پرگار بهرام

Pargar Bahram

خورشید، تولدت مبارک
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۳٠  کلمات کلیدی:

خورشید، تولدت مبارک

 

یلداست؟ یا آزروهای من؟    

بلند و طولانی

           سیاه و سرد.

یلداست؟ یا چشمان تو؟

سیاه و عمیق

         خیالانگیز و رویایی.

چه زیبا،

همۀ سیاهها یکی نیستند.

چه گرم،

همۀ عمقها سرد نیستند.

از هر امتدادی

        باران کسالت نمیبارد.

و تولد تو که خورشیدی

از فردا روزهای مرا رشد خواهد داد.

روزهایی خواهم داشت

                             سبزِ سبز

به سبزی ساقههای تو.

 

 

 

 


 
باز هم "فرهنگ"
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٧  کلمات کلیدی:

باز هم "فرهنگ"

نقد دیدگاهِ نیما قاسمی

حروف قرمز، نظرات نیماست.

 

پیرامون مقالۀ من با عنوان " مختصری دربارۀ فرهنگ " نقدی از دوست عزیزم "نیما قاسمی" دریافت کردهام و از آنجایی که این انتقاد او به آن دیدگاه، محدود به من و نیما نمیشود و در جامعۀ امروز ما طرفدارانی دارد، انتقاد او را به بحث میگذارم. طبیعتاً خواندنِ "نقد نیما" برای پیگیری بحث من ضروریست.

1- نیما:« قبول می کنم که از چنین تعریفی ناگزیر فرهنگ و سنت تا حدود زیادی انطباق پیدا می کنند، اما این یک واقعیت است و نمی توان آن را ندیده گرفت!» در این گفته نیما میپذیرد که فرهنگ و سنت تا حدود زیادی بر هم منطبق هستند. و این همان موردیست که من نمیپذیرمش. سنت بعنوانِ ارثیههای از گذشته رسیدهایست که الف: عناصری از آن، کارکردهای خودشان را از دست دادهاند.مانند تقبیح دروغگویی و قرض گرفتن ایرانیان که حتی هرودت نیز به آن اشاره میکند. یا جشن سده و... ب: برخی که هنوز تأثیری بسیار اندک دارند. مانند سوگند به نور و اجاقِ آیینهای پیش از اسلام، که حتی صلوات فرستادن به هنگام روشن کردن چراغ نیز امریست ویژه ایرانیان و در ستودن نور. یا عقد برادری و اخوت و ... پ: بخشی که هنوز با تمام قوا فعالند. مانند نگرش به خانواده، نوروز،و...

البته که در میان هر سه گروه، عناصری بیآزار و حتی در مواردی زیبا یافت میشود مانند جشنهای نوروز و یلدا و عناصری نازیبا مانند آیینهای قربانیکردن و حتی عناصر مزاحمی مانند حق والدین بر فرزندانِ بالغ.

اما اینها، همه و همه ساخته و پرداختۀ نیاکانمان است و در شکلگیری آنها ما نقشی نداشته ایم. اما اگر فرهنگ را (خیلی کلی) بعنوان نوعی کنشِ اجتماعی بپذیریم، و آنهم کنش هر اجتماعی در دوران خودش؛ نقش جامعۀ امروز ما در این "شکلگیری سنتها" چیست؟ پاسخ به این سوال، برابرِ "هیچ" است.جامعه در شکلگیری فرهنگش، میتواند کنش گر باشد نه در شکلگیری سنت هایش. از سویی دیگر، اگر فرهنگ را منطبق بر "سنت" ارزیابی کنیم ناچاریم که فرهنگ را بعنوان یک کنشِ اجتماعی ندانیم و از آن تنها بعنوان "ارثیه" سخن بگوییم. اما اگر فرهنگ را "کنش هر جامعۀ مفروض " بدانیم، دیگر نمیتوانیم کنشهای نیاکانمان را که اجتماعِ دیگری بودهاند را کنش خودمان به حساب بیاوریم. فرهنگ را معادل سنت تلقی کردن پیامدهایی ازین دست دارد که دچار وضعیتی امروزی بشویم که ناتوان از آفرینش فرهنگی هستیم و دل خوش کردهایم به دستاورهای!!!! آبا اجدادی. جنس قلابی سنت را بجای فرهنگ به خورد خودمان دادن. و درست با همین دیدگاه است بار آفرینش فرهنگی را از دوش جامعۀ معاصر برمیداریم و بر دوش گذشتگان و سنت میگذاریم:« فرهنگ امروز هر ملتی را سنت آن ساخته و پرداخته است.»

 

2- نیما مینویسد:« قدمت و سابقهء فرهنگ ها، می تواند به عنوان یک معیار برای بررسیدن و قضاوت به کار رود، و در این مورد فرهنگ های با سابقه از جهتی ممتاز و از جهتی دچار نقص می شوند، اما این معیار برای قضاوت قطعآ کافی نیست. برای قضاوت در این مورد که کدام فرهنگ برتر است باید به دنبال معیارهای دیگری نیز بود» قدمت و سابقۀ فرهنگها به عنوان چه معیاری و برای کدام بررسیدن و قضاوت میتواند بکار رود؟ آیا بجز این است که چنین قدمت و سابقهای را در هیچکجا بیش از آفریقا نمیتوان یافت؟ آنجا که خاستگاه نخستین انسان است و طبیعتاً از قدمتی بیش از همه جا برخوردار است. این قدمت تنها به درد "تاریخ" میخورد و ملاکی نیست جزو ملاکهای ارزیابی فرهنگی. اگر میتوانستیم مقولۀ "تاریخ فرهنگی" را از خود "فرهنگ" جدا کنیم، روشنتر میتوانستیم به این نتیجه برسیم: که برخی از ملل "تاریخ فرهنگی" مشعشعی دارند اما از لحاظ "فرهنگی" فقیرند مانند کشورهای معروف به تمدنهای کهن. و برخی نیز از "تاریخ فرهنگی" آن چنانی برخوردار نیستند اما از "فرهنگی" قوی برخوردارند، مانند جوامع مدرن.

بحث «برتری فرهنگی» نیز نیازمند حداقل یک مبنای اولیۀ سنجش میباشد و از آنجایی که انسان و جامعه و طبیعت بستر زیست ما هستند، من اینها را مبنای سنجش برای برتری یک فرهنگ میدانم: کدام فرهنگ به انسان و امکانات زیستی مادی و معنوی او میپردازد و به گسترش این امکانات کمر همت میبندد و طبیعت را برای انسان، سالم نگهمیدارد. یعنی همه چیز برای انسان. چنین فرهنگی را برترین فرهنگها میدانم.

 

3- « شما با توجه به اینکه در عرف ما " با فرهنگ " یک صفت مستحسن است، سعی دارید تعریف از فرهنگ را به صورتی ارائه کنید، که این کاربرد عمومی از واژهء فرهنگ معنادار شود.» اولاً اینکه "فرهنگ" تنها در عرف ما "مستحسن" نیست و کدام عرف را میشناسیم که فرهنگ را "مستحجن" بدانند؟ حتی اگر در معنایی که من از فرهنگ، بکار بردهام، هم که نباشد، چیزی کمتر از آموزاندن و پروراندن را در خود نباید داشته باشد و عموم جوامع، وزارتی برای امور فرهنگی خویش دارند. و دوم اینکه من برای "مستحسن" بودنِ فرهنگ، یک تعریف اخلاقی ارائه ندادهام، بلکه نگرشم بر کارکردهاست. این تعریفِ من اگر مورد قبول واقع بشود نیازمند آن است که "انسان" به رسمیت شناخته بشود و امکانات زیستی او مورد تاکید قرار بگیرد و نه آداب و سنن و امثالهم، و کجای این تعریف ارتباطی با حسن و قبح پیدا میکند؟

 

4- « باید سعی کنیم جدا از جهت گیری های قبلی – و مثلآ این جهت گیری که تعریف را طوری ارائه کنیم که ملل غربی در موضع بهتری قرار بگیرند – ابتدائآ تعریفی جامع ارائه دهیم» اینکه من از کدام مبنی به تعریف فوق میرسم را نگرش من به "انسان" مشخص میسازد و نه تمایلم به غرب یا شرق. و درست بر اساس دستیابی به تعریفی از این دست است که نتیجه میگیرم که غرب "انسانیتر" است و بر این مبنا "برتر". زیرا آسایش و رفاهی که جوامع غربی برای آن تلاشها کردهاند و به دستش آوردهاند بستر بسیار مناسبی برای رشد فرد انسانیست تا جوامع شرقی. حرمت فرد در این جوامع قابل قیاس با بیحرمتی فرد در جوامع ما نیست. و به همین جهت اینهمه اندیشمند در این جوامع رشد مییابد و ما آخرین بزرگمان !!! ملاصدرا در دورۀ صفویه باقی مانده است. من واقعاً نمیدانم مگر میشود که جامعهای چون مرغ پر و بالش را بر سر آحاد خویش نگشاید و آنگاه انسانهایی "خوداندیش" پروش یابند؟ بزرگترین متفکر معاصر شرق کیست؟ اینکه بگوییم:« غربی ها نیز اتفاقآ به همان اندازه که در عمق زندگی اجتماعی غور کردند، از جنبه های شخصی و فردانی حیات انسان غافل ماندند.» آیا ندیدن واقعیت نیست؟ فردیت در جوامع ما مطرح است یا در جوامع غربی؟ شأن انسان در کدامیک بیشتر رعایت میشود در غرب یا شرق؟ در شرق بیشترین نگرش به فرد به مثابه "گوسفندی از گوسفندان گله" است.

 

5- « شرق- شیفته گی امروزین غربیان – که از در بین نخبه و عامی  انان همه- گیر شده است -  از همین واقعیت حکایت می کند که آنها علیرغم پیشرفت های غیر قابل انکاری که در فرهنگ خود داشته اند، مع الوصف احساس کمبودی دارند و این نقیصه را با رویکرد به زندگی به سبک شرقی می خواهند جبران نمایند.» شرق شیفتگی غربیان هم حکایتیست. شرق فعلی برای غربیان یا به عنوان طبیعت آن زیباست و برای توریسم است و یا عدهای خوشگذران برای سکس به آنجا شیفتهاند، که همین غرب پلیساش، برای افرادی که حتی در تایلند با بچهها و خردسالان به سکس مبادرت کردهاند، برخورد سختی تدارک میبیند، یعنی حفظ شأن انسان شرقی را هم در مد نظر دارد. یا اینکه دیگرانی هستند که در شرق به دنبالِ گذشتۀ شرق میگردند، به دنبال بودا هستند یا کنفسیوس یا عظمت هخامنشیان. اما فراموش نکنیم که این فرهنگ ما نیست بلکه "فرهنگ" تاریخ ماست. کدام عنصری از زیست انسان غربیِ امروز، برگرفته شده از شرق امروز است؟ اما برعکسش، کدام عنصر زیستی انسان امروز شرق، بینیاز از برگرفتههایی از غرب است؟ ما چه داریم برای ارائه به غرب یا جهان، برای راهگشایی مشکلات انسان؟ پاسخ به این سوال خیلی مهم است، ما شرقیها حتی چیزی ازین دست برای همسایگان خودمان هم نداریم، چه برسد به جهان. اگر ازین امر ناراحتیم، ناراحتی ندارد، بیافرینیم چیزی در خور جهان امروز برای ارائه کردن.

 

 


 
خوشتر از شعر چیست برای حضور در برابر عشق؟
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

خوشتر از شعر چیست برای حضور در برابر عشق؟

 

برای تو:

 

در کلام تو سحر کدام گل نهفته است؟

که به سخنی، چنین مسحور می‌کنی؟

گردبادهای کویر

      در هیاهوی نفسم

                        حبس می‌شوند

هنگامی که نفسم

            با سینۀ‌ تو همآغوش می‌شود.

اگر نباری به رویاهایم

زمین خواب‌هایم

         تشنگی‌شان را

               نعره خواهند زد

خرسی که به کندوی عسل زده است

خواب‌های شیرینش را تعبیر می‌کند.

 

 

برای خوشه:

 

کافۀ پاییزی

سوز عاشقانه‌ای از پنجره‌اش به درون می‌وزد.

روی میزهایش پر است

               از برگ‌های زرد و نارنجی.

و تو را آنجا

به آن میز قلمه زده‌اند

                   تو سبز خواهی شد.

هنوز رنگ ارغوانی نگاهت

                    سیر نشده است

لبخندهای نیلی‌ات

               رنگ حزن گرفته‌اند

                           پروازشان بده.

پنجره را نبند

بوی سرمای دی را مزمزه کن

با اینکه هنوز کال است

گسی دهانِ شراب را دارد.

 

در آسمان ببین

گوزن‌ها و جنگل‌شان به پرواز درآمده‌اند.

 

 

برای خودم:

 

تابوتی،

 چشم ‌بسته به خالی خویش

انتظار گشایشی خونین را

                           چرت میزند.

صلیبی سنگین بر زمین کشیده می‌شود

با تاج خاری در پیشاپیش‌اش

                                در هوا

و مسیح در این میانه گم.

 

 

 

 


 
مختصری در باره "‌فـرهـنـگ"
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱۸  کلمات کلیدی:

مختصری در باره "‌فـرهـنـگ"

 

حسنِ انسان و جهان او در این است که می‌تواند هر چیزی را برای هزارمین‌بار، باز هم به بحث بگذارد و برای هزارمین‌بار، باز هم نتیجه‌ای دیگر بگیرد.

در آخرین نوشته‌ای که عنوان "خود اندیشیدن، این است اصلِ پایه روشن‌نگری" را داشت و در وبلاگ "صعود برهنه" آمد، به مناسبتی سخن از "فرهنگ" رانده بودم و دوستمان امیر، خواستار آن شد که این مبحث را به بحث بگذارم و نظر خودم را در اینباره چنین توضیح میدهم:

تعاریف مختلفی از فرهنگ دادهاند و آنچه که بیش از سایرین بر آن تاکید شده این است که ، فرهنگ مجموعۀ آداب و سنن یک مردمی را میگویند. در عمده تعاریف دیگر نیز به هر حال می بینیم که هر آنچه را که از گذشته به ما رسیده را بخشی از فرهنگ قلمداد میکنند. مشکلی که این مجموعه از دیدگاهها با فرهنگ دارند آن است که، "فرهنگ" را چیزی در "گذشته" میدانند و بر همین اساس ملتهایی که تاریخی کهن دارند و طبیعتاً به میزان بیشتری از اینگونه آداب و سنن برخوردارند را ملل با فرهنگ و در نتیجه ملتهای نه چندان کهن را ملل کمفرهنگ معرفی میکنند. این دیدگاه، از آنجایی که نگاهش به گذشته است، ازین گذشته و تاریخش "هویت" میگیرد و میخواهد خود را بر اساس آن، تعریف کند. هر آن کسی که چون و چرایی بر این گذشته و آن فرهنگ داشته باشد، نافی هویتِ ملی تلقی شده چه بسا که کیفر ببیند. مشکل دیگری که در این چنین جوامعی وجود دارد، پیدایی "تقدس" برای حفظ هر آنچه که در گذشتهها ساخته شده است میباشد. این موضوع، اعترافی غیرمستقیم بر این نکته است که چنین جوامعی، خود را از آفرینشهای جدیدی، حتی در قیاس با گذشتگانشان ناتوان میبینند. «هر آنچه را که از گذشته رسیده به هر نحوی که شده باید نگهداشت ساختن جایگزینی برای آن ناممکن است» این است شعار ایشان.

از چنین نگرشیست که، موضوعاتی همچون: اختلافات فرهنگی، تهاجم فرهنگی، سیطره فرهنگی، جنگ فرهنگها و ... زاده میشود، زیرا این نگرش در هر عرصهای، آن را میپسندد که بار گذشتهها را بر روی دوش "اکنون" بیاندازد: «جوامع گذشته بهتر بودند. روزگاران گذشته بهتر بوده است. آدمیان گذشته، انسانتر بودهاند. هر "چیزی" خوبش در گذشته بوده است، پس چرا تلاش نکنیم که به گذشته بازگردیم؟» اینانند آن مردگانیاند که باید گذاشت تا مردگان را بردارند، تابوتکشانِ گذشته و تاریخ.

اما اگر بخواهیم از واقعیت موجود کنونی حرکت کنیم، در جهان کنونی، اروپای غربی و سرزمینهای اسکاندیناوی را باید، سرزمینهای فرهنگ نامید و نه ایران و هند و چین و مصر را. آنچه را که گروه اول در زمان کنونی دارند چیزی به مراتب برتر و انسانیتر از آن چیزیست که گروه دوم در اوج رونق و شکوفاییشان داشتهاند. امروزه مهمترین مختصه فرهنگ، اجتماعی شدن آن است. دیگر سخن از معدودی سازندگان فرهنگ در میانه نیست. در یک جامعۀ فرهنگی، فاصلۀ نخبگان و شهروندان معمولی از لحاظ رفتار اجتماعی، کم و کمتر میشود و هیچ شباهتی به آن جامعۀ پیشامدرن ندارد که معدودی فرهنگمدار بودند و دیگران، خیل عظیمی نیمه وحشی.

فرهنگ در معنای امروزین آن، برگرفتنِ عناصری برای زیست انسانیست از تمامی جهان. دیگر دوران فرهنگهای ملی به سر آمده و شیوههای زیستی مردمان جهان رنگ و بویی یکسان را میطلبد و این تعارضی با حفظِ عناصرِ بیآزار "فرهنگِ تاریخی" خود هر سرزمینی ندارد.و البته که هر آفرینشی در اقلیمی صورت میگیرد اما تنها به همان اقلیم تعلق ندارد. مردمانی در این آفرینشِ فرهنگی کوشمندند، که توانایی و جسارت برخورد با نیازهای زمان کنونی را دارند. امروزه تنها سرزمینهایی که تابوهای مقدس گونه را درهم شکسته اند و توانایی نقد گذشته را به نفع امروز دارند خالقان فرهنگاند.

حتی در گذشته نیز، فرهنگ با شهرنشینی، ارتباط تنگاتنگ داشته است، اما آیا این به معنای صرف "شهر" و شهرنشینی مربوط میشود؟ یا اینکه در آنجا که زندگی بغرنجتر و پیچیدهتر میگردد و در نتیجه مشکلتر؛ فرهنگ، راهیست برای غلبه بر مشکلاتِ این پیچیدگیها؟ اکنون نیز "شهر" جهان، غرب اروپاست، در آنجاست که شهامت دیدنِ پیچیدگیهای زندگیِ امروزین و دشواریهای پیامد آن وجود دارد و در آنجاست که هر روزه طرحی نو و پیشنهادی تازه برای حل مشکلات امروز، طرح میشود.

اگر برای فرد انسانی، "جسارت" لازمۀ خوداندیشیست، جوامع نیز تا هنگامی که از چنین جسارتی برای یافتن راههای نوین زندگی برخوردار نباشند، نمیتوانند "فرهنگسازی" کنند. فرهنگ، اندیشۀ یک جامعۀ مفروض است که این اندیشه در تمام ساز و کار آن جامعه تأثیر میگذارد.

فرهنگ، آن مجموعه شیوههای زیستن اجتماعیست که امکانات زیستن انسانی را ممکن میسازد و در صدد گسترش آن است.

 


 
کلامت را دریاب
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱۱  کلمات کلیدی:

کلامت را دریاب

کلاهت را محکم بگیر،

                           کوچولو.

سرت را بپا

هر چه که محکم باشد

به محکمی یک شهابسنگ  نیست.

چرخ فلک تندتر شده است

با سی چهل هزار کیلومتر در ثانیه

دیگر دیر شده که بپرسی:

            « به کجا چنین شتابان»

همینگونه که شتاب بگیری

                        _ داری میسوزی_

اگر تنور نشوی

تو نور میشوی.

 


 
از استوای نگاهت
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٦  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها یک نگاه                                

تنها یک خنده،

                  کار آفتاب میکند

چشمان خورشید که بخندد

                       من آب میشوم.

از استوای نگاهت

              تا دل من که راهی نیست.

بگیرانم

بمیرانم

بسوزانم.

 

 


 
در خلاء‌ یاخته‌های دلم
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٤  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در خلاء یاختههای دلم               

سرمای هزار قطب سوز میزند

                                یخِ یخ.

صفر مطلق را گذشتم

که بگویم:

                «راحت باش، شبت بخیر.»

 


 
حیات مریخی
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱  کلمات کلیدی:

حیات مریخی

 

 

در بارۀ پیدایی حیات بر روی کرۀ زمین، شرایطی مورد نیاز است. که اگر این شرایط پدید آیند در هر کرۀ دیگری نیز میتواند به پیدایی حیات بیانجامد. از انفجار بزرگ که حدود پانزده میلیارد سال پیش بوقوع پیوست، و سیستم راه شیری ذرهای از نتیجۀ آن بود، باید میلیاردها سال میگذشت تا در کرهای بنام زمین این شرایط حرارتی پدید میآمد که منجر به تبدیل برخی از عناصر به هم میشد تا زمینهای برای بوجود آمدن اولین یاختههای زیستمند میشد. این شرایط حرارتی، از دو منبع تابعیت میکند یکی حرارت درونی و سطحی کرات و دیگری فاصله از خورشید، که حتی سردتر شدن درونی یک سیاره هم تابعی از فاصله از خورشید است.

فاصله از خورشید نیز تابعیست از میزان جرمِ یک سیاره و میزان جرم خورشید. یعنی اگر در آن تعادل اولیه هیچ دگرگونی رخ ندهد، مدار یک سیاره به دور خورشید ثباتی نسبی را خواهد داشت، اما اگر در جرم هر کدام از طرفینِ جاذبه، یعنی خورشید و کرات اطراف آن تحولی پیش بیاید، فاصلۀ آنها نیز تغییر خواهد کرد. اجرام کرات اطراف خورشید نسبتاً ثابت است، اما جرم خورشید بطوری کاهنده، تغییر میکند. یعنی متناسب با کاهش جرم خورشید بر اثر نورافشانی به فضای پیرامونی، طبیعیست که جاذبۀ آن نیز کاهش بیابد و این امر باعث آن بشود که سیارات از مرکز منظومه (خورشید) فاصلۀ بیشتری بگیرند. این امر باعث سردتر شدن این سیارات میشود. سیاراتی که قبلاً سطحی داغ داشتهاند بر اثر این ازدیاد فاصله، به سیاراتی مانند زمین تبدیل میشوند و سیاراتی مانند زمین، با این ازدیاد فاصله به سیارات یخزده مبدل میشوند مانند مریخ.

با این مقدمه، آنچه که بنظر میرسد باید چنین باشد که  فرضاً در چهار میلیارد سال پیش، فاصلۀ سیارات از خورشید، فاصله های امروزی نبودند. یعنی وسعت منظومه شمسی تا این حد امروزه نبوده است و سیارات در مداری نزدیکتر به خورشید، به گرد آن میگشتند. این نزدیکی باعث آن بود که حرارت سطح سیارات، بیشتر از حرارت امروزین آنها باشد، و بعنوان نمونه زمین از آنچنان دمایی برخوردار بوده است که امکان پیدایش حیات را در آن وضعیت مقدور نمیکرد. یعنی بجای فاصلۀ امروزی که 150میلیون کیلومتر است، مثلاً میتوانسته 130 میلیون کیلومتر فاصله از خورشید داشته باشد. اما شاید در همان اوضاع، سطح کرهای مانند مریخ، به دلیل فاصلۀ مناسبش از خورشید، از دمایی همانند دمای فعلی زمین برخوردار بوده است. یعنی شرایطی داشته که آب در آن موجود بوده و این را مسیر رودخانههایی که بر سطح مریخ یافت شده، قابل پذیرش میسازد. و اینکه همین آبها در اثر فاصله گرفتنِ مریخ از خورشید و سرد شدن آن، به تودههای یخ تبدیل شدهاند نیز جزو احتمالات بسیار قویست. اتمسفر مریخ دیگر آنچنان رقیق شده که نمیتواند دما و بخار آب را در خویش نگهدارد.

اگر اسب خیال را بپرانیم، میتوانیم از این عکسهایی که از سطح مریخ برداشته شده است، خیالات زیبایی را تصور کنیم:چهرهای در مریخ و هرمهایی در نزدیکی آن.

راستی کتابهای ارابه خدایان یا طلای خدایان را خواندهاید؟ نوشتههاییست از همولایتی فریبای عزیزمان.