پرگار بهرام

Pargar Bahram

سـرمنشـاء جنسیـت؟
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧  کلمات کلیدی:

سـرمنشـاء جنسیـت؟

 

 

 

در روزگارانی خوش و نه چندان دور با جمع کثیری از دوستان در پیرامون وبلاگ نی‌و نای گرد آمده بودیم و در بارۀ روابط زنان و مردان و جهان آنان، با هم گفتگو می‌کردیم و البته که مدیریت این وبلاگ با کسی نبود بجز دوست گرامی و عزیزم نی‌لبک.

 

 

در آن وبلاگ، یادداشتی از نی‌لبک با نامِ «‌به نام انسان» که نقد و بررسی سه یادداشت "میراث زنان ومردان مرده" و همچنین "زبان زنان" نوشتۀ من بود به شکافتن برخی از مفاهیم و مقولات موضوع پرداخته بود، از جمله در مورد دو مفهوم «جنس» و «جنسیت» و تفاوت این دو از هم نوشته است که:

 

 

جنس sex :بیولوژی شخص، چه با کالبد مذکر و چه با کالبد مونث. جنس، منشاء زیست‌شناختی دارد.

 

جنسیت gender : مجموعه‌ای از ویژگی‌های رفتاری مونث یا مذکر که تحتِ تأثیرِ "فرهنگ" شکل گرفته است. رفتار جنسیتی ساختۀ جامعه است.

 

به بیانی ساده‌تر «نر و ماده» بودن امریست بیولوژیک و اندامی، اما «مرد یا زن» بودن، امری‌ست فرهنگی و اجتماعی. در اولی اختیاری در کار نیست و جبری‌یست: « جنس، منشاء زیست‌شناختی دارد». اما دومی «‌‌‌‌تحتِ تأثیرِ "فرهنگ" شکل گرفته است. رفتار جنسیتی ساختۀ جامعه است».

 

در آنموقع در مقام یک دانشآموز با مفهوم امروزین آن، پای درس دوستِ «دانشآموزم»* نشستم و دانش آموختم**. تا روزگاری گذشت و من در شرایطی تجاربی بدست آوردم که، آن تجربهها مرا در مورد تعاریف فوق به شک و تردید واداشتند.

 

دو سگ دارم که از هفت هفتگیشان با منند و اکنون هفده ماهه هستند، یکی نر و دیگری ماده. خواهر و برادری توامان و همزاد. با بودن با این دو و دیدن رفتارشان است که به تردید افتادهام که آیا مرد و زن بودن امریست اجتماعی و فرهنگی؟ یا چیزیست در ماورای اکتساب؟

 

سگ مادهام کیشا نام دارد و سگ نرم، کیمبا.

 

از همان آغاز دیدنِ تفاوت رفتار در ایندو برایم جالب بود. نه تنها نرینه و مادینهای میدیدم، بلکه زنی و مردی را نیز شاهد بودم. کیشا از همان آغاز تمایل شدیدی به خودنمایی داشت و دلبری. با هر کسی که میدید رابطه برقرار میکرد و خودش را برای آنان لوس میکرد، نیازی شدید به جلب توجه داشت. از تعریف و ستایش، چشمانش برق میزد اگر نسبت به او بیتفاوتی نشان میدادم، فوری قهر میکرد و باید ساعتی نازش را میکشیدم تا دوباره آشتی کند و همزمان حسود. من و کیمبا را مردانِ خود میداند، سگ مادهای که به من یا کیمبا نزدیک شود مورد اعتراض کیشا قرار میگیرد و حتی بارها شاهد بودهام که اگر کیمبا، سگ مادۀ دیگری را نوازش کرده و مورد محبتش قرار داده، از جانب کیشا مورد حمله واقع شده و تو سری خورده است که چرا هرز میپری؟!!!

 

اما کیمبا، مردیست قدرتمند و خودنما. خودنمایی کیمبا از جنسی دیگر است، قدرتش را به رخ میکشد، برخلاف کیشا که زیباییاش را. کیمبا دستورات مرا، بدون چون و چرا اجرا نمیکند و تمایلی دارد به اینکه در آنها دخل و تصرف کند اما کیشا دستورات را بدون دخل و تصرف اجرا میکند. اگر کیشا کار بدی کرده باشد میرود و در گوشهای خود را پنهان میکند و بیشتر از ترس. اما کیمبا در برابر سرزنشهای ناشی از خطایش، سر به زیر میاندازد و قیافۀ خجالتیها و شرمندهها را بخود میگیرد. کیمبا نیز حسود است، سگ نری اجازه ندارد، به کیشا نزدیک شود، پیامد حسادت کیمبا، جنگیست ناموسی و خشن (البته اگر جلویش را نگیرم.) اما پیامد حسادت کیشا چند پارس و نق زدن است. کیمبا حسِ مالکیت بیشتری از کیشا دارد. و در روابط ایندو کیمباست که رهبری را در دست دارد. اوست که تصمیم میگیرد که مستقیم بروند یا بپیچند.

 

 و بدتر از همه سر غذا خوردن، شباهت وحشتناکی به زن و مردهای جوامع سنتی پیدا میکنند: اگر غذایشان را در یک ظرف بگذارم، کیشا چند قدم دورتر از ظرف، مودبانه منتظر میماند تا کیمبا غذایش را بخورد و کنار بکشد تا نوبت به او برسد و حتی اگر زمانی شدت گرسنگی او را ازین رعایت آداب سگانه غافل کرده باشد، خرناسهای کوتاه و گنگ از جانی کیمبا، او را وادار به رعایت کرده است البته که ما بر اساس دخالتمان حتی در جهان سگها، همیشه غذایشان را جدا و در دو ظرف مجزا گذاشتهایم که حقوق سگانۀ کیشا، پایمال ستمگری مردسالارانۀ کیمبا نشود.

 

گاهی پیش میآید که کیمبا در وسط اتاق دراز کشیده و با خرناسی، به کیشا میفهماند که عصبانیست، کیشا برای گذشتن از یک طرف اتاق به جانب دیگرِ آن، از کنار دیوار میگذرد و جرات آن را ندارد که از میان اتاق که کیمبا در آنجا خفته بگذرد.

 

 

به راستی این دو نوع رفتار را از کجا آموختهاند؟ نه فرهنگی در کار است و نه اجتماعی. اما رفتار مردانه و زنانه در آنجا حضور دارد با شکلی کاملاً مردسالارانه.

 

در جهان شیران هم، شیران ماده، شکار میکنند و شکار را به جناب شیر نر میسپارند تا اول ایشان تناول کنند و بعد اگر چیزی ماند، زنان و کودکانِ اهل بیت، به خوردنش مبادرت ورزند.

 

در بارۀ هموطنان گیلمان، نوشتهاند که آنان تنها کارِ در خور مردان را «جنگ» میدانستهاند و انجام کارهای دیگر برای آنان دور از شأنشان بوده است. این است که در آن دیار عموم کارها مال زنان بوده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

*- نظامی دانشآموز را از صفات خدا میداند و در معنی آموزانندۀ دانش بکار میبرد.

 

**- مصدر «آموختن» بطور خندهداری هم بر یاد دادن، دلالت میکند و هم بر یاد گرفت


 
ترازنامه
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

سال 2007 بر جهانِ ما مبارک باد.

تـرازنـامـه

سالِ پیش، سال بی‏سرانجامی تردیدها و "من"، و سال بی‏سرانجامی تردیدهای من بود. سال تبدیل شدنِ برزخی برای گریز و "گریخت". سالی که استیصال بر بزرگ‏ترینِ طبل‏ها کوبید.  سال دست‏بستگیِ اراده و حکومتِ تصادف، و تصادفِ حکومت با اتوبوس شرکت واحد.

سالِ آغازش نور و صدای تو، و انجامش تاریکی و بی‏صدایی ترقه‏ها. سالی که کرۀ زمین گرم شد و خرس، خرس را خورد. سالی که زنِ ایرانی به فضا رفت تا حقوقش را در آنجا جستجو کند. سالی که حقوق بشر، کفایتِ حتی تا دهمِ برج را هم نکرد. سالِ بی‏کفایتی تمامی حقوق.

سالِ زنده باد صدام در زندان و مرگ بر اعدام. سالی که دلقک‏ها اعتصاب کردند و حکومت‏گران حتی نتوانستند پوزخند و زهرخندی بر لبان مردم بیاورند.

سال آرزوهای اتمی، و دست بریدۀ باب‏الحوائج و سینی پر از برنج و خورشت قیمۀ هیئت‏های عزاداری؛ و کربلای جرج بوش. سالِ ترید کردنِ نان در نفت. سالی که رونقِ ساخت فیلم‏های پورنو، هنر هفتم را مات کرد. سالِ ماتی؛ سالِ مبهوتی. سالی که ناموسِ مردم، در کنار خیابان مشتری را انتظار می‏کشید. سالِ بی‏ناموسیِ ملی. سالِ بی‏ملت، بی‏منت. یله در زمینِ مفت خدا.

سالِ مردم گیج. سالی که معصومیتِ نابالغی از سر و روی مردم می‏بارید. سالِ عوض نکردن پوشک‏های ذهن. سالی که تاریکی، نور بالا می‏زد و فتون‏ها در آرامش خاموش لامپ‏ها استراحت می‏کردند. سالِ نورهای متعفن. سال تعفنِ بی‏حوصلگی و فروش کلیه‏های فقر. سال دیالیز عشق. سالی که قوادان جهانِ نو پرچم اخلاق برافراشتند.

سالِ حقیقتِ من، برای سرگرمیِ تو؛ و  آب‏پاشِ نگاه‏های تو برای شکفتنِ باغچه. سالی که من از عشق مُردم تا تو زنده شوی.

ای شعر، بیا و آخرین ترانۀ من باش:

کوچه را باد با خود برد

به انتهای بن‏بستِ

         حس اندوهناکی من.

"تو" که همیشه می‏گردی

در لابلای ورق‏های حواسم،

اگر رسیدی به جایی که دیدی

دیگر راهی نیست

از کوچه بپرس که:

"چقدر دلم برای تو تنگ است."