پرگار بهرام

Pargar Bahram

فضای آلوده وبلاگ ها
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۳۱  کلمات کلیدی:

                                                

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فضای آلوده وبلاگ ها     

 پیامگیرهای بسیاری از وبلاگ‌ها، سرشارند از بد و بیراه‌های گاه مودبانه و اغلب اوقات نامودبانه. متن‌های اصلی نیز ازین خصوصیات به همان اندازه برخوردارند. "رو کم کردن" و "پوز هم را زدن" به جای گفتگو نشسته است.

این عصبیت، گاهی آنچنان اوج می‌گیرد که در پی رنجشِ افراد، به بسته شدن وبلاگ‌هایشان می‌انجامد.

گاهی این پرخاش‌ها آنچنان از حد بیرون می‌رود که حتی خوانندۀ بی‌طرف را نیز از خواندنِ چنین وبلاگ‌هایی عاجز می‌سازد.

آیا این مکانیزم، ادامه مکانیزمِ جامعۀ "روشنفکری" ماست؟ چرا بر کلیتِ فضای گفتگوی روشنفکرانِ ما چنین بختکی سنگینی می‌کند؟ آیا اینگونه برخوردها اجتناب‌ناپذیر است؟

                                                                      *    *    *

"گسستگی" در حیات ذهنی جامعۀ ما وحشتناک است. "اندیشه‌ها" از درونِ اجتماع نمی‌جوشد و بیشتر بیرونی هستند و چون این ما نبودیم که آفرینندۀ این اندیشه‌ها باشیم، در نتیجه، روند فرهنگی خلاقیتِ باورهای نو نیز، فضای خاص خود را نتوانسته است بر جامعه چیره کند. گسستگی فرهنگی یعنی اینکه هر نسلی بدون ارتباط با نسل‌های پیشین‌اش سعی دارد همان راه‌های رفته را دوباره تجربه کند و این محصول شرایطی‌ست که نسل گذشته نمی‌تواند تجارب خود را به نسل جدید منتقل نماید. هر نسل را، دیوار چینی از نسل پیشین و پسینش جدا می‌سازد. همین امر سبب می‌گردد که پیوسته‌کاری نسل‌ها در پروسۀ آفرینش فرهنگی جامعه از هم گسیخته باشد.

در مورد برخوردهای روزمره‌ای که در وبلاگستان شاهد آنیم، رد پای تکراری و تاسف‌برانگیز گذشته حضور دارد. در زمانی نه چندان دور هر نیروی سیاسی در جامعه، نیروهای متفاوت از خویش را به "انگ‌های" ناروا و ناسزایی می‌آزرد. هنوز از یادها نرفته است که عده‌ای تربچه‌های پوک و پیازچه‌های گندیده و امپریالیسم ساخته بودند و عوامل ارتجاع و دلاربگیرهای سیا یا روبل‌خورهای ک‌.گ‌.‌ب بودند و حتی به زنده‌یاد دکتر قاسملو و حزب دموکرات کردستان تهمتِ گرفتن هفت میلیون دلار کمک از ناتو زده شد.

عموماً با استفاده از نظریۀ «‌آن که از من نیست بر من است.» به مصاف هم می‌رفتیم و در این راه با هر آنچه که در حد توانمان بود به تخریب یکدیگر همت می‌گماشتیم. نسل مذکور پس از طی راهی طولانی، دریافت که این راه‌ها سرانجام خوبی ندارند و حالا در تشکلات گوناگونی در کنار هم می‌نشینند و دیگر سعی بر آن ندارند که به آنچنان تخریبی دست بزنند و خوب دریافته‌اند که اگر «حقیقت در انحصار کسی نیست.» پس کسی هم مالک مطلق حقیقت نیست. احتمال خطا برای هر کسی وجود دارد و "نقد" و "گفتگو" تنها راه رفع خطاست. البته تا خطای بعدی. و این سیر طبیعی را نباید با نگرش‌های تمامیت‌خواهانه‌ای که طالبِ دستیابی مطلق به حقیقت است، آغشته کرد. انسان متفکری که خطا نکند وجود خارجی ندارد.

اما نسل جوان امروز، بدون آگاهی ازین روند، دوباره به همان راهکارهای کهنه دست می‌یازد. بسیاری از وبلاگ‌ها، که بخشی از روشنفکران کنونی ما هستند با حرکت از "مالکیت تمام‌عیار حقیقت" دگراندیشانشان را به صفاتی توصیف می‌کنند که در خور هیچ انسانی نیست. و با استفاده از نظریۀ مخربِ «‌آنکه از من نیست بر من است.» راه هر گونه گفتگوی روشنکرانه را می‌بندند و در بسیاری از موارد با استفاده از «پاسخ کلوخ‌انداز، سنگ انداختن است.» چنان جوی بوجود می‌آورند که همدیگر را با عصبیت از میدان به در می‌کنند و بدینسان است که وبلاگ‌هایی بسته می‌شود.

اگر همین نسل بتواند به آگاهی از سرانجام چنین شیوه‌هایی دست بیابد و بداند که ما را راهی بجز گفتگوی با هم نیست و برای این گفتگو هم نیازمند آن نیستیم که عقاید خود را سانسور کنیم یا با حسابگری به همانندسازی اندیشه‌هایمان بپردازیم، گام بزرگی برداشته شده است. راه پیشرفت جهان از میان تنوعها و گوناگونیهاست و نه از مسیر دفع این تنوعات.

نسل‌های متفاوت اگر بتوانند به تبادل نظر با هم بپردازند، راه برای ورود جهان نو و تحولات جوانِ آن بر اندیشه‌های نسل پیشین هموار خواهد شد و بدین وسیله معاصر شدن تفکراتشان را تامین خواهد کرد، همچنانکه نسل کنونی نیز مجبور نخواهد بود که راه‌های آزمایش پس داده و بی‌نتیجه را دوباره طی کند.

برخوردهای زننده‌ای که در بسیاری از وبلاگ‌ها دیده می‌شود، عموماً با ظاهری انقلابی و انسانی و در راه دفاع از حق و عدالت عنوان می‌شود و حال آنکه اینگونه "دگرآزاری" در گام نخست از نحوۀ نگرش ما به "انسان" و "حقوق بشر" خبر می‌دهد.

آنکس که انسان "خاص" را می‌آزارد نمی‌تواند مدافع حقوق انسان در مفهوم "عام" آن باشد.

به میزان فراوانی می‌شد به مثال‌ها و شواهدی ازین نوع برخوردها در وبلاگ‌ها ارجاع داد، اما از آنجا که نمی‌خواستم برخورد شخصی و فردی بشود ازین کار خودداری میکنم.

 


 
گوشزد
ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٧  کلمات کلیدی:

گوشزد

 

آشنای وبلاگیام "گوشزد" متنی نوشته با نام «زن من با شما دشمن است.» و پیامهای جالبی نیز، پیامد این نوشته در پیامگیرش گرد آمده است. از آنجا که از پرسش و پاسخ خودم با او، به سوالهایی دچار شدم که جنبهای همگانی دارد و بسیاری از وبلاگنویسان با این سوالها دستبگریبانند، خواستم که این بحث را در پرگار بیشتر باز نمایم.

*    *    *

گوشزد نوشته است:

همسرم به من می گوید...پس از ۷ساعت کار خسته کننده و بسیار مسئولیت آور به خانه می آیی و شام خورده و نخورده به سراغ دوستان مجازیت می روی...کسانی که هیچ راجع به آنان نمی دانی...نه سن و نه جنس آنان را می دانی نه از تحصیلات و میزان آگاهی آنان اطلاع داری ...نه قدرت ارزیابی صحت و سقم گفته های آنها را داری...نه قیافه...نه اخلاق...نه محبوبیت و تاثیر گذاری آنان را بر پیرامون خود می توانی ارزیابی کنی...هیچ...هیچ از آنها نمی دانی...ولی دلت خوش می شود به یک کامنت که کسی برایت گذاشته است یا دوان دوان می روی که جایی کامنت بگذاری که شاید اصلا محلت نگذارند...

بعد سرش را تکان می دهد و به قسمی که زن یک معتاد با تعریف و تمجید سعی می کند شوهرش را گول بزند!!!تا دست از اعتیادش بردارد می گوید...ببین عزیزم...تمام اینها که تو این همه برایشان ارزش قائلی در دنیای واقعی اگر بخواهند تو را ببینند باید مدتها در نوبت بمانند و بعد هم برای هر دقیقه از وقتت باید هزار تومان به تو بپردازند آنوقت تو در دنیای مجازی منت آنان را می کشی و گردن پیش آنها کج می کنی که چه بشود...روزی 2-3 ساعت در اینترنت وول می خوری...اگر وقت اضافه داری بنشین و کار کن و در آمدش را صرف کارهای بهتر کن...

 

حتی مدتی هم به این فکر افتادم که 6 نفر از وبلاگ نویسان معروف (3 خانم و 3 آقا) را برای 2-3 روز به یک مسافرت مهمان کنم تا ضمن آشنایی حضوری با آنان ارزیابی خود را از یکدیگر محک بزینم ولی به دلایلی منصرف شدم.

 

در پیامگیرش نوشتم:

 

چه لزومی دارد که ماها همیدیگر را بصورتی فردی و شخصی بشناسیم؟ من عرصه وبلاگ نویسی را عرصه برخورد آراء و عقاید میشناسم و خوب میدانم که برای این مبحث یعنی تلاقی های فکری، وجوه مشترک بسیاری لازم نیست.اما برای دوستی های نزدیک و شخصی، وجوه مشترک زیادی لازم است. ماها حتی در درون احزاب و سازمانهایی فعال بوده ایم که تماماً همفکران ما را شامل میشده است، اما با چه میزان ازین <همفکران> میتوانسته ایم <دوست> باشیم؟ طرفه آنکه حتی دانستن مشخصات فردی مانند سن و جنسیت و موقعیت اجتماعی، نه تنها کمکی به پیشبرد گفتگوهایمان نمیکند که حتی حواسمان را بیشتر جلب اموری فرعی می نماید.اینکه من بدانم تو شخص دارا یا نداری هستی و اینکه کارمندانی زیر دستت داری و دم و دستگاهی را هدایت میکنی، چیزی به رابطۀ فکری ما اضافه نمیکند. بجز اینکه اگر جوانکی باشم و بدانم که تو، سن و سالی داری، دیگر مراقب رفتار و شوخی هایم با تو خواهم بود و یک جور خودسانسوری روانی برایم ایجاد خواهد شد و برعکس اگر بدانم تو جوانکی هستی و من سن و سالی ازم گذشته، ایراد حرفهایت را در جوانی و ناپختگی ات جستجو خواهم کرد و نه در ساختار داخلی سخنانت.

من خودم پس از مصاحبه های <بیلی و من> با برخی از دوستان وبلاگنویس، با اطلاع از خصوصیات فردی این دوستان، صرفاً کنجکاوی ام ارضا شد که اگر هم نمیشد بجایی برنمیخورد، اما آنچه که از دست دادم این بود که این افراد دیگر برایم صرفاً <طرف بحث و گفتگو> نبودند بلکه افرادی شده اند که در بحث هایم با آنان، سایۀ مشخصات فردی شان هم بر نظراتم تاثیر خواهد گذاشت، و چه لزومی به این تاثیرگذاری هست؟ و حتی در موردی چنان این آگاهی فردی مزاحم گفتگو شد که رغبت به گفتگو از میان برخاست. آیا اینکه فردی همیشه در وبلاگش بنویسد که از دستگیر شدن و آزار و اذیت میهراسد و تو را نگران سرنوشت خود بکند و سپس بیاید و با عکس و تفصیلات خود را در این مصاحبه ها معرفی نماید، چه حالی به آدم دست میدهد؟ آیا به دروغ تو را در هراس خود سهیم کرده است؟ یا اینکه تب دروغین معروفیت گیجش کرده است؟ و دیگر چه رغبتی میماند به ادامه گفتگو؟ چرا که در بحث و گفتگوهای ما هر آنچه که لازم نباشد، میزانی از جدی بودن بر مبانی گفتگو لازم است

 

و او در توضیحش برای من چنین نوشت:

 

بهرام گرامی همه ما دوست داریم قسمتی از اعتبار دنیای واقعی مان را بر اعتبار دنیای مجازی بیفزاییم. فرض کن تو رییس یک کارخانه با ۳۰۰ پرسنلی و یکی از آنها که بسیار حراف و پر مدعاست وبلاگی دارد که در آن راجع به همه چیز نظر می دهد از قضا وبلاگ او روزی ۳۰۰۰ خواننده و وبلاگ تو روزی ۵۰ خواننده دارد. هر دو مستعار می نویسید ولی تو تصادفا در می یابی که این وبلاگ نویس همان پرسنل پر مدعای حراف توست...چه می کنی؟ می دانی که افاضات او ادعاست...ولی متاعش خریدار دارد. می دانی که اگر در دنیای مجازی هر دوی شما را بشناسند منزلت تو و او با هم جابجا خواهد شد.منظورم مطلقا دارایی و ثروت نیست...لیاقت است!

 

و مرا با پرسشهای بسیاری مواجه کرد:

« وبلاگ او روزی ۳۰۰۰ خواننده و وبلاگ تو روزی ۵۰ خواننده دارد.»

آیا مراجعهکننده زیاد داشتن یک وبلاگ، دال بر ارزش و اهمیت داشتن آن است؟ آیا وبلاگها نیز به مانند روزنامهها و مجلات و کتابها و فیلمها و...هر چه وزینتر شوند، مراجعهکنندگان محدودتری نخواهند داشت؟ ما چگونه جذابیتی از وبلاگمان انتظار داریم؟ چگونه خوانندگانی را میخواهیم داشته باشیم؟

 

«هر دو مستعار می نویسید ولی تو تصادفا در می یابی که این وبلاگ نویس همان پرسنل پر مدعای حراف توست...چه می کنی؟ می دانی که افاضات او ادعاست...ولی متاعش خریدار دارد.»

اگر متاعی تقلبی!در وبلاگی خریداران فراوان دارد، ایراد کار کجاست در نویسنده یا در خوانندگان؟ در تمام جوامع، روزنامهها و رسانههای جدی و وزین، کمتیراژترند از روزنامهها و رسانههایی که صرفاً تفریحی هستند. آیا این قشر وسیعِ مردم عادی کوچه و بازار نیست که چنین استقبالی از مطالب قابل درک خود میکند؟

در وبلاگ ما با چه چیزی طرفیم؟ شخص نویسنده؟ نظرات و افکار و عقایدش؟ آرزوها و آرمانهایش؟ اینکه ما چه پاسخی به این پرسش بدهیم راهگشای نوع برخورد ما با وبلاگ نیز هست. آیا ما با وبلاگنویس طرفیم و با شخص او سرشاخ میشویم؟ یا با آراء و عقاید او؟ آیا کافیست که "افاضات" همدیگر را "ادعا" فرض کنیم و خوشحال ازین فرض خویش قال قضیه را بکنیم؟ یا اینکه به نقد این "افاضات و ادعاها" بپردازیم که تا شاید چیزی بیاموزیم و یا بیاموزانیم؟ اگر برخورد شخصیست که هیچ، اما اگر برخورد اندیشههاست و ذهنیتها، کدام راه دیگری برای این مواجهه بجز "نقادی" وجود دارد؟

 

« می دانی که اگر در دنیای مجازی هر دوی شما را بشناسند منزلت تو و او با هم جابجا خواهد شد.منظورم مطلقا دارایی و ثروت نیست...لیاقت است!»

ما در این دنیای مجازی!!!چگونه میتوانیم خود را بشناسانیم؟ اگر قرار بر شناساندن است که دیگر با نام مستعار نوشتن، چه مفهومی دارد؟ اگر صرفا بخواهیم ادعا کنیم که ما رئیس کارخانهای هستیم با 3000 پرسنل، تا اینجا ایرادی در کار نیست، اما شاید یکی بپرسد که اگر دروغ نمیگویی بگو کدام کارخانه؟ چکار باید کرد؟ آیا با گفتن نام کارخانۀ مزبور دیگر بازی "اسم مستعار" بیمعنی نخواهد شد؟ و بقول سعدی آن را که خانه نیین است بازی نه این است. چون با گفتن همان آسیبی خواهد رسید که با نگفتن، که پیامدش اتهامِ دروغگوییست.

اگر در چنین مباحثی منظور ثروت و دارایی نباشد و "لیاقت" باشد، آیا این "لیاقت" چیست که از لابلای سطرهای ما بچشم نمیخورد که ما مجبور میشویم برای اثبات داشتنِ آن، از ریاستمان بر سه هزار پرسنل مایه بگذاریم؟ و آیا اصولاً لیاقت چیز یکسانیست در تمام لایقها؟ آیا جستجوی ارجنهادن در جهان وبلاگها، ارتباطی به لیاقت در فرماندهی نظامی یا رفتن به کره ماه و میلیاردر بودن دارد؟ لیاقت در وبلاگنویسی، تنها در همان وبلاگ خلاصه میشود؟ در وبلاگ هیچکس متراژ خانهاش نوشته نمیشود و معلوم نیست که چه کسی مستاجر است و چه کسی صاحب قصر.

آیا کسی که نمیتواند وبلاگ بنویسد و به طریق اولی گیرم که حتی بیسواد باشد دلیلی بر بیلیاقتی اوست؟ هر انسانی در عرصههایی لیاقت دارد و در عرصههایی نه؟ لایقترین نویسندگان ما، عموماً آنانی بودند که موقعیت اقتصادی مناسبی نداشتهاند، اما کسی به لیاقتشان در نویسندگی شک نکرده است.

در پایان دوباره گوشزد میکنم که این بحث را شخصی فرض نکنیم، وبلاگنویسی میرود که به امری جدی تبدیل شود. حتی حساسیت نظام سیاسی کشور را شدیداً برانگیخته و اولین زندانیان و شکنجهشدگانمان را در پیش رو داریم.با نقد دیدگاههای همدیگر است که میزان جدی بودنمان را به اثبات میرسانیم.اگر میخواهیم وبلاگستانی جدی و درعین حال شاداب و سرزنده داشته باشیم، مشغول حرس کردن دیدگاههای همدیگر شویم. یاری ما به ارتقای همدیگر چیزی بجز گسترش دادن روحیۀ نقد کردن و نقدپذیری نیست.

 


 
عـاشـق مـشـویـد
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٢  کلمات کلیدی:

عـاشـق مـشـویـد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشق مشوید اگر توانید  

تا در غم عاشقی نمانید 

این عشق به اختیار نبود 

دانم که همین‌قَدَر بدانید

هرگز مبرید نام عاشق

تا دفتر عشق برنخوانید

آب رخ عاشقان مریزید

تا آب ز چشم خود نرانید

معشوقه وفا ز کس نجوید

هر چند ز دیده خون چکانید

اینست رضای او، که اکنون

بر روی زمین یکی نمانید

اینست سخن که گفته آمد

گر نیست درست برمخوانید

بسیار جفا کشید آخر

او را به مراد او رسانید

اینست نصیحت سنایی

عاشق مشوید اگر توانید!

 

سنایی/ قرن پنجم هجری

 

 


 
گنجی; جسارت وشهامت!
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢  کلمات کلیدی:

گنجی; جسارت وشهامت!

سوم اردی بهشت سالروز شروع اسارت اکبر گنجی ست . گنجی از معدود روشنفکران سیاسی در ایران است که با شهامتی د رخور احترام نسلها ، زبان به نقد و تجدید نظر در عملکرد خود و جریان متعلق به این عملکرد گشود. وی با شهامتی در خور یک جستجوگرمنصف ، ا زجریانی که به آن تعلق داشت جدا شد و فراتر از آن رفت .اکبر گنجی از طرف حکومت، اپوزیسیون خارج و داخل هر دو، بلوکه شد. اکبر گنجی بنا به توهماتی که طیف اصلاح گرا با تئوری بافی شان، و اپوزیسیون خارج با سوء ظن شان نسبت به وی در سطح جامعه پراکندند به گوشه انزوای سیاسی رانده شد.نقد بیرحمانه گنجی از محدودیت ظرف جمهوری اسلامی برای جامعه ای با حکومت جمهوری ودموکراتیک زیر سایه طرفداران مصلحت نظام از سویی ، و اپوزیسیون تخریب گرای قدرت مدار خودخواه و متوهم(از استثنائات می گذریم) آنقد رکمرنگ شد تا بالاخره گم شد.گنجی تحت بایکوت خبری و نظری فعالان سیاسی است؛ براستی چرا؟!
اینک نیز مدتهاست که نامی از وی نیست .طرح رفراندم نیز حمایت او را برنیانگیخته است ...او سکوت پیشه کرده است.سهم ما در منزوی شدن گنجی های تاریخ ایران چه بوده است؟!آیا بستری که ما برای شهامت و جسارت روشنفکرانمان گسترده ایم بستری از خار است یا ...؟!