پرگار بهرام

Pargar Bahram

رفتار شکست‌خوردگان
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٢  کلمات کلیدی:

اخیراً نامهای برای امضا در وبلاگستان چاپ شده و با احترام به نیت نویسنده و امضاگنندگانِ آن، لازم دانستم که نکاتی چند را پیرامون مواضع کلی مندرج در آن بنگارم.

 

رفتار شکست‌خوردگان

 

در جریان یک مبارزه، مانند مبارزۀ اجتماعی ملت ما، آنهم با چنین وضعیتی، آنچه که بنظر نمیآید نیازمندی ما به "صبوری و تحمل و تأمل" است. اینکه اوضاع کشور ما فاجعهبار است، درست؛ اینکه موقعیت موجود چیزیست در ورای تحمل ما، آنهم درست. اما آیا ما مجاز به عکس العمل های کور و نادانسته هستیم؟ آیا نباید به نقشی که "بیطاقتی" ما، در رفتارمان دارد توجه کنیم؟ آیا با امر سیاست میتوان برخوردی عاطفی و ارادهگرایانه انجام داد؟

آشکار است که ما در این مرحله از مبارزاتمان برای آزادی و دموکراسی، شکست خورده ایم.

رفتار یک "شکستخورده" آیا همان رفتاریست که یک "پیروز شده" باید داشته باشد؟ آیا عدم توجه به این "تفاوت"، بیتوجهی به واقعیت موجود نیست؟ اگر این شکست نتواند ما را به موقعیتی نو، رهنمون شود، حتی دیگر "شکست" هم نخواهد بود بلکه میتوان از آن با نام "اضمحلال و نابودی" نام برد. شکستخورده با مضمحلشده تفاوت دارد، آنکه شکست میخورد اگر از موقعیت جدیدش آگاهی بیابد میتواند مقدمات نبرد بعدی و پیروزی را فراهم آورد، اما مضمحلشده دیگر عاری از "حضور" خواهد بود و آنکه بیحضور است، دیگر در صدد آگاهی یافتن بر موقعیت پیشآمده و علل آن نخواهد بود که بتواند برای نبرد بعدی و پیروزی احتمالی، آمادگی بیابد.

این است که یکی از بزرگترین گامهای اولیه ما، درک موقعیت ماست و دریافتن این امر که با این موقعیت، چه رفتاری را نیازمندیم. شکستخوردهگان، با پذیرش موقعیت خود است که میتوانند تدارک پیروزی را ببینند، اگر شکستخوردهای رفتار "پیروزمندان" را در پیش بگیرد، محکوم به شکستهای مکرر است. اما آنکه در مییابد که از موقعیت "مبارزه" (که در آن هنوز شکستخورده و پیروزِ میدان مشخص نبوده است) در آمده و باید نقشی جدید را بعهده گیرد، در مییابد: همچنان که در بحبوحۀ مبارزه، الزامات خاصی مورد نیاز بود، موقعیت نوین نیز به تناسب اینکه شکستخورده است یا پیروز، نیازهای خاص خود را دارد.

آنکه شکست خود را برسمیت میشناسد، در صدد دریافت موقعیت خود برمیآید و پیش از هر چیزی به علل شکست و کمیها و کاستیها و ضعفهایش میاندیشد، نقاط قوت حریفش را ارزیابی میکند، حساب احتمالات و حوادث را بررسی میکند و با در نظر گرفتنِ اینها، استراتژی نوینی را پیریزیمینماید. و باید تا زمانی که هنوز موقعیتی برای اجرای این استراتژی نوین پیش نیامده، "استراتژی دوران شکست" را اجرا کرد. دریافت این استراتژی نیز خود امری بسیار مهم است و پایۀ آن بر مبنای تناسب نیرو و قوا استوار است. در استراتژی شکست مراحل متفاوتی میتواند در نظر گرفته شود، اگر اختلاف نیروی شکستخورده و پیروز کم باشد، شکستخورده میتواند به "دفاع" بپردازد، زیرا برای هر نوع دفاعی نیز میزانی از نیرو لازم است که اگر فاقد آن باشیم، این دفاع از جانب نیروی مقابل درهم شکسته خواهد شد و تلفات میتواند "مرگبار" و مضمحلکننده باشد. "دفاع" شیوهای از مبارزه است که گویای میزانی از توان و نیروست.

در صورتی که حتی نیروی لازمۀ "دفاع" نیز در کار نباشد و اختلاف نیروی شکستخورده و پیروز فاحش باشد، حتی مواردی پیش میآید که باید "تسلیم" شد و تسلیم به هیچوجه پایان مبارزه نیست، بلکه بمعنی حفظ بخشی از نیروهاست که در صورت ادامه نبرد، نابود خواهند شد و برای ادامه نبرد در آینده ما نیازمند آنانیم و عقل سلیم حکم میکند که در چنین شرایطی بجای آنکه تمام نیروها به نابودی کشیده شوند، به حفظ منفعل بخشی هر چند کوچک اقدام گردد. چرا که حفظ هر میزانی از این نیرو در آینده، ما را از دوبارهکاری برای بازسازی آن بخش از نیروهایمان معاف میدارد. تسلیم اذعان به این امر است که تفاوت نیرو امکان مبارزه را در این مقطع زمانی، از ما سلب کرده است. هیچ نیروی تسلیمشدهای برای ابد بعنوان نیرویی "تسلیمشده" باقی نمانده است و با اولین امکان به محض یافتن نیرو و قوای لازم، به میدان مبارزه برگشته و نبرد خویش را پیش برده است.

اما این مفاهیمِ "شکست" و "تسلیم"، در فرهنگ سیاسی ما چنان داغ نفرینی خورده است که نمی‌توانیم رابطه‌ای مناسب و عقلانی با آن‌ها برقرار کنیم. شکست را کسر شأن می‌دانیم و تسلیم شدن را چیزی در ردیف تعریف مش‌قاسم از "بی‌ناموسی". هیچگاه به راحتی نمی‌پذیریم که چنین مفاهیمی بر بستر مفهوم بزرگتری به نام "مبارزه" قرار دارند و آن کس که پای به میدان می‌نهد نمی‌تواند همیشه "پیروز" باشد گویی با اندکی سهل‌انگاری می‌توان گفت:در واقعیت زندگی، ترازوی شکست و پیروزی، به صورتی بس فاحش به نفع کفۀ شکست سنگینی می‌کند و گویی پیروزی استثنایی‌ست بر قاعدۀ شکست.

اما آنچه که در اندیشۀ ما جایی ندارد، راهکارهای برخورد با وضعیت "شکست" است. تفاوت شکست با پیروزی بس روشن است، اما در ناروشنایی تفکر پیرامون "شکست"، بارها و بارها شده است که شکست را با "تسلیم" اشتباه گرفتهایم و یا تسلیم را با اضمحلال و انقراض. فکر نمیکنیم که تنها از "انقراض" است که دیگر نمیتوان بیرون آمد و به میدان مبارزه بازگشت و از تمامی حالتهای بجز آن میتوان و باید در مقاطع مختلف استفاده کرد.

همچنان که گفتم باید به راحتی دریافت و پذیرفت که مفاهیمی مانند شکست و تسلیم، زیرمجموعۀ مقولۀ "مبارزه" هستند و تنها آنان که نمیجنگند شکست نمیخورند یا تسلیم نمیشوند.

با این شیوۀ بررسیست که میتوان نگاهی به اوضاع خودمان بیاندازیم و ببینیم که از چه موقعیتی برخورداریم. اگر شکست خوردهایم آیا آنچنان توانی باقیمانده است که به دفاع بپردازیم؟ و آیا نیروی ما هنوز آنقدر هست که در دلِ این استراتژی "دفاع" از تاکتیکها و عناصر "تهاجم" نیز برخوردار باشیم؟ یا اینکه اختلاف میزانِ نیروی ما و حریف، آنقدر زیاد است که حتی دفاع نیز ممکن نیست. بهر حال در اینجا آنچه که مهم است یک ارزیابی واقعی و عینی از توازن نیروهاست و آن کس که به ارزیابی غیرواقعی دست یازد، فقط یک معجزه میتواند از نابودیاش پیشگیری کند. در سیاست، اسیر احساسات شدن، به دنبال مردم افتادن و دچار جوگرفتگی شدن یا عشق تهاجم داشتن، عناصر متزلزلی هستند که هیچ بنای محکمی را نمیتوان بر آنها استوار کرد.

خوشنام بودنِ "تهاجم" نیست که باید ما را به حمله وادارد، بلکه ارزیابی ما از نیروست که باید ما را بدانجا برساند که: زمان حمله فرا رسیده است.

من به این اعتقاد ندارم که "هر" حرکتی، بهتر است از "بیحرکتی". در شبی تاریک و با جان و تنی بیمار و زخمی، دویدن بر روی دیوارهای بلند را نمیپسندم.

اگر عناصر خارجی، دخالتی موثر نکنند، راه طولانی و آرامی در پیش رو داریم، شمردنِ دانه به دانۀ شنهای این کویر، طاقت و صبوری میطلبد و تأثیر ارادۀ ما در این امر، حد و مرز مشخصی دارد و نه بیشتر.

 


 
آقای خاتمی، لطفاً ساکت!
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

آقای خاتمی، لطفاً ساکت!

 

جناب آقای خاتمی، اگر حرف زدن بلد نیستید، حرف "نزدن" که بلدید. چرا فکر می‌کنید که باید به هر سوالی جواب بدهید، شمایی که به بسیاری از پرسش‌های بسیار مهم پاسخی ندادید. آیا نمی‌دانید که هر سوالی پاسخی مربوط به خود دارد؟ آیا پرسش:"برای گنجی چه کرده‌اید؟" تناسبی با پاسخ شما دارد:"این آقا خودش مقصر است."

مگر سوال این بوده که :"چه کسی مقصر است؟" که شما انگشت اشاره‌تان را به سوی گنجی نشانه می‌روید؟ اولاً اینکه شما در مقام "قضاوت" نیستید. گر چه که در مملکت ما، "قدرت" منشاء قضاوت نیز می‌شود و هر که قدر‌قدرت‌تر، زبان‌گشاده‌تر بر مردمان.

شما اگر بر ادعای خود باقی می‌ماندید و صرفاً مدافع حقوق شهروندان بودید، چنین پاسخ نمی‌دادید. و خیلی دلم می‌خواهد که "تقصیر و گناه" گنجی را از زبان شما بشنوم!!! گناه او چه بوده است؟ پایداری در برابر قدرت جنایتکاران؟ که بسیاری از دوستان و نزدیکان شما نیز مزاحم این جماعت بوده‌اند و با این منطق برادرتان و حجاریان و تاج‌زاده و آقاجری و دیگران نیز مقصرند. و اگر گناه او افشای زیر و بم قتل‌های زنجیره‌ای بوده است که در این صورت خود شما از او مقصرترید. اما چرا در این میانه فقط گنجی باید تاوان بدهد؟ آیا شما با اتکا به موقعیت و محبوبیت داخلی و بین‌المللی که داشتید نمی‌توانستید اندکی از بار گنجی را بر دوش بگیرید؟ یا اینکه فکر می‌کنید شما را هم چوب میزدند؟ نه آقای خاتمی من نیز دارد باورم می‌شود که شما سترونید. و از چندی پیش که شما در مسالۀ هسته‌ای، منافع ملت را واگذاشتید و به دستیاری خامنه‌ای شتافتید، تردیدهایم هر چه بیشتر فرو ریخت و حالا این آخرین شاهکار شما. شمشیر کشیدن بروی آدمی مثل گنجی و همراهی با امثال مرتضوی و شریعتمداری و خامنه‌ای!!! بر پیشانی شرم نیز، عرق می‌نشیند ازین گفتۀ شما. اینکه شما نیز نوری بر دخمۀ آدمکشان انداختید و چوب نخوردید و گنجی خورد، آیا بجز این است که شما "ارتباطات" و "سهمی از قدرت" داشتید و دارید و گنجی فاقد اینهاست؟ شما با "رهبری" که "جنایاتش" بر همۀ عالم و آدم، آشکار شده، کنار آمده‌اید و همکاری می‌کنید و گنجی چنین نکرده است. نه اینکه شما را در جنایات خامنه‌ای سهیم بدانم، اما تفاوت "سکوت" شما و "فریاد" گنجی، بسیار بزرگ است.

گذشته ازین، مگر نه این است که حتی "مقصرین" نیز حق و حقوقی دارند که باید رعایت شود؟ حق و حقوقی که هر شهروند دارای آن است!!! چرا شما بجای دفاع از حق و حقوقِ قانونی گنجی، صرفا به این اکتفا می‌کنید که:"او مقصر است." گیرم که او مقصر هم باشد، آیا در جامعۀ مدنی و مدینه‌النبیِ شما با مقصرین چنین برخوردی سزاوار است؟ آیا این است محصول آن همه های و هوی شما؟ آنهمه گفتارهای زیبا، باید در عمل به چنین زشتی بیانجامد؟

زندگانی انسانی در خطر است و شما بجای اینکه او را نجات بدهید در مقام جستجوی اینکه چه کسی مقصر بوده است بر می‌آیید؟ و آنهم با این نتیجۀ مشعشع که گنجی مقصر است؟ پس حتماً خامنه‌ای و مرتضوی بی تقصیرند!!!

اینکه در موقعیتی بودید که می‌توانستید جان گنجی را نجات بدهید و اینکار را بنا بر "مصلحت" نکردید، بار شما را سبک‌تر نخواهد کرد، حداقل در برابر وجدانتان. امیدوارم گنجی زنده بماند، وگرنه فکر نمی‌کنم که بتوانید دیگر به آرامشی در درونتان دست یابید.

خوشحالم که دوران شما به سر میرسد، نمی‌خواستم بیش ازین شاهد فرو غلطیدن کسی مانند شما باشم، شما حامل امیدهایی بودید که به باد رفت و در این میانه اگر بتوان انگشت اشاره‌ای را به سوی کسی نشانه گرفت، میدانید چندین میلیون انگشت اشاره‌شان به شماست؟ دم فرو بندید، اگر توان اعتراض ندارید، لااقل سنگ سر راه معترضین نباشید.

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
یکی به داد من برسد
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٠  کلمات کلیدی:

                                                        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                        

 

در تهی فضاهای میان ما

هیچ پژواکی نمییابد این فریاد.

 

باید بگذاریم و بگذریم

این بار در توان شانههای ما نبود.

 

ما برای امروز

خیلی دیریم.

 

 

 

 


 
برای گنجی
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۸  کلمات کلیدی:

به یاد گنجی و با آرزوی سلامتی وی شمعی روشن کنیم...

 

                          

 

خانم گنجی! شاید هنوز وقت مانده باشد.                                          

 


 
هشدار
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٦  کلمات کلیدی:

هشدار

 

گنجی عزیز، اوضاع وخیمتر از آن است که فکرش را میکردیم. رژیم در وضعیتی نیست که ابایی از قربانی کردن تو داشته باشد. اخبار آنچنان نگرانکنندهای در راه است و طلایههای آن نیز رسیده است که حتی خبر اعتصاب غذای تو را و حتی درگذشتنت را تحتالشعاع خود قرار میدهد. تنها تویی که میتوانی به خودت و ما کمک کنی، "به اعتصاب غذایت" پایان بده. چند روزی بیشتر فرصت نداریم، توطئه از در و دیوار میبارد. فاجعه در راه است. تو بخشی ازین فاجعه نباش.

 

 

 

 

                     برای گنجی

 

 

جهان با هرم صدای توست که

گرمایش،

زندگی را صیقل می‌دهد.

حریم زیبایی

گسترشش از افق‌های نگاه تو

تا دوردست‌ها پرواز می‌کند،

دیده‌ات را نبند

یاور خورشید باش

در هنگام وجین خوشه‌های گندم و

                           علف‌های هرز.

لبخندت را میخواهم،

هنگامی که پس از غرش‌های بزرگ،

طوفان فرو نشسته است.

 

گریبان کدام خدای را گرفته‌ای؟

که به عقوبتش

تشنگی گل‌های کویر را

        باید مزمزه کنی؟

 

 

 


 
یادداشت‌ها
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٤  کلمات کلیدی:

یادداشت‌ها

 

شورشهای عراق

 

سایت بازتاب که وابسته و طرفدارِ محسن رضاییست و از اخبار پشت پرده نیز به قدر کافی مطلع است، در نوشتهای با عنوان "آجرهای حمله به ایران روی هم چیده می‌شود؟" به مطلبی اشاره میکند که قابل تأمل است. در بخش آخر نوشته آورده است که:«با تحلیل همه این احتمالات و طرح‌ها، شاید حمله آمریکا به ایران، حمله هوایی با استفاده از عملیات پارتیزانی و کماندویی، زمینی باشد، اما احتمال واکنش‌های ایران را نیز که حملات موشکی به تانکرهای نفتی خلیج فارس و افزایش شورش‌ها در عراق است، نباید از ذهن دور داشت.»

یعنی به روشنی اذعان دارد که کنترل و مهار "شورشهای" موجود در عراق، در دستان جمهوری اسلامیست. هر گاه که بخواهد آن را بنا به مقتضیات خود، شعلهور میکند و یا فتیلهاش را پایین میکشد.

اعترافی چنین واضح و روشن، بر چنین موضوع خطیری، که جمهوری اسلامی آن را حتی در شرایطی بهتر هم تکذیب میکرد، در این شرایط چه معنایی دارد؟ آیا بیان ناب واقعیتی از فعالیتهای جمهوری اسلامیست؟ یا اینکه بخشی از طرح ترساندنِ جهان است؟ در کنار اعلامِ داشتنِ سلاح اتمی و تغییرات در سپاه پاسداران و تشدید سرکوبیهای داخلی؟ که شاید طرح حملۀ  آمریکا و اروپا را خنثی کنند.

 

باز هم "گنجی"

 

کاش میتوانستم بنویسم "همیشه گنجی"، اما واقعیتی که به چشم من میآید چنان نیست که بتوانم، به خودم ازین دست امیدها بدهم. به راستی که کار گنجی را و بسیاری از باورهای او را باور ندارم، اما نمیتوانم در برابر تلاش سترگ و جانبازیاش، احترام و دوستداشتنی در خورش را بروز ندهم. یاد "گلمحمد" میافتم که گویی پیشاپیش محکوم به شکستی محتوم بود. نبرد "گنجی"، نبرد انسان جوامع در حال گذار از سنت به مدرنیسم است. صورت مسالههایی امروزی و مدرن، در کنار راهحلها و شیوهایی سنتی. متر و میزان سنجش نیز به همچنین. این است که در ارزیابی از کار "گنجی"، اینهمه تنوع ارزیابی وجود دارد.

اما در میان اینهمه نوشته، مطلب ابراهیم نبوی با عنوان "گنجی، بازی با مرگ " برایم جالب و دردناک آمد. واقعاً آیا باز هم واقعیت و حوادث میتواند راههای دیگری در پیش روی گنجی، پدید آورد و موضوع در چارچوبی خارج از احتمالات داده شده در نوشتۀ "نبوی" رقم بخورد؟ یا اینکه بهر حال باید شاهد "تراژدی گنجی" باشیم؟ پرومته و عیسی ناصری، روایتهای زیبایی هستند، اما در قرن بیست و یکم؟؟؟

آری گنجی و مبازرۀ او، رشکبرانگیز است، درست به مانند احساسی که در آدمی، نسبت به "چهگوارا" بوجود میآید را پدید میآورد، اما...

 

؟؟؟

 

چهار انفجار اخیر لندن که خوشبختانه بدون تلفات بود و انفجارهای دو هفته پیش را که بیش از پنجاه نفر را قربانی کرد را مقایسه کنید با یک انفجار در "شرمالشیخ" که بیش از هشتاد کشته بجای گذاشته است. در انگلیس و در ارتباط با این انفجارها تعداد بازداشت شدگان به تعداد انگشتان دست نمیرسد یعنی تقریباً برای هر انفجار یک نفر، و در مصر تا کنون بیش از نود نفر و همگی تنها برای یک انفجار بازداشت شدهاند. تفاوت سیستمهای امنیتی و اطلاعاتی، وحشتناک چشمگیر است.

 

فراموشی

 

راستی یادتان میآید در سالهای قبل و در آغاز وبلاگنویسی، چقدر زیاد بود مواردی که وبلاگنویسان "پاسوردشان" را فراموش میکردند و دیگر نمیتوانستند وبلاگشان را در اختیار داشته باشند؟ چرا دیگر ازین دست اتفاقها نمیافتد؟