پرگار بهرام

Pargar Bahram

اندر باب اخلاق
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

اخلاق را نُرم‌های اجتماعی دانسته‌اند، اما نگفته‌اند که این نُرم‌ها رفتاری هستند یا گفتاری!!!

بعنوان مثال اگر منظورمان «‌رفتار‌» باشد، "دروغ گفتن" که در میان مردمان، بسیار شایع و راعی‌ست، نُرم به حساب خواهد آمد و اگر «‌گفتار‌» باشد "نکوهش دروغگویی"، نُرم و در نتیجه اخلاق شمرده می‌شود. در اخلاق اجتماع، "هرز پریدن" و داشتن رابطۀ جنسی در خارج از چارچوب همسری برای متاهلین، در گفتار، امری "غیراخلاقی" قلمداد شده است اما وقوع چنین امری در درصد بسیار بالایی از افراد (که حتی همانان نیز در گفتار، رفتاری اینچنینی را محکوم می‌کنند.) چه به دفعات اندک یا مکرر، نشان از فراگیر بودن این "رفتار" دارد. مثال‌های بسیاری می‌توان آورد از مواردی که همچنان که فراگیرند در "رفتار"؛ به همان میزان نکوهیده شده در "گفتار" هستند.

اگر "اخلاق" را از نُرم‌های "رفتاری" استخراج کنیم، سیمای "اخلاق" چیزی خواهد بود کاملاً متفاوت از آنچه که هست و اگر بخواهیم آن را از نُرم‌های "گفتاری" برگیریم، چیزی می‌شود در حد پند و اندرزهای بی‌مورد که در حداقل مواردی بکار گرفته خواهند شد.

آیا بخشی از زمینی کردنِ هر آنچه که مجرد و آسمانی‌ست، این نیست که ثقل را از گفتار به کردار منتقل کنیم و بجای توجه به درستی و نادرستی گفتار، به پیرایش و آرایش رفتار بپردازیم؟

 

 

*********************

لطف کنید و اگر میخواهید خودمان را بهتر بشناسیم، در نظرسنجی کنار همین نوشته شرکت کنید. موضوع بد یا خوب بودن نیست بلکه نسبت واقعیت را میتوان با "اخلاق" رسمی سنجید و دریافت که تا چه میزان این اخلاق با رفتار ما متناسب است یا برعکس: رفتار ما تا چه اندازه‌ای با اخلاق موجود می‌خواند.

 

 


 
عشق را عاشقی باید، نه وفاداری.
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٥  کلمات کلیدی:

عشق را عاشقی باید، نه وفاداری.

 

در چهل و اندی سالگی تازه باید از نو شروع کرد. به زندگی باید جور دیگری نگریست. قسمت عمده‌ای از اندوخته‌ها را که زنگ زده‌اند و زنگار بسته‌اند را باید به دور ریخت. دیگر نه جهان، جهان پیشین است و نه من، منِ قبلی.

سی‌سال برای خودم وظایفی ساختم و به دنبال انجام آن تکالیف، عمری را طی کردم. وظایفی که اکنون از خودم می‌پرسم: آیا براستی نیازی بر چنین مسئولیت‌سازی و مسئولیت‌پذیری بود؟ چرا زندگی‌ام را در زیر باری سنگین از تکالیف خفه کردم؟ آیا نمی‌شد "زندگی" کرد بدون چنین احساس مسئولیت‌هایی؟ کدام مرجع بود که این بارها را بر شانه‌ام نهاد؟

اگر فردی مذهبی بودم و به آخرت و حساب و کتابی اعتقاد داشتم، کارم معنایی داشت؛ تمامی این مسئولیت‌ها و وظایف را مرجعی بر شانه‌هایم نهاده و در صدد آزمودن منست و در ازای درست یا غلط انجام دادن آن وظایف پاداش و جزایی در انتظار است و ترس از عقوبت باید مرا چنین وادار به انجام چنین تکالیفی می‌کرد.

اما دهری و هرهری‌مذهبی چون مرا به چنین دیدگاهی چکار؟ اینکه جامعه به وظایفش نمی‌پردازد، چرا باید مرا برآن دارد که بار او را بدوش بکشم؟ و گاهی حتی دچار توهمی عمیق‌تر می‌شده‌ام: «که بار تاریخ نیز بر روی شانه‌های منست.» و یا:« سرنوشت بشریت!!!» آخ ازین شانه‌های لرزان و بارهای سنگین!!!! گاهی حرف‌هایی چنان سنگین زده‌ام که اگر بار قاطر میکردند، آن حیوان در زیرش میماند، اما مرا چه باک که مسئولیتی "جهانی" و "تاریخی" داشتم و گویی "نجات‌بخش" نام حقیقی‌ام بود.

دست‌های کوچک و دهانی فراخ. این است کاریکاتوری که من آن را زیسته‌ام. سر هر کس را که کلاه بگذارم، سر خودم را که نمی‌توانم. اصلاً من چه محلی از اعراب دارم در این جهان؟ اگر نبودم چه اتفاقی نمی‌افتاد و کدام فرخندگی پا بر عرصۀ خاک نمی‌گذاشت؟ و آیا همین خواست "محلی از اعراب داشتن" نبود که زیستن را بر من چنان تنگ کرده‌بود که نگذاشت براحتی نفسی بکشم؟ گویی تمامی تاریخ و نیاکانم جمع شده بودند تا اموری را "اخلاقی"، "درست" و "انسانی" بنامند و زندگی مرا در زیر بار اینهمه مدفون سازند. و باید چقدر طول میکشید تا من دریابم که "اخلاقی و درست و انسانی" آنها تاریخ مصرفش به همان دوران‌ها محدود بوده و این منم که باید بیاندیشم: اصولاً آیا نیازمند چنین چیزهایی هستم یا نه؟ و اگر پاسخ آری بود باید نه تنها این مفاهیم را برای دوران زندگی خودم بازتعریف کنم بلکه باید از خطای نیاکانم بیاموزم و ازین "تعریفات" الگویی همگانی نسازم برای تمام زمان‌ها و مکان‌ها.

اینهمه در باره جامعه و انسان، اندیشیدم! اما به چه میزانی به خودم پرداختم؟ چرا در بارۀ "خود" آنچنان تصویر و تصوری ساختم که در هر گام از واقعیت، ناهمسازیش را با روند هستی به روشنی ببینم و در هر مورد نیز گناه این ناهمسازی را به گردن "واقعیت" بیاندازم و نه در "انگارگرایی" خودم؟ آیا این درک نادرست من از "جمع" نبود که گویی خدایی‌ست قهار که منِ فرد را به قربانگاه خویش فرامی‌خواند؟ و حال آنکه "جمع" نیز چون منِ "فرد" در کار خویش مانده است. و حتی می‌توانستم بپرسم: کدام جمع؟ جمعی که به اندازۀ منِ فرد واجد واقعی بودن نیست. جمعی که از همین افرادی چون من تشکیل شده، با تمام معایب و محاسنِ من، ولی یکباره وقتی به صفت جمع موصوف می‌شود گویی تمامی معایبش ناپدید می‌گردد و مظهر تمامی نیکویی‌ها و حسن‌های موجود می‌گردد.

آری این تصور من از "جمع" و "وظایف" ناشی ازین تصور بود که نگذاشت حتی به مانند یک گیاه یا حیوان، بطوری که طبیعتم می‌خواست زندگی کنم. همیشه "باید و نبایدها"، همیشه "بکن و نکن‌ها" مراعات کردن‌هایی که در نخستین گامش آنچه را که له می‌کرد "زندگی" من بود. آیا زندگی انسان، نباید دلپذیرتر از زندگی گیاه یا حیوان باشد؟ اینهمه "امید و ناامیدی" و "شکست و پیروزی" و امثالهم که برای خودمان ساخته‌ایم تا چه حدش بطور واقعی مورد نیاز انسان است؟ چرا پرندگان و زنبورها، سگ‌ها و گرگ‌ها، اینهمه بند به پای خویش نمی‌بندند که زندگی را کوفت‌شان کنند؟ در بهترین حالت‌ها دم از "آفرینش" زیبایی می‌زنیم و حال آنکه گاهی فکر میکنم آیا زیبایی‌های موجود را دریافته‌ایم که ناموجوده‌ها را به صحنه می‌خوانیم؟

از هر چیزی اسطوره ساختن و در سایۀ این اسطوره‌ها زیستن، بزرگ‌ترین زیانش به زندگی می‌خورد. نیازهای واقعی‌مان را سرکوب می‌کنیم و بجایش نیازهای کاذب می‌آفرینیم و عمری را به رفع چنین نیازهای می‌گذرانیم و اسمش را هم می‌گذاریم زندگی.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ