پرگار بهرام

Pargar Bahram

دیوانگی
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٢  کلمات کلیدی:

                     

 

 

                                           دیوانگی

 

 

 

نه، جهان تلخ ما،

       شیرین نمیشود،

                  با این دو حبه قند.

 

هلاهلیست

         در هیاهوی جانش،

هنگامی که نتوانی

         در برابر زیبایی گلی،

              با چشمانت "هورا" بکشی.

 

در گریزی

به سوی حلاوتی اندک،

میخواهی مرزهایی را درنوردی،

برای رسیدن به شورآبی

                     اندکی شیرینتر.

هر چه میدوی

انگار مرزی نیست

که بیابیاش،

         و از آن گذر کنی.

      *    *    *

پس کجاست دیوانگیهای تو؟

یعنی، اینهمه زنجیرهای جهان؟

                      همه یاوه میگویند؟

 


 
تولدت مبارک!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٧  کلمات کلیدی:

 

                                        تولدت مبارک!

 


 
رابطۀ "حقوق بشر" و "دموکراسی"
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٢  کلمات کلیدی:

رابطۀ "حقوق بشر" و "دموکراسی"

 

"دموکراسی" صرفاً یک سیستم و نظام سیاسی‌ست که بر اساس بنیان‌های خود از تعاریف چندان همسانی هم برخوردار نیست. اگر دموکراسی را "حکمرانی مردم" و یا "مردم‌سالاری" ترجمه کنیم باز هم نیازمند آنیم که علاوه بر این ترجمه، به زاویۀ دیدگاه‌مان از امر حکمرانی و شیوه‌ها و انگیزه‌های آن نیز سخن به میان آوریم. یعنی اینکه کدام دموکراسی؟ و تامین کدام منافع مردم؟

آیا صرفاً دخالت مردم در امر حکومت است که مبین حضور دموکراسی‌ست؟ یعنی دموکراسی آیا صرفاً حق مردم در انتخاب حاکمان تجلی می‌یابد؟ یا اینکه باید منافع‌ فردی‌شان (و نه تنها منافع ملی) هم در این میان تامین‌گردد؟ فراوانند کشورهایی که نقش مردمان صرفاً به انتخابات ختم می‌شود و بخصوص در نبود رشدیافتگی جامعۀ مدنی، وضعیت مقوله‌ای بنام "عدالت اجتماعی" ناروشن و گنگ باقی می‌ماند. یعنی دموکراسی در ابعاد سیاسی خویش باقی می‌ماند و راهی به عرصۀ اقتصاد اجتماعی نمی‌گشاید. در جوامع پیشرفته اما، این دموکراسی صرفاً در حد سیاسی باقی نمی‌ماند و به شیوه‌های حمایت‌های اجتماعی، از بزنگاه‌های اقتصادی نیز سر در می‌آورد. یعنی در این جوامع نه تنها "خواست" مردم، که "منافع" شخصی و مستقیم‌شان هم در برگرفته می‌شود. مدل دیگری‌نیز هست که صرفاً به "منافع" فکر می‌کند و کاری به "خواست" ندارد، که این نوع حکومت‌ها، عموماً خصلتی "ایدئولوژیک" دارند. یعنی تحت عنوان اینکه: «چون "نفع" مردم در این است که من می‌گویم» نقش قیمومیتی برای خویش قائلند بر مردمانی "صغیر" و ناتوان از تشخیص نیک و بد خود. به زور و بدون در نظر گرفتنِ "خواست" مردم، خواهان راندنِ این گله به بهشت موعود هستند.

هنوز هم در یادها مانده است سیستم‌ها و نظام‌‌هایی، که به نام توده‌ها و و طبقات فرودست، با عنوان "جمهوری دموکراتیک خلق" با اتکاء به تامین حداقلی از "معیشت" مردم، در واقع از زاویۀ دیدگاه اقتصادی و بر اساس تقسیمی به نسبت عادلانه از هر آنچه که هست (فقر، یا ثروت) این نوع از جوامع، بازتابی از تامین منافع اکثریت جامعه هستند و می‌توانند "دموکراسی" تلقی ‌شوند. در کنار این سیستم‌ها، دموکراسی‌های ملی‌اند که در برابر تسلط خارجی و عوامل داخلی‌شان، تامین دیدگاه‌های استقلال‌گرایانۀ سیاسی "اکثریت" را مد نظر دارند همچنان که دموکراسی‌های لیبرال غربی نیز مدل دیگری هستند، که بر اساس انتخاب اکثریت جامعه، اداره می‌شوند و بماند که این "انتخاب" از چه راه‌هایی می‌تواند تاثیر بپذیرد و کنترل گردد!!!

بهر حال می‌شود تمامی اینها را از دیدگاهی، حکومت مردم یا توده‌ها دانست. یعنی در آنجایی که حتی "انتخابات" هم نیست و عده‌ای بعنوان "پیشگام" و به نام "مردم" بر آن هستند که امکانات اجتماعیِ موجود را عادلانه در میان مردم تقسیم کنند، دموکراسی حضور دارد تا آنجایی که یک رهبری "کاریزماتیک" سنخگوی عاطفی اکثریت مردم می‌شود و تا آنجا که مکانیزم "انتخابات" امکان گردش قدرت سیاسی را فراهم می‌سازد.

خلاصۀ مطلب یعنی که اگر "منافع" یا "خواستِ" اکثریت مردم تامین شود، به نوعی دموکراسی دست یافته‌ایم.

اما این تازه سرآغاز دموکراسی‌ست و دموکراسی به راستی هم با تامین نظر و منافع "اکثریت" شروع می‌شود اما به همینجا خاتمه نمی‌یابد. اگر در همین حد باقی بماند رفته‌رفته زوال خواهد یافت. گام اساسی هر دموکراسی با "حقوق اقلیت" است که برداشته می‌شود. و با تعمیق این حق است که شکوفایی می‌یابد. تعمیق این حق یعنی آنکه یک اکثریت نباید با یک اقلیت مواجه باشد، تعدد در اقلیت‌های قومی، دینی، حزبی، سیاسی، و غیرو گام‌های اساسی شکوفایی یک سیستم دموکراتیک است و این به رسمیت شناخته شدنِ حقوق، باید تا آنجایی تعمیق بیابد که به رسمیت شناخته شدنِ کوچک‌ترین واحد یک جامعه بیانجامد، یعنی رسمیت یافتنِ حقِ فردی هر انسان بر زندگانی اجتماعی. تامین و به رسمیت شناخته شدنِ همین کوچکترین واحدهای اجتماعی‌ست که نشانگر تعمیق دموکراسی و مدرن بودن آن است و این یعنی آخرین گام، و این پذیرش حقوق کوچک‌ترین واحد اجتماعی یعنی "انسان"، یعنی "حقوق بشر".

در اینجاست که متر و معیاری برای سنجش ژرفای دموکراسی و گسترگی و عمق آن به دست می‌آید. اگر محتوای یک دموکراسی به دور از منشور بین‌المللی "حقوق بشر" باشد، چالش همچنان برقرار خواهد بود، چالش فرد و اکثریت جامعه. اما اگر یک دموکراسی این حقوق را به رسمیت بشناسد، تمامی آحاد و افراد یک جامعه را در چنبرۀ خود خواهد داشت، زیرا پشتیبانان حکومت را اگر واحدهایی بشناسیم که "سیستم"، منافع‌شان را تامین می‌کند، در چنین صورتی، هر فرد، خود علیرغم داشتنِ انتقاداتی احتمالی، پشتیبان نظم اجتماعی موجود خواهد بود، زیرا همچنانکه "حقوق" خود را از آن درمی‌یابد، "وظایف" متقابل با آن حقوق را نیز بر عهده خواهد گرفت.

*    *    *

جهان امرز به جایی رسیده‌است که دیگر کسی یا کسانی نمی‌توانند بنام "استبداد" یا "دیکتاتوری" بر مردم یک واحد ملی حکم برانند. تمام حکام دم از "دموکراسی" می‌زنند و با وجود اینکه فراوان کسانی آنان را بعنوان "دیکتاتور" نقد می‌کنند، اصرار بر این دارند که:«تعبیر ما از دموکراسی چنین است.» و با توجه بدین امر که این سیالیت در تأویل و تفسیر دموکراسی از آغاز تا کنون وجود داشته و اولین دموکراسی معروف تاریخ در یونان، تنها مشارکت ده درصد از اهالی را در بر می‌گرفته است، چیز عجیبی هم نیست که نتوان "دموکراسی" را بر اساسِ خود آن تعریف و ارزیابی کرد وگرنه استدلال بسیار معقولی می‌نماید که هر جامعه شرایطی ویژۀ خود دارد و چرا دموکراسی ما باید تقلیدی از دیگران باشد!!!! شرایط ویژه و تحلیل ویژه و ازین دست سخنان. این است که جامعۀ انسانی با دستاوردی بنام "اعلامیۀ جهانی حقوق بشر" خاص بودنِ هر فرد انسانی را به عمد کنار می‌گذارد و بر حقوقی که هر انسان، صرفنظر از عقیده و جنس و دین و ملیت و موقعیت اجتماعی، باید بطوری مشترک از آن برخوردار باشد تصریح می‌کند.

با در نظر گرفتنِ این معیار می‌توان اقدامات به ظاهر دموکراتیک را نیز نقد کرد، مثلاً اگر تمامی مردم طی رفراندومی "نوع پوشش" را برای جامعه تعیین کنند (آنچنان که دکتر معین در پاسخ به پرسشی پیرامونِ نوعِ پوشش گفته بود.) از سویی مواجه با امری می‌شویم که در طی یک روند ظاهراً دموکراتیک تایید و تثبیت شده است و از سویی دیگر می‌بینیم که همین امر با مفاد منشور حقوق بشر سر ستیز دارد، مقام و موقعیت جهانی و بین‌المللی ای اعلامیه، از ما میخواهد که از پذیرش این "نوع پوشش" سر باز بزنیم، زیرا جامعه حق این را ندارد که در هر گوشه از زندگی "فردی" سرک بکشد.

یا اگر نیرویی از طریق "انتخابات" به قدرت رسید، اما ناقضِ حقوقِ فردی انسان است، آیا به صرفِ اینکه از دل انتخابات بیرون آمده آیا باید به او تمکین کرد؟ بقدرت رسیدنِ "بنیادگرایانی" که حقوق ابتدایی شهروندان را نمی‌پذیرند، در هر انتخاباتی که باشد، صرفاً ظاهری دموکراتیک دارد. در واقعیت، فراوان مواردی‌ست که پارادکسیکال به نظر می‌آید مثلاً در کشور ترکیه این نظامیان سکولار هستند که از طرقِ غیر دموکراتیک قدرت را برای مردم و کشور حفظ می‌کنند و مانع درهم‌آمیزی دولت و سیاست، با دین و ایدئولوژی می‌شوند و در برابر آنان، نیروهای سیاسی بنیادگرایی نیز هستند که به راحتی از طریق مراجعه به آرای عمومی، می‌توانند بر اریکه قدرت تکیه بزنند و کشوری اسلامی تاسیس کنند، اما "ارتش" با اتکا به بنیادهای سکولار خود، همیشه در برابر این روند مقاومت کرده است.

از دیدگاه سطحی که به "دموکراسی" نگاه کنیم، این نظامیان، غیردموکراتیک عمل می‌کنند که "مقاوتی" را در برابر آراء عمومی، به ظهور می‌رسانند. اما از سوی دیگر فراوانند نیروهایی که با استفاده از اهرم‌های دموکراتیک بقدرت رسیده‌اند و پس از قدرت‌یابی، تیشه به ریشۀ دموکراسی زده‌اند، مانند دولت هیتلر.

هنگامی‌که در الجزایر نیروهای اسلامی با در صد بالایی نتیجۀ انتخابات را به نفع خود بردند، ارتش کودتا کرد، و جهان را با این سوال روبرو کرد که پس "دموکراسی" یعنی چه؟ اما با متر و معیارِ "حقوق بشر" شاید بتوان پاسخی بر آن یافت بر چنین سوال‌هایی که آیا مردمان یک واحد جغرافیایی مختارند که بر اساس رای خود، سیستمی را بوجود بیاورند که در جهان بهم‌بافتۀ امروز، ناخوانایی بارزی با دیگران داشته باشد؟ مثلاً اگر مسلح شدن یک رژیم به سلاح اتمی، امنیت جهانی را به خطر بیاندازد، آیا آن رژیم مجاز است که در این‌باره به آرای عمومی مردم خود مراجعه کند و سپس با استناد بدان به تولید چنین سلاح‌هایی اقدام نماید؟ آیا مشروعیت یک سیستم صرفاً از آرای مردمانش اتخاذ می‌شود؟ اگر مردم مسلمان ما، طی یک رای‌گیری به مجموعه قوانین قصاص و حضانت و طلاق و غیره بر اساس همان چیزهایی که اکنون در حکومت جمهوری اسلامی قانون خوانده می‌شود، رای دادند، آیا چنین قانونی به صرف استفاده از شیوه‌های دموکراتیک، آیا دموکراتیک است؟ و باید بدان تن داد؟

در تمام موارد فوق اگر ملاک و معیاری بنام "منشور بین‌المللی حقوق بشر" را در نظر بگیریم، اندکی از سطح می‌توانیم به عمق برویم، بخصوص آنکه در همین مجموعه قوانین تصریح شده است که این حقوق، امری مربوط به تمامی آحاد بشر است و استثنایی بر آن متصور نیست.

 

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

این مقاله در منابع زیر نیز قابل دسترسیست:

 

سایت گویا،

http://news.gooya.com/politics/archives/032606.php

 

فرهنگ گفتگو،

http://www.iranglobal.dk/Democrati%20und%20Menschenrecht.htm

 

سایت خبرگزاری کورش،

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=5439

 

نقدی را بر نوشتار ف.م.سخن نوشتهام، که در بارۀ زبان و ربان وبلاگستان میباشد.

http://www.fmsokhan.com/archives/2005/07/uuoeu_oeoe_uoe.html#more

 

 

 

 

 


 
درسی از انتخابات اخیر
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٧  کلمات کلیدی:

درسی از انتخابات اخیر

 

آنچه که برای اولین بار در تاریخ اخیر جمهوری اسلامی اتفاق افتاد پرت شدنِ هاشمی رفسنجانی و کروبی از دایرۀ میانی قدرت جمهوری اسلامی به بیرون است. یعنی دو نفری که میتوان گفت پس از رهبر جمهوری اسلامی از ارکانِ اصلی نظام فعلی به حساب میآیند.

در نظامهای غیردموکراتیک، آمدن و رفتنِ افراد، مبتنی بر روابط است. زمانی که خمینی درمیگذرد، همین آقای رفسنجانی در خاطرات خود مینویسد که برای دو سه روز این خبر را از مردم پنهان نگاه داشتند تا که در بارۀ جانشینی خمینی فکری کنند. اما در همان زمان از رادیو و تلویزیون مصاحبهای از او پخش شد و با استناد به نقل قولی از خمینی، به دروغ اعلام کرد که امامشان گفتهاند که چرا اینقدر ماتم گرفتهاید، مگر "سید علی" در میانتان نیست. و با این ترفند، علی خامنهای را به مقام جانشینی خمینی رساند.

کروبی نیز در اولین گام مجلس ششم برای تغییر در "قانون مطبوعات" با استناد به حکم حکومتی خامنهای، آن موضوع را از دستور کار مجلس خارج کرد.

ازین مثالها و شواهد بسیار میتوان آورد، که چگونه در غیاب ضوابط دموکراتیک و با اتکا به روابط و زدوبندهای پشت پرده، "قدرت" تقسیم و بازتقسیم میشود. اینگونه ساختاری نه حافظ منافع مردم است و نه در نهایت به نفع حاکمان تمام میشود. خودکامگی بعنوان عنصری باقیمانده از گذشتهها، دیگر پاسخگوی هیچ بخشی از جامعهای که زندگی امروزین را دارد، نیست. حتی منافع درازمدتِ حاکمان را نیز تامین نمیکند. این است که معتقدم، خودکامگی و استبداد، عنصریست بر ضد کل اجتماع و نه چیزی به نفع اقشاری از آن.

اما آنچه که در این میان باید مورد توجه قرار بگیرد آنست که "دموکراسی" نه تنها حافظ حقوق مردم است، که حتی از حقوق "قدرتمندان" نیز مراقبت میکند. در نبود دموکراسی، دست به دست شدنِ قدرت، عموماً همراه با خشونت است و فراوانند قدرتمندانِ دیروزی که امروز به خاک سیاه مینشینند. یعنی همچنانکه داشتنِ "قدرت" معادل داشتن "امنیت" است، نداشتن آن موجبِ عدم امنیت است و همین امر باعث آن میشود که "قدرتمندان" برای حفظ امنیت خویش، اصرار به باقیماندن در مسند قدرت باشند و همین پافشاری آنان، باعث واکنشی خشونتآمیز از سوی دیگرانی میشود که میخواهند در دور تازهای قدرت را به دست بگیرند.

شدیدترین حالت همین امر است که در ضربالمثلِ: "انقلاب فرزندانِ خود را میخورد." متجلی میشود.

اما با حضور دموکراسی بعنوان "ضابطه" در گردش قدرت، "امنیت" چیزیست اجتماعی و مستقل از "قدرت". در صورت از دست دادنِ قدرتِ "پوزیسیون"، میتوان از امنیتِ "اپوزیسیون" برخوردار شد. نه قدرتمداران از امنیت مطلق و حاشیههای آهنین آن برخوردارند و نه از قدرت فروافتادگان، در بیپناهی حداقلی از امنیت، نابود میشوند.

همین امر موجب شده که هیچ "دیکتاتوری" سرانجامی نیکو نداشته باشد. زیرا او نیز باید به دست دیکتاتور بعدیِ زاییدۀ این سیستم، به فلاکت کشیده شود.

حالا آقایان کروبی و رفسنجانی، ضربات شلاقی را بر گردههاشان درد میکشند که خودشان در بافتن و پرداختن آن شلاق نقشی بزرگ داشتهاند.

حالا هم، "در" هنوز بر همین پاشنه میگردد. رهبر نظام، نیروهای نظامی را بر قدرت سیاسی مستولی میکند و گویی نمیداند که همیننیروها، در انکشاف خود، سیطرۀ معنوی او را درهمخواهند نوردید و پس از برداشته شدنِ عمامۀ دومین شخص مهم جمهوری اسلامی (رفسنجانی) عمامه بعدی، عمامه خود او خواهد بود.

کاری هم به خوب و بد بودنِ عناصر (افراد) تشکیل دهندۀ این بازی نداریم، بلکه آنچه که مهم است، مکانیزمیست که این سیستمهای غیردموکراتیک بر آن مبتنی هستند.

این مکانیزم از آنچنان وسعتی برخوردار است که حتی در مجموعههای کوچک نیز، عملکرد خاص خود را با قدرت به پیش میبرد. ارگانها و احزاب و تشکلهایی که روابط دموکراتیک اجتماعی را در درون خود بازسازی نکنند نیز از آسیبهای این سیستم در امان نخواهند بود.

 


 
مجازات
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٦  کلمات کلیدی:

مجازات

 

در خیابانهای شطرنجی شهر ناگهان مردی طلوع کرد از سلالۀ مردان خدا. که پیروانش با سمِ موتورهاشان آسفالت را قلوهکن میکردند و اتوبوسها به دیدنش شیهه میکشیدند. مردی که امید امتی بود گرسنه، که از او نان میخواستند و کبوتر. که زندهرنده کبوتران را در میان نان لقمهمیگرفتند و به نیش میکشیدند. دیگر این سامری نبود که گوسالهای زرین را به نمایش میگذاشت، مردی بود که تیر را خلاص میکرد و انسان بود که ازین خلاصی پشتش تیر میکشید.

سلههای کبوتران را خالی میکردند و در آنها نام او را میانباشتند به تبرک و تقرب. شهر حکم به سپردن افسار خود به کسی میداد، که از داد بیداد را میشناخت و از انسان مرگ را.

شعبده بازی در شبی گرم، تن شهر را تب میداد و تف. گرسنهها نام او را چون منجی صدا میکردند و خاتم فیروزۀ بواسحاقی را که مستعجل بود را در چاه توالت عمومی شهر میانداختند. خدایش آورده بود که رابط او و گرسنگان شهر باشد.

چهرۀ روزنامهها کبود میشد و ورقپارهها میشکفتند و گلوی اینترنت از عبور نام او خناق میگرفت. خدایش او را دست به دست امت گرسنه داد و راهی حجلۀشان کرد که به میمنت و مبارکی، فرزندانی بیاورند که عبودیت را پاس بدارند و قارچ انفجار را در کتابهای اول دبستان مشق کنند. چفیهای به گردن خویش ببندند و طنابی به گردن،نامومنین، که شاید زمین خدای را از لوث وجودشان برهانند.

آه ای مردم گرسنه که ربع قرن پیش، از سیری استفراغ کردید، و حال از گرسنگی ضعف میکنید، معدههاتان را تاب هضم کدام گیاه و یا جانور است بجز کبوتر و گل شیپور؟ خدایی که سلامت شما را باشورایی، نگهبانی میکند آیا نمیداند که این دستگاه گوارشتان روزی آرزوی هضم او را نیز خواهد کرد؟

فعلاً تا روزی که نگاهتان سنگ را نیز سوراخ کند، همچون شیطان بر سر راهتان خواهم ایستاد و وسوسهرا آموزشتان خواهم داد، که خوردن تمامی میوههای ممنوع سرنوشت شماست. شما با نان و کبوتر سیر نخواهید شد، که سیری شما با جویدنِ ریشههای تمامی درختانیست که در زیرش تابلویی داردکه: "دست نزنید."

شما را و این پیامبرتان را به خدایتان میسپارم و هر شب کنار تختخوابتان خواهم آمد که پرهای کبوتران را از حلقومتان بیرون بکشم تا که راه نفستان برای خوابیدن و خوابدیدن، باز شود. تا بتوانید تفاوت باز کردن شیر آب حوض در حیاط را، از باز کردن همان شیر آب در خواب دریابید، صد بار رختخوابتان را خیس کردهاید. گر چه که آفتاب فردا کمکتانمیکند به خشک شدن تشک، اما لکۀ زرد آن میانه را چه خواهید کرد؟

هیچگاه نفهمیدمتان، در خانه نشستید تا کلک امیرکبیر و مصدق را بکنند و بتوانید در سوگشان مرثیه سر کنید و حالا هم دارید خوراک مرثیه ها و مصیبت آیندهتان را تدارک میبینید.

الحق که امتی چون شما را چنین خداوندی و چونان رسولی برازنده است.

 

 

 


 
روابط یا ضوابط در اندیشه و عمل
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢  کلمات کلیدی:

روابط یا ضوابط در اندیشه و عمل

 

نقدی بر رفتار اجتماعی ما

 

انتخابات یا هر اتفاق گذرای اجتماعی- سیاسی می‌گذرد اما آنچه که دیرپاست و در روان اجتماع باقی میماند "فرهنگ" است. چه خوب شد که این انتخابات پیش آمد و وضعیت هم خوشبختانه عادی نگذشت که ما جماعت روشنفکران بتوانیم هر چه بیشتر لباس چرک هامان را در آفتاب پهن کنیم و آنچه را که در انبان داریم رو نماییم.

با خوش‌خیالی تمام می‌پنداشتم که روشنفکران ما رشد کرده‌اند و هر چه که کم باشد، روحیۀ آزادمنشی به همراه اعتقاد به دموکراسی در این خیل کم نیست. اما زهی خیال باطل.

نزدیک‌ترین دوستم "نی‌لبک" در نوشتۀ "آلودگی نظر با عمل؟" بتاریخ 15 فوریه 2005 به سرزنش روشنفکرانی که از عمل دوری میجویند برخاسته بود که « چرا روشنفکر ایرانی نمی تواند حیات ذهنی خود را به واقعیات زندگی اجتماعی پیوند بزند و عمل در متن آنچه که می اندیشد را نیز تجربه کند؟» هنوز چند ماهی از بحث من و او بر سر این موضوع نمی‌گذرد که امر انتخابات پیش آمد و به تبع همین گفتارِ او خواستم آنچه که می‌اندیشم را تجربه کنم.

آغاز روشنفکری از آنجایی‌ست که حرکت گله‌وار فکری پایان می‌پذیرد و تنوع و تفاوت آراء به پیدا می‌شود. الزامی‌هم در کار نیست که یک روشنفکر حتماً باید "درست" فکر کند، آنهم "درست" با معیارهای دیگران.

اما پهنۀ جامعۀ روشنفکران ما دچار "فقر" وحشتناکی‌ست و آنهم نه فقر تئوری‌های مشعشع و چشم‌خیره‌کن. بلکه دچار فقر آموزش دموکراسی و حقوق انسان و آزادمنشی‌ست.

گویی اینکه من به مانند تو بیاندیشم و به مانند تو رفتار نمایم، عام‌ترین تعبیر ماست از دموکراسی. اما آنجایی که من بخواهم با ذهن خودم فکر کنم و با نظر خودم رفتار نمایم و اینها با فکر و رفتار تو منطبق نباشد، ارکان دموکراسی و آزادگی را ویران کرده‌ام و سزاوار ناسزاوارترین توهین‌ها و تحقیرها هستم.

در همین قضیۀ انتخابات، من به عینه دیدم دلخوری دوستانی را که پیامد حمایت من از "معین" بود، دلخوری نه به معنای یک احساس درونی (که آزاد است) بلکه به مثابه یک واکنش شدید عاطفیِ بیرونی برای این دیدگاه من. آیا این است مفهوم «من حاضرم جانم را بدهم که مخالف من بتواند به آزادی عقیده‌اش را ابراز کند»؟ چرا ما برای همدیگر آزادی بیان و عقیده قائلیم، اما فقط تا آنجایی که موافق هم باشیم؟

واکنش‌های عاطفی در انتخابات بروز وحشتناکی کرد. عده‌ای از سوی هواداران شرکت در انتخابات، کار تحریم کنندگان را بزرگ‌ترین خیانت نامیدند به مانند تکتم که در پیامگیر پرگار پیامی درج کرده بود برای نوشتۀ "مشروعیت رژیم" و یا یکی دیگر با لحنی توهین‌آمیز نوشته است که:« جمع کنید تحلیل های مسخره تان را درباره ی دلایل محبوبیت احمدی نژاد و شکست ناگهانی اصلاح طلبی و میانه روی. این یک انتخابات عادی نبود که بشود نتایجش را اصولا تحلیل کرد. کم کم همه این را می فهمید. بخصوص شما عقب افتاده هایی که از ناف حوادث ایران دورید و حالیتان نیست که آن استراتژی احمقانه تحریم تنها به نفع برادر احمدی نژد شد و بس.»

اما این فقط یک روی سکه است و تنها دو نمونۀ کوچک. روی دیگر سکه نیز نشان از همین موضوع می‌دهد و برای شخص من اندکی مهمتر از یک امر اجتماعی‌ست زیرا در این میان پای کسی لغزیده است که خود مشوق روشنفکران به عمل اجتماعی بود. و حالا میخواهم پاسخش را بشنوم که آیا منظورش از دست زدن روشنفکران به عمل اجتماعی، یعنی تابعیت از شیوه و مشی او؟

این دوست عزیز من در پیامگیری، در نقد!!! آنان که مدافع شرکت در انتخابات هستند و پس از معین عزم انتخاب هاشمی را دارند، نوشته است که:« نه به منافع خامنه ای و نه به منافع هیچ گروهی می اندیشم چرا که هیچ رابطه اندامواری بین گروهها و مردم وجود ندارد.آنچه که می اندیشم تهی دستی روشنفکرانی است که به هوای دو روز بیشتر ماندن در عرصه نام و شهرت و در سترونی تولیداتشان ، به عملیات سیاسی و تهییج عصبی مردم و ایجاد رعب و وحشت دست یازیده اند.آیا این شان روشنفکریست یا شان عمله های «باد»؟! چطور ممکن است خواسته ای نهادینه شده داشت و از آن به این سادگی و با این چرخش 180 درجه ای روگردان شد؟ این ویراژهای روشنفکری و تحمیل هیجان و عصبیت بر سر اعتماد مردم و روند عقلانی سازی جامعه و رشد مدنی آن چه بلایی خواهد آورد؟آیا خواست آنجنابان باید به هر نحو شده ؛ حتی در عدم تطابق این خواستها با متن اجتماع و رای واقعی مردم بر کرسی نشیند؟خودشان و باورهای لق لق زبانی شان را می فروشند بفروشند ؛ اما چه کار به مردم بینوایی دارند که هر روزه در کارتحقیرشان هستند؟ مسبب واقعی عقب ماندگی مردم ایا واقعا خود مردم و این توده یتیم (به لحاظ فقدان نخبگان صادق و خلاق) هستند؟! » و در جایی دیگر (پیامگیر عصیان 2) ادامه می‌دهد که:« د وست عزیز باورت می شه اجماع نظر در ترس؟اجماع نظر در بی ریشگی؟اجماع نظر در نحجر روشنفکری؟اجماع نظر در سیالیت؟اجماع نظر در بی حافظگی تاریخی؟...را!!! و همه این صفات نه برازنده آن شهروند بیچاره ... که برازنده اویی است که مدعی روشنفکری، دموکرات مآبی ، نخبگی و...است.آه که چطور میتوان با وجود چنین پیشقراولان متحجری بر مردم کوچه و بازار خرده گرفت و آنان را جاهل خواند...چطور میتوان؟!»

این دوست عزیز من اصلاً جایی برای این نمی گذارد که دگراندیشانی همچون من، با "اندیشیدن" به این تصمیمات رسیده‌ایم و رفتار ما الزاماً از "صفاتی" که او برای امثال من ردیف کرده است سرچشمه نمی‌گیرد. این "اندیشیدن" می‌تواند به نتیجۀ درست یا نادرستی بیانجامد، اما کدام "اندیشه‌ای" گارانتی داده است که تنها به شرط درست بودن، موجودیتش را اعلام کند؟ و آیا واقعا شما مطمئنید که اندیشه شما را امکان خطا نیست؟ چرا تا کسی مانند ما نمی‌اندیشد اینهمه صفات نکوهیده و اخلاقی ناروا به او نسبت می‌دهیم و آنانی را که چون ما می‌اندیشند را نیکوترین می‌دانیم؟ کجاست آن اعتراضِ آزادمنشانۀ شما در برابر پیام حسن‌اقا که در کنار پیام شما نوشت:« روشن فکرهای ما هم کا ماشا الله ماشاالله همگی پیش تر از روشنفکری روشن کون هستند. بیشتر با کونشان فکر می کنند تا مغز معیوبشان» کو اعتراض شما به این نحوۀ برخورد؟ آیا این است "فرهنگ‌سازی" مورد نظر ما؟

من بعنوان یک روشنفکر مجازم که تحلیل‌های خطا بدهم و تصمیمات اشتباه بگیرم، اما آیا میتوانم با محالفین خودم به این نحو که در بالا مثال زدم برخورد کنم؟ آیا در اندیشه‌های هر انسانی که دیگری را تحقیر می کند توهم "بزرگی" نخفته است؟ با توهین و تحقیر انسانها، حقوق بشر را نقض کردهایم. اگر بخواهیم به خواست شمایان یک سوی این معادله را حذف کنیم دیگر چه سخنی از "تعامل" در میان خواهد بود. آیا ما خواستار جامعه‌ای هستیم مبتنی بر "تکصدایی"؟ یا چند صدایی اما صداهای دیگر را به ناروا و توهین خطاب کردن؟ زیان اینگونه برخوردها را من از انتخاب احمدی‌نژاد یا هاشمی و حمله آمریکا و کلیت جمهوری اسلامی، فاجعه‌بارتر میدانم.

اگر یک لحظه می توانستیم باور کنیم که هر یک از ما می‌توانیم "خطا" کنیم و حقیقت در انحصار ما نیست، می توانستیم بسی بمراتب بهتر با هم گفتگو و رفتار نماییم و جهان بهتری می‌داشتیم.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

۱- می‌توانیم اینگونه نیز با هم مخالفت کنیم. از وبلاگ "چرا نگاه نکردم."

2- از وبلاگ حسن‌آقا در رابطه با این نوشته و  تعریف او از "روشنفکر": «خیر دوست عزیز ناراحت نشوید!! روشنفکر در لباس اصلاح طلبی (از نوع خاتمی و معین) نمی‌رود. یکی از مختصات روشنفکری شناخت و پیشگیری فاجعه قبل از وقوع است. اگر کسی در دام‌هایی به این گستردگی و روشنی که ملاها گسترده‌اند گرفتار آید روشنفکر نیست. اگر من از واژه روشنفکری استفاده می‌کنم فقط و فقط برای طعنه زدن  و تمسخر است و گرنه روشنفکری که هنوز بعد از 26 سال ماهیت رژیم جمهوری اسلامی را درک نکرده باشد و هم خود و هم عامه مردم را بفریبد و به راه فاشیزم بکشاند روشنفکر نیست. او تنها عوام فریب است.»