شکست و ناامیدی
جهان وبلاگ، جهانی جوان است و جوانی هزار چم و خمِ ناشناخته دارد. تنها پیرمردی که در دورۀ وبلاگنویسی با او آشنا شدم چندی پیش چهره در نقاب خاک کشید، آقای موسی زاده را میگویم. لطف و دوستیاش را نیز با خود برد. یادش گرامی.
جوانان، بر اساس جوانیشان، خواستار دگرگونیاند و عمدتاً دگرگونیهای سریع و ناگهانی را خواستارند و اما از سویی دیگر، در جستجوی این دگرگونیها، ناچارند که به راههایی جدید و نو گام بگذارند. راههایی که مشخصۀ اصلیشان "ناشناخته" بودنشان است. سخن تنها بر سر دگرگونیهای اجتماعی نیست، که حتی خواستاران دگرگونیهای فکری، شغلی، زندگی خصوصی و ... را نیز شامل میشود.
راههای ناشناخته و نو، احتمال شکست خوردن را بیشتر میکنند. زیرا اطلاعات و آگاهی زیادی از چگونگی راه موجود نیست. از دشواریهایی که در پیش روست، اثری هنوز به چشم نمیخورد. دشواری دیگر، توان فکری روندگان راههای ناشناخته است. آنان که تجربیاتی دارند و از دانش پوییدن چنین راههایی برخوردارند، عمدتاً تن به چنین ریسکهایی نمیدهند و بقول خودشان سری را که درد نمیکند دستمال نمیبنددند. و آنانکه شور و شوقِ پا نهادن به چنین راههایی را دارند، توانایی روحی و فکری لازمه را ندارند.
جوانان با "امید" شروع میکنند، و این آغازی شکننده است. آیا باید برای "دگرگونی" حتماً از عنصر "امید" یاری خواست؟ آیا نمیتوان به "زندگی" چنین نگریست که باید "دگرگون" بشود؟ چه با امید و چه بیامید؟
آنانکه "دگرگونخواهی" را اصل قرار میدهند و بر اساس آن حرکت میکنند، دچار تناقض در میان اندیشهها و آرمانهاشان با واقعیت، نمیشوند. زیرا میدانند که جهان در حال دگرگونیست و آنان باید این حرکتِ "هستی" را درک کنند و با آن همگام شوند، راه دیگری نیست.
اما آنانکه "امید" را پیش میکشند، دگرگونخواهیشان را منوط و مشروط به چیزی دیگر کردهاند که در نبود آن از پا خواهند افتاد. دگرگونخواهی باید بر خودش متکی باشد و نه به چیزی دیگر بنام "امید".
راههای ناشناخته، احتمال شکست را بیشتر و بیشتر در خود دارند تا راههایی که شناخته شده و پاخوردهاند. چم و خم این راههای شناخته شده را پیشینیان برای ما گفتهاند. اما از سویی دیگر، صرفاً راههای شناخته شده را بدلیل کمخطر بودنشان به دفعات، گام زدن هم چیزِ نویی به دست نمیدهد و تاریخ را با تکرار راه پیشینیان نمیتوان رقم زد.
هم باید به راههای "نو" گام گذاشت و هم باید از دانش و بینش لازمه برخوردار بود. از آنجایی که وقوعِ "شکست" در راههای نو، حتمیست،یکی از مهمترین ابزار طی کردن چنین راههایی، نحوۀ برخورد ما با "شکست" است. هستند افرادی که با چنین پیشفرضی، آغاز میکنند که: «پیروزی حتمیست.» این را دستمایۀ "امید" خود میکنند و از آنجایی که جملۀ «شکست حتمیست.» برای راههای نو، واقعیتر است تا جملۀ «پیروزی حتمیست.»، در همان گامها نخست و با پیش آمدنِ اولین ناکامی، احساس بازندگی کرده و در سیلان "ناامیدی" از ادامه راه منصرف میشوند، بی آنکه از خود بپرسند: مگر راه دیگری هم هست؟
برخورد با "شکست" اگر به گونهای واقعی، صورت پذیرد، نه تنها احساس "ناامیدی" رخ نمینماید و به تبع آن، انصراف از ادامه راه؛ بلکه حتی با آنالیز "شکست" میتوان نقاط ضعف و نارساییها را یافت و به تصحیح دائمیِ شیوهها پرداخت. زمانِ مدیدیست که دیگر شکست را به عنوان یک فرصت ارزیابی مجدد برای اندیشیدن میدانند و نه انگیزهای برای سکون و دست کشیدن از تلاش.
در بخش بزرگی از ناامیدیهامان، رد پای محاسبات نادرست خودمان را باید ببینیم. اگر عادت کنیم که از هر چیزی، تنها "بخشی" را میتوانیم بدست آوریم و نه همۀ آن را، آیا باز هم دچارِ ناامیدی خواهیم شد؟
میزانِ "مطلقاندیشی" و "مطلقخواهی" ماست که تناسب مستقیمی با ناامید شدنمان دارد.
فراموش نکنیم که "شکست" سرآغازِ دگرگون کردن است و باید باشد، اما "پیروزی" سرآغازیست بر حفظِ وضعیت موجود یعنی محافظهکار شدن.
شکستها را فرصت بدانیم و از آنها استفاده کنیم.