پرگار بهرام

Pargar Bahram

گلی به نام نرگس
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٦  کلمات کلیدی:

گلی به نام نرگس

 

هر از گاهی، یکی در را باز می‌کند و با احتیاط پا به درونِ فضای تاریک‌روشنِ گالری‌ام می‌گذارد. مدتی طول می‌کشد تا چشمانش به نور کمِ داخل عادت کند، تا گشاد شدن دریچۀ چشمانش در همان پشت در می‌ماند.

- آقا این تابلوی پشت ویترین چنده؟

- این تابلوها همگی فروخته شدن.

دروغ می‌گویم. آتلیه باز کرده‌ام اما از فروش تابلوهایم تن می‌زنم. راستش هنوز نتوانسته‌ام ارزیابی درستی از آن‌ها داشته باشم، می‌ترسم که خیلی ارزان یا خیلی گرانتر بفروشم. برخی از مشتریانم بعد از شنیدن یا نشنیدنِ پاسخم، از آتلیه خارج می‌شوند و برخی دیگر می‌مانند که تابلوهای توی مغازه را هم تماشا کنند و بسیاری از این‌ها، علیرغم اینکه تمایلی به من ندارند پیش من می‌مانند و هرگز از مغازه خارج نمی‌شوند تا اینکه بفروشمشان. من نقاشم اما مجسمه هم می‌فروشم. تنها موجود زندۀ این آتلیه، گل نرگسی‌ست که در گلدانی به رنگ جنگل، روز و شبم را با او می‌گذرانم. گاهی وقت‌ها که با هم به کوه می‌رویم، او مانتوی سورمه‌ای‌اش را به تن دارد و حوض‌های سنگیِ پر از ککتل‌های مختلف مشروب را، برای مهمانانمان به اندازه می‌کند، در حالی که دستی در دست من دارد، با دست دیگر به حوضی ودکا اضافه می‌کند و به حوض دیگر آب پرتقال سرخ.

کمی پایین‌تر از توچال، باد که می‌وزد لیوانی از آن حوض‌های سنگی برایم پر می‌کند، لیوانم را سر می‌کشم و او با صدای بلند می‌خندد، خنده‌اش تمام کوه را پر می‌کند، نه تنها‌ کوه، که آتلیه هم پر از خنده‌های اوست. خنده‌هایش رنگ پس‌زمینۀ تابلوهایی‌ست که می‌کشم.

من فقط فروشندۀ تابلوهای خودم هستم. فراوان تابلوهای نیمه‌کاره دارم، که توی انبار خاک می‌خورند. همین تابلوها هستند که نیمه‌شب‌ها، صدای نصفه‌نیمه‌شان را بلند می‌کنند. اوایل مزاحم خوابم بودند اما مدتی‌ست که حتی کنجکاوی‌ام را نیز تحریک نمی‌کنند. مهم‌ترین تابلویی که مدت زیادی‌ست بر روی سه‌پایه مانده، تصویری از خودم است، در فاصلۀ کشیدن این تابلو، تابلوهای بسیاری را شروع کردم و چندتایی‌شان پشت ویترین هستند و تعداد زیادی هم به نیمه‌کاره‌های انبار ملحق شده‌اند. تصویرم را دارم عریان می‌کشم. روی صندلی نشسته است. در تک‌تک اعضایش بارها تجدید‌نظر کرده‌ام. در ابتدا حتی نمی‌خواستم برایش زانو بگذارم، اما نمی‌شد. بالاتر که رسیدم، مانده بودم که برایش شرم‌گاه بگذارم یا تفرج‌گاه یا قبله‌گاه. روی شکمش بند نافی نبریده پیدا شد و هنگامی که می‌خواستم برای تصویرم پستان بکشم، مانده بودم که برای مردی که قرار نیست شیر بدهد پستان برای چیست؟

هنوز بالاتر از سینه را نتوانسته‌ام برایش بکشم. نمی‌دانم چه زمانی برایش قلمی در دست کشیده‌ام؟ او که سر ندارد و چشم، با این قلم چه می‌خواهد بکند؟ از خنده‌های گلدانِ سبزم، میفهمم که او هم می‌خواهد در کشیدن "سرِ" برای تصویر خودم، عجله کنم، او می‌خواهد چشمان مرا ببیند و من هنوز نمی‌دانم که از بین فصل‌ها کدامشان را بعنوان رنگ نگاه‌های تصویرم باید انتخاب کنم؟ حتی صدای خنده‌هایش را هم نمی‌توانستم بشنوم، اگر مانند باران به پیکر نصفه‌نیمه‌ام نمی‌بارید. فکر نمی‌کردم کشیدن یک جفت گوش و یک جفت چشم، به این سادگی‌ها هم نیست، آنهم برای منی که صدها چشم و صدها گوش کشیده‌ام. خاک خوردن توی این انباری را اصلاً دوست ندارم.

حوض‌های سنگیِ چند‌صد متر مانده به توچال، پر از ککتل‌های مختلف مشروب است، قمقمه‌هایتان را هم پر کنید.

 


 
سه شعر
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۸  کلمات کلیدی:

 

                                               سه شعر

 

۱

 

 

تقدیم به زیباترین گلِ جنگل گوزنها

 

تو در کلاف کدام انتظار نشستهای

که انتظارم از تو پر است

ماه، که هزاران چو من دیده

         ونه یکی مانند تو،

به سرفه هم نخواهد افتاد

         وقتی که من نباشم

و تنها انتظارم بماند

                   که از تو لبریز است.

بگذار، من و انتظارم

تو را سایه به سایه بخواهیم و

                            جستجو کنیم.

گفتم که:

تو در انتظار من حضور داری

تو در انتظار من نشستهای.

 

 

 

 

۲

 

میخواهید این شعر را

با من تمام کنید؟

یا با خودتان؟

شما خیال میکنید

که میتوانید نقطۀ پایان شعر من باشید!

من که سرودمش

         این شعر سبز بود

                   و حالا عتیقه شده است.

نوک کلنگهاتان را بپایید حفاران.

واژهها نباید زخمی بشوند

زندگیِ هر واژه به تار مویی بند است.

اینها باید به موزه بروند.

 

 

۳

 

هنگامی که "مردُم"

این دیگرانِ بهمبافته

بهانهای میشوند

         که خود را صدا نزنم

دیگر چرا باید

از چریدنِ در مراتع سرسبز

                            تن بزنم؟

سنگلاخها سختند

من به راه مردم میروم.

این راه پا خورده است و آسان است.

چه غم که این راه

راهِ مردم است و

         نه راهِ من.

 


 
شکست و ناامیدی
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۱  کلمات کلیدی:

شکست و ناامیدی

 

جهان وبلاگ، جهانی جوان است و جوانی هزار چم و خمِ ناشناخته دارد. تنها پیرمردی که در دورۀ وبلاگ‌نویسی با او آشنا شدم چندی پیش چهره در نقاب خاک کشید، آقای موسی زاده را می‌گویم. لطف و دوستی‌اش را نیز با خود برد. یادش گرامی.

جوانان، بر اساس جوانی‌شان، خواستار دگرگونی‌اند و عمدتاً دگرگونی‌های سریع و ناگهانی را خواستارند و اما از سویی دیگر، در جستجوی این دگرگونی‌ها، ناچارند که به راه‌هایی جدید و نو گام بگذارند. راه‌هایی که مشخصۀ اصلی‌شان "ناشناخته" بودن‌شان است. سخن تنها بر سر دگرگونی‌های اجتماعی نیست، که حتی خواستاران دگرگونی‌های فکری، شغلی، زندگی خصوصی و ... را نیز شامل می‌شود.

راه‌های ناشناخته و نو، احتمال شکست خوردن را بیشتر می‌کنند. زیرا اطلاعات و آگاهی زیادی از چگونگی راه موجود نیست. از دشواری‌هایی که در پیش روست، اثری هنوز به چشم نمی‌خورد. دشواری دیگر، توان فکری روندگان راه‌های ناشناخته است. آنان که تجربیاتی دارند و از دانش پوییدن چنین راه‌هایی برخوردارند، عمدتاً تن به چنین ریسک‌هایی نمی‌دهند و بقول خودشان سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بنددند. و آنانکه شور و شوقِ پا نهادن به چنین راه‌هایی را دارند، توانایی روحی و فکری لازمه را ندارند.

جوانان با "امید" شروع می‌کنند، و این آغازی شکننده است. آیا باید برای "دگرگونی" حتماً از عنصر "امید" یاری خواست؟ آیا نمی‌توان به "زندگی" چنین نگریست که باید "دگرگون" بشود؟ چه با امید و چه بی‌امید؟

آنانکه "دگرگون‌خواهی" را اصل قرار می‌دهند و بر اساس آن حرکت می‌کنند، دچار تناقض در میان اندیشه‌ها و آرمان‌هاشان با واقعیت، نمی‌شوند. زیرا می‌دانند که جهان در حال دگرگونی‌ست و آنان باید این حرکتِ "هستی" را درک کنند و با آن همگام شوند، راه دیگری نیست.

اما آنانکه "امید" را پیش می‌کشند، دگرگون‌خواهی‌شان را منوط و مشروط به چیزی دیگر کرده‌اند که در نبود آن از پا خواهند افتاد. دگرگون‌خواهی باید بر خودش متکی باشد و نه به چیزی دیگر بنام "امید".

راه‌های ناشناخته، احتمال شکست را بیشتر و بیشتر در خود دارند تا راه‌هایی که شناخته شده و پاخورده‌اند. چم و خم این راه‌های شناخته شده را پیشینیان برای ما گفته‌اند. اما از سویی دیگر، صرفاً راه‌های شناخته شده را بدلیل کم‌خطر بودنشان به دفعات، گام زدن هم چیزِ نویی به دست نمی‌دهد و تاریخ را با تکرار راه پیشینیان نمی‌توان رقم زد.

هم باید به راه‌های "نو" گام گذاشت و هم باید از دانش و بینش لازمه برخوردار بود. از آنجایی که وقوعِ "شکست" در راه‌های نو، حتمی‌ست،یکی از مهمترین ابزار طی کردن چنین راه‌هایی، نحوۀ برخورد ما با "شکست" است. هستند افرادی که با چنین پیش‌فرضی، آغاز می‌کنند که: «پیروزی حتمی‌ست.» این را دستمایۀ "امید" خود می‌کنند و از آنجایی که جملۀ «شکست حتمی‌ست.» برای راه‌های نو، واقعی‌تر است تا جملۀ «پیروزی حتمی‌ست.»، در همان گام‌ها نخست و با پیش آمدنِ اولین ناکامی، احساس بازندگی کرده و در سیلان "ناامیدی" از ادامه راه منصرف می‌شوند، بی آنکه از خود بپرسند: مگر راه دیگری هم هست؟

برخورد با "شکست" اگر به گونه‌ای واقعی، صورت پذیرد، نه تنها احساس "ناامیدی" رخ نمی‌نماید و به تبع آن، انصراف از ادامه راه؛ بلکه حتی با آنالیز "شکست" می‌توان نقاط ضعف و نارسایی‌ها را یافت و به تصحیح دائمیِ شیوه‌ها پرداخت. زمانِ مدیدی‌ست که دیگر شکست را به عنوان یک فرصت ارزیابی مجدد برای اندیشیدن می‌دانند و نه انگیزه‌ای برای سکون و دست کشیدن از تلاش.

در بخش بزرگی از ناامیدی‌هامان، رد پای محاسبات نادرست خودمان را باید ببینیم. اگر عادت کنیم که از هر چیزی، تنها "بخشی" را می‌توانیم بدست آوریم و نه همۀ آن را، آیا باز هم دچارِ ناامیدی خواهیم شد؟

میزانِ "مطلق‌اندیشی" و "مطلق‌خواهی" ماست که تناسب مستقیمی با ناامید شدنمان دارد.

فراموش نکنیم که "شکست" سرآغازِ دگرگون کردن است و باید باشد، اما "پیروزی" سرآغازی‌ست بر حفظِ وضعیت موجود یعنی محافظه‌کار شدن.

شکست‌ها را فرصت بدانیم و از آن‌ها استفاده کنیم.