پرگار بهرام

Pargar Bahram

شادی
ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۸  کلمات کلیدی:

شادی

 

شکار لحظههای مرا

                   -که مفت چنگ تو باد-

                                      سیگاری بگیران.

به پک زدن نیازی نیست

                   من خود دود میشوم.

 

   *    *    *

شانهها و گردهام را، از زیر تسمۀ گاوآهن بیرون کشیدم، که نه گاوش گاو بود و نه گاوآهنش دندانی از آهن داشت. سنگتیزی بود فرو رفته بر چوب.

تن از شورههای عرق، در زیر هرم آفتاب میسوخت. چشمها ناودانِ عرق شور به چشم و سوزشی که نگاه را میآزرد.

تا کجای این کویر را باید شخم بزنم؟ که خشکی از زمین و آسمان شعله میکشد.

شخم نمیزنم.

تن میزنم.

از تبدیلم به سنگِ نمکی از نمکهای کویر شدن، تن میزنم.

در این شورهزار هیچ گیاهی که بویی از خواب جنگل داشته باشد سبز نخواهد شد.

و امید نیز، دروغی بیش نیست برای دلخوشی گاوهایی که، حتی گاو هم نیستند.

 

    *    *    *

برای گذشتن از جنگل

         "چه مِهی بود"

باید تمام درختها را

                   عبور میکردم

                   "چه شبی بود"

جادۀ سیاه

در تمامِ شب

 امتداد داشت

بی آنکه به رویای "من" برسد.

 


 
جهان مقاوم
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

جهان مقاوم

 

در کتابها روایتیست مبتنی بر "کاستی" بودن جامعۀ ساسانی: «مرد کفاشی به انوشیروان پیشنهاد میکند که خراج ممکلت را میپردازد اما در عوض، شاه به فرزند او اجازۀ تحصل بدهد. شاه مخالفت میکند، که این به زیر پا گذاشتن مراتب اجتماعیست، که کفاشزادهای به مقامات علمی جامعه وارد شود.»

روایت واقعی نیست، چرا که کفاش را چه به چنین ثروتهای افسانهای.

اما چیزی که در این روایت نهفته است، حکایت روزگارانِ درازیست منجمله روزگار ما. جهانِ اجتماعی مقاوم است و سیالیت فرد را ندارد. غلبه بر اینرسیِ  اجتماعی امریست هم ضروری و هم توانبُر. جامعه با اتکا به توان خود برای ما، نقش خیاط را بازی میکند، ریخت و لباس ما را اوست که تعیین میکند. نحوۀ آداب معاشرت را اوست که مشخص میسازد و تقریباً تمامِ چیزی را که خود "هویت" مینامدش را اوست که برای ما رقم میزند. اگر تا دیروز شما را بعنوان ایکس میشناختند، سعی کنید که به اطرافیان خود ثابت کنید که شما ایگرگ هستید، ببینید با چه مقاومتی روبرو خواهید شد. اینکه ما در اثبات دگرگون شدنمان به دیگران، با دیوارهایی بتونی برخورد میکنیم و حسابی را که "خود"های پیشینمان بدهکارند را هنوز باید تاوان دهیم، نشان از همین امر دارد. حتی خود ما، با وجود پذیرش امکان دگرگون شدن افراد و باور به احتمال این دگرگونی و دیدن این امر در نزد خودمان، اما از پذیرفتن آن در نزد دیگران، با اکراه برخورد میکنیم. این سهم بزرگ جامعه در اندرون ماست.

اما اگر از محیط اجتماعی که ساکن آنید به اجتماع دیگری کوچ کنید، تغییرات بسیاری را در خود خواهید دید. حالا خیاط و آشپر و معلمِ رفتار شما، جور دیگری شما را خواهد آراست و آموزش خواهد داد. اما هنوز هم در امر "هویت" سعی میشود که ریشههای شما را دریابند که چه بودهاید؟ و این بیشتر اهمیت دارد از اینکه چه هستید.

 این است داستان توانایی "جمع" و این است حکایت ناتوانی "فرد". در طول تاریخ تا کنونی، در نهایت با تمکین فرد در برابر جمع و جامعه، قضیه ختم به خیر میشده است.

اما مدرنیته، این جنگ را تشدید میکند. هم جامعه را هشیارتر و پیچیدهتر و پیشرفتهتر از پیش میسازد و هم "فرد" را عاصی به قواعدِ جمعی میخواهد. جامعۀ مدرن نیک میداند که از برخورد فرد و جمع است که منافع دراز مدت او تامین میشود و به این برخورد، بعنوان سوخت موتور حرکت خویش نیازمند است. جامعۀ مدرن بر مبنای "خرد" استوار است و نیک میداند که "خردورزی" امریست فردی. اینکه ثروتنمدترین مرد، بیل گیت با تکیه بر عرصۀ اینفورماتیک، چنین ثروتی و قدرتی مییابد نشان از اهمیت یافتن عنصر "اطلاعات" در دوران جدید است. دیگر تئوری "ارزش اضافی" برای تعیین سرمنشاء سود کافی نیست. اگر روزگاری جنگ طبقات این نقش موتور محرکه تاریخ را داشته است، امروزه تاریخ را نبرد نابرابرِ فرد و جامعه به پیش میبرد.

جامعۀ مدرن این جنگ جدید را هر چه شعلهورتر میخواهد و بهمین دلیل قواعد نوینی را برای این مبارزه تدوین میکند: "جمع" حق و حقوق سابق را ندارد و در مبارزه با "فرد" محدودیتهایی دست و بال او را بسته است. در مقابل، "فرد" هم از امکانات بیشتری نسبت به سابق برخوردار است، امنیت و مصونیتِ اجتماعی او بسیار بیشتر از گذشته است. این روندِ کم کردنِ فاصلۀ تواناییهای جمع و فرد برای شعلهور شدنِ آتش مبارزه ضروریست. اخلاق و قانون، دیگر صرفاً منافع جامعه را پاس نمیدارند. اگر در گذشته، تنها سه قوه مقننه و مجریه و قضاییه وجود داشتند که صیانت جامعه در برابر فرد را پاسداری میکردند، اکنون نیروی دیگری نیز به میدان وارد میشود: رسانهها. با تکثر خود هر روزه از زیر سیطره جمع بودن فاصله میگیرند و بطور مثال "وبلاگ" میشود نماد تبلور فردیت. نه سردبیری و نه مدیر مسئولی. ظاهراً هیچ خطدهندهای در کار نیست.

با این وجود هنوز که هنوز است این نبرد، نابرابر است. اما این نابرابری نمیتواند توجیهگرِ نجنگیدن باشد، آفرینش "هویت" جدید و مدرنی که بتواند از مرزهای اجتماعی موجود فراتر رود و جهانی "انسانی"تر را بیافریند، زیباترین چشمانداز است.

اما همیشه این سوال را باید در مد نظر داشت:"آیا باز هم، همین نحوۀ رفتار فردی نیز، خواست جامعه و بازتولیدِ نیازهای او نیست؟ آیا "فردیتی" واقعی و اصیل شکل گرفته است؟ کجاست مرزِ "فردیت" آفریدۀ خود ما و "فردیتی" که جامعه به ما القاء می کند؟  

 


 
میان پرده
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۱  کلمات کلیدی:

اینهم یک میانپردۀ دیگر، به نظر شما موضوع از چه قرار است؟

نگاه کنید.

 


 
خطای ديد
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٧  کلمات کلیدی:

خطای دید

نمی‌دانم این تصاویر زیبا را از کجا یافته‌ یا دزدیدهام اما حیفم آمد که آن‌ها را به شما هم نشان ندهم. این تصاویر امکان خطای دید را بیان می‌کنند. نه تنها "دید" که حواسِ دیگر هم در معرض امکان خطا قرار دارند. اندیشۀ آدمی هم که ابزاری بجز "حواس" برای تماس با هستی ندارد. هنگامی که ابزار ما برای "شناختمان" از هستی اینچنین خطاپذیرند، آیا نباید در استحکام  "شناخت" خودمان از هستی شک کنیم، "مطلق بودن" و "ایمان داشتن" را کنار بگذاریم و باور کنیم که حقیقت در انحصار هیچکس نیست و هر کدام از ما شاید تنها گوشهای از حقیقت را دریافته است. چه زیباست سخن بزرگمهر: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزادهاند. از اینهم میتوان پیشتر رفت و گفت: همهچیز را همگان نیز نخواهند دانست و آخرین انسان نیز با پرسشهای بسیاری، خواهد مرد.

نگاهی به اینجا بیاندازید:


 
در بارۀ تناقض
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۱  کلمات کلیدی:

در بارۀ تناقض

 

میزان شناخت ما از "هستی" هر چه بیرونیتر باشد به همان میزان غیرایدئولوژکتر و متناقضتر میشود و هر چه "شناخت" ما تحت تاثیر باورها و معیارهای ذهنیمان باشد ایدئولوژیکتر و یکدستتر است.

تا پیش از پیدایش اندیشۀ "خدای واحد"، که اعتقاد به اساطیر گوناگون و خدایان متفاوت و حتی گاه متناقض وجود داشت، امکان پیدایش "ایدئولوژی" منتفی بود. تشکیل جوامع بزرگ انسانی و نیاز به نزدیک شدن و حتی یکی شدن اندیشۀ شهروندان، برای انسجامِ جوامع باعث پیدایشِ اندیشۀ خدای یگانه شد. پیدایش خدای واحد و عاری از تناقض، انسان را بر آن داشت: هر آنچه را که با این محور فکری نمیخواند را از ذهن بیرون بیاندازد.

یکدست شدن ذهن، بستر مناسب پیدایش "ایدئولوژی" گردید. اما "تناقض" بر اساس موقعیتِ استوارِ عینیاش در هستی، همیشه خود را بر ذهن تحمیل میکند. هزاران سال است که انسان اصرار میورزد که به اندیشهای "عاری از تناقض" دست یابد و هنوز هم که هنوز است موفق نشده است و نمیخواهد باور کند که تناقض در سرشت "هستی" سرشته است و گریزی از آن نیست.

بدینگونه است که ما معیارهایی از پیش تعیین شده از ذهنیتمان را، بر روند "شناخت" و حتی "علم" نیز تحمیل میکنیم.

"منطق" پابپای "ایدئولوژی" سعی بر آن داشته که ذهن را از تناقض عاری گرداند و به یکدست شدن آن یاری رساند، "قالبی" برای اندیشیدن بیافریند و بپاید که مبادا "شکلی" یا "مضمونی" بیگانه با ساختار عمومی این قالب، به ذهن راه یابد.

منطق، پاسدار یکدستی ذهن و پیشگیرندۀ بزرگِ دستیابی به تنوعات هستیست.

دریافتِ هستیِ متناقض یا پارادکسیکال، با ذهنی معتاد به یکدستی و عدم تناقض، باعث روبرویی ما با "پارادکسهای" بسیاری شده است که اگر از شر این قالبها منطقی در امان بودیم این موارد را "پارادکس" نمییافتیمريا، بلکه در چنان موقعیتی "یکدستی شناخت" و "یکدستی خود هستی" بزرگتترینِ پارادکسها به شمار میآمدند.

جهانی که بر بنیانهای متفاوتی چون روح و ماده، میدان و جرم-ماده، ذره و موج،راست و دروغ، بودن و شدن، و امثالهم شکل گرفته است، خود فریاد میزند که متناقض است. ام ما بر اساس قالبهای فکریمان، هنوز اصرار داریم که جهان را عاری از تناقض بدانیم، این است که بخش بزرگی از مردمان که از طبیعت و عینیت میآموزند "غیر منطقی" فرض میشوند و با افکاری "متناقض" میزیند.

 


 
پاییزانه
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٧  کلمات کلیدی:

پاییزانه

 

بایست زیر آسمانِ درخت

ابرِ شاخهها ملتهباند

برگ میبارد

رنگینکمانِ آتش را بر افقِ اسفالت خیره شو

بگذار نگاهت آتش بگیرد

تنها من برگ و بارم نریخت

از این محورِِ کجِ زمین

درختان نیز چپشان را رو کردهاند

تلکهگیرِ باد

سکهها را اینسو و آنسو میکند

هنوز "قمار" پایان نیافته

نه من، و نه درخت

هنوز نباختهایم.