پرگار بهرام

Pargar Bahram

شب‌های مرا نفس‌های تو کو؟
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٦  کلمات کلیدی:

شبهای مرا نفسهای تو کو؟

این جنازۀ سیاه

دراز به دراز افتاده

         در تمام خانۀ تنهایی.

پنجره بی معناست

          وقتی که تو نیستی

وقتی که شب

      تمام پنجرهها را بلعیده است

وقتی که سکوت دیوار

         در مارش شب گم میشود.

نبودن تو

   ریزش همۀ دیوارها و پنجرههاست.

کاش میتوانستم

حداقل حدس بزنم

که با پریدن از روی کدام نرده

                   به باغ خندههای تو میرسم؟

از کهکشان ستارهباران نگاههای تو

            چند میلیارد سال نوری فاصله دارم؟

 

 

 

 


 
از میان غزل‌ها نیافته‌ام
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢۱  کلمات کلیدی:

از میان غزلها نیافتهام

که به قصیدههاش وابنهم

کهنتر از آنست

که در خیال بگنجد

هنوز تصویرش در فضا جاریست

روز فرود آمدنمان

               از درخت.

از میمون به گرگ

از گرگ به گوزن.

از دندانهایی برای دریدن

تا لبهایی برای بوسیدن.

 

سخن کوتاه:

به دلو و رسنی که فرو انداخت

با ریشۀ خنکترین آبها

جانِ تشنهام

         به لب چاه آمد،

خونخواریِ جانم را شُست،

و نشسته و نظاره میکند

که تا کی "من"

             "من" بشوم.

 


 
من، بازیگوشی، شعر
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢۱  کلمات کلیدی:

من، بازیگوشی، شعر

 

پز دادن هم دارد، در روزگاری که دیگران خیاط خصوصی مخصوص به خود و سلمانی ویژۀ خود ندارند، من "منتقد" شعر خودم را دارم، همین رفیقم سهیل را می‌گویم. تمام عالم و آدم هم که بگویند: «بابا حق تو با همین یک شعر، کمتر از جایزۀ ادبیات نوبل نبود.» این رفیق ما نه اینکه گویی بقول قاطبه "هنر سطح بالا" حالی‌اش نیست، نمی‌گذارد که ما هم به صف دارندگان نوبل بپیوندیم. هر چه فریبا اصرار دارد که شعر عالی‌ست، سهیل به لج او هم که شده پوز شعر ما را می‌زند وگرنه خود او هم می‌داند که "کار" حرف ندارد. اما از آنجایی که نقاد جماعت کاری بجز جوان‌مرگ کردن استعدادهای نوابغ را ندارند، باید آن "نۀ" مرسوم را توی کار بیاورند، وگرنه لاکن اینطور می‌شود که کسانی در لابلای سطور، به دواندن ستور می‌پردازند و نامش را شعر می‌گذارند. اما از آنجایی که وقتی کسی شعرش بیاید نمی‌توان کاریش کرد ( مانند وقتی که از شعر رفت، کارش مانند گاوی‌ست که از شیر رفته باشد) من هم علیرغم نظر سهیل که بارها التماس کرده که: «هر کاری میکنی بکن اما تو رو بخدا شعر نگو.» همچنان می‌شعرم. من این دوست خوبم را از دوران مشروطه می‌شناسم. او بچۀ ستارخان است و به مانند پدرش، ستارخان که شعارش این بود:« یونجه یه‌ییپ مشروطه آلمیشوق.» نظرش این است که:«پیتزا یه‌ییپ، نقد یازمیشوق.» الغرض منظور افشاگری نیست وگرنه می‌توانستم از قصیده‌سرای بزرگ خاندانشان بنویسم که قصیده‌ای بلند دارد با مطلع: "مامانی، مامانی، من ماکارونی." و یا از برادرش، سپهر بنویسم که در ملاء عام "ازگیلِ شور" را مورد تجاوز به عنف قرار میدهد. اما خوشبختانه عزمی به افشاگری نیست وگرنه پاک آبروریزی می‌شد.

این‌ها را نوشتم که بر همگان واضح و مبرهن بشود که سر‌به‌سرِ شاعر جماعت نگذارند وگرنه حتماً و حکماً از پاچه‌ورمالیدگی‌های رند خراسان خبر دارید.

 

 


 
راهِ دور
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٤  کلمات کلیدی:

کدام راهِ دور است؟

که پیش خنده‌های تو

                نزدیک نشود؟

"اندوه" جنایتی‌ست

که در نبود تو

            با ارتکاب دائمی‌اش

                        خویش را می‌آزارم.

 

من که چیزی بیش از "تو" نخواسته‌ام،

این هوار جهان چیست؟

                        که بر سرم آوار می‌شود.

گورستان تاریخ پر است

                                    از من،

اما تو آن شکوه کمیابی

                        که نایابی زیبایی را مخدوش می‌کنی.

 

 

 

 

 

مگر من کیستم

که سزاوار خیالِ چون تویی باشم؟

منی که به تلافی نبودنت

روزگارِ صد دفتر را

        با نام تو سیاه کردهام.

باشد،

        تو هم نباش.

چیزی نیست،

منهم نخواهم بود.

 


 
باران که می بارد... تو که نمی آیی...
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۸  کلمات کلیدی:

باران که می بارد...

تو که نمی آیی...

من خشک می شوم.

این کدام گره است

که می توان آن را از دور باز و بسته کرد؟

نعره های تنهایی ام

در جنگلِ گوزن ها

سبز می شود.

تو که نمی آیی...

باران که می بارد...

من سنگ می شوم

در ورودی شهر می ایستم

تو مرا یکبار می بینی

اما چشمان سنگی من

حتی یکبار هم تو را نمی بینند.