پرگار بهرام

Pargar Bahram

نقد دو دیدگاه
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

نقد دو دیدگاه

 

در نقد مقالات داریوش آشوری و ف.م.سخن

 

دوست گرامی ف.م.سخن در وبلاگ خویش، در نوشتۀ کوتاهی گفتاری از داریوش آشوری را نقد کرده است. از آنجایی که گفتگوی فوق مورد توجه من نیز هست، خواستم که نظرم را در بارۀ نقد ایشان بیان کنم.

* * *

پیش از هر چیز لازم به گفتن میدانم که نقد ف.م.سخن، مستند نیست بر آنچه که آشوری می‌گوید. در دو گفتار از آشوری که به آن‌ها ارجاع داده شده، در کنار گفتن از "زبان گفتار و نوشتار" سخن از بنیان‌هایی‌ست که زبان و اندیشه را بهم آمیخته است. در گفتارهای آشوری "زبان"، تنها آن اصوات گفتاری نیستند که بر زبان رانده می‌شوند بلکه در بسیاری موارد، مورد نظر او از "زبان" در معنای "اندیشه" است. بطور مثال در آنجایی که می‌نویسد:« این پژوهش می‌خواهد نشان دهد که ناهمترازی یا اختلافِ سطحِ زندگی میانِ جامعه‌های‌ِ توسعه‌یافته و توسعه‌نیافته، بر اثرِ اختلافِ سطحِ توانایی‌هایِ علمی و فنّی، و، در نتیجه، اختلاف‌ِ سطح‌‌‌‌‌‌‌‌ِ تواناییِ تولید و امکاناتِ مصرف، ناگزیر در زبانِ‌شان نیز بازتاب دارد.»

شاید این صرفاً برداشت من باشد، اما آیا تأثیرگذاری این ناهمترازی‌های سطوح گوناگون زندگی، در جایی بجز "اندیشه" منعکس می‌شود؟ و آیا بازتاب در زبان بجز از مسیر بازتابِ در ذهن و اندیشه می‌گذرد؟ همان اندیشه‌ای که می‌توان از آن بنام "زبان داخلی" انسان نیز نام برد.

"زبان" عنصری در هم آمیخته با اندیشه است یعنی اندیشه و زبان، پدیده‌هایی جدای از هم نیستند. اما نکتۀ مهمی که در گفتارهای آشوری هست گنگی و ناروشنی این دو منظور از "زبان" است. در آغاز نوشتارش وقتی می‌نویسد که:« کارِ زبانِ ما هنوز در دستِ ادیبان است، با آن خوی و پسندِ بسیار محافظه‌کارانه‌یِ سنّتی که خوب با آن آشناییم.» زبان را در حد "ادب و نوشتار" محدود می‌کند و اندکی بعد چنان وسعتی به زبان می‌دهد که:« زبان از رگِ گردن به ما نزدیک‌تر است. درگیر شدن با زبان، از این دیدگاه، یعنی درگیر شدن با خود، با تمامیِ عادت‌هایِ به میراث برده، با تاریخ و فرهنگِ خود؛» یعنی دیگر با مفهومی در حد و حدود ادبیات و نوشتار روبرو نیستیم که کارش در دست "ادیبان" باشد و زبان تا مفهوم "فرهنگ و تاریخ" گسترش می‌یابد، و در گام بعدی یعنی در آخر گفتار خود از مشکل زبان به مفهوم "واپس‌ماندگیِ ذهنی و زبانی" نام می‌برد، اما همچنان‌که گفتم، درهم‌آمیختگی دو مفهوم از "زبان" یعنی یکی بعنوان گویش و دیگری بعنوان "عرصۀ اندیشه" باعث آن شده است که آقای سخن، تنها به گونۀ نخستین آن تاکید ورزد و ایراداتی بر این امر عنوان نماید.

اما ایراد اساسی که بر نوشتار آقای آشوری وارد می‌دانم این است که ایشان در برابر پرسشِ: «کارِ ما از کجا خراب است؟» به صراحت بر روی "زبان" تاکید می‌کند، اما به کدام "تعبیر" از زبان:« چه گونه می‌شود با این زبانِ نوشتاریِ تُنُک‌مایه و لنگ و بیمار علم و فلسفه و فرهنگِ مدرن را در کل فهمید و فهماند؟» در اینجاست که آقای آشوری "زبان نوشتاری تنک‌مایه و لنگ و بیمار" را به صراحت به پیش می‌کشد و سوال‌های بسیار مرا موجب می‌شود که:«آیا واقعاً اگر زبان نوشتاری و گفتاری ما چنین تنک‌مایه و بیمار نبود، مشکل ما حل می‌شد؟ و به طریق اولی اصولاً چرا زبان به چنین سرنوشتی دچار می‌گردد؟ مشکل ما در گفتار و نوشتار ماست یا در شیوۀ اندیشیدنمان؟ آیا مردمی که از سطح نازل اندیشیدن برخوردارند می‌توانند زبانی شسته‌رفته و محکم داشته باشند؟ اگر مشکل زبان در معنای گویشی آن است آیا با تغییر زبان به یکی از زبان‌های انگلیسی یا فرانسوی و آلمانی، موضوع فیصله می‌یابد؟ آیا مللی در افریقا که زبان فرانسه را فراگرفته‌اند جهانِ "مدرن" فرانسوی را هم دریافته‌اند؟

من دوست دارم که تاکید بر بخش نخست جملۀ آقای آشوری را بر بخش دوم جملۀ ایشان بگذارم یعنی بر بخشِ «فهمیدن و فهماندن» یعنی مشکل را در آنجا نمی‌بینم که "چگونه بگوییم؟" بلکه دشواری ما این است که:"چه بگوییم؟"

وقتی که جهانِ فکر ما با ساختاری سنتی و مقاوم در برابر "نقادی" شکل گرفته است، در بهترین حالت بتوانیم با تسلط بر زبانی مانند انگلیسی، به این زبان جهان خودمان را بیان کنیم؛ و این هنوز تا آنجایی که ما بتوانیم به آفرینش جهانِ امروز خودمان بپردازیم تا زبان ما به تبعِ جهان ما دگرگون بشود، فاصلۀ زیادی دارد. آیا چنین نیست که "زبان گویشی" نشانگر "زبان اندیشگی" مردم است؟ درست مانند کوه یخ؛ که همیشه نه‌دهم آن در زیر آب قرار دارد، میزان بزرگی یک‌دهم باقی ماند بر سطح آب، گویای کلیت آن است.

تصور "اندیشه" بدون "زبان" چیز دشواری‌ست و حتی می‌توان ازین گفتۀ استاد باطنی نیز فراتر رفت:«زبان تنها شرط و تنها عامل مؤثر در تفکر نیست، ولی قطعاً عامل بسیار مهمی در این فعالیت ذهنی است» و زبان را می‌توان، دریچۀ ارتباطی "انسان" و "هستی" به هم دانست.

اما درنقد آقای سخن، با تکیۀ صرف بر"زبان" بعنوانِ "گفتار و نوشتار" مواجه هستیم. در هیچ موردی ایشان از زبان بعنوان همجنسِ "اندیشه" نامی نمی‌برد. و با اینکه حتی نام مقالۀ آقای آشوری، " فراسویِ زبانِ طبیعی"ست، نقد آقای سخن بر عرصۀ "زبان طبیعی" و نه در فراسوهای آن استوار می‌گردد. این است که او هم به درستی بر مشکل اساسیِ گفتار آقای آشوری انگشت نمی‌نهد و بر آشفتگی موضوع می‌افزاید.

هنگامی که ایشان می‌نویسند:« نمی توان و نبایست انتظار داشت در جایی که جدال نابرابر طرفداران بازگشت به عصر حجر با طرفداران پیش رفت و دگرگونی در جریان است زبانی پالوده و غنی وجود داشته باشد» خواننده خود را با پرسش‌های بسیاری مواجه می‌کند: زبان پالوده و غنی یعنی چه؟ آیا توانمند شدن برخی زبان‌های اروپایی، درست در بحبوحۀ نبرد نابرابر سنت و مدرنیته نبوده است؟ اگر ایشان حتی زبان گفتار را نمادی از جهان ذهنی می‌دانستند، حتما به این امر توجه می‌کردند که زبان تا آن حدی غنی و پالوده می‌شود که جهان اندیشۀ یک مردم. اما از آنجایی که ایشان در مقام ایراد به آقای آشوری برآمده بودند به این زاویه توجه نشان نداده‌اند. و حتی هنگامی که با انتقاد آقای آشوری از زبان روبرو می‌شوند، گویا چنین می‌پندارند که کسی چون آشوری خواستار عدم تغییر زبان است و حال آنکه سخن بر سر "چگونه تغییری‌"ست و نه صرف تغییر. اینکه زبان تغییر می‌کند امری بدیهی‌ست اما تمام کوشش آشوری بر سر این است که این تغییر را آگاهانه انجام دهیم و اسیر تغییرات کور نشویم و این استدلال آقای سخن که:« تغییر، مانع "فساد" و "پوسیدگی" است.» تمامِ سخن نیست که حتی خودِ "فساد و پوسیدگی" نیز "تغییر" است و بسیارند زبان‌هایی که "تغییرات" خود را در این جهت انجام داده‌اند و اکنون بعنوان "زبان‌های باستانی و مرده" از آن‌ها نام می‌بریم. و برای تغییری در جهت بالاندن زبان اندیشه و گویش، آنچه که نیازمندیم، همان است که آشوری علیرغم کاستی‌هایش انجام می‌دهد یعنی "نقد" و "جسارت" درگیری با "جهان ذهنی" جامعه. و اینکه:« لازمه ی تن دادن به این تغییر، تحمل "قلم های ناپخته، زبان های بی در و پیکر، و کژ و کوژ نویسی"های بی پایان است. لازمه ی تن دادن به این تغییر، آزاد گذاشتن جوشش ذهن هایی است که "نه از دستور و منطق زبان خبر دارند و نه از منطق و روش اندیشه".» راهی‌ست که لازم است اما کافی نیست پس جای نقد در این میانه کجاست؟

آقای سخن در باره تفاوت‌های زبان طبیعی و "غیرطبیعی" می‌نویسد:« زبان طبیعی در جامعه ی عادی و زبان "غیرطبیعی" در جامعه ی فرهنگی»ست، و دیگر این موضوع را ادامه نمی‌دهد که انکشاف زبان‌های اقشار گوناگون جامعه بستگی به ذهنیت هر کدام از آنها دارد. دوران معاصر شاهد رشد و شکوفایی زبانِ شعری هست ولی از رشد و شکوفایی در عرصه‌های دیگرزبانی مانند فلسفه و شناخت‌شناسی وعلم و غیره خبری نیست. بهمین دلیل رشد زبان طبیعی بیشتر در اختیار اقشار عمومی‌ست و دستخوش تغییرات ناآگاهانه و بدون برنامه‌ریزی. اما زبان‌های اقشار روشنفکری که نیازمندی‌های ویژۀ خود را دارند که این نیازمندی‌ها قابل مقایسه با نیازمندی‌های زبان مردم کوچه و بازار نیست، باید با دخالت در روند تغییرات، و سمت و سو دادن به آن‌ها همراه باشد. من نقد آشوری را در این چارچوب می‌دانم.

مولانا اگر قفل را "قلف" می‌نویسد بر او حرجی نیست که سعدی نیز ازین نمونه‌ها فراوان دارد یا حافظ، زیرا آنان جهانِ ذهنی زبان را انکشاف می‌دادند و کار اصلی آنان "ذهنیت‌آفرینی" بوده تا گسترش زبان گویشی. گر چه "چون که صد آمد نود هم پیش ماست".

خلاصه انکه پیدایش زبان با مردمان عادی بوده است، اما دیگر دوران ما دارای خصوصیات آن دوران‌های ساده نیست. اقشار وسیع روشنفکری و انتزاعاتِ زبانی‌شان و نیازمندی‌های مفهومی‌شان، چنان وضعیتی پیش آورده که دیگر نمی‌توان زبان را به حال خود گذاشت برای رشد و گسترش. همچنانکه دیگر اقتصاد طبیعی پاسخگوی نیازمندی‌های دوران ما نیست و اقتصاد برنامه‌ای ضرورت تام دارد، زبان نیزنیازمند برنامه‌ریزی وفکر و تلاش است.

 

 

 

 


 
تولدت مبارک
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٧  کلمات کلیدی:

                       تولدت مبارک

 

 

زاد روز تو خجسته، که من از تو زادم

نام تو گشت همه زمزمه و فریادم

چه مبارک سحری بود که من دل دادم

که به دادم برس ای عشق، بده بر بادم.

                                                 6 آوریل 2005

 

 

 

برای تو

 

شن‌های این همه ساحل را بشمارم که به خودم برسم؟

 ستاره‌های آسمان را

در دسته‌های پنج‌تایی کنار هم بگذارم که چه؟

 خودم را بشناسم؟

 مگر این "خود" کجاست؟

 که باید اینهمه در پی‌اش بدوم؟

 

کافی‌ست که بگذاری تا در چشمانت بنشینم.

 آنوقت

خودم،

تو ،

و همۀ جهان را خواهم شناخت.

اگر میدانستم

که باید خاکِ سبزه‌ای چون تو شوم.

تمامی آرزوهای دنیا را

در همین چند روزِ پیش

                   گره می‌زدم.

                                       6 آوریل 2004

 


 
آزادی
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱۳  کلمات کلیدی:

آزادی

 

اجتماع محل اجبار است و در بهترین حالت مکانی برای سازش. از در و دیوارهای جامعه احکامی فرو میبارند مبتنی بر ممنوعیتهای ریز و درشت. وظایف و مسئولیتهایی که بندرت خواست "فرد" میتوانند باشند.

گفتهاند که هر آنچه که در قانون ممنوع نشده باشد، "آزاد" است. اما در گامی دیگر "اخلاق" پا به میدان میگذارد و میگوید: «ممنوعیتها فقط در قانون نیامدهاند، من نیز جایگاهی و پایگاهی مقتدر دارم.»

دموکراسی، آزادی نیست. دموکراسی محدود کردن آزادیست اما نه از نوع محدودیتهای دیکتاتورمنشانه. بلکه محدود کردن آزادی ست بر اساس "توافق".

"آزادی" موضوع مربوط به "فرد" است و همگانی نیست. هر گاه بحث "آزادی" همگانی شود در بهترین حالتش، پای دموکراسی به میان کشیده میشود که از آزادی هر فرد تا چه میزان کاسته شود که همگان بتوانند در جامعه با هم همزیستی کنند. "همزیستی" اجتماعی، بهایی میطلبد که آن محدود شدن آزادی فرد است. آزادی در جامعه، همیشه امری محدود شده است.

در باره نهادهای اجتماعی مانند رسانههای همگانی، احزاب و تشکلها و... سخن گفتن از "آزادی" دقیق نیست. اینها باید "مستقل" باشند. اطلاق صفت آزادی برای مطبوعات و تشکل ها و تجمعات، همانقدر نادقیق است که اطلاق صفت "دموکرات" به یک فرد، وقتی که میگوییم: فلانی آدم دموکراتیست.

دموکراسی یک شیوه اداره اجتماعیست و در واحد فرد قابل اجرا نیست. آزادی نیز در واحد فرد جاریست و امریست درونی. آنکه از "درون" آزادی خویش را نیافریده و کسب نکرده، آزاد نیست حتی اگر در دموکراتیکترین اجتماع بزیید.

میزان فشاری که ساختارِ اجتماعی حتی "دموکراتیک" میآورد تا فرد را به توافق با دیگران وادار کند، نشانگر رشد آزادی در "فرد" است. کسی که با "دیگران" بدون واداشته شدن به توافق میزیید، انسانِ آزادی نیست، او "خود" نیست، دیگران است.

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


 
بهار و من
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠  کلمات کلیدی:

بهار و من

 

                           

 

 

در دخمه‌های بهار 

هزار پرسش یشمی‌

جوانه می‌زند.

تندیس هر درخت،

انتظار را

در خوابِ خرمنِ گل

به باد می‌دهد.

تراوش صمغ‌ها،

سوسک‌های بویناک،

خزه‌های سنگ‌ها،

بوی دود هیزم،

سرشاری زندگی‌ست.

*    *    *

من اما

رمزهایی را می‌زیم

رازهایی را جستجو می‌کنم،

که قرابتش با سنگ

                  گنگ است.

من از لطافت گل دور مانده‌ام،

جاده‌ها از سنگینی گام‌هایم

                        تن میزنند.

تنها مگر طنین صدای تو

 برکۀ شستشوی من باشد،

                از این همه سنگینی.