باز هم "فرهنگ"
نقد دیدگاهِ نیما قاسمی
حروف قرمز، نظرات نیماست.
پیرامون مقالۀ من با عنوان " مختصری دربارۀ فرهنگ " نقدی از دوست عزیزم "نیما قاسمی" دریافت کردهام و از آنجایی که این انتقاد او به آن دیدگاه، محدود به من و نیما نمیشود و در جامعۀ امروز ما طرفدارانی دارد، انتقاد او را به بحث میگذارم. طبیعتاً خواندنِ "نقد نیما" برای پیگیری بحث من ضروریست.
1- نیما:« قبول می کنم که از چنین تعریفی ناگزیر فرهنگ و سنت تا حدود زیادی انطباق پیدا می کنند، اما این یک واقعیت است و نمی توان آن را ندیده گرفت!» در این گفته نیما میپذیرد که فرهنگ و سنت تا حدود زیادی بر هم منطبق هستند. و این همان موردیست که من نمیپذیرمش. سنت بعنوانِ ارثیههای از گذشته رسیدهایست که الف: عناصری از آن، کارکردهای خودشان را از دست دادهاند.مانند تقبیح دروغگویی و قرض گرفتن ایرانیان که حتی هرودت نیز به آن اشاره میکند. یا جشن سده و... ب: برخی که هنوز تأثیری بسیار اندک دارند. مانند سوگند به نور و اجاقِ آیینهای پیش از اسلام، که حتی صلوات فرستادن به هنگام روشن کردن چراغ نیز امریست ویژه ایرانیان و در ستودن نور. یا عقد برادری و اخوت و ... پ: بخشی که هنوز با تمام قوا فعالند. مانند نگرش به خانواده، نوروز،و...
البته که در میان هر سه گروه، عناصری بیآزار و حتی در مواردی زیبا یافت میشود مانند جشنهای نوروز و یلدا و عناصری نازیبا مانند آیینهای قربانیکردن و حتی عناصر مزاحمی مانند حق والدین بر فرزندانِ بالغ.
اما اینها، همه و همه ساخته و پرداختۀ نیاکانمان است و در شکلگیری آنها ما نقشی نداشته ایم. اما اگر فرهنگ را (خیلی کلی) بعنوان نوعی کنشِ اجتماعی بپذیریم، و آنهم کنش هر اجتماعی در دوران خودش؛ نقش جامعۀ امروز ما در این "شکلگیری سنتها" چیست؟ پاسخ به این سوال، برابرِ "هیچ" است.جامعه در شکلگیری فرهنگش، میتواند کنش گر باشد نه در شکلگیری سنت هایش. از سویی دیگر، اگر فرهنگ را منطبق بر "سنت" ارزیابی کنیم ناچاریم که فرهنگ را بعنوان یک کنشِ اجتماعی ندانیم و از آن تنها بعنوان "ارثیه" سخن بگوییم. اما اگر فرهنگ را "کنش هر جامعۀ مفروض " بدانیم، دیگر نمیتوانیم کنشهای نیاکانمان را که اجتماعِ دیگری بودهاند را کنش خودمان به حساب بیاوریم. فرهنگ را معادل سنت تلقی کردن پیامدهایی ازین دست دارد که دچار وضعیتی امروزی بشویم که ناتوان از آفرینش فرهنگی هستیم و دل خوش کردهایم به دستاورهای!!!! آبا اجدادی. جنس قلابی سنت را بجای فرهنگ به خورد خودمان دادن. و درست با همین دیدگاه است بار آفرینش فرهنگی را از دوش جامعۀ معاصر برمیداریم و بر دوش گذشتگان و سنت میگذاریم:« فرهنگ امروز هر ملتی را سنت آن ساخته و پرداخته است.»
2- نیما مینویسد:« قدمت و سابقهء فرهنگ ها، می تواند به عنوان یک معیار برای بررسیدن و قضاوت به کار رود، و در این مورد فرهنگ های با سابقه از جهتی ممتاز و از جهتی دچار نقص می شوند، اما این معیار برای قضاوت قطعآ کافی نیست. برای قضاوت در این مورد که کدام فرهنگ برتر است باید به دنبال معیارهای دیگری نیز بود» قدمت و سابقۀ فرهنگها به عنوان چه معیاری و برای کدام بررسیدن و قضاوت میتواند بکار رود؟ آیا بجز این است که چنین قدمت و سابقهای را در هیچکجا بیش از آفریقا نمیتوان یافت؟ آنجا که خاستگاه نخستین انسان است و طبیعتاً از قدمتی بیش از همه جا برخوردار است. این قدمت تنها به درد "تاریخ" میخورد و ملاکی نیست جزو ملاکهای ارزیابی فرهنگی. اگر میتوانستیم مقولۀ "تاریخ فرهنگی" را از خود "فرهنگ" جدا کنیم، روشنتر میتوانستیم به این نتیجه برسیم: که برخی از ملل "تاریخ فرهنگی" مشعشعی دارند اما از لحاظ "فرهنگی" فقیرند مانند کشورهای معروف به تمدنهای کهن. و برخی نیز از "تاریخ فرهنگی" آن چنانی برخوردار نیستند اما از "فرهنگی" قوی برخوردارند، مانند جوامع مدرن.
بحث «برتری فرهنگی» نیز نیازمند حداقل یک مبنای اولیۀ سنجش میباشد و از آنجایی که انسان و جامعه و طبیعت بستر زیست ما هستند، من اینها را مبنای سنجش برای برتری یک فرهنگ میدانم: کدام فرهنگ به انسان و امکانات زیستی مادی و معنوی او میپردازد و به گسترش این امکانات کمر همت میبندد و طبیعت را برای انسان، سالم نگهمیدارد. یعنی همه چیز برای انسان. چنین فرهنگی را برترین فرهنگها میدانم.
3- « شما با توجه به اینکه در عرف ما " با فرهنگ " یک صفت مستحسن است، سعی دارید تعریف از فرهنگ را به صورتی ارائه کنید، که این کاربرد عمومی از واژهء فرهنگ معنادار شود.» اولاً اینکه "فرهنگ" تنها در عرف ما "مستحسن" نیست و کدام عرف را میشناسیم که فرهنگ را "مستحجن" بدانند؟ حتی اگر در معنایی که من از فرهنگ، بکار بردهام، هم که نباشد، چیزی کمتر از آموزاندن و پروراندن را در خود نباید داشته باشد و عموم جوامع، وزارتی برای امور فرهنگی خویش دارند. و دوم اینکه من برای "مستحسن" بودنِ فرهنگ، یک تعریف اخلاقی ارائه ندادهام، بلکه نگرشم بر کارکردهاست. این تعریفِ من اگر مورد قبول واقع بشود نیازمند آن است که "انسان" به رسمیت شناخته بشود و امکانات زیستی او مورد تاکید قرار بگیرد و نه آداب و سنن و امثالهم، و کجای این تعریف ارتباطی با حسن و قبح پیدا میکند؟
4- « باید سعی کنیم جدا از جهت گیری های قبلی – و مثلآ این جهت گیری که تعریف را طوری ارائه کنیم که ملل غربی در موضع بهتری قرار بگیرند – ابتدائآ تعریفی جامع ارائه دهیم» اینکه من از کدام مبنی به تعریف فوق میرسم را نگرش من به "انسان" مشخص میسازد و نه تمایلم به غرب یا شرق. و درست بر اساس دستیابی به تعریفی از این دست است که نتیجه میگیرم که غرب "انسانیتر" است و بر این مبنا "برتر". زیرا آسایش و رفاهی که جوامع غربی برای آن تلاشها کردهاند و به دستش آوردهاند بستر بسیار مناسبی برای رشد فرد انسانیست تا جوامع شرقی. حرمت فرد در این جوامع قابل قیاس با بیحرمتی فرد در جوامع ما نیست. و به همین جهت اینهمه اندیشمند در این جوامع رشد مییابد و ما آخرین بزرگمان !!! ملاصدرا در دورۀ صفویه باقی مانده است. من واقعاً نمیدانم مگر میشود که جامعهای چون مرغ پر و بالش را بر سر آحاد خویش نگشاید و آنگاه انسانهایی "خوداندیش" پروش یابند؟ بزرگترین متفکر معاصر شرق کیست؟ اینکه بگوییم:« غربی ها نیز اتفاقآ به همان اندازه که در عمق زندگی اجتماعی غور کردند، از جنبه های شخصی و فردانی حیات انسان غافل ماندند.» آیا ندیدن واقعیت نیست؟ فردیت در جوامع ما مطرح است یا در جوامع غربی؟ شأن انسان در کدامیک بیشتر رعایت میشود در غرب یا شرق؟ در شرق بیشترین نگرش به فرد به مثابه "گوسفندی از گوسفندان گله" است.
5- « شرق- شیفته گی امروزین غربیان – که از در بین نخبه و عامی انان همه- گیر شده است - از همین واقعیت حکایت می کند که آنها علیرغم پیشرفت های غیر قابل انکاری که در فرهنگ خود داشته اند، مع الوصف احساس کمبودی دارند و این نقیصه را با رویکرد به زندگی به سبک شرقی می خواهند جبران نمایند.» شرق شیفتگی غربیان هم حکایتیست. شرق فعلی برای غربیان یا به عنوان طبیعت آن زیباست و برای توریسم است و یا عدهای خوشگذران برای سکس به آنجا شیفتهاند، که همین غرب پلیساش، برای افرادی که حتی در تایلند با بچهها و خردسالان به سکس مبادرت کردهاند، برخورد سختی تدارک میبیند، یعنی حفظ شأن انسان شرقی را هم در مد نظر دارد. یا اینکه دیگرانی هستند که در شرق به دنبالِ گذشتۀ شرق میگردند، به دنبال بودا هستند یا کنفسیوس یا عظمت هخامنشیان. اما فراموش نکنیم که این فرهنگ ما نیست بلکه "فرهنگ" تاریخ ماست. کدام عنصری از زیست انسان غربیِ امروز، برگرفته شده از شرق امروز است؟ اما برعکسش، کدام عنصر زیستی انسان امروز شرق، بینیاز از برگرفتههایی از غرب است؟ ما چه داریم برای ارائه به غرب یا جهان، برای راهگشایی مشکلات انسان؟ پاسخ به این سوال خیلی مهم است، ما شرقیها حتی چیزی ازین دست برای همسایگان خودمان هم نداریم، چه برسد به جهان. اگر ازین امر ناراحتیم، ناراحتی ندارد، بیافرینیم چیزی در خور جهان امروز برای ارائه کردن.