پرگار بهرام

Pargar Bahram

توهین‌شدگی
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٢  کلمات کلیدی:

توهین‌شدگی

در بارۀ کاریکاتور جنجالها:

 

مبنای آشوب‌های اخیر پیرامون "کاریکاتورهای پیامبر اسلام" را احساس توهین‌شدگی مسلمانان گفته‌اند. از سویی دیگر جوامع غربی با اتکای به سنت‌های دموکراتیک خود و با استناد به آزادی‌های اجتماعی و فردی، اعلام می‌دارند که "آزادی بیان" حق آنان است و می‌توانند در جوامع خود بر مبنای آن عمل کنند.

با دو موضوع متفاوت روبرو هستیم. یکی واضح و دیگری مبهم. "آزادی بیان" چیزی‌ست که طی سده‌ها در غرب پیرامون آن مبارزه شده، و حد و حدود آن در میان فیلسوفان و روشنفکران تا حد زیادی مورد مباحثه قرار گرفته است و چنان پایگاهی یافته که یکی از مهم‌ترین موضوعات تصریح‌شده در "اعلامیۀ جهانی حقوق بشر" است. اما موضوع دوم یعنی "توهین" و "‌توهین‌شدگی" آنچنان موضوع گنگ و مبهمی‌ست که با تغییر مرزهای جغرافیایی و فرهنگی وسیستم‌های عصبی آدمیان متفاوت و شیوه‌های گوناگون زندگی و بسیاری عوامل دیگر دگرگون می‌شود. اطلاق واژه‌ای به یک شخص بعنوان "تحسین" در اوضاع و احوال دیگری توهین تلقی می‌شود، مانند "لیبرال" در میان بسیاری از اروپائیان، که در جمهوری اسلامی نقش "ناسزایی" را یافته است. یا اطلاق "رادیکال" که برای عده‌ای "مدح" و برای فراوان آدمیانی "ذم" است. مثال فراوان است، اما آنچه که این موضوع را "گنگ‌تر" می‌سازد بهره‌برداری‌های سیاسی‌ یا انواع دیگر است. اگر جنتی در نماز جمعه تهران، مسیحیان را "حیوان" خطاب می‌کند که در زمین به "فساد" مشغولند، در نظر نمی‌گیرد که یکی از همین افراد "پاپ" است که "پدر مقدس" کاتولیک‌های جهان است. شنوندۀ سخنان جنتی هم کمتر از خوانندگان فلان نشریۀ گمنام دانمارکی نیست و اگر نویسندگان آن نشریه مستقل از حاکمیت هستند، اما جناب جنتی مستقل از حاکمیت ایران نیست. تصور کنید که اگر یکی از مقامات همتراز جنتی در اروپا چنین سخنانی را در بارۀ "مسلمانان" بر زبان می‌آورد، چه غوغایی برپا می‌شد. این موضوع فقط محدود به اسائۀ ادب به ساحت پیامبر نیست، فراموش نکرده‌ایم که شوخی رودی‌کارول در تلویزیون‌ آلمان با شخص خمینی نیز غوغایی بپا کرد.

از سویی دیگر فراموش هم نمی‌کنیم که در کشورهایی مانند کشور ما، هیچ تظاهراتی بدون ارادۀ مقامات حکومتی، صورت نمی‌گیرد. که هرگونه تظاهراتی خارج از این اراده به راحتی سرکوب می‌شود.

اگر جهان آزاد رفتار زندانبانان "ابوغریب" را سرزنش می‌کند، حق دارد زیرا در این جوامع شکنجه ممنوع است و چنین رفتارهایی "توهین‌آمیز" به مقام "انسان" تلقی می‌شود. اما همین ادعا از جانب رژیمی که شکنجه‌گرانش تا حد مرگ قربانی پیش می‌روند و مرزی را برای نابود کردنِ اسیرشان نمی‌شناسند، وقاحت است و بس. اصولا "انسان" در جوامعی مانند جامعۀ ما مقوله‌ایست زیادی. عکس‌های شوانه قادری یا آن سه جوان زاهدانی را مقایسه کنید با عکس‌های زندان ابوغریب.

سوء‌استفاده‌های دولتی را باید از "توهین" به مردم جدا کرد و اصولا بر اینگونه واکنش‌های سازماندهی شدۀ دولتی ارزشی قائل نشد. اما اگر جامعه‌ای روانش را با روان حاکمانش گره بزند چه؟ اعتقاد به کرامات چاه جمکران، مرزهای دولتی را درنوردیده و به باور بخشی از مردم تبدیل گشته است. نوع خاصی از "ارزش‌های" دینی و فرهنگی موضوعی‌ست که به سادگی و کندی در جامعۀ ما از سوی حاکمیت در مردم رسوخ داده می‌شود. یک زن اروپایی "باید" در خیابان‌های ایران حجاب داشته باشد، اما زن مسلمان در جوامع اروپایی باید از هر "بایدی" مبرا باشد. در ضیافت‌های دولتی ایران مشروب ممنوع است، اما حتی اروپاییان در اروپا نیز برای میمانی‌های هیئت‌های ایرانی از آوردن مشروب به روی میزهاشان خودداری بکنند. به دیگر سخن، حاکمان ما سعی دارند نه تنها ارزش‌های مورد باورشان را در حیطۀ حکومت خودشان راعی سازند بلکه حتی برای جوامع دیگر نیز "تعیین تکلیف" می‌کنند. و این روحیۀ "تعیین تکلیف" کردن نیز دارد به یکی از "ارزش‌های" مردم تبدیل می‌شود. که در شکل عوامانه‌اش همان "نهی از منکر" است. که به همسایه اجازه می‌دهد در نخود لوبیای آش همسایه‌اش سرک بکشد و نظر بدهد و دخالت کند. هر جای هم که کسی یا کسانی بخواهند در برابر این دخالت‌ها ایستادگی کنند، امت همیشه در صحنه احساس "توهین‌شدن" خواهند کرد و "تکلیف‌مند" خواهند شد.

براستی کجاست حد و مرز "توهین"؟ آیا بوسیدن دو دختر و پسر، همدیگر را در پارک، باید توهین به "بیننده" تلقی شود؟ لباس آستین کوتاه مردانه، یا کاکل و زلف زنان که از روسری بیرون زده به چه کسی مربوط است که احساس توهین شدگی به او دست می‌دهد؟ از سویی دیگر آیا رفتار حاکمان ما با مردم و دخالت در خصوصی‌ترین امورشان آیا "توهین" نیست؟

اگر اندیشه‌های تو بگونه‌ایست که میخواهد سلطه‌اش را بر من و زندگی‌ام بیافکند، آیا مقاومت من "توهین" به توست؟ آیا این دخالت و سلطه‌جویی تو که با تمامی مفاد "اعلامیۀ حقوق بشر" در تناقض است، نقض حقوق بشر و توهین به منِ شهروند و انسان نیست؟ و اگر تو تمامی آنانی را که به مانند تو نمی‌اندیشند را "حیوان" میدانی و نه انسان، دیگر چه می‌توان گفت؟

اگر مردمی دارای سلایق و علایقی باشند که با علایق و سلایق ما نخواند، چگونه می‌توانیم ابراز عقیدۀ هر یک از طرفین را توهین تلقی کنیم؟ آیا بجز اینست که تمامی مسیحیان "عیسی" را پیامبر برحق خدا می‌دانند و در نتیجه دیگر پیامبران را، فرستادۀ خدا نمی‌دانند؟ آیا این را نمی‌توان به عنوان دروغگو خطاب کردنِ باقی پیامبران تلقی کرد و در نتیجه، "توهین"؟ و مگر خود مسلمین، نیز با برحق دانستن رسالت پیامبر خودشان، بر آن نیستند که دیگر پیامبران، تاریخ مصرفشان به سر آمده و از رده خارج شده‌اند؟ آیا مسیحیان و یهودیان و دیگران می‌توانند ازین موضوع، تلقی "توهین‌شدگی" از جانب مسلمانان بنمایند؟ و اصولاً اطلاق کلمۀ "کافر" به همدیگر از سوی ادیان، آیا چیزی بجز این است که دیگری ناتوان از دیدن حقیقت است یا حتی "پوشانندۀ" حقیقت است و در نتیجه "گناهکار" و مستوجب عقوبت؟ بخش اعظمی ازین احساس "توهین‌شدگی" بدانجایی باز میگردد که دیگران بدانگونه که ما می‌خواهیم زندگی نمی‌کنند. به اندیشه‌های ما "احترام" نمی‌گذارند یعنی حرمت آنها را نگه نمی‌دارند و پایبندِ اندیشه‌های ما نیستند. اما باید بدین امر دقت شود که آنچه که محترم است "حق ابراز عقیده" است و نه خود "عقیده". من درعین اینکه برای مخاطبم "حق ابراز عقیده" را محترم می‌شمارم اما مجبور نیستم که به عقاید او هم احترام بگذارم بخصوص وقتی که آن عقاید را باطل و مبتذل می‌دانم. همینطور هم توقع من از جامعه این نیست که به "عقاید" من احترام بگذارد، بلکه باید "حق ایراز عقیدۀ" مرا محترم بشمارد. خیلی ابلهانه خواهد بود که به اندیشه‌هایی که "مبتذل و سست و بی‌پایه" می‌دانیم احترام بگذاریم، اما همین اندیشه‌ها نیز باید "حق ابراز وجود" خودشان را داشته باشند.

در اروپا این‌ها روشن و آشکار است، بجز مواردِ نژادپرستانه و ستیزه‌جویانه، باقی اندیشه‌ها از حق ابراز وجود خود برخوردارند بدون اینکه توقعِ مورد احترام واقع شدن داشته باشند. و اصولاً چگونه می‌توان از آدمی توقع داشت که اندیشه‌ای را که نادرست می‌داند را "محترم" بشمارد و اگر در مقام پاسخ برآید و بگوید که :«‌تو نادرستی» آیا شنونده حق دارد که بر اساس حساسیت‌های فرهنگی و ارزشی خود احساس "توهین‌شدگی" بکند؟ در تحت حکومت اسلامی آیا کسی را جسارت آن هست که بگوید: «‌اسلام نادرست است؟» همین جمله خود بزرگ‌ترین توهین تلقی شده و دودمان گوینده را به باد خواهد داد. اما در اروپا حساسیت‌ها دیگر در این حد و حدود نیست، براحتی می‌شود از "مسیحیت" انتقاد کرد و از آن جدا شد و به اندیشه و دینی دیگر پیوست؛ بدون احساس توهین شدگی دست دادن به اربابان دین. اما همین عمل در ایران ما امکان‌پذیر نیست.

"احترام‌نگذاشتن" الزاماً به معنی "بی‌احترامی" نیست، اما فراوانند مواردی که از تو خواستار "احترام" می‌شوند وگرنه رفتار تو را "بی‌احترامی" می‌نامند و مستوجب مجازات. و در این میان طیف وسیعی وجود دارد که میتواند به احترام نگذاشتن یا بی‌احترامی تعبیر شود. برای مثال اینکه به حکومتی که افراد بیگناه را می‌کشد اگر بگوییم "جنایتکار" آیا توهین کرده‌ایم یا بیان واقعیتی‌ست؟ اینجا نیز پای واژه‌ها به میان کشیده می‌شودو در دادگاهی که برای فردی متهم به جنایت، تشکیل شده است در پایانش او را "مجرم" اعلام می‌کنند و از او با الفاظی مانند "جنایتکار" و "آدمکش" و "جانی" نام نمی‌برند، اما در عمل و در مجازاتی که در نظر گرفته می‌شود تاثیری ندارد که با کدام کلمه، کار او را بازگو کنند. در فرهنگ امروز جهان، حکومت‌هایی را که دستشان به خود آدمیان آغشته است را با "ناقضین حقوق بشر" نامگذاری می‌کنند، که رفته رفته همین نام نیز به اندازۀ "جنایتکار" نکوهیده می‌شود. اما اینها همه در سطح است، که دزد را سارق بنامیم و دیوانه را "بیمار روانی" و ...! اما آیا احساس "توهین‌شدگی" با همین نامگذاری‌ها تسکین می‌یابد؟

میزان "احساس" توهین‌شدگی، ارتباط مستقیمی با ذهنیت "تمامیت‌خواه و مطلق‌گرا" دارد. عموماً آنانی بیشتر این احساس را دارند که به انواع و اقسام مختلف خود را "حق" و دیگران را ناحق می‌دانند. و از اینکه دیگران به این "محق" بودن اینان معترف نیستند، و آنان را "ناحق" شمرده و از بازی‌های جمعی کنار می‌گذارند احساس "توهین شدگی" می‌کنند، در صورتی که اگر از آن مطلق‌گرایی خویش دست بردارند و خود را نه بعنوان رهبر دنیا بلکه بعنوان یکی از اعضای این خانواده جهانی فرض کنند و قواعد با هم بودن را رعایت نمایند، "بشریت" نمی‌گذارد هیچ عضوی از خانواده، خودش را "تحقیر‌شده" احساس کند. اما آنکه خود را ازین خانواده نمی‌داند باید مشکل را در درون خودش جستجو کند.

           

 


 
سالگرد انقلاب و جنگ پیش رو
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی:

سالگرد انقلاب و جنگ پیش رو

 

با فرا رسیدن چنین مناسبت‌هایی، نیازمند آن میشوم که حالا از پس سالیانی به دارازی بیش از ربع قرن به پشت سر نگاهی بکنم و به نقد عملکرد خودم بپردازم. این "خود" تنها نبود، یارانی و رفیقانی بودیم دل در گروی آرمان‌هایی که ظاهری فریبنده داشتند و روحیاتی شورشی چنان از خود بیخودمان کرده بود که تنها به "انقلاب" می‌اندیشیدیم بدون آنکه بدانیم یا حتی کوچک‌ترین حدسی بزنیم که چه چیزی قرار است از دل این انقلاب بیرون بزند.

اما سخنی‌ست معروف که: متاسفانه گویی راه‌های انسانی باید طی شود و در نهایت راه است که درست و نادرست بودنشان، ثابت می‌شود.

حالا با دیدن نتیجۀ انقلاب بهمن در کشورمان می‌توانیم دریابیم که: چه فاجعه‌ای را رقم زدیم.

اینکه حالا پی میبریم که تمامی انقلابات قرن گذشته از انقلاب مشروطه و اکتبر گرفته تا آخرین‌شان که ساندنیست‌های نیکاراگویه باشند، شکست خورده و برخلاف شعار آن دوران ما که:«روند انقلابات بازگشت‌ناپذیر است.» همه در گور خفته‌اند، نشانگر آن است که اصولاً "انقلاب" راه درستی برای جوامع در حال گذار نیست و شاید آخرین راه و اجباری‌ترین آنها باشد.

یعنی تا هنگامی که جوامع بتوانند از راه‌هایی آرام و مسالمت‌آمیز به تحولات و دگرگونی دست یابند، رفتن به سراغ طوفانی‌ترین راه‌ها، که روشن نیست پس از فرو نشستن طوفان چه خواهد شد، امری خطرناک است، و خطرناکی آن در این موضوع نهفته است که در انقلاب، آنچه که سخن می‌راند و حکم میکند نه "عقل و خرد" که "شور و عصیان" است. انقلاب تبلوری از "عقل شهودی" و الهاماتِ ناروشنِ مردمی بی‌شکل است. نه تنها نیازی به "سازش" نیست، که حتی "سازش" خیانت است. گفتگو فقط بعنوان "تاکتیک" مفهوم دارد و در این میان آنکه بیاندیشد و گاهی در مواضع خویش متزلزل شود، عنصری‌ست که سزایش "تیرباران" است (لنین) و ما چنین بی‌باکانه سینه به سینۀ حوادث ایستادیم و اگر نه رفقای خودمان، اما "حوادث" تیربارانمان کردند.

گاهی می‌اندیشم، همان رفرم‌های نیم‌بند شاهانه، اگر در این بیست‌و هفت سال ادامه پیدا می‌کرد آیا در وضعیتی بهتر از امروز قرار نداشتیم؟ یا پس از آن، زمانی که شاهپور بختیار، پس از آزاد کردن زندانیان سیاسی و انحلال ساواک و اخراج شاه، خواستار آشتی ملی بود، چرا از شورش کردن دست برنداشتیم و باقی راه را به عهدۀ "خردمندی و اندیشیدن" نگذاشتیم؟ چرا کینه و نفرت به "امپریالیسم و نوکران و سگان زنجیری‌اش"، چشم عقل ما را بدانگونه کور کرده بود که در نیافتیم، از امپریالیسم جهانخوار به سرکردگی آمریکا هم، یافت می‌شوند موجوداتی به صدها درجه غیرانسانی‌تر؟ به گواهی ایرواند ابراهامیان، تمامی کشته‌شدگان سیاسی سلسلۀ پهلوی از مجاهدین و چریک‌های فدایی و حزب توده و دیگران به چیزی در حدود چهارصد نفر بالغ می‌شود که اگر چه آن هم جنایتی‌ست، اما آن کجا؟ و چیزی حدود صد و پنجاه هزار کشتۀ سیاسی جمهوری اسلامی کجا؟ و طرفه اینکه این جنایات هنوز هم ادامه دارد.

بدبختانه ماها عادت داریم که از گذشته‌مان بگذریم، بی‌هیچ نگاهی حاکی از انتقادی بر آن. عادت داریم که پاک و بی‌عیب و منزه باشیم. حتی اگر عملی انجام بدهیم که به نتیجه‌ای فاجعه‌بار بیانجامد، شهامت و جسارت آن را نداریم که در چشمان خودمان خیره شویم و بگوییم که: خطا کردیم.

محمل‌ها و مهمل‌های تئوریک فراوانی برای توجیه داریم و اگر هم نداشته باشیم می‌بافیم. اگر به این اولین اصل تفکر سیاسی که: «درستی یا نادرستی یک شیوه را با دیدن نتیجه‌اش می‌توان دریافت و هیچ‌چیزی مستقل از نتیجه‌اش در این عرصه درست یا نادرست نیست»، شاید اندکی به فکر فرو برویم. اینکه نسل پیش از من و نسل من، با زیباترین!!! آرمان‌ها، به برقرار کردن رژیمی یاری رساندند که در رفتارِ غیرانسانی، سرآمد جهان معاصر است، نشانۀ چیزی نیست بجز ظاهر فریبای آن افکار و آرمان‌ها.

حتی بعد از انقلاب نیز فراوان مواردی پیش آمد که می‌توانستیم از زیبایی ظاهری و تلاش در بی‌عیب و نقص بودنمان دست برداریم و به نتایجی کمتر زیان‌بار دست بیابیم، اما «حقۀ مهر بدان مهر و نشان است که بود.» در زیر عنوان انتقاد از اصلاح‌طلبان و مشروعیت زدایی از رژیم، به آمدن کسی مانند احمدی‌نژاد و مصباح یزدی و هارترین جناح‌های جمهوری اسلامی به قدرت، یاری رساندیم و دیگر کسی از آن "جمع" امروز از خود نمی‌پرسد که: کدام مشروعیت را از رژیم جمهوری اسلامی زدودم؟ و چرا با آمدن این‌ها، چنین به سرعت ویرانی اجتماعی رونق بازار یافته است؟ و سهم من در جنگی که در پیش است و هزاران کشته خواهد داد چیست؟ رفتار ما در انتخابات گذشته مهم بود گر چه که با اتکا به "تقلبات" می‌توان دل خنک کرد که: «حتی اگر ما در برابر احمدی‌نژاد می‌ایستادیم او به قدرت می‌رسید.» اما این هر چیزی هست بجز "سیاست‌ورزی".

و حالا نیز کرنای جنگ به صدا در می‌آید، چه این جنگ در بگیرد و چه با دادن باج‌هایی در پشت پرده، آب‌ها از آسیاب بیافتد، روزگار مردم ما سیاه‌تر از سیاه است. اگر جنگ در بگیرد که ویرانی و کشتار است و در نهایت رفتن جمهوری اسلامی. اگر هم جنگ در نگیرد، هیچ منطقی نمی‌تواند بگوید که احمدی‌نژاد و جناح او، ویرانی کمتری از جنگ بر جای خواهند گذاشت، خود اینان جنگ‌اند.

و روشنفکران ما هنوز در پی پزهای "روشنفکری"‌شان هستند، تمیز و پاکیزه و بی‌عیب. جنگ در راه است و دیگر از امیدهای له یا علیه ما برای جنگ کاری ساخته نیست. سیاست‌ورزی به ما حکم می‌کند که تکلیف خودمان را با این جنگ باید روشن بکنیم. می‌توان گفت که: «من روشنفکرم و شاعرم و کارم راز و نیاز با گل‌هاست.» اما این هم هر چه که باشد سیاست‌ورزی نیست. دو راه در پیش است: مخالفت با جنگ یا موافقت با آن؛ راه سوم که افشای جمهوری اسلامی و ممانعت از مسلح‌شدنش به سلاح اتمی از سویی و از سوی دیگر مخالفت با جنگ و دخالت اجانب، یعنی چنان حرفی زده‌ایم که چیزی نگفته باشیم. چرا که بدون جنگ، مسلح شدن جمهوری اسلامی به سلاح اتمی، امری حتمی‌ست چرا که جهان در دو سال گذشته تمامی تلاش‌هایش را بکار برد که بدون جنگ او را ازین امر منصرف سازد و نشد، و فقط تصور کنیم که این رژیم به بمب اتمی هم مسلح شود، چه‌ها که در عرصۀ داخلی و خارجی نخواهد کرد.

از سویی دیگر موافقت با جنگ است که "تخریب" دارد و "کشتار" فراوانی از مردم. مردمی که نه آمریکا و متحدینش برای نابودیشان از آنان "مجوز" گرفته‌اند و نه "جمهوری اسلامی" که اوضاع را تا بدین جا کشانده است. اما سیاست‌ورزی در همین زمان‌هاست که موضوعش "پیشگیری" از حداکثر ویرانی و تلفات می‌شود، و نه پیشگیری مطلق از ویرانی و تلفات، که بیست و هفت سال تلاش داخلی و خارجی برای بازداشتن جمهوری اسلامی از اینهمه ویرانی و کشتار، همه با شکست مواجه شده است.

حرکت نسبتاً یکدستِ "سیاست‌ورزی" اپوزیسون، در قبال جنگ، و شهامت و جسارت در مواجهه با پیامدهای آن، اعلام صریح مواضع، می‌تواند بر روند تحولات سیاسی آتی تأثیر بگذارد.

یکبار هم که شده پیش از وقوع حادثه، فکرش را بکنید، تصمیمتان را بگیرید، و لااقل اینبار به مانند همیشه نیاستید که پس از وقوع فاجعه و در بحبوحۀ کارزار، بخواهید جلسه و کنفرانس تشکیل بدهید و بفکر راه چاره باشید.

 


 
بی‌ادبی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی:

عقبنشینی یک مفهوم

 

بیادبی

 

در جهان واقع اگر چه قاعده بر پیچیدگی و پیش رفتن برای فراهم آوردن امکانات فزونتر است، اما به مواردی هم میتوان برخورد که نه تنها این کنش انجام نمیپذیرد بلکه حتی حرکتی از "پیچیده" به "ساده" را شاهدیم، یعنی کمتر شدنِ امکانات موجود. یکی ازین کنشهای کاهنده، دگرگونی در مورد برخی از واژههاست که شاید نشان از ابتذالی در جهان واقع ما دارد. بطور نمونه: واژۀ "بیادب" را میتوان از چنین سرنوشتی برخوردار دانست.

اگر واژۀ "ادب" هنوز در ترکیباتی مانند "فرهنگ و ادب" مفهوم ادبیات را داراست، اما همچنان دارای معانی دیگری نیز هست مثلاً در جملۀ:«فلانی بویی از ادب و نزاکت نبرده.» یعنی اینکه در گفتار خود از کلمات و تعابیری استفاده مینماید که در جمع پسندیده و مجاز نیست. یعنی "مودبانه" سخن گفتن و "مودب" بودن ارتباطی با "ادب" در معنای فرهنگی و ادبی آن ندارد. (میتوان معانی دیگری نیز برای "ادب" پیدا کرد.)

اما واژۀ مقابل آن یعنی "بیادبی" گستردگیِ پیشین خود را از دست داده است و دیگر معادلی سلبی برای "ادب" به حساب نمیتواند بیاید. امروز دیگر نمیتوان به کسی که از ادبیات و فرهنگ، دور است و از آن عاریست، لفظ "بیادب" را اطلاق کرد. این نه تنها تحولیست معنایی در ذهن مردمان، که حتی در فرهنگلغات ما نیز دارد برای خود جای باز میکند. از جمله در فرهنگ بزرگ سخن، "بیادب" را چنین معنی کردهاند:

«‌1- آن که رفتار شایسته و مناسبی ندارد؛گستاخ:جماعت بیادب...برای هیچکس و هیچچیز احترامی قائل نیستند.(جمالزاده) بیادب تنها نه خود را داشت بد/ بلکه آتش در همه آفاق زد.(مولوی)،2- بیادبانه:حلقه زد بر در به صد ترس و ادب/ تا بنجهد بیادب لفظی ز لب.(مولوی)»

اما اگر به دو شعر مولوی مراجعه کنیم موارد بیادبی مورد اعتراض را خواهیم دید. در شعر اول:

از خدا جوییم توفیق ادب

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلک آتش در همه آفاق زد

مایده از آسمان در می‌رسید

بی‌شری و بیع و بی‌گفت و شنید

درمیان قوم موسی چند کس

بی‌ادب گفتند کو سیر و عدس

منقطع شد خوان و نان از آسمان

ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان        

میبینیم که از پرسش:« کو سیر و عدس؟» به بیادبی تعبیر میشود. نه فحشی داده شده و نه ناسزایی نثار کسی گشته است. و ارتباطی با "گستاخی" و "آن که رفتار شایسته و مناسبی ندارد" پیدا نمیکند. و در شعر دوم هم:

آن یکی آمد در یاری بزد

گفت یارش کیستی ای معتمد

گفت "من" گفتش برو هنگام نیست

بر چنین خوانی مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق

کی پزد کی وا رهاند از نفاق

رفت آن مسکین و سالی در سفر

در فراق دوست سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس باز گشت

باز گرد خانه‌ی همباز گشت

حلقه زد بر در بصد ترس و ادب

تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن

گفت بر در هم توی ای دلستان

گفت اکنون چون منی ای من در آ

نیست گنجایی دو من را در سرا

باز میبینیم که یک "من" گفتن بعنوان نمادی از لفظ بیادبانه تلقی میشود. (ایکاش فرهنگنویسان ما در تطابق شواهد با معانی دقت میکردند.) اما مولوی در فراوان مواردی تأویلاتی بکار میبرد که امروزه "بیادبی" تلقی میگردد. گر چه که خود او در آغاز داستان "مخنث و لوطی" میگوید: «بیت من بیت نیست اقلیمست، هزل من هزل نیست تعلیمست» و حتی در موردی که شبانی به زبان خود خدایش را نوازش میکند از قول موسی مورد اعتراض واقع میشود:

بی ادب گفتن سخن با خاص حق

دل بمیراند سیه دارد ورق

و او را به بیادبی متهم میسازد، چرا که  شبان عامی، میگفته است:

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

در میان شاعران دیگر نیز با این نوع منسوخ شده از "بیادبی" مواجه میشویم. اوحدی مراغهای زمانی که از آثار ادبی پیشینیان سخن میگوید و اینکه همیشه پرهیز داشته تا از آنان "سرقت ادبی" بنماید، این "سرقت ادبی" را نیز بیادبی مینامد:

به ادب دیده‌ام عبارتشان

نشدم بیادب به غارتشان.

و یا حتی حافظ نیز، عرض هنر پیش یار را "بیادبی" میداند:

اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست

زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه

کنون که مست خرابم صلاح بی‌ادبیست

این تعبیر فوق از "ادب" را که معادلی برای "فرهنگ" و "دانش" است، رفته رفته از میان میرود. مطابق با این تعبیر بوده است که یک آدم بیفرهنگ و دانش را "بیادب" میدانستهاند، و حتی شاعرانی را که در صناعت شعری، کممایه بودهاند را "بیادب" مینامیدهاند. یعنی "بیتربیت"؛ آری "ادب" آن بوده که آدمی را به وسیلۀ آن پرورش میدادهاند و "تربیت" میکردهاند و "تربیت" نیز معادلی بود برای "پرورشیافتگی و آموزشدیدهگی".

اما این معانی امروزه تغییر کردهاند و کاربردی دیگر یافتهاند، باادب و بیادب، باتربیت و بیتربیت، بعنوان بکار نبردن الفاظ و کرداریست که خارج از نُرمهای جامعه نباشد. یعنی برای باادب بودن و با تربیت بودن، کافیست که شخصی "منفی" نباشد یعنی کسی را ناسزا و دشنام ندهد و گاز نگیرد. اما در گذشته، تنها منفی نبودن برای "ادبمند بودن و تربیتیافتگی" کافی نبوده است و بسی عناصر "مثبت" نیز باید در این میانه وجود میداشته است. اما امروزه روز چه این معانی و چه معانی دیگری که به این ها مربوط میشود، تغییر داده شده و با تعبیراتی سطحی بکار میرود، مانند کلمۀ "رکیک" که در اصل بر سخنی سست و ضعیف اطلاق میشده است، سوزنى میگوید:

 درین زمانه بسى شاعر رکیک‌سخن
ز بهر کیکى بر آتش افکنند گلیم.

و حال آنکه سوزنی نیز از جمله شاعرانیست که با متر و معیارهای امروز بس رکیکسخن است. اما همچنان که پیشتر نیز گفته شد، بکار بردن افعال مربوط به امور جنسی و آلات جنسی و امثالهم در معنای "بیادبی" نبوده است و شاید بتوان با جرأت گفت که :"گفتار" از رک بودن ژرفی برخوردار بوده است به نسبت این زمان.

رفته رفته، همین رکیک بودن را با "مستهجن" نیز یکی گرفتهایم و دقت نکردهایم که مستهجن، زشت و ناپسند است اما از چه نوعی:«کار ناکرده را مزد خواستن مستقبح و مستهجن یافت. (ترجمهء تاریخ یمینى ص 102). رکیک. زننده : این لفظ اگر چه مستهجن است بازگفتن بر زبان راند... (مرزبان‌نامه ص 10).» 

گر چه در ظاهر شباهتی‌ست میان "رُک" و "رکیک" و این شباهت به همینجا ختم میشود، اما گویی در نزد فارسیزبانان ما  ایندو واژه با هم اختلاط یافتهاند و هر آنچه را که رُک است رکیک هست و از آن نیز گذشته "مستهجن" نیز هست.

 


 
ببخش
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥  کلمات کلیدی:

ببخش که این عکس را برمی دارم،صفحه وبلاگت بدجوری عریض شده و خواندن مطالبت را دشوار کرده است.عکس را دارم اگر خواستی برایت می فرستم.


 
واژه‌هـای زنـنـده
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٤  کلمات کلیدی:

در نوشتاری برای معادل "آسکسوال"، آقای داریوش آشوری واژۀ "بی‌سکس" را مطرح کردند و من، صفت مرکبِ "ناگا" را؛ که برگرفته از بن مصدر گادن و پیشوند "نا" بوده است، چیزی در قاعدۀ "نازا" و "نادان". ایشان در تذکری بر یادداشت پیشین، اینگونه واژه‌ها را "زننده" توصیف کردند، بحث بر سر مناسب بودن کدام معادل نیست که خود بحثی مستقل میطلبد، بلکه بکار بردنِ صفت "زننده" برای یک واژه مورد بحث است و نوشتۀ زیر پژوهشیست در این مورد:

 

واژه‌هـای زنـنـده

 

در هر زبانی واژه‌های زننده‌ای وجود دارد. اما من میخواهم همین جمله را بررسی کنم و ببینم چه عناصر تاریک و روشنی در این جمله وجود دارند و ازین "زنندگی" واژه‌ها چه تعبیری باید داشت؟

آنچه که در پس "زنندگی" وجود دارد یک ارزیابی اخلاقی‌ست زیرا بر اساس تنوع گستره‌های اخلاقی، با گستره‌ای از "زنندگی" مواجه میشویم. چیزی که در جایی و زمانی، زننده است نباید حتماً در جاها و زمان‌های دیگر نیز زننده باشد. اگر تا اینجا که در پس زنندگی حتماً گونه‌ای "اخلاق" نهفته است را با هم موافق باشیم گام بعدی آن است که بیاندیشیم "اخلاق" نیروی خود را از چه عناصری می‌گیرد و اصولاً چرا برای اجرای اخلاق نیازمند نوعی "نیرو یا قدرت" هستیم؟ این "قدرت" سرمنشاء‌اش و مشروعیتش را از کجا میگیرد؟

در بحث ما "زبان" بعنوان زبان ملی یا قومی مطرح نیست. بلکه نگاهی که میخواهم توجه خواننده را به آن جلب کنم این است که اگر « زبان را رمزها و کدهای جهان، در ذهن بدانیم و واژه‌ها را نشانه‌هایی بگیریم از آنچه که در جهان ما اتفاق می‌افتد و خود این واژه‌ها نیز پس از شکل‌گیری، با ورود به جهان بیرونی موجب تغییر آن می‌شوند.» آنگاه به نوعی خاص از "زبان" که متفاوت از زبان‌های فارسی و انگلیسی و سایر ملل است، دست می‌یابیم. زبانی مبتنی بر وجه اشتراکاتِ جهان‌های افراد.

زبان بعنوان مقوله‌ای اجتماعی، از میان "جهان‌های" موجود در یک جامعه می‌گذرد. هر کدام از اقشار اجتماعی همچنان‌که در داشتن "جهانی" ویژۀ خود وجه اشتراک دارند در داشتن زبانِ مختص آن جهان نیز مشترکند. آیا ندیده‌ایم که زبان "لات‌ها" که برخاسته از نوع "ذهنیت و جهان" آنان است چه وجه مشترکاتی با هم دارند و بر همین اساس چه وجه تفاوت‌هایی با اقشار دیگر؟ بر همین بنیان است که آنان اقشار تحصیل‌کرده را "سوسول"می‌نامند، زیرا جهان لات‌ها برایشان نوعِ خاصی از "اخلاق" را نیز در بردارد که متناسب با آن "اخلاقیات"، کسی که توانایی‌های ایشان را نداشته باشد "داخل آدم" نیست. همچنان که در میان اقشار مرفه اگر "W.C" مصطلح است در میان اقشار پایینی "مستراح" اصطلاح رایجی‌ست. اگر در میان اقشار پایینی، کار کردن و کسب درآمد، با عنوان "نان‌درآوردن" مطرح است و زنان این اقشار از شوهرانشان بعنوان "نان درآرِ خانه" نام میبرند و تمامِ هم و غمِ زندگی برای درآوردن یک لقمه نان خلاصه می‌شود، آیا در میان اقشار بالایی و مرفه جامعه کسی از چنین تعبیراتی استفاده می‌کند؟

زبان و واژه‌هایش بر اساس زمان و جغرافیا و موقعیت اجتماعی تغییر و تحول می‌یابد، همچنانکه زبان حالِ اقشار گوناگون یکسان نیست زبانِ ذهنی‌شان هم یکسان نیست. تفاوت در موقعیت اجتماعی افراد نمی تواند بی‌تأثیر در شکل‌گیریِ جهان ذهنی‌شان و به تبع آن "زبان‌شان" باشد و البته فراموش نکنیم که در هر "جهان ذهنی" بخشی نیز به "اخلاق" اختصاص داده شده است.

حتی در میان اقشارِ هم‌پایه نیز باز هم از گروه تا گروه، تفاوت زبانی می‌بینیم، در میان تحصیلکردگان یک جامعه بر مبنای اینکه هر کدام‌شان ذهن و جهان خویش را از چه طریقی شکل می‌دهند تفاوت وجود دارد. تفاوت در زبان یک ریاضی‌دان با زبان یک پزشک و زبان یک جامعه‌شناس و یک شاعر، حضور دارد. متنی جامعه‌شناسانه را در برابر یک دانشجوی جامعه شناسی بگذارید و دریافت او را مقایسه کنید با دریافت یک پزشک از همان متن. برای یک ادیب شعری از حافظ را بخوانید و همان شعر را برای یک گیاه‌شناس بخوانید، ببینید آیا در مورد دوم با سوالِ: «منظور شعر چی بود؟» مواجه نخواهید شد؟ چرا بخش بزرگی از مردمان فارس‌زبان، همیشه به دنبال کسی می‌گردند که شعر حافظ را برایشان معنی کند؟ مگر این اشعار به زبان فارسی سروده نشده است؟ آیا بزرگترین سخن‌سرایان کسانی نیستند که توانایی آن را دارند علاوه بر اینکه "جهانی ویژه" برای خود بسازند می‌توانند به "زبانی ویژۀ" این جهان، خود را بیان کنند؟

تفاوت در زبان‌های اقشار جامعه، به تفاوت در رویکرد آنان به محتوای جهان‌شان بازمی‌گردد. "اخلاق" یکی از این مقولات است. تفاوت در زبان‌ها را می‌توانیم در گوناگونی "اخلاق‌ها" نیز ببینیم. اخلاق اقشار گوناگون، متفاوت از همدیگر است. نگاه به غیرت و ناموس و جوانمردی و گذشت و ایثار و سایر مقولاتِ اخلاقی در میان تمامی اقشار اجتماعی یکسان نیست. اخلاق اقشاری که "امنیت" خویش را در سکونِ امتحان پس دادۀ "سنت‌ها" میجویند چیزی بجز اخلاق آن اقشاری از جامعه است که در پی دگرگونی حیات اجتماعی هستند. آنان به ثبات می‌اندیشند و اینان به دگرگونی. و از آنجایی که نیروی "غالب" می‌تواند اخلاق خود را بعنوان "اخلاق جامعه" قلمداد کند و در پشت سر این "اخلاق" خویش صف‌آرایی نماید، این اخلاق، به "قدرت" مسلح می‌شود و توانایی آن را دارد که نقض‌کنندگان خود را کیفر بدهد.

ازین مقدمه به گفتار خودمان بازمی‌گردیم: چرا برخی از واژه‌ها "زننده" می‌شوند؟

برای اینکه یک واژه زننده بشود نیازمند آنیم که منشاء این زنندگی را بیابیم. زیرا این زنندگی اعلام "ممنوعیتی"‌ست برخاسته از "اخلاقی" خاص. در مورد کشوری مانند ایران، موضوع پیچیده‌تر می‌شود هنگامی که با سلطۀ یک حکومتِ دینی با نوعی نگرش خاص به اخلاقیات مواجهیم. یعنی اخلاق عمومی که بر اساسِ همدستیِ اقشار وسیعی از مردم با دیدگاه‌های سنتی به همراهی ایدئولوژی حکومتی ساخته و پرداخته شده است. اینان اگر چه در موارد عدیده‌ای با یکدیگر تفاوت جهانی و زبانی دارند، اما در عین حال از وجه مشترکات قدرتمندی نیز برخوردارند. این است که آن وجه از اخلاقیات که برآمده از وجوه مشترکشان است را در جامعه بعنوان "اخلاق" مسلط حاکم می‌کنند و خطوط قرمزشان را اعلام می‌دارند.

با این اخلاق مسلط است که در بارۀ هر چیزی قضاوت می‌کنند. اگر حکومت یک "همجنس‌باز را کیفر داده و شلاق می‌زند یا جانش را می‌گیرد، مردمی با آن نگرش سنتی نیز او را طرد می‌کنند و در درگیری او و حکومت جانب او را نمی‌گیرند، چرا که با معیارهای آنان نمی‌خواند. اگر حکومت زنی را سنگسار میکند یا مردی را با جرثقیل حلق‌آویز می‌کند، مردمانی که به تماشا آمده‌اند، اگر نقشی مخالف این رفتار حکومتی را داشتند، حکومت را وادار می‌کردند که این رفتارش را در انظار مردم انجام ندهد، اما متاسفانه چنین نیست. اخلاق حکومتی با اخلاق جامعۀ سنتی پیوند خورده است. و خط قرمزهاشان مشخص گشته است:

و اما در این میان "همین" اخلاق می‌خواهد به قضاوت در بارۀ رفتار و جهان و زبانِ اقشار متمرد بنشیند و آنان را کیفر دهد. زیرا خوب می‌داند که هرگونه خللی در چیرگی عمومی‌اش، آسیبی‌ست که نگران‌کننده می‌باشد. "ثبات" سنت، نباید با "سیالیت" و روانی مواجه شود. برای بهم ریختنِ اردوی اقشار متمرد، به هر ناحیه‌ای از آنان می‌توان حمله برد و یکی ازین نواحی "زبان" آنان. واژه‌هایی را که گویای مفاهیمی‌ "ممنوعه" هستند را زننده و رکیک و مستهجن اعلام می‌دارند.

اما در مقابل، برای اقشاری از جامعه که "روشنفکران" هستند مفاهیم و موضوعاتی مطرح است که برای بسیاری از اقشار دیگرِ جامعه، اهمیت چندانی ندارد. شاید نود و نه درصد افراد جامعه هیچگاه در تمام طول عمر خود اصطلاح "جامعه‌شناسی زبان" را نشنوند و ندانند که فوکو کیست و دریدا خوردنی‌ست یا آشامیدنی!!! و اصولاً نیازی نمی‌بینند که به موضوعاتی مانند صلح‌جهانی یا محیط زیست، مدرنیسم، تأویل و ...  فکر کنند، آیا این مردمِ کوچه و بازار صلاحیت آن را دارند که برای چگونگی این مفاهیم پیچیده و واژه‌های متناسب آن برای روشنفکران، تصمیم‌گیری کنند؟ یا این روشنفکران یک جامعه هستند که باید بر اساس مفاهیم موجود در "جهان" ذهنی خود، و متناسب با زبان خویش، مبادرت به استفاده از واژه‌های لازم بکنند؟

آری پیدایی زبان در دوردست‌های زمان، با مردم (در کلیت آن) بوده و زبان را جامعه بوجود آورده است، اما رشد و تکامل آن دیگر امروزه روز، کار مردم کوچه و بازار نمی‌تواند باشد، زیرا جامعه دیگر صرفا متشکل از مردم کوچه و بازار نیست. هر قشری از جامعه باید بتواند زبانش را متناسب با گسترش جهان ذهنی‌اش کاراتر بکند. پاسخ به نیازهای زبانی هر قشری از جامعه، یکی از اساسی‌ترین ضروریاتِ گسترشِ افقِ ذهنی آن قشر است.

همچنان که جامعه حتی در کلیتش، محق نمی‌باشد که نوعِ فکر کردن و جهان ذهنی من نوعی را تعیین کند، این حق را هم ندارد که در نیازمندی‌های این جهان ذهنیام به زبانی خاص خود، دخالت نماید. حال، این من نوعی‌ست که با استفاده از ظرفیت‌های زبانی، تعیین می‌کند که "زبان" بکار رفته تا چه میزانی نیازمندِ برقرار کردن "رابطه" با مخاطب است و تا چه حد نیازمندِ "دقت" در بیان مفاهیمِ ذهنیِ "من". دقت بیشتر، مانع از گستردگیِ دایرۀ مخاطبین می‌گردد و برعکس.

*    *    *

در پیشاپیش تمامی خطوط قرمزِ اخلاق سنتی و اخلاق حکومتی، موضوع "سکس" قرار دارد و این امر در وجدان اجتماعی چنان مهم است که اگر بخواهیم فتاوی و احکام اخلاقی در بارۀ "سکس" را از اخلاق حکومت و سنت برداریم، چیز زیادی ازین سیستم اخلاقی برجای نخواهد ماند. سیستم اخلاقی بند تنبانی، زیرشکمی.

اما همین موضوع سکس بدلیل مهم بودنش در کنار دیگر نیازهای اولیۀ انسان از سویی و سرکوبی اخلاق حاکم از سویی دیگر، مورد توجه روشنفکران قرار می‌گیرد. بخصوص اینکه آنان می‌خواهند قواعد و قوانین نوشته و نانوشتۀ جامعه را از "زمین" بگیرند و نگاه به آسمان‌ها را به امری شخصی بدل کنند. آنان میخواهند به زوایای تاریک موضوع سکس آگاه شوند و ازین رفتاری که بر اساس "نُرمال‌های" جامعه شکل گرفته، دید روشن‌تری داشته باشند. آنان ازینجا شروع می‌کنند که آیا "نُرم" بودن بمعنی درست بودن و بهتر بودن هم هست؟ اینبار این روشنفکرانند که با "اخلاق" خود می‌خواهند به ارزیابی بپردازند. خط قرمزهای آنان منطبق بر خط قرمزهای حکومت و سنت نیست. اگر برای اخلاق روشنفکری، مفاهیمی مانند کشتن و شکنجه و سنگسار کردن و تواب‌سازی و فروش دختران به شیخ‌نشین‌ها و اعتیاد و فقر و ممنوعیت و تابوسازی و امثالهم زننده هستند، برای اخلاق حکومتی همجنس‌بازی و لواط و روابط نامشروع و مستی و رقص و آزادی و مانند اینها زننده است. آیا این دوگانگی در مفاهیم راهی برای دوگانگی در زبان باز نمی‌کند؟ آیا مفاهیمی مانند فحشا و ابتذال و عدالت و انسانیت و مردم و خِرد، در نزد این دو گروه معانی متفاوتی ندارد؟

ای بسا دو ترک و هندو همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان.

*    *    *

در تمامی تاریخ پیش و بعد از اسلام و تا زمان انقلاب اسلامی، نوشتارهای فراوانی وجود داشته است از مضامین "جنسی" در جامعۀ ما. در گسترۀ وسیعی از تاریخمان در عرصۀ ادبیات به گونۀ "ادبیات اروتیک" نیز برمی‌خوریم. با واژه‌هایی که اخلاق امروز آن‌ها را "مستهجن و رکیک" می‌نامد. از رودکی و مهستی گنجوی، سوزنی، اوحدی مراغه‌ای، انوری ابیوردی، سنایی، مولوی، وحشی بافقی، سعدی، عبید زاکانی و ایرج میرزا و حتی ملک‌الشعرای بهار فراوان نوشته‌هایی در زمینۀ فوق وجود دارد. آیا ما در برخوردهایی اخلاقی با زبان، باید ازین ستون‌های زبان فارسی هم کاتولیک‌تر باشیم؟