...
همه پیشکش محبتهای تو:
آمدهام ببینمت، هم که به بر بگیرمت
سینه به سینهات شوم، دست و کمر بگیرمت
ناز کنی نوازمت، ساز کنی بسازمت
ماه و ستاره گر شوی، همچو سحر بگیرمت.
تو چقدر یاری.
بی باران، در رگبار واژههای تو تر میشوم. رنگینکمانهای سکوت از چشمانِ تو امتداد خویش را در نگاه من گره میزنند تا بنویسم: در تلاقی انتظار خیابان آنقدر ماندم تا متقاعد شوم که نمی آیی. اما متقاطع شدم با چراغ قرمزی برای همیشه. حضور تو رسید حل ام کرد بی آنکه خانه ای خالی بماند. هیچ قرمزی نتوانست حضور متلاطم تو را سبز نشود. با حضور تو راه افتادم پا از سیمان کندم دستانمان دو خط موازی بود که در میانۀ قطر زمین به هم میرسیدند نیازی به بی نهایت نبود آسمانی تو در نگاهت کاشته بودی برای کوچ لک لک نگاهم که کودکی مرا در بقچه ای میبرد.
بی باران، در رگبار واژههای تو تر میشوم. رنگینکمانهای سکوت از چشمانِ تو امتداد خویش را در نگاه من گره میزنند
بی باران،
در رگبار واژههای تو
تر میشوم.
رنگینکمانهای سکوت
از چشمانِ تو
امتداد خویش را
در نگاه من گره میزنند
تا بنویسم:
در تلاقی انتظار خیابان
آنقدر ماندم
تا متقاعد شوم
که نمی آیی.
اما متقاطع شدم
با چراغ قرمزی برای همیشه.
حضور تو رسید
حل ام کرد
بی آنکه خانه ای خالی بماند.
هیچ قرمزی نتوانست
حضور متلاطم تو را سبز نشود.
با حضور تو راه افتادم
پا از سیمان کندم
دستانمان دو خط موازی بود
که در میانۀ قطر زمین
به هم میرسیدند
نیازی به بی نهایت نبود
آسمانی تو در نگاهت کاشته بودی
برای کوچ لک لک نگاهم
که کودکی مرا
در بقچه ای میبرد.
کاش...
به خانهام آمدهای!!!
با اینهمه بهار چه کنم؟
خوب میدانم
که در خانۀ من،
بهار یعنی
حضورِ تو.
با این دیوارهای زرد،
پردههای نارنجی،
سکوت و غیبت گامهایت
پاییز جاودانهایست.
از در و دیوار
یخ میبارد
و قندیلِ سرما
از سقفِ فروافتادن
سینۀ مرا نشانه میرود.