. کره که دلش را می‌زد به اسپانیا می‌رفت و باریدنِ باران به دهانِ باز "ایگناتسیوی مبارک‌زاد" را نظاره می‌کرد و اشک می‌ریخت و بد و بی‌راه می‌گفت.

این شاعر آخری، اصولاً آدم میزانی با این دنیای نامیزان نبود و همیشه اعتراض می‌کرد و قائله راه می‌انداخت. او حتی با نامِ خودش هم دعوا داشت و می‌گفت:"من نامِ خودم را دوست ندارم." و تنها وقتی که "آدیدا"، دختر همسایه، صدایم می‌زند دلم غنج می‌رود.

اگر هم فراغتی از دعوا با اسم خودش دست می‌داد، به اسمِ دیگران گیر می‌داد و مثلاً ایراد می‌گرفت که: چرا اسم تو فردوسی یا کاوه یا فریدون است؟

البته لازم به توضیح است که این "آیدا خانم" اصولاً از اهالی زمین نبود و شاعرِ ما، به هنگامِ گشت و گذار خود در "باغ آینه‌" او را از پس آینه بیرون کشیده و به زمین خاکی آورده بود. به روایت دیگری که نتیجۀ تحقیقات دانشمندانِ بزرگی چون "عمران صلاحی"‌ست، پدیدۀ "حافظِ شاملو" نه آن کتاب است که با مقدمه‌اش، جنجال بی‌موردی را باعث شد، که همین "آیدا" ست، که بی‌مقدمه به شاعرِ ما درسِ عشق آموخت و حافظ او بود.

این شاعر که خود استادی بزرگ در سرزمین شعر بود از تعریف خوشش نمی‌آمد و آنچنان در این عرصه پیش می‌رفت که حتی از "تعریفی" هرچند کوچک در بارۀ شعر هم خودداری می‌کرد و اگر با اصرار طرف روبرو می‌شد، غر می‌زد که:" آقا اصلاً نمی‌دانم، ولم کن."

همچنان که گفتیم او خود استاد بود و به همین سبب، اعتقاد داشت که "استاد" بر دو نوع است: آنانی که با "استادان" جمع بسته می‌شوند و آنانی که با "اساتید". گونۀ دوم را تحویل نمی‌گرفت.

در پایان لازم به تذکر است که او هم از "پوست" مرغوبی برخوردار بود، و بسیار بودند که می‌خواستند پوستش را بکنند و گذرش هم چندین بار به "دباغ‌خانه" افتاد، ولی زرنگیِ او و شتابِ خاک، نقشۀ پوست‌کنان را نقشِ بر آب کرد.

 

یادش همیشه بزرگ و گرامی.