| انسان و جهانهایش |
| ساعت ٩:۳٤ ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٤ کلمات کلیدی: |
|
انسان و جهانهایش
به راستی که اگر دقیق شویم در هر انسانی، جهانهای فراوانی وجود دارد. جهانهایی که گاه در برابر همند و در مخالفت با هم در درون آدمی همزیستی میکنند. این تعدد جهانهای انسان است که هویت او را رقم میزند و پیوسته در پارادکسی ظاهری او را با تناقضات در شخصیتش مواجه میکند. و درست در همین ناتوانی درکِ تفاوتهای جهانهای درونیست که قادر به فهمِ ناخوانایی اجزای شخصیتمان نیستیم. "هویت" و "شخصیت" را موضوعی چنان بسته و یکدست میانگاریم که همیشه در صدد رفع تناقضات آنها؛ و دستیافتن به "هویتی یکپارچه و با ثبات" هستیم. حال آنکه نمیتوان در جهانی سراپا تنوع و دگرگونی زیست و از این تنوع و دگرگونی به دور ماند. ما اگر ساکنان این هستیِ متنوع هستیم که در آن اثری از "ثبات" و "یکدستی" وجود ندارد، چگونه است که خواهانِ حضور این مقولات در شخصیتمان هستیم؟ جهان در دگرگونشوندگیِ همیشگیِ خود، تناسب میانِ "تثبیتها" و "تغییرها" را دائم برهم میزند و این برهمزدن هم در مقطع زمانیِ محدود، چیزی عام و فراگیر نیست: امروز اگر بخشی در اندیشهمان دگرکون میشود، فردا نوبت بخشِ دیگری از آن و یا شاید هم نوبت بخشی از عواطفمان باشد. یعنی همیشه چیزی برای دگرگون شدن وجود دارد و همزمان با این بخش که در حال تغییر است بخشهایی که دیروز دگرگون شدهاند در مسیر "تثبیت" هستند تا دوباره نوبتشان برای "تغییر" برسد. به سادگی میتوان گفت که انسان نه در بهشت "ثبات" قرار دارد و نه در دوزخ "تغییر"، بلکه همیشه در برزخ "بحران" دست و پا میزند. گاهی گوشهای از بهشت را در درون خود حس میکند اما در همانحال گوشههای دیگرش را در چنگالِ زبانههای آتشین دوزخ مییابد. برخیها این را گذار از بحران مینامند و حال آنکه گذار در بحران نام مناسبتریست. ساحل آرامشی دائمی در کار نیست، اینگونه ساحلها، تنۀ نهنگانی هستند که مدتی بعد به زیر آب خواهند رفت و رویای آرامش را برهم خواهند زد. این است که دستاویز قرار دادنِ "سیستمهای" چه فکری و ایدئولوژیک، چه اخلاقی و فرهنگی، برای زیستن، همیشه ناکارایی خود را اثبات کردهاند. زیرا اینگونه سیستمها را انسانهایی از روی مقتضیات زمانی خود و منطق ذهنی خویش در زمان و اوضاع خاصی ساختهاند و بهر حال امری ذهنی هستند که ارتباط ارگانیکی با واقعیت بیرون ندارند و علاوه بر آن بنا بر خصلت سیستمسازی سعی فراوانی بکار رفته تا این سیستمها عاری از تضاد و تناقض باشند. سرچشمۀ نافرمانیِ زندگی واقعی از هرگونه سیستمی از همینجا ناشی میشود که زندگی در درون خود عناصر رو در روی هم دارد و حال آنکه سیستمسازان تلاش کردهاند که از وجود عناصر مخالف هم در سیستمها بپرهیزند. اینکه یک انسان، میتواند علیرغم دارا بودنِ جهان جدی و راسیونال در امور اجتماعی، در امور زندگی فردیاش عاطفی باشد امری کاملا عادیست. اینکه ماتریالیستهای بزرگی پرچمدار ایدآلیسم اخلاقی بودهاند نیز امری پر واضح است. اینکه کسی در "ادیبات" پستمدرن باشد و در امر "سیاست"، مدرن و در امر "اقتصاد"، سنتی؛ چیزهایی عجیب نیستند. اینکه برخی تصور میکنند که باید حتماً از یک دریچه به انسان نگاه کرد و جهانهای او را در یک جهان خلاصه کرد، در هنگام عمل به ناهمخوانی با واقعیت میرسند و این دیگر نه از آن دست واقعیتهاییست که بتوان با تفسیر و تأویل رفع و رجوعش کرد. هر مورد "اجتماعی"، به نسبت فراگیرتر شدنش برای "عمل" از حیطۀ تأویل دور میشود. در تذکرهالالیای عطار داستانی هست در بارۀ بایزید بسطامی: بایزید در پشت سر امام جماعت به نماز ایستاده بود. امام جماعت رو به بایزید کرده و میپرسد که رزق و روزی خود را از کجا به دست میآوری؟ بایزید سجاده جمع میکند و میگوید پشت سر کسی که روزی دهنده را نمیشناسد نماز نباید خواند.(نقل به معنی) این برخورد بایزید با آن سوالکننده، در عرفانِ ما ستوده شده است، اما آیا بایزید نباید علیرغم سلطانالعارفین بودنش، غذایی میخورده و لباسی میپوشیده؟ اینها را از کجا میآورده است؟ آیا با جوابهای سوررئالیستی میتوان از دست رئالیسم سخت زمینی خلاص شد؟ بخصوص در امور جمعی، "نظر فردی" افراد محدود میشود چرا که دیگرانی نیز در این جمع حضور دارند و آنان نیز نظرات فردی خویش را صاحبند و اگر قرار بر این باشد که هر کسی صرفاً بخواهد نظر فردی خود را ملاک قرار بدهد جامعهای در کار نخواهد بود. همین اجتماعی بودن انسان است که دو جهان فردی و جمعی برای او درست میکند که در جهان فردیاش اگر آزادی نسبتاً کاملی دارد ولی در جهان جمعیاش ازین آزادی نسبتاً کامل خبری نیست. اینکه ما بخواهیم از ممر "هنر" که عنصر اصلیاش "تخیل" است در عرصههای اقتصاد و سیاست و حقوق و امثالهم نیز تخیل بکار ببریم چیزی بجز فاجعه نصیبمان نخواهد شد. خردورزیِ مدرن، اگر چه در عرصۀ هنر ناکاراست اما در عرصۀ علوم اجتماعی تا کنون سرآمد دیگر شیوههاست. اگر در ذائقۀ غذایی و جشنها و مراسم سنتی هستیم منافاتی ندارد که در امور اجتماعی مدرن باشیم و در امور هنری پست مدرن. دشواری از آنجایی آغاز میشود که بخواهیم هر یک ازین شیوهها را بسط به تمام امور بدهیم و نخواهیم بپذیریم که: هر یک از جهانهای انسانی قواعد خاص خود را داراست و با وجود مراودۀ دائمی در میان این جهانها، اما آنچه که دست نیافتنیست انسانِ ناب و خالص شدن است. چند جهانی بودنمان را که بپذیریم میتوانیم با خودمان آشتی کنیم.
|
|
| پاییز کبود |
| ساعت ۳:٥٤ ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٥ کلمات کلیدی: |
|
پاییز کبود
من تو را حذف میکنم∞∏۷☼♣ یه بار دیگه ادت میکنم... مواظب باش وسط راه جام نذاریx{ 560944434790-76 خسته ام ááù میدونم!!! همیشه یکی خسته میشهïþåمیخوایی بشینی؟؟1309 خستگی در کن... øÕ قرصهاتو میخوری+++ غصههامو میخوری؟؟ÊÉ یه لیوان آب بهم میدی؟ توی گلوم داره میسوزه، چه غصههای تلخی!!!! 89465724076543678 دوستت دارم، وقت داری؟654 {t باید برم خرید!!! سیبزمینی نداریم!!! ³¬¼ 5-15++= 18 باطری موبایلم شارژش تموم شده، اونهم خسته اسáÕt دیدی اینجا منتظر بودن هم افاقه نکرد، ساعت ملاقات تا کی هست؟ - تا وقتی که تو بیایی.ר±Ð کجا بودی؟ توی خودم. چه خبر؟ هیچ... همین؟؟ خالی ببندم؟43769089876-0945 منکه چیزی بیشتر از وقت ازت نخواستم. همش مال توئه. از هاپوش بپرس¦65Ç ندیدم، ندیدهها رو نمیشه باور کرد؟345ÛÍ اسمش چی بود؟ باور!!!نه اونو نمیگم که. توی قاریاغدی هنوز منتظره.آهان.´ó 840 گریه؟؟؟#&@ لباس خریدم براش!!! سیاه؟؟؟ زیر نور ماه نقرهای میزنه¥¶¾ پاییز و نقره و ماه؟؟ تو زمستون شروع کردیم. بذار با زمستون هم ادامه بدیم. شارژ باطری موبالیم... الو... الو... صدات نمیادBGK گور پدر هر چی مسنجره!!!! میخوایی اِد م کنی؟ نه میخوام دل ت رو دلت کنم. دردم میاد ها-/ 60000076 چه جای قشنگیه این پاساژ! چه حوضی! دود پیپم اذیتت میکنه؟ نه میخوام ببینمت!! حالا چی؟TTTT برف میاد!! تو داری میری؟؟ کاش برف نمیومد.}{~ یعنی دامنت خشک شد که داری میری؟ بارون آوریل بند اومده.¶5812 هیچ ابری بارون ابدی نداره؟؟؟ یه عکس؟؟؟Õ
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

