پرگار بهرام

Pargar Bahram

مشروعیت رژیم
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۳٠  کلمات کلیدی:

مشروعیت رژیم

 

گامی به پیش گذاشتیم و اندکی روشنایی بیشتر تابید تا بدانیم که نتیجۀ کدام تصمیم، سود و زیانی برای ما دارد.

دو عامل اصلی وضعیت پیشآمده در انتخابات را اینها میدانم: تقلب وسیع در انتخابات و تحریم انتخابات از سوی بخشی از نیروهای جبهۀ دموکراسی.

تقلب در انتخابات را که به مانند هر جنایتی در تاریکی انجام میدهند و ما را توان دیدنِ همۀ ابعاد آن نیست و بکارگیری بحث و گفتگو با متقلبین نمیتواند در آن زمینه تأثیری بگذارد. اما با دوستان "تحریمگر" میتوان گفتگو کرد زیرا در اینجا منافع مادی و بلافصل در میان نیست. آنچه که هست "تحلیل" است و روحیۀ روشنفکری. که میتواند به اینسو یا آنسو کشیده شود. "خباثت" نیست، بلکه حتی علیرغم زیانهایی بزرگ، همین روحیۀ تحلیلگری فردی، پدیدهای "ارزشمند" است.

و حال سخنم با این دوستان:

گیرم که دوستان عزیز "تحریمکننده" توانایی این را داشتهاند که وضعیت انتخابات را به اینجا کشاندهاند، حال ببینیم که در کجا ایستادهایم؟

معین از دایره انتخاب خارج شد. رفسنجانی و احمدینژاد به دور دوم راه یافتند. کروبی و رفسنجانی بعنوان قدرتمندان رژیم به تقلبات گستردۀ انتخاباتی اعتراض کردند و در همین گام نخست چهار روزنامه توقیف شد.

در دور دوم نیز، اگر پارامترها و مکانیزمهای دور اول عمل کنند، نتیجه باز هم همان نتیجۀ دور اول خواهد بود. یعنی اگر دوستان ما تحریم کنند و تقلب باز هم صورت بگیرد، مضافا بر اینکه دیگر در این مرحله آرای قالبیاف و لاریجانی هم به نام آحمدینژاد در صندوق ریخته خواهد شد. یعنی با احتمال بسیار بالایی که ولیفقیه اراده فرمودهاند که بهر شکل ممکن "احمدینژاد" از صندوق به در آید، هفتۀ دیگر نام رئیسجمهور مملکت "احمدینژاد" باشد.

در این حالت این سوال پیش میآید که آیا شما دوستان تحریمکننده به خواست خود رسیدهاید؟ که اعلام نامشروع بودن رژیم است؟ آیا اصولاً این خواست در پسپشت خود این را اعتراف نمیکند که: این رژیم مشروعیت داشته و در این مقطع است که ما میخواهیم با این تحریم اعلام کنیم، این رژیم دیگر "نامشروع" است؟ رژیم نامشروع را که دیگر نمیتوان "نامشروعش" کرد. و تازه بحث "مشروعیت رژیم" هم چیز جالبیست. گویا برخی از دوستان فکر میکنند که آنچه که یک رژیم را سرپا نگهمیدارد "مشروعیت" است و نه "قدرت". چقدر رژیم سیاسی برایتان بشمارم که مشروعیتی ندارند اما همچنان بر اریکۀ قدرت تکیه زدهاند. رژیمهای سوریه، لیبی، عربستان، کرهشمالی، کوبا، چین و تمامی آنانی که در یک انتخابات آزاد خود را در معرض سنجش افکار عمومی نسپردهاند، مشروعیت ندارند. اما آیا این عدم مشروعیت باعث فرو ریختن قدرتشان شده است؟

سرنگون شدنِ یک حکومت از سوی مردمانش تنها از دو راهِ اصلاح یا انقلاب به دست میآید و مراحل بینابینیشان. اگر میتوانیم و معتقد به انقلابیم، این گوی و این میدان؛ و اگر نه میتوانیم و نه بر آن باور داریم، راهی بجز بهمریختن یکپارچگی قدرت حکومتی نداریم و این به دست نمیآید مگر با "رفرم" که تازه اگر بگذارند. اگر هم که نگذارند، کار از دست نیروهای داخلی خارج خواهد شد و دیگران سرنوشت ما را رقم خواهند زد و به آنگونهای رقم خواهند زد که خود میخواهند.

 

 

 


 
برای خواب تو
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢۸  کلمات کلیدی:

برای خواب تو

 

ساعتی نیست که رادیوی دلم، اخباری پخش نکند از "دلتنگیپرس". گنجشگها ممنوعالجیکجیک شدهاند و گل میترسد که گلبرگهایش را در آفتاب پهن کنند. زمین آنچنان مقروض خورشید شده است که دیگر حتی ضمانت ماه هم برای وام نور و گرما افاقه نمیکند. آخرین کشف علوم عاطفی این است که اگر دکمههای کیبوردتان سفت شده است با لبخندی روغنکاریش کنید، روان میشود. هنوز آیههایی بر جلد دوم سفر پیدایش نازل میشود که: "آنکس اولین لبخند را از لبش محو کند که خود گناهی نکرده است."

 


 
اگر بشود...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٧  کلمات کلیدی:

اگر بشود...

 

وقتی که همهجا تاریک است، چراغ آرزو را روشن میکنم.

دیشب شبی بود سرشار از اضطراب با یادآوری دهههایی اندوهناک و شوقی که از تصور پیروزی دموکراسی و آبادانی بر این "خرابشده" گاهی بیاختیار در گلو گرهی میزد.

از اینکه با میلیونها آدم دیگر آرزوهایم را گره زدهام، شوقهاشان جان مرا نیز میلرزاند.

این شوق چیز تازهای نبود اما شاید از جنسی دیگر بود، در انقلاب بهمن نیز جوانکی همین شوقها اشکش را درمیآورد، اما در آن زمان در ذهن این جوانک، مفاهیمی مانند "انسان"، "دموکراسی" و "حقوق بشر" یا وجود نداشت و یا اگر هم چیزی بود چنان کج و کوج بود که چیزی آفرید در قد و قوارههای "جمهوری اسلامی".

اما اینبار، حداقلی از روشنایی در پناه مفاهیمی روشنتر در بارۀ انسان و حقوقش و دموکراسی، در ذهنم حضور دارند و میدانم که اگر آن اتفاق خجستهای که خواستارش هستم امروز به وقوع بپیوندد، اگر سودش کم هم باشد، زیانی نخواهد داشت.

نمیدانم فردا خواهم خندید یا خواهم گریست. اما کاش میخندیدم.

 


 
« به معین رای بدهیم. »
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٥  کلمات کلیدی:

کاری بیش ازین نمی‌شود کرد که:

« به معین رای بدهیم. »

اگر که می‌خواهیم تن به ماجراهای کور و خارج از دسترس ندهیم. این آخرین فرصت ما و جامعۀ ماست برای آنکه نیازمند دخالت نظامی و دیپلماتیک نیروهای جهانی نباشیم. برای آنکه مشکلاتمان را با جامعۀ جهانی به نحوی آبرومندانه حل کنیم. برای آنکه روند دموکراتیزاسیون جامعه را مستقر سازیم.

تحریم انتخابات یعنی کم کردن آرای معین و نتیجتاً یعنی افزایش آرای کاندیداهای دیگر. زیرا تحریم کنندگان که عموماً به اقشار آزادیخواه و دموکراسی‌طلب ایران متعلقند، نیرویی بالفعل برای حرکت اصلاحاتند و چنان که انتخابات را تحریم نمی‌کردند رأیی برای سایر کاندیداها نبودند.

جریان "تحریم" بطوری ناخواسته، بزرگ‌ترین کمک به امثال قالیباف و رفسنجانی‌ست. بیایید و ازین آخرین فرصت استفاده کنیم.

دوستانی که به تحریم پای می‌فشرید، خواست‌های برحقِ شما یا با آمدن معین متحقق می‌گردد و تازه حتی با انتخاب او نیز گذشتن از گردنۀ صعبِ "قانون اساسی" و "ولایت فقیه" همچنان در پیش روست. یا اینکه در بهترین حالت حکومتی "بدون مشروعیت" در معامله با آمریکا و اروپا به حکومتش ادامه خواهد داد و یا اینکه راهی بجز دخالت نظامی باقی نخواهد ماند.

تحریم در صورت بودن نهادهای قوی مدنی، شاید کارآیی می‌داشت، اما جامعۀ ما هنوز فاقد نهادهای مدنی کارآمد است.

معین بهترین گزینۀ شرایط موجود است. و سیاست یعنی حرکت بر بستر امکان‌های موجود و نه آرمان‌خواهی‌های دور و دراز.

رای دادن به معین منافاتی با حفظ مواضع انتقادی نسبت به نیروهای اطلاح‌طلبِ داخلی ندارد.

 


 
"اندیشیدن" آنهم بدون جسارت؟؟؟!!!
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٥  کلمات کلیدی:

"اندیشیدن" آنهم بدون جسارت؟؟؟!!!

 

همچنان که در متنِ قبلی هم نوشته ام اینکه من یا هر فرد دیگری در موردِ مساله ای اجتماعی نظری داشته باشد و این نظرش بر دلایلی درست یا نادرست استوار باشد، کاملا طبیعی ست. هر یک از ما بارها نوشته ایم و در موارد عدیده ای اعلام موضع کرده ایم، که بارها هم خطا بودن آن نظر برایمان آشکار شده است. این موضوعی‌ست در جای خود مهم، اما:

این متن نامتعارفی که من نوشته‌ام چرا "نامتعارف" است؟ زیرا تنها متنی بود که در دورانِ وبلاگ‌نویسی‌ام، نوشتنش انرژی روانی بزرگی را از من طلب می‌کرد. و همین "سخت" بودن، مرا واداشت که بخواهم "حتماً" آن را بنویسم، مانند تابویی که باید حتماً در من شکسته شود. اینکه تصمیمی گرفته‌ام و اعلامش کرده‌ام و حالا باید بر "نادرستی" این تصمیمم اذعان کنم. ظاهر امر بسیار عادی‌ست اما در کل جامعه خودمان بگردیم و ببینیم این "امر عادی" به چه میزان رخ داده است؟ آیا در میان اینهمه تفسیر و تحلیل‌هایی که شبانه‌‌روز از جانب روشنفکران و دست‌اندرکارانِ "اندیشه" بیرون داده‌می‌شود، هیچکدام "نادرست" نبوده‌اند؟ و اگر بوده‌اند (که به نظر من بخش اعظم آن‌ها نادرست بوده‌اند.) در کجای روزنامه‌ها و کتاب‌ها و وبلاگ‌ها، نویسندگان آن تفاسیر و تحلیل‌ها به خطای خود اذعان کرده‌اند؟ چرا حتی به تعداد انگشتان دست هم در تاریخ مکتوب و مدون، به این چنین "اعلام خطاهای خود" برنمی‌خوریم؟

راه دور نرویم، در همین دوران جمهوری اسلامی، در باره هر امری "تصمیمی" از دو سوی موافق و مخالف گرفته می‌شده است، در باره انتخابات، جنگ، اصلاح‌طلبی،... و همه میدانیم که در روند حوادث، با گذشت زمان، تحلیل‌های عده‌ای اجباراً باید نادرست ارزیابی می‌شده. اما چرا حتی پس از گذشت زمان و اثبات این امر که آن تحلیل نادرست بوده است، مرجع صدور این تحلیل‌ها، هیچگاه به روی خود هم نمی‌آورد که: «آن تحلیل من خطا بوده است.»

و آیا با این "زیر سبیلی رد کردن"‌ها و "کی بود کی بود، من نبودم"‌ها می‌توان جنبشی جدی و روشنفکرانه داشت؟ "روشنفکری" یا اصولاً "اندیشیدن"، نمی‌تواند عاری از عنصرِ "جسارت" باشد. و جسارتِ "اعلام خطای خویشتن"، چیزی‌ست که جنبش روشنفکری ما فاقد آن است. اینکه ما اینهمه در نقد!!! دیگران کوشاییم آیا از آن نیست که از نقد خودمان عاجزیم؟ کدامیک از ما این جسارت را داریم که با "خودمان" درگیر شویم؟ یا اینکه این "خود"، گلِ بی‌عیبِ خداست و نیازی به نقد و دگرگونی ندارد؟

این است که از دوستان عزیزم خواهش می‌کنم که به این مورد بپردازند و از اینکه "استدلال‌های" من له یا علیه شرکت در انتخابات چیست، بگذرند، من فراوان تغییر عقیده داده‌ام و این‌بار نیز "آخرینش" نیست. اما جا انداختنِ "فرهنگ" برخورد با خطای خود، آنهم "علنی" و با جسارتِ تمام، آن مفقوده‌ایست که شدیداً نیازمند آنیم. آیا اینکه همه اذعان می‌کنیم: هیچکس مصون از "خطا" نیست ولی در عمل "ناتوان" از اعلام خطای خودیم و هیچگاه دیده نمی‌شود که کسی از خطای خویش سخن به میان آورد، از مسمومیتی در "ذهن" حکایت نمی‌کند؟

چرا سخن گفتن از خطای "خود" اینقدر سخت است؟ آیا نمی‌توان با تمرین بر این "ناتوانی" غلبه کرد؟

 


 
یک متن نامتعارف
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱۳  کلمات کلیدی:

یک متن نامتعارف

 

آنقدر که متن‌های ‌متعارف‌ن وشتن، آسان است به‌همان نسبت نوشتنِ "نامتعارف‌ها" سخت است و بخصوص در فرهنگ ما، که اصرار بر "خطا" را بر اندکی روشنایی در زوایای تاریک روان و افکارمان ترجیح می‌دهیم.

در نوشتۀ پیشین به "تحریم انتخابات" اصرار کرده بودم و در چند روزی که از نوشتن آن گذشته است، دیگر بر آن باور ندارم.

خوشحالم در موقعیتی نیستم که اینگونه تصمیمات گذرای من در کسی یا کسانی تأثیر بگذارد و اگر هم بر تصمیم کسی تأثیر گذاشته باشد این اوست که باید بداند: هر کسی مسئول تصامیم خود است و نباید به سادگی نظرات دیگران را بدون بررسی پذیرفت.

و این وبلاگ تنها و تنها نشاندهندۀ ذهنیتی‌ست که جستجو میکند و هر آنچه را که به نظر نویسندۀ آن می‌رسد را بازگو می‌نماید. و معلوم نیست که نظریات به دست آمده، چه مدت زمانی اعتبار خود را حفظ خواهند کرد.

برای بیان این تجدیدنظر با دو موضوع روبرو بودم: اول اینکه این تغییر عقیده‌ام بر چه مبنایی استوار است و چه عواملی باعث دگرگونی آن شده است و دوم اینکه: چگونه باید این موضوع را بیان کنم.

و موضوع اول آنچنان که باید برای من مهمتر از موضوع دوم نیست. میلیون‌ها انسان هستند که له یا علیه شرکت در انتخابات، اعلام نظر و استدلال می‌کنند و نظرات و استدلالاتِ منهم یکی در آن میانه گم. اما آنچه که برای شخص من بیشتر اهمیت دارد آفرینش سیستمی در ذهنم است که بدون محابا از اعلام نظر نهراسد و بداند که هر لحظه میتواند نظرش نادرست از آب در بیاید و اگر بر نظری باورش را از دست داده باشد براحتی بتواند این تجدیدنطر را اعلام کند.

اول خواستم که این موضوع را در قالب یک "انتقاد از خود" بنویسم، اما دیدم که چیزی در این میان برای نقد وجود ندارد که حتی خود این نوشتۀ فعلی حاصل نقد است. و چرا ازین فرصت پیش‌آمده استفاده نکنم برای تمرینِ امری که برایمان تابو و نامتعارف است:« من نوشته و نظرِ پیشین خودم را قبول ندارم.»

 


 
پیش به سوی تحریم انتخابات
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢  کلمات کلیدی:

پیش به سوی تحریم انتخابات

 

جمهوری اسلامی در تمام طول زندگیاش اثبات کرده است که به همکاری اجتماعی اعتقادی ندارد. "نظام" نیست بلکه مافیاییست که میکشد، شکنجه میکند و چپاول ثروت مردم را بصورتی سیستماتیک به پیش میبرد.

حتی برآمدن "دوم خرداد" نیز نتوانست به این افسارگسیختگی مهار بزند. نه تنها "دشمنان" به مخالفین، و "مخالفین" به دوستان تبدیل نشدند که روز به روز دایرۀ دوستان نیز تنگتر و تنگتر شد، تا جایی که بسیاری از همراهان مانند گنجیها و عبدیها و آغاجریها نیز از این دایره به بیرون پرتاب شدند.

دوم خرداد که با به دست گرفتنِ مجلس و دولت، روزنۀ امیدی در میان مردم پدید آورده بود نیز نتوانست به این سیستم مافیایی فائق آید.

این روندِ هشتسالۀ اخیر بیشتر از هر چیز دیگری به این امر تاکید دارد که جمهوری اسلامی، سیستمی نیست که بتواند از درون خود دگرگون شود و به نظامی دموکراتیک بدل گردد.

فراوانند مانند من، که با این تحولات اصلاحطلبانه، امیدوار شدند و در نهایت روشن شد که این امیدواری نابجا بوده است.

اما دیگر آزمودههای چندباره را آزمودن نه تنها خطاست که بیشتر به سادهلوحی شباهت دارد و من دیگر در این موقعیت راهی بجز نافرمانی مدنی برای خلع قدرت از این سیستم نمیبینم.

اگر هم جمهوری اسلامی بخواهد با تحت فشار قرار دادن مردم و ایستادگی در برابر خواستهای آنان، همچنان در قدرت باقی بماند، درگیریهای داخلی و خارجی را به کشور تحمیل خواهد کرد و در تمام این موارد مسئولیت بر گردن ولی فقیه و اعوان و انصار اوست.

یکی از قواعد جهان این است که: آنکه میرود، میرود. آنکه نمیرود، میبرندش.