پرگار بهرام

Pargar Bahram

تحمیق خواننده
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی:

تحمیق خواننده

گردانندگان محترم پیکنت، طی دو شماره نوشتهای از آقای دکتر عباس منظرپور منتشر کردید با نامهای «ايران از نخستين سلطنت دينی تا واپسين دين سلطنتی» و «‌"غارمغان" در فاصله نیشابور- مشهد».

این دو نوشته سراپا نادرست است و شما بعنوان ناشر چنین مطالبی مسئولیت دارید. اینها میتوانند قصه باشند اما تاریخ نیستند.

لطفاً این نقد من بر نوشتۀ ایشان را بعنوان پاسخی بر عوامانه کردن تاریخ در سایتتان منتشر نمایید.

این دو آدرس نوشتههای آقای دکتر هستند:

http://www.peiknet.com/1385/hafteh/04azar/87/page/36manzarpur.htm

http://www.peiknet.com/1385/hafteh/02bahman/90/page/moghan.htm

ایشان در پی اثبات نظریاتِ جانبدارانۀ خود از تمام طول تاریخ عبور میکنند: از آدمهای نخسیتن و ماموتها و کشف آتش و یخبندانهای تاریخ و مهاجرتهای آن و در ادامه به سلسلههای این سرزمین میپردازند و حدیث اسلام آوردن ایرانیان و باقی قضایا. با این فرض که اسلام به ذات خود ندارد عیبی و هر چه هست از پدرسوختگی مغان ایرانیست. ایشان حتی رابطۀ بسیار روشن جنبش خرمیان و جنبش مزدک را در نمییابند و بهمین دلیل اولی را سرزنش میکند و دومی را ستایش میکند. بودن کتاب در ایرانِ پیش از اسلام را نفی میکنند و معتقدند که:« یکی ازدروغ های آشکارکه هنوزهم راجع به آن صحبت می شود، غارت و سوزاندن کتاب های کتابخانه سلطنتی است.» کتابسوزی!!! اعراب در پایان دورۀ ساسانیان را ابنخلدون در مقدمۀ معروفش گزارش کرده که عمر بن عاص در نامهای به عمر از وجود مقدار متنابهی کتاب خبر میدهد و از او درین باره کسب تکلیف میکند و عمر با این استدلال که اگر مخالف مخالف قرآنند ضالهاند و اگر موافق آن، پی زائدند، بهر حال حکم بر انهدام آنها داد. و ابن خلدون نه ایرانی بود و نه مغ. در بارۀ بودن کتب در ایران باستان حتی نظامی از دوران اسکندر نیز گزارش میدهد که او متب بسیاری از ایران به یونان فرستاد. در شرفنامه در بخش: فرستادن اسکندر روشنک را به روم؛ مقدار فراوانی کتب پارسی را نیز با روشنک همراه میکند:

کتبخانۀ پارسی هر چه بود

اشارت چنان شد که آرند زود

سخنهای سربسته از هر دری

ز هر حکمتی ساخته دفتری

به یونان فرستاد با ترجمان

نبشت از زبانی به دیگر زبان

یک دنیا ایراد بر نوشتۀ ایشان وارد است که فقط به نوشتن گوشهای اکتفا شد. به ایشان پیشنهاد میکنم که هر کاری میکنند بکنند اما تاریخ ننویسند.

*    *    *

نوشتههای با حروف درشت، نقل از نوشتۀ ایشان است و حروف ریزتر تذکرات من.

1- در قحطی های سخت به خوردن هم نوعان خود پرداخت، کاری که درنده ترین حیوانات هم چنین نمی کردند،

 الف- آدمخواری زاییدۀ قحطی نیست بلکه زاییدۀ توتمها و تابوهای اولیۀ جوامع انسانیست که بر اساس این تابوها، کسی حق نداشت که جانوران توتم قبیله را شکار کند و بخورد و دیگر اینکه آمیزش جنسی با فردی از قبیلۀ خودی تابو به حساب میآمد. در بیرون ازین دایره هر آنچه که بود قابل خوردن و آمیزش بود. قبیله و توتمهای آن مرز خودی و دیگران را تعیین میکرد، انسانهای نخستینی که آدمخواری میکردهاند، چون تنها و تنها قبیلۀ خودشان را "آدم" میدانستند و دیگران از نظر آنها "آدم" نبودند، خوردنشان نیز آدمخواری نبودهاست. فصل بزرگی از کتاب ئولین رید به این مبحث اختصاص دارد.

ب- استدلالی  که معمولاً بر ضدفرضیۀ وجود دورۀ آدمخواری اقامه می شود این است که همۀ انواع جانداران، دارای یک نوع تنفر غریزی از خوردن همنوع خودشان هستند. تحقیقاتی که در بارۀ خلق و خوی حیوانات گوشتخوار صورت گرفته این فرضیه را تایید نمیکند. "مککلارک" میگوید:"در میان جانوران پستتر، خوردن همنوع بصورت یک عادت همیشگی یا گاهگاهی بروز میکند و در میان اکثر گربهسانان و سگسانان و بعضی جوندگان وضع به این ترتیب است که حیوان جوانتر و ضعیفترقربانی سبعیت دیگران میشود. (دایرهالمعارف دین و اخلاقیات، جلد سوم- ص 194) بنابر این اعراض ما از آدمخواری غریزی نیست، این یک اکتساب اجتماعی است. (انسان در عصر توحش- ئولین رید.ص 56)

2- میلیون ها سال بعد، وقتی دانشمندان و باستان شناسان و طبیعی دانان به مرور این اسرار اجداد خود را کشف کردند، به آن پدران اولیه نام (Homo Sapient) دادند.

هموساپینس‌ها در فاصله‌ای چندین میلیون ساله از امروز قرار ندارند. این انسان‌ها، اخلاف بلافصلِ نئاندرتال‌ها هستند که در تا پایان دوران کهن‌سنگی دیرین یعنی تا حدود چهل‌هزار سال پیش میزیستند. (برخیها هموساپینسها را دستهای از کرومانیونها میدانند.)  بدیگر سخن، انسان هموساپینس نمی‌تواند قدمتی بیش از چهل‌هزار سال داشته باشد. (تاریخ جهان باستان- جلد اول. شرق- ص 59 و 63)

3- مثل ماموت ها (فیل های بسیار بزرگ آن نواحی) همان جا ماندند و در یخ ها مدفون شدند که حالا پس از هزاران (و ساید میلیون ها) سال کم کم بقایای آنان در میان یخ ها پیدا می شود.

از انقراض ماموت‌ها میلیون‌ها سال نمی‌گذرد، یخبندان چهارم چیزی در حدود چهلهزار سال از ما فاصله دارد و این موجودات تا این زمان در پهنۀ زمین حضور داشتند.

4- حالا به تاریخ قوم آریا گوش کنید (یعنی بخوانید!)

وقتی کره زمین شروع به سرد شدن کرد، اقوام ساکن نواحی شمالی آن (و بطور کلی سیبری) که قبلا دارای آب و هوایی معتدل و جنگل های فراوان بود، ناچار به مهاجرت به نواحی گرم تر شدند. . در این مدت افرادی که از لحاظ جسمی و فکری ضعیف تر بودند به این مهاجرت نپیوستند و مثل ماموت ها (فیل های بسیار بزرگ آن نواحی) همان جا ماندند و در یخ ها مدفون شدند که حالا پس از هزاران (و ساید میلیون ها) سال کم کم بقایای آنان در میان یخ ها پیدا می شود. . هوشمندان آریایی به دنبال گرما رهسپار جنوب شدند.

از قید زمان انقراض ماموت‌ها (هزاران و شاید میلیون‌ها سال) معلوم می‌شود که چه تاریخ دقیقی برای رخداد یخبندان آخر و همچنین همزمانی آن با مهاجرت آریاییان مشخص شده است. پایان گسترش آخرین یخچال‌ها را به پیش از چهل‌هزار سال قبل مربوط دانسته‌اند و این تاریخ با آنچه که جناب دکتر منظرپور نوشته‌اند(هزاران و شاید میلیون‌ها سال) اندکی متفاوت است، چهل تا میلیون؟؟؟ آخرین مهاجرت آریاییان به ایران مربوط به هزارۀ اول پیش از میلاد می‌شود اینکه همین مهاجرت هم چه میزان گنگ و ناروشن است را اهل پژوهش خوب می‌دانند و اینکه جناب نویسنده حتی وقایع چهل هزار سال بقول تاریخدانان و بقول خودشان (و شاید میلیون‌ها سال) پیش را به این روشنی و دقت می‌نویسند جای تأمل فراوان دارد!!!

5-  یا پیش از این مهاجرت و یا در جریان آن به قدرت آتش پی بردند و پرستش آن هم نقش بزرگی در معتقدات آنان پیدا کرد.

ایشان حتی بی‌اطلاع هستند که آتش کشف‌شدۀ دورانِ کهنسنگی دیرین است و بقایای آن را در غارهای محل زندگی انسان سینانتروپوس که سیصد و پنجاه هزار سال پیش میزیسته نیز یافتهاند. یعنی خیلی پیشتر از دوران یخبندان دوران چهارم.

6- (انسان اولیه) می دید هرکه به مرده نزدیک می شود، به او دست می زند (یا احیاناٌ او را می خورد) خیلی زود می میرد. چنین بود که ترس از مرگ هم به سایر ترسها، مثل ترس از تاریکی و حیوانات درنده، افزوده شد.

جناب دکتر، آدمخوران آدم‌ها را زنده زنده نمی‌خوردند بلکه همیشه موضوعِ خوردن، یک آدمِ "مرده" بوده است، از کجا آورده‌اید که هر آدمخواری پس از خوردن نخستین آدمِ مرده، خیلی زود می‌مرده است؟

ترس از مرگ که پیشینه‌اش بسی بمراتب بیشتر از ترس از تاریکی یا حیوانات است. هراس از حیوانات اگرپیشینه‌ای مانند ترس از مرگ نداشته باشد بی‌معنی‌ست. اتفاقا درست برعکس آنچه که شما گفته‌اید، این هراس از مرگ نبود که به دیگر ترس‌ها افزوده شد بلکه تمامی این هراس‌ها بر بستر هراس از مرگ، مفهوم شدند.

7- برای خدایانی که خود ساخته بودند به دادن قربانی پرداختند، این قربانیان اول فرزندان همان مردم بودند.

در کدام مقطع تاریخی انسان‌ها بطوری عمومی به قربانی کردنِ فرزندانشان در پیشگاه خدایان پرداختند؟ تاریخ چنین چیزی را به یاد ندارد.

8- آن ها به هیچ وجه اجازه نوشتن اوستا را ندادند، می گفتند: ما اوستا را در سینه داریم و هر کس بخواهد آن را بنویسد خارج از دین و قتلش واجب است. از زمان پیشدادیان و کیان جز در افسانه ها و اسطوره ها نامی از زرتشت نیست.

الف- یعنی که ما در این دوران با اوستای مکتوبی روبرو نیستیم و اینکه در دوران هخامنشیان، اوستا در بیست و یک نسک بر روی پوست گاو نوشته شده بود روایت نادرستی است؟

آرتور کریستینسن در کتاب معتبر خود "ایران در زمان ساسانیان" مینویسد:"اردشیر اول پس از جلوس هیربدان هیربد تنسر را فرمان داد که متون پراکندۀ اوستای عهد اشکانی را جمع و تالیف کند."

یعنی اینکه در زمان اشکانیان هم اوستا بصورتی مدون و نوشته شده بوده است و فقط محفوظ در سینۀ مغان نبوده است.

دهخدا نیز در زیر مادۀ "اوستا" به صراحت نوشته است:« اين كتاب در قديم ظاهراً بسيار بزرگ بوده است و در روايات اسلامى آمده است كه بر روى دوازده‌هزار پوست گاو نوشته‌شده بوده است كه اسكندر آنرا سوزاند. در زمان بلاش (اول) اشكانى و سپس در دورهء ساسانيان (در زمان اردشير بابكان بوسيلهء تنسر و پسرش شاپور بوسيلهء آذربد مهر سپندان) بجمع‌آورى و ترتيب و تدوين اوستا پرداختند. و گويند اوستاى كنونى يك پنجم آن است. در زمان ساسانيان تفسيرى بزبان پهلوى بر اوستا نوشتند كه آنرا زند گويند و غالباً اوستا را با كلمهء زند با هم مى‌آورند و سپس شرحى بر زند نوشتند و آنرا پازند ناميدند كه زبانش پاكتر و روان‌تر از زبان زند ميباشد. يعنى هزوارش در آن وجود ندارد اوستا داراى 21 نسك و در پنج قسمت است.»

ب- اشارۀ شما به زمانِ پیشدادیان و کیان که باید همان کیانیان باشد مرا به این تردید دچار کرد که شاید به این بخش از اساطیر هم شما به چشم تاریخ واقعی نگاه می کنید و تصور کردهاید که این دو سلسله نیز دارای زمانی فیزیکی بوده اند به مانند هخامنشیان و مادها؟

البته برخیها را این گمان هست که از آنجایی که اسکندر پایان کار سلسلۀ هخامنشیان را رقم زد و هموست که در اساطیر نیز پایان کار سلسلۀ کیانیان را رقم میزند، پس اگر ایندو سلسله یکی گرفته شوند، خطا نیست. اما این نظر از لحاظ علمی درست نمیباشد و نمیتوان فریدون و کورش را یکی گرفت. اگر عمده درگیریهای هخامنشیان با غرب کشور بود، درگیری عمده کیانیان با ترکان در شمال و شمال شرقی کشور بوده است.

9- سلوکیان حدود 400 سال در این کشور حکومت کردند.

تمام دوران تسلط سلوکیه و حکومت ایشان بر ایران چیزی در حدود  صدو شصت، هفتاد سال بوده است.معلوم نیست این چهارصد سال را ایشان از کجا آوردهاند. آغاز سلوکیه را 312 قبل از میلاد نوشتهاند و مهرداد اول که پس از مرگ برادر بتخت سلطنت نشست و در مدت 38 سال فرمانروائى به اقدامات بزرگى دست يازيد و دولت پارت را كه از ولايت ماردها و رى تا هريرود امتداد مييافت مبدل به دولتى كرد كه بعدها رقيب و همدوش دولت جهانى روم گرديد و جريان تاريخ را در آسياى غربى تغيير داد. وى نخست دولت باختر را كه متصرفات آن از سغد تا رُخّج و از هريرود تا دهنهء رود سند و پنجاب هند وسعت داشت بتصرف آورد و آنگاه بتسخير ماد بزرگ و خوزستان پارس و مملكت بابل پرداخت. سلطنت او از 174 تا 136 ق. م. بود و هنگام مرگ او دولت پارت اين ممالك را در تصرف داشت: پارت بالاخص گرگان، باختر، مرو، خوارزم، هرات، زرنگ (سيستان)، رُخّج، پنجاب هند، ولايت ماردها، رى، ماد بزرگ، خوزستان، پارس، مملكت بابل. ضمناً يادآور ميشود كه ماد بزرگ عبارت بود از اين ولايات كنونى ايران: همدان، گروس، كرمانشاهان، نهاوند، ملاير، تويسركان، خمسه، قزوين، عراق بالاخص (سلطان‌آباد)، ولايات ثلاثه (گلپايگان و كمره و خوانسار)، رى، اصفهان، يزد. مهرداد اول نخستين شاه اشكانى بود كه مانند هخامنشى‌ها لقب شاهنشاهى را اختيار كرد.(این اطلاعات از لغتنامه دهخدا زیر مادۀ "اشک ششم" گرفته شده است.) یعنی در دورۀ مهرداد اول سلوکیان در ایران قدرتی نداشتند و تنها در سوریه دارای حکومتی بودند و بس. اینکه برای حکومتی صد و هفتاد ساله، رقم چهارصد سال را بنویسیم دویست و سیسال خطا کردهایم.

10- او به نام سلوکیان به نام سلوکیان حدود 400 سال در این کشور حکومت کردند و این هیچ دلیلی نداشت جز این که مقدونیان به مغان اعتقاد نداشتند، دست آن ها را از حکومت کوتاه و دولت را به روش یونانی که نوعی دموکراسی بود راه می بردند.

کریستینسن نظر دیگری دارد:" اسکندر و سلوکیها که وارث سیاست هخامنشی بشمار میآیند تغییری در اصول و اساس تشکیلات داریوش بزرگ ندادند." (ایران در زمان ساسانیان. ص 37) و گیرشمن هم در "ایران از آغاز تا اسلام" مینویسد:" سلوکیان که جانشین هخامنشیان گردیدند... بخش اعظم اصول تشکیلات خود را از ایشان اقتباس کردند." (ص 255)

11- ساسان یکی از همین مغان که رئیس آتشکده استخر فارس بود، اقدام به تاسیس سلطنت کرد،

ساسان هیچ سلسلهای و سلطنتی را تاسیس نکرد. او تنها  مقام مهمش ریاست بر آتشکدۀ آناهیتا در شهر استخر بود، پس از او پسرش "پابک" جانشین وی شد. این پابک با استفاده از موقعیت خویش یکی از پسرانش "اردشیر" را بر یکی از مناصب مهم نظامی گمارد و این اردشیر بود که به تاسیس سلسله ساسانیان همت گماشت.

12-  یکی از آنان به نام اردشیر که با دختر شاه اشکانی ازدواج هم کرده بود، پس از شکست های متوالی به پدر بزرگ فرزندانش، سلسله ساسانی را بنیاد گذاشت. این اولین سلسله حکومت دینی در ایران بود که حالا حاکم، هم پادشاه و هم رهبر دینی بود. به مناسبت تلفیق این دو پدیده، مدت حکومت آنان هم به درازا کشید و حدود 500 سال دوام آورد.

الف- اردشیر با دختر شاه اشکانی ازدواج نکرده بود بلکه این پدر بزرگش ساسان بود که با زنی از خاندانِ بازرنگیان که نامش ظاهراً "دینگ" بود وصلت می‌کند.(ایران در زمان ساسانیان- ص 134) «بازرنگى.[ ] (ص نسبى) منسوب به سلسله‌اى از پادشاهان محلى فارس كه در استخر سلطنت داشتند. زن ساسان، جد اردشير، موسوم به رام‌بهشت، دختر يكى از همين پادشاهان بازرنگى بوده است. گوزهر (گوچيهر) بازرنگى (طبرى: جوزهر) پادشاهان همين سلسله، منصب دژبانى (ارگ بذى) دارابگرد را به اردشير داد. (ايران باستان پيرنيا ج 3 ص 2529). اين سلسله ملوك محلى فارس را بازرنگيان يا بازرنگان ميگفتند. كلمهء بازرنگى در افسانه‌هاى ملى عاميانهء ايران مانند شخصى وحشى متداول است و گويا اين همان كلمه‌اى است كه بعد از اسلام بيزنجان و بازنجان گويند و نام طايفهء بزرگى از اكراد فارس بوده است كه در حوالى اصطخر سكونت داشته‌اند. رجوع شود به اصطخرى و تاريخ سيستان. و بعضى گويند بازرنگى افسانه‌اى اشاره به زنگبارى است. (سبك‌شناسى بهار ج 1 ص134). اردشير بابكان در آغاز كار با خويشاوندان خود از طايفهء بازرنگى مشغول زد و خورد شد.»(لغتنامه دهخدا)

ب- این سلسله پانصد سال دوام نیاورد. تاجگذاری اردشیر بابکان، بعنوان نخستین شاه ساسانی در سال  میلادی226 اتفاق افتاد و  قتل یزدگرد در سال 661 رخ داد یعنی چهارصد و سی و پنج سال. اگر چه که آخرین مقاومت بزرگ ارتش او در برابر اعراب در سال 642 و در نهاوند با چنان شکستی مواجه شد که پس از آن بقول کریستینسن:"یزدگرد که جز عنوان شاهنشاهی چیزی نداشت، باز هم رو بهزیمت نهاد." (ص 657) یعنی در اصل بیست سال آخر این سلسله به فرار از مقابل اعراب و یافتن جانپناهی برای شاه گذشت وگرنه او در حکومت و قدرت نبوده است. یعنی اگر ملاک زمان یک سلسله بر داشتن کل یا بخشی از قدرت حکومتی باشد، ساسانیان پس از جنگ نهاوند دیگر چیزی برایشان باقی نمانده بود و میتوان گفت در اصل طول عمر این سلسله چهارصد و پانزده سال بوده است. 

13- مغان شاه را (هرمز بزهکار) نامیدند و در دادگاهی از خودشان به ظاهر "مانی» را محاکمه و او را به فجیع ترین روش به قتل رساندند.

واقعۀ کشتهشدن مانی به همان اوایل سلسلۀ ساسانی مربوط میشود و هنوز مغان دقرتی که شاه را بزهکار بنامند و بلایی را که بر سر قباد در بارۀ مزدک آوردند را بر سر شاهان بیاورند نداشتند. شاپور دومین پادشاه ساسانی رابطۀ بسیار خوبی با مانی داشت و مانی یکی از کتابهایش "شاپورگان" را به همین پادشاه تقدیم کرد.(ایران در زمان ساسانیان ص 281) همو بود که به مانی توجه کرد و این مبدع دین "عمومی" را تحت حمایت گرفت.(ایران از آغاز تا اسلام ص 352)

پس از مرگ شاپور (272 میلادی) پسرش "هرمز" به سلطنت نشست، همانی که دکتر منظرپور "هرمز بزهکار" نامیدهاش که بر ما معلوم نشد که منبع این نامگذاری و نسبت "بزهکار" کجاست؟ این "هرمز" نیز یک سال پس از پدرش میمیرد و حکومت به برادر وی "بهرام" میرسد که او نیز دست مغان را در محاکمۀ مانی باز میگذارد و سرانجام مانی را بقتل میرساند. یعنی داستان محاکمۀ مانی به دوران بهرام مربوط میشود و نه هرمز. در ادامه سرگذشت هرمز میآورد که:

14- هرمز را با توطئه به قتل رساندند و شایع کردند اسبی وحشی در شکارگاه او را لگد زده و این شایعه را داخل تاریخ نیز کردند. حتی "بهرام فرزند و جانشین این پادشاه که در نزد مشایخ عرب "حیره پرورش می یافت، از سلطنت محروم شد و کسی دیگر به نام "خسرو را به این سمت گماشتند، که البته بهرام به کمک همان مربی خود و سپاهی از اعراب به کشور بازگشت و به تخت نشست.

دیگر جناب دکتر ما حسابی قاطی کرده است. جانشین این هرمز که بیش از یکسال نتوانست حکومت کند، کسی نیست بجز "بهرام" برادر وی و فرزند شاپور. این بهرام فرزند هرمز نیست برادر اوست. این هرمز و این بهرام، هرمز اول (تا  273میلادی) و بهرام اول (تا 276 میلادی) هستند. آن بهرامی که به کمک امیر حیره به قدرت میرسد، "بهرام پنجم" (421- 438 میلادی) است، جناب دکتر 150 سال را نادیده میگیرد.

15- با این حال عمر قاطعانه از جنگ با ساسانیان خود داری کرد و هیچ سپاهی برای این کار اعزام نداشت،

این دروغ آنقدر بزرگ است که چیزی بجز این نمیتوان گفت که پس چه کسی خلیفۀ مسلمین بود در هنگام فتح قادسیه و جلولا و نهاوند؟

16- دولت ایران سپاهی پرشمار به سپهسالاری "رستم فرخ زاد" به مقابله آن فرستاد. مسلمین چند نفری را نزد آنان فرستادند و سرداران را به اسلام دعوت کردند. آنان نپذیرفتند و به سپاه مسلمین حمله بردند و درهمان حمله های اولیه "سعد وقاص" کشته شد.

رستم فرخزاد با سپاهى بزرگ در پيرامون پايتخت حاضر شد، اما خليفه عمر پيشدستى كرد. در سال 636 م. سپاه ايران در قادسيه، نزديك حيره، با سعدبن وقاص سردار عرب روبرو شد، جنگ سه روز طول كشيد و به شكست ايرانيان خاتمه يافت. رستم كه شخصاً حركات افواج را اداره ميكرد و درفش كاويان را در برابر خود نصب كرده بود كشته شد. (دهخدا)

سعد.[سَ] (اِخ) ابن ابى‌وقاص (17 – 55 ه‍ .ق.) مالك‌بن وهيب‌بن عبدمناف القرشى زهرى، از صحابهء رسول خدا (ص) و فاتح عراق و مدائن و از جمله شش تنى است كه عمر براى شورى و تعيين خليفه معين كرد و از عشرهء مبشره است. و او را فارس اسلام ميگفتند. در كوفه رفت و خانه‌هاى بسيارى بنا كرد و در خلافت عمر حاكم آن شهر بود. پس بسال 55 ه‍ .ق. به مدينه در قصر خود كه عقيق نام داشت درگذشت. (از اعلام زركلى ج1 ص366). رجوع به الاصابه ج3 ص83 و تاريخ علوم عقلى دكتر صفا ص33 و تاريخ مصر ص94 و امتاع‌الاسماع شود.(دهخدا)

جنگ قادسیه در روز آخر سال شانزده رخ داد.(فتوحالبلدان- بلاذری ص365) سعد چهل سال پس از آن درگذشت و نه در اثنای جنگ.

17- یکی از فجیح ترین و کامل ترین نسل کشی های تاریخ، قتل عام امویان به دست ابومسلم و سپاهیان او است. ازاین خانواده بزرگ که اتفاقا درمیان آنان مردان بسیارخوشنامی همچون عبدالملک و عبدالعزیز و حتی فرزند خود یزید که ازپذیرفتن خلافت هم خودداری کرد، وجود داشتند، حتی به یک نفررحم نشد.

اصلاً این جناب دکتر همه چیز را با هم قاطی کرده است، آن یزیدی که در دوران قیام ابومسلم حضور داشت، شخصیست که خلیفه نبوده و در نتیجه وجود فرزندی که بخواهد جانشینی خلافت پدرش را هم نپذیرد، امری منتفیست. دهخدا این "یزید بن معاویه" را چنین معرفی میکند:
«يزيد.
[ىَ] (اِخ) ابن معاوية‌بن مروان‌بن عبدالملك، معروف به يزيد مروانى، از امراى نامى عهد بنى‌اميه بود. در هنگام قيام بنى‌عباس در شام اقامت داشت. عبداللهبن على‌بن عبداللهبن عباس او را اسير كرد و با عبدالجباربن يزيدبن عبدالملك به حضور ابى‌عباس (سفاح) به عراق فرستاد. سفاح آن دو را به سال 132 ه‍ . ق. در حيره به دار آويخت و كشت.»

اما آن یزیدِ معروف که هم خودش خلیفه بود و هم فرزندی داشت که خود را شایستۀ خلافت نمیدانست، همان یزیدیست که فرمان قتل امام حسین را داد. که دهخدا او را نیز چنین معرفی میکند:

«‌يزيد.[ىَ] (اِخ) ابن معاوية‌بن ابى‌سفيان، نام خليفهء دوم از خلفاى اموى. (از ناظم‌الاطباء). دوم است از پادشاهان بنى‌اميه و مدت سلطنت او سه سال و شش ماه است. (منتهى‌الارب). يزيدبن معاوية‌بن ابى‌سفيان (25 – 64ه‍ . ق.)»

فرزند این یزید بود که بعنوان جانشین پدرش میبایستی خلیفه شود و نامش نیز معاویه بود:

«معاوية.[مُ ىَ] (اِخ) ابن يزيدبن معاوية‌بن ابى سفيان مكنى به ابوليلى و معروف به معاويهء ثانى سومين خليفه از خلفاى بنى‌اميه (متوفى به سال 64 ه‍ . ق.). وى پس از يزيد به خلافت رسيد اما خود را شايستهء خلافت ندانست و كناره‌گيرى كرد و به قولى چهل روز و به قولى ديگر سه ماه بعد در بيست و يكسالگى درگذشت. و رجوع به تجارب‌السلف ص71 و حبيب‌السير چ خيام ج 1 ص120 و مجمل‌التواريخ و القصص ص299 شود.»

و این شخص در سال 64 هجری مرده است و ربطی به شخص مقتول در سال 132 ندارد.

18- منصوردوانیقی را خلیفه عباسی اعلام و پایتخت را هم درایران قراردادند... ظاهرا اولین خلیفه عباسی بوسیله عوامل خود پی به نیات مغان برده بود و به همین دلیل از اولین اقدامات او قتل ابومسلم بود!

این جناب دکتر هنوز نمی‌داند که پس از انقراض امویان و بعنوان اولین خلیفۀ عباسی، خطبه بنام "ابوالعباس سفاح" (132-136 هجری) خوانده شد، و منصور (136-158 هجری) اولین خلیفۀ عباسی نبوده است و همین دومین خلیفۀ عباسی بود که ابومسلم را بقتل رساند.


 
حرف‌های بی‌مخاطب
ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

برای بعد از روز والنتین:

حرفهای بیمخاطب

حرفهای بیمخاطب، دردهای بیدرمان، گامهای بیهدف، بیسو، بیجهت، باری بهر جهت.

آری اینگونه حرفها مخاطبی ندارد. بار بارش باران نیمساعت پیش است که در پیامدجزر و مد چند پیاله شراب قرمز، دنیا را خیس کرد. این حرفها دیگر مخاطبشان کسی نیست، باران میگفت که مخاطب این حرفها، زمین است، باد است، هواست؛ خیالتان را راحت کنم اصلاً این حرفها باد هواست. چیزیست که بود و نبودش سر سوزنی زمین را سبکتر یا سنگینتر نمیکند. اصلاً باشد یا نباشد، وقتی که مخاطبی ندارند بود و نبودش، گفتن و نگفتنش چندان تفاوتی نمیکند. خواندنش هم نه دردی از شما را تسکین میدهد و نه گرهای از این کلاف کور و گرهگره من را باز میکند.

حرفهای بیمخاطب همان زمزمههاییست که آدمی با خودش میکند و گاهی در آن میان به خودش فحشی و ناسزایی آبنکشیده هم میدهد یا شوخی ناجوری هم بخودش میرساند و کیف میکند از اینکه اگر این حرفها را بلندبلند نمیتواند بر زبان بیاورد حداقل در درون خودش اینها را میتواند فریاد بزند، ناموس هر چه "هست" را میتواند به آنی بر باد دهد و "نیزه"اش را در چشم آفتاب فرو کند.

حرفهای بیمخاطب، حرفهای تنهاییست. آنگاه که چون غروب غمگین میشود میتواند زیر لب غر بزند که:"آتش بگیری ای دنیا". و دمی دیگر چون دیوانهای مقدس به دنبال زنجیری در خور دیوانگیهایش بگردد.

صخرۀ پیشِ رو که صدایم در او پژواکی مییافت ساکت شده است، دیگر به "هایی" پاسخ "هویی" شنیده نمیشود. زمان، زمان بیعشقیست، دنیای بیعشقی هم برای خودش دنیاییست؛ گیرم تنها ایرادش این باشد که دنیایی سراپا گُه است؛ قوادان بفرمایید، این دنیا بکام شما شده است.

 


 
جنگلانه
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی:

جنگلانه

                         

برو

حلقۀ برکه‌های جنگل تو در توست

صمغ و دارکوب می‌دانند

که سن درخت‌ها پیری را نمی‌شناسد

و درختان به خواب نمی‌روند

         مگر با نوازش تبر.

در رفتار غوک‌ها

رمز و رازهای رنگینی‌ست

بگشاشان

تا با تو بگویند

که زیباترین دام جهان

         برای تو بوده‌ام.


 
تجزیه‏طلبی و نظامی گنجوی
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٤  کلمات کلیدی:

تجزیه‏طلبی و نظامی گنجوی

 

 

 

از زمانی که اردوگاه سوسیالیستی فرو ریخت، افراد فراوانی که سابقاً هوادار آن تئوری و اردوگاه بودند، از آن راهِ پیشین دست شسته و راه ناسیونالیسم* افراطی را در پیش گرفتند. به یکباره موضوعی بنام "ستم ملیِ فارس" آفریده شد و جاعلین و دروغگویان فراوانی برای مقاصد خویش به دست بردن و تقلب در ادبیات و تاریخ ایران پرداختند.

 

موضوع این سخن افرادی‏اند که اهل آذربایجان هستند که برای اغراض سیاسی خود به دستکاری در وقایع تاریخی گذشته می‏پردازند. در صورتی که هیچ لزومی ندارد، حتی برای جدا شدن از پیکرۀ ایران کنونی و تجزیه‏طلبی، به دروغ و جعل متوسل شد. در نهایت این مردمان یک واحد جغرافیایی هستند که طی یک رفراندوم، حق انتخاب خویش را بمنصۀ ظهور می‏رسانند و خواست خود را بیان می‏کنند؛ و اگر مردمانِ سرزمینی بخواهند از پیکرۀ یک کشور جدا بشوند آیا دست‏زدن به خشونت و سرکوب خونین آن مردمان با توجیه "تمامیت ارضی" عقلانی و ممکن است؟ بر اساس مادۀ 21 اعلامیۀ حقوق بشر: «ارادۀ مردم اساس قدرت حکومت است.» ارادۀ مردمانی که طی یک انتخابات آزاد، بیان شود بالاترین اراده است و هیچ ارگان و نیرویی حق ندارد خویش را برتر از آن اراده بداند. اما از سویی دیگر بر اساس همان مفاد اعلامیۀ حقوق بشر برافروختن آتش اختلافات قومی و ملی نیز ممنوع اعلام شده است. و مرز "حق برخورداری از حقوق" تا "ایجاد اختلافات قومی و ملی"، آنجایی‏ست که موضوع از حیطۀ بحث و گفتگوی روشن به تاریکیِ نفرتِ قومی سوق داده می‏شود و بجای "حق انتخاب آزاد مردم"، "تدارک جنگ‏های قومی" می‏نشیند. مفاهیمی مانند کشور، میهن، وطن و امثالهم بدون مردمانِ "معاصر" آن چیزی نیستند بجز خاک و خاشاک و خاطره‏های کهنه؛ و این "مردم" حق دارند سرنوشت خویش را رقم بزنند اگر چه حتی این انتخابشان راهی به جهنم بگشاید.

 

اعلامیۀ حقوق بشر در تعارض جدی با هر دو طرفِ "سرکوبگرانِ مللِ خواهان جدایی" ؛ و "آتش‏افروزان نفاق‏های قومی و ملی"‏ست. البته آنچه که در سیاست و بخصوص در جامعۀ ما جایی ندارد، "حقوق بشر" است.

 

به مانند هر کنش سیاسی دیگری لازم است که تئوری مورد نیاز این امر نیز بوجود آید، در راستای همین تمایل به جدایی آذربایجان، باید تاریخ و ادبیاتی همسو نیز خلق گردد و سابقه‏ای بر این تمایل در طی تاریخ علم گردد. باید آذربایجان در طول تاریخ "ترک" باشد تا امروز بتوان بر این تمایل جدایی از پیکرۀ ایرانِ آریایی و پیوند با بقیۀ ترکان صحه گذاشت، که : "ما برادرانی بودیم که در طول تاریخ از هم جدا افتاده‏ایم و حالا می‏خواهیم به یگانگی در کنار هم ترکستان بزرگ را بنیاد نهیم."

 

در آغاز از دو آذربایجانِ جدا افتاده در طول تاریخ صحبت می‏کنند و گویی به هیچوجه نمی‏خواهند باور کنند که "آذربایجان" در طول تاریخ همیشه به زیر رود ارس گفته می‏شده است و آذربایجان بالایی، از سال 1917 و طی کنگرۀ حزب مساوات بود که به این نام مزین شد و نام پیشین آن "خانات قفقاز" بوده است و بطور مثال در دو قراداد گلستان و ترکمن‏چای یعنی قرارداد واگذاری این اراضی به دولت روس بهیچوجه نامی از آذربایجان برده نمی‏شود، زیرا این مناطق که بالای رودِ ارس بوده‏اند جزو آذربایجان به حساب نمی‏آمده‏اند.

 

مشکل دیگر این جاعلین، ترک‏زبان کردنِ این مناطق است. اینان مدعی‏هستند که در همیشۀ تاریخ، زبان این نواحی ترکی بوده و زبان "آذری" بعنوان زبانی از خانوادۀ زبان‏های ایرانی، دروغی بیش نیست. و دروغی دیگر برای تهییج خودشان نیز مبنی بر آریایی نژاد بودن ایران می‏سازند و خلاصه تا آنجا پیش می‏روند که شاعرانی مانند "نظامی گنجوی" را ترک اعلام می‏کنند** بطور مثال در مقدمۀ "دیوان لفات الترک" به ترجمۀ "حسین محمدزاده صدیق" مترجم از قول نظامی بیتی را نقل می‏کند:

 

پدر بر پدر مر مرا ترک بود

 

به فرزانگی هر یکی گرگ بود.

 

که آدرس و نام اثری که این بیت از آن برداشته شده را نمی‏دهد. پس از جستجوی فراوان در آثار نظامی و نیافتن این بیت در میان آثار منتشر شدۀ او؛ دوستی که تماسی با مترجم مزبور داشت از وی در بارۀ آدرس این بیت سوال کرد که ایشان در پاسخ فرمودند: «این بیت را خانمی در یکی از نسخ خطیِ کتابخانه‏ای از کتابخانه‏های ترکیه دیده‏ است.» و بهمین دلیل در آثار چاپ‏شده نمی‏توان آن را یافت.

 

به این می‏گویند سنگ‏قلاب کردنِ ادبی.

 

چه راهِ دیگری برای دریافتِ صحت و سقمِ انتساب این بیت به نظامی باقی می‏ماند بجز رجوع به خود این بیت:

 

1-که مثلا باید جستجو کرد و دید آیا در جای دیگری از آثار نظامی نیز به این موضوع ترک بودن پدرش اشاره کرده است؟

 

 نتیجۀ جستجو منفی‏ست. در هیج جای دیگری از آثار نظامی به این موضوع که پدر و پدرانش ترک بوده‏اند اشاره‏ای نشده است.

 

 

2- آیا مثلاً از ترکیبات "پدر بر پدر" یا "مر مرا" در آثار نطامی استفاده شده است؟

 

باز هم پاسخ کاملاً منفی‏ست. هیچکدام ازین دو ترکیب را در آثار نظامی نمی‏توان یافت. اما ترکیب "مر مرا" در آثار فرخی سیستانی، فردوسی،عطار، انوری، سنایی، امیرخسرو دهلوی، ناصر خسرو و مولوی به کرات بکار برده شده است اما دریغ از یکبار کار برد آن در آثار نظامی. حتی واژۀ "مر" که در ادبیات کلاسیک ما کاربرد فراوانی دارد در آثار نظامی تنها در یک مورد بکار رفته است در کتاب خسرو و شیرین؛ بخشِ "طلب کردن طغرل شاه، حکیم نظامی را":

 

فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ

 

کلیدم ز آهن آمد، آهن از سنگ.

 

و ترکیب "پدر بر پدر" نیز اگر چه در اثری مانند شاهنامه پر کاربرد است:

 

پدر بر پدر شاه ایران تویی

 

گزین سواران و شیران تویی.

 

اما در نزد نظامی کاربردی نداشته است.

 

 

3- تحسینِ پدران، با اطلاق عنوان "فرزانگی" امری کاملاً بجاست. اما تشبیه فرزانه و گرگ به هم؟ یعنی گرگ را فرزانه دانستن، عمل بیهوده‏ایست. حکیم نطامی در تمام مواردی که از کلمۀ "گرگ" استفاده کرده است ازین حیوان به بدی نام برده است. مثلا او را نه تنها فرزانه نمی‏داند بلکه کودن فرض می‏کند:

 

 

از آن بر گرگ روبه راست شاهی

 

که روبه دام بیند گرگ ماهی.

 

یا:

 

روباه ز گرگ بهره زان برد

 

کین رای بزرگ دارد آن خرد.

 

یا:

 

مردمانی بدند و بد گهرند

 

یوسفانی ز گرگ و سگ بترند.

 

یا:

 

 پیامت بزرگست و نامت بزرگ

 

نهفته مکن شیر در چرم گرگ.

 

 

آری اینهاست شمه‏ای از صفات گرگ از نظر حکیم نظامی. حالا آیا منطقی به نظر می‏رسد که کسی پدرانش را به چنین موجود بد و زشت و کودنی تشبیه کند؟

 

 

نظامی و ترکان:

 

نظامی در سرزمینی می‏زید که در زیر سیطرۀ ترکان است، ترکانی مانند شیروان‏شاه که فردی فرزانه و ادب‏دوست است و از قضای روزگار دلبستۀ زبان فارسی. نظامی در ابتدای "لیلی و مجنون" در توضیح چگونگی سرایش این اثر میگوید که این کار بنا به تقاضای "شیروانشاه" صورت گرفته است:

 

خاصه ملکی چو شاه‏شروان

 

شروان که چه شهریار ایران.

 

که در مورد خودش به نظامی می‏گوید:

 

دانی که من آن سخن شناسم

 

کابیات نو از کهن شناسم.

 

یعنی سواد ادبی جناب شروانشاه خوب بوده است.

 

نظامی که شدیداً تحت تأثیر فردوسی‏ست، خود را وارث او می‏شمارد در شرفنامه می‏آورد:

 

سخنگوی پیشینه دانای طوس

 

که آراست روی سخن چون عروس

 

در آن نامه کان گوهر سفته راند

 

بسی گفتنی‏های ناگفته ماند.

 

ناگفته‏هایی را فردوسی نگفت تا نطامی که وارث اوست آن ناگفته‏ها را بر زبان بیاورد.

 

خطاب به شاه می‏گوید که مبادا آنچنان که سلطان محمودِ ترک در حق فردوسی ناسزاوار رفتار کرد تو هم با من چنین کنی (اقبال نامه):

 

ز کاس نظامی یکی طاس می

 

خوری هم به آیین کاووس کی

 

ستامی بدان طاس طوسی نواز

 

حق شاهنامه ز محمود باز

 

دو وارث شمار از دو کان کهن

 

تو را در سخا و مرا در سخن.

 

و این داستان سلطان محمود و فردوسی آنچنان در نظر شروانشاه زننده می‏آمد که در هنگام سفارش به سرودن "لیلی و مجنون" به نظامی اطمینان می‏دهد که او کسی از قبیل سلطان محمود با وفای ترکانه‏اش نیست و رفتاری همانند او نخواهد داشت:

 

ترکی صفت وفای ما نیست

 

ترکانه سخن سزای ما نیست.

 

آن کز نسب بلند زاید

 

او را سخن بلند باید.

 

نظامی سرزمین‏های ترکان را در آثار خویش به روشنی بیان می‏کند. هنگامیکه خاقان چین به جنگ بهرام گور می‏آید و سپس شکست خورده و تا مرزهای دو کشور عقب می‏نشیند:

 

لشگر ترک را ز دشنۀ تیز

 

تا به جیحون رسید گرد گریز.

 

و از جانب شمال نیز:

 

ز کوه خزر تا به دریای چین

 

همه ترک بر ترک بینم زمین.

 

و اسکندر (که قهرمان بزرگ مورد ستایش نظامی‏ست) هنگامی که به نبرد با روس‏ها می‏پردازد از نیروی ترک‏های شکست داده استفاده می‏کند (شرف‏نامه):

 

اگر چه نشد ترک با روم خویش

 

هم از رومشان کینه با روس بیش

 

به پیکان ترکان این مرحله

 

توان ریخت بر پای روس آبله

 

بسا زهر کو در تن آرد شکست

 

به زهری دگر بایدش باز بست

 

سگالندۀ کاردان وقت کار

 

ز دشمن به دشمن شود رستگار.

 

یعنی که ترکان را زهری می‏داند که با آن باید به مقابله با زهر روس پرداخت و ترکان را به روشنی جزو دشمنان می‏شمارد. دشمنی که به وسیلۀ او می‏توان از شر دشمن دیگری یعنی روس ها خلاص شد.

 

 

نظامی و ایران و زبان فارسی:

 

همه عالم تن است و ایران دل

 

نیست گوینده زین قیاس خجل

 

چونکه ایران دل زمین باشد

 

دل ز تن به بود یقین باشد.

 

او به سروده‏های خود به زبان فارسی مغرور است و آنها را چون نوری می‏داند که تنگ‏چشمی را از ترکانِ غالب برگرفته است و ایشان را به رفتاری بزرگمنشانه کشانده است (خسرو و شیرین):

 

ز بس کاورده‏ام در چشم‏ها نور

 

ز ترکان تنگ‏چشمی کرده‏ام دور.

 

او زبان فارسی را "دّر دری" می‏نامد (خسرو و شیرین):

 

سخن‏پیمای فرهنگی چنین گفت

 

به وقت آنکه دّرهای دری سفت.

 

یا در شرف‏نامه:

 

چو در من گرفت آن نصیحت‏گری

 

زبان برگشادم به دّر دری.

 

یا در شرفنامه:

 

نظامی که نظم دری کار اوست

 

دری نظم کردن سزاوار اوست.

 

ولی در بارۀ زبان ترکی حتی یک سخن مهرآمیز بکار نمی‏برد. او نه‏تنها شیفتۀ زبان فارسی و ایران معاصرش است که حتی به ایران باستان و زبان پهلوی نیز دلبستگی دارد، عموم داستانهایش در فضای ایران پیش از اسلام رقم می‏خورد. اسکندر با تمام بزرگی‏اش، ادامه دهندۀ شاهان کیانی‏ست (شرفنامه):

 

سکندر که شاه جهان‏گرد بود

 

به کار سفر توشه‏پرورد بود

 

به هر تختگاهی که بنهاد پی

 

نگهداشت آیین شاهان کی

 

خردنامه‏ها را ز لفظ دری

 

به یونان زبان کرد کسوت‏گری.

 

در حال و هوای ایران باستان و "دهقانان" آن دوران است. (لیلی و مجنون):

 

دهقان فصیحِ پارسی‏زاد

 

از حال عرب چنین کند یاد.

 

در ستایش از همین ایران کهن (خسرو و شیرین):

 

چنین گفت آن سخنگوی کهن‏زاد

 

که بودش داستان‏های کهن یاد

 

کهن‏کاران سخن پاکیزه گفتند

 

سخن بگذار مروارید سفتند

 

سخن‏های کهن زالی مطراست

 

وگر زال زر است انگار عنقاست.

 

یا در شرفنامه:

 

درین فصل فرخ ز نو تا کهن

 

ز تاریخ دهقان سرایم سخن.

 

نظامی در ستایش آیین کهن چنان تند می‏رفت که حتی مورد اعتراض دوستان نزدیکش واقع می‏شد که تو که مسلمانی چرا چیزی در بارۀ توحید نمی‏سرایی و اینهمه به آیین مغ‏ها چسبیده‏ای (خسرو و شیرین) :

 

یگانه دوستی بودم خدایی

 

به صد دل کرده با جان آشنایی

 

درآمد سر گرفته سر گرفته

 

عتابی سخت با من درگرفته:

 

پس از پنجاه چله در چهل سال

 

مزن پنجه درین حرف ورق مال

 

چرا چون گنج قارون خاک بهری

 

نه استاد سخن‏گویانِ دهری؟

 

درِ توحید زن کاوازه داری

 

چرا رسم مغان را تازه داری.

 

 

*    *    *

 

این پژوهش صرفاً سر آن دارد که "نظامی" را آنگونه که در آثارش متبلور شده نشان بدهد و نه آنگونه که اغراض سیاسی مایلند. تاریخ و ادبیات را از دعواهای سیاسی بیرون بگذارید. بدون "نظامی" هم آموزش به زبان مادری ترکی در آذربایجانِ ما حقوق حقۀ مردمان این خطه است. مهم نیست که این مردمان از چه نژاد و تباری هستند و این زبانِ ترکی از چه زمانی به  این سرزمین آمده است. آنچه که مهم است این است که در حال حاضر مردمانی با این زبان در سرزمینی زندگی می‏کنند و حق دارند به این زبان بگویند و بنویسند و آموزش ببینند. برای این حق و سایر حقوق انسانی، نیز نیازی به دستکاری تاریخ نیست.

----------------------------------------------------

 

 

 

 

 

 

*- ناسیونالیسم را در هر شکلی که ببینیم در معنای برتری ملی بکار می‏رود و بر همین اساس در جهان غرب، بیشترین کاربردش را در میان فاشیست ها دارد و نیروهای مترقی و دموکرات، ازین صفت برای معرفی خویش استفاده نمی‏کنند. اما در شرقِ کهنۀ ما، فراوانند نیروهایی که تلاش می‏کنند با تعبیری دیگر و مثبت از آن استفاده ‏کنند. اگر شعار "ایران برای همۀ ایرانیان" حزب مشارکت را در آلمان و برای آلمان بکار ببریم که: "آلمان برای همه آلمانی‏ها"، قطعاً سر و کارمان با پلیس و دادگاه خواهد بود.

 

**- هفت هشت سال پیش، طی بحثی با یکی از همین انترناسیونالیست‏های سابق و شوینیست‏های فعلی، او مدعی شد که نظامی نه تنها ترک است که حتی دیوان غزلیاتی به ترکی نیز دارد. من که چنین چیزی را ندیده بودم و باور نداشتم، اما در مقام پرس‏و‏جو، به استاد زنده‏یاد، ذبیح‏الله صفا که در آنموقع ساکن شهر کیل در شمال آلمان بود تلفن کردم و در این‏باره از او پرسیدم، وی به محکمی جواب داد که نظامی حتی یک بیت ترکی ندارد، چه برسد به غزل و دیوان. آن مدعی پس از چند روز کتابی آورد که بر رویش نوشته شده بود:"نظامی‏نین تورکی غزللری" چاپ باکو بود. پس از یکه خوردنِ اولیه، هنگامی که به فهرست پایان کتاب مراجعه کردیم در مقابل هر غزل مترجم ترک‏زبان آن اثر نیز معرفی شده بود، سراپای کتاب ترجمۀ غزلیاتی بود از نظامی به زبان ترکی.

پینوشت

این یادداشت در سایت های زیر چاپ شده است:

 

 

http://www.ettelaat.net/07-01/news.asp?id=18750

 

 

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=7914

 

 

http://www.azadtabriz.com/news/?p=1783#more-1783

 

http://asre-nou.net/1385/bahman/4/m-nezami.htm

 

 

 

http://greywolf.blogfa.com/post-13.aspx

 

http://www1.tumrus.com/view.php4?PageName=1&NewsNumber=302&Lang=1

 

 

http://www.gozareshgar.com/index.php?id=559&tid=4518

http://www.radiozamaneh.org/literature/2007/01/post_117.html

 

http://www.bardianews.com/archives/1385/11/post_285.php

 

 

 

http://www.melliun.org/didgah/d07/01/25hosseinz.htm

 

                                                                  http://nuredingharavi.blogfa.com/post-15.aspx

 

http://www.ijna-ir.com/tazeha/news_3112.htm

 

 

 

http://209.85.129.104/search?q=cache:RKjmxuv-E0YJ:www.mellimazhabi.org/+%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85+%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86+%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87&hl=fa&ct=clnk&cd=226v

 

 

 

 


 
رستم ایرانی نیست!!!
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢  کلمات کلیدی:
رستم ایرانی نیست.

طرحی در بارۀ:

 

رستم ایرانی نیست!!!

 

 

شاهنامۀ فردوسی را می‏توان از ابعاد گوناگونی مورد بررسی قرار داد و یکی از این وجوه نزدیکی برخی از ساختارهای آن به ساختارهای مدرن است. اگر از برخی وجوه ساده و بسیار ابتدایی شاهنامه بگذریم، در همانجا می‏توانیم به برخی ساختارهای پیچیده و تو در تو برخورد کنیم، یکی ازین وجوه جالب و پیچیده "رستم" است. او بنیان شاهنامه است و گویی طعنۀ سلطان محمود به فردوسی که: "خود شاهنامه بجز رستم چیزی نیست."* چندان بی‏ربط نمی‏نماید. گویی تمامی وقایع پیش از رستم برای ورود او به صحنه رقم می‏خورد. ساخت رستمِ شاهنامه ساختی تو در تو و شبه مدرن است. و یکی از وجوه ساختار رستم، "کجایی؟" بودن اوست. موضوع "ملیت" در این اسطوره بدلیل باستانی بودنش منتفی‏ست و نمی‏توان سوالی مبتنی بر "ملیت" رستم به میان‏کشید، اما از "کجایی؟" بودنش می‏توان پرسید.

 

در این نوشته بر آن هستم که اثبات کنم "رستمِ شاهنامه" ایرانی نیست و موضوع این گفتار صرفاً مبتنی بر رستمِ فردوسی و جغرافیای شاهنامه است.

 

خواهیم دید که این رستم نیست که ایرانی‏ست بلکه این ایران است که رستمی‏ست.

 

 

کجایی بودن یک شخص شاید از راه‏هایی شناخته می‏شود:

 

1- از روی زادگاهش. 2- از جایی که پرورش یافته و زندگی کرده است. 3- از طریق اجدادش و ...

 

در شاهنامه از نریمان پدر سام خبر و اثری نیست و این خانواده با سام و لقب اهدایی جهان پهلوانی اش از جانب فریدون آغاز می‏شود. در آغاز پادشاهی منوچهر، سام بدو می‏گوید:

 

مرا پهلوانی نیای تو داد

 

دلم را خرد مهر و رای تو داد.

 

در این مرحله زیستگاه سام هنوز ایران است، او از ننگ داشتن پسری با موی سپید آنچنان آزرده شده که می‏خواهد از ایران زمین رخت بربندد و برود:

 

چو آیند و پرسند گردنکشان

 

چگویم ازین بچۀ بد نشان

 

ازین ننگ بگذارم ایران زمین

 

نخواهم برین بوم و بر آفرین.

 

 

پس از باز آوردن زال از کوه، به نزد منوچهر رفته و اخترشناسان همه در نیکویی زال سخن می‏زنند و منوچهر طی عهدنامه‏ای سرزمین‏هایی را به سام می‏بخشد و  او را به پادشاهی آنجا می‏فرستد:

 

وزان پس منوچهر عهدی نوشت

 

سراسر ستایش بسان بهشت

 

همه کابل و زابل و مای و هند

 

ز دریای چین تا به دریای سند

 

ز زابلستان تا بدان روی بست

 

به نوی نوشتند عهدی درست.

 

سام پادشاهی نیمروز را به فرزند جوانش زال می‏سپارد و خود راهی گرگساران می‏شود برای جنگ.

 

این سرزمین‏ها خارج از ایران قرار دارند و طبیعتاً ساکنان آنجا نیز ایرانی بشمار نمی‏آیند، این است که رودابه به هنگام سخن گفتن از محبوبش می‏گوید:

 

نه قیصر بخواهم نه فغفور چین

 

نه از تاجداران ایران‏زمین

 

به بالای من پور سامست زال

 

ابا بازوی شیر و با برز و یال

 

شه نیمروزست فرزند سام

 

که دستانش خوانند شاهان به نام.

 

با اینکه زال شاه است و تاجدار، اما جزو تاجداران ایران زمین نیست.

 

ساختار سیاسیِ شاهنامه بر نوعی سیستم فدراتیو شباهت دارد. شاهِ بزرگ، شاهِ شهانِ دیگری‏ست که زیر فرمان اویند. او شاهِ شاهان است. شاهانِ زیر دست باژ و ساو به شاه بزرگ می‏پردازند. به عنوان نمونه، منوچهر خود را مسئول بزرگ هفت کشور روی زمین می‏خواند و می‏داند:

 

هر آنکس که در هفت کشور زمین

 

بگردد ز راه و بتابد ز دین

 

همه سربسر نزد من کافرند

 

وز آهرمن بد کنش بدترند

 

هر آن کس که او جز بدین دین بود

 

ز یزدان و از منش نفرین بود

 

وزان پس به شمشیر یازیم دست

 

کنم سربسر کشور . مرز پست.

 

اما کشور مستقیماً زیر فرمان او، ایران است و او ایران‏شاه است و همینطور شاهِ جهان. بطور مثال ایرانیان بلخ را نیز در اختیار داشتند اما از گفتار پیران ویسه چنین برمی‏آید که بلخ هم جزو ایران نبوده است:

 

سه بهره از آن پس برانم سپاه

 

کنم روز بر شاه ایران سیاه

 

یکی بهره زیشان فرستم به بلخ

 

به ایرانیان بر کنم روز تلخ

 

دگر بهره بر سوی کابلستان

 

به کابل کشم خاک زابلستان

 

سوم بهره بر سوی ایران برم

 

ز ترکان بزرگان و شیران برم.

 

وگرنه نیازی نبود که نام بلخ را جدای از ایران بیاورد.

 

در چنین سیستمی نیمروز یا سیستان به خانوادۀ سام واگذار می‏شود و اینان تابعین شاه بزرگ هستند.

 

زال، شاهِ نیمروزست:

 

شه نیمروز است فرزند سام

 

که دستانش خوانند شاهان به نام

 

 یا:

 

سر ماه سام نریمان برفت

 

سوی سیستان روی بنهاد تفت

 

سپرد آن زمان پادشاهی به زال

 

برون رفت لشکر به فرخنده فال.

 

زال با رودابه همسر می‏شود و رودابه نه تنها ایرانی و آریایی نژاد نیست که از تبار "ضحاک ماردوشِ عرب" است، پدرش مهراب:

 

ز ضحاک تازی گهر داشتی

 

به کابل همه بوم و بر داشتی

 

همی داد هر سال مر سام ساو

 

که با او به رزمش نبود ایچ تاو.

 

شاهِ کابل است.

 

شه کابلستان گرفت آفرین

 

چه بر سام و زال زر همچنین.

 

 

پیوند زال و رودابه یعنی بهم خوردن اشرافیت خونی مبتنی بر خونِ پاک آریایی. رستم پایانِ اصالت نژادی و خونی‏ست. او سرآغاز آمیختگی میان فرهنگ‏ها و اقوام است. سازش انسان با خودش.

 

این امتزاج خونی، شاه بزرگ "منوچهر" را خوش نمی‏آید، همچنانکه سامِ نریمان را. سام، زال را به خاطر پرورشش بدست سیمرغ، تحقیر می‏کند و او را "مرغ‏پرورده" و رودابه را "دیوزاد" می‏نامد و اصالت خونی و نژادی را در خطر می‏بیند:

 

چو مرغ ژیان باشد آموزگار

 

چنین کام دل جوید از روزگار

 

ازین مرغ‏پرورده وان دیوزاد

 

چه گویی چگونه برآید نژاد؟

 

و شاه بزرگ نیز نگران آن است که مبادا محصول مشترک این پیوند ، روزی روزگاری به سوی آباء و اجداد مادری‏اش یعنی ضحاکیان کشیده شود:

 

چو از دخت مهراب و از پور سام

 

برآید یکی تیغ تیز از نیام

 

اگر تاب گیرد سوی مادرش

 

ز گفت پراکنده گردد سرش.

 

 

و این هراس منوچهر چندان بی‏مورد هم نیست که هنوز هستند کسانی که آرزوی احیای آیین "ضحاک" را می‏کنند (هر چند به شوخی و خنده):

 

همی خورد مهراب چندان نبید

 

که چون خویشتن کس به گیتی ندید

 

همی گفت نندیشم از زال زر

 

نه از سام و نز شاه با تاج و فر

 

من و رستم و اسب شبدیز و تیغ

 

نیارد برو سایه‏گسترد میغ

 

کنم زنده آیین ضحاک را

 

به پی مشک سارا کنم خاک را

 

پر از خنده گشته لب زال و سام

 

ز گفتار مهراب دل شادکام.

 

*    *    *

 

با فند و ترفند ستاره شناسان، این پیوند صورت می‏گیرد و رودابه از کابل به زابل می‏آید، زابل پایتخت زال و رستم در اینجا زاده می‏شود: در جایی که خارج از ایران است، از پدری ایرانی تبار و مادری عرب تبار.

 

رستم در هیچ‏جایی از شاهنامه خود را ایرانی نمی‏داند و همینطور کس دیگری و منجمله فردوسی نیز او را هیچگاه ایرانی نمی‏نامند، عموماً او را رستم زابلی می‏شناسند:

 

منم رستم زابلی پور زال

 

نه هنگام خوابست و آرام و هال.

 

یا

 

سیاوش جهاندار و پرمایه بود

 

ورا رستم زابلی دایه بود.

 

 

و یا با انتسابش به سیستان (سکستان) "سگزی" نامیده‏اندش:

 

همان سگزی رستم شیردل

 

که از شیر بستد به شمشیر دل.

 

 

این سیستانی بودن آنچنان در او رسوخ کرده که حتی نیای خود سام را نیز "ایرانی" نمی‏داند. هنگام دیدنِ سهراب برای اولین بار، در او شباهتی به ایرانیان و تورانیان نمی‏بیند و تنها شبیه او را "سام" میداند، گویی سام ایرانی نبوده است؟:

 

به توران و ایران نماند به کس

 

تو گویی که سام سوارست و بس.

 

 

در جایجای شاهنامه او نه ایرانی اما یاور و یار ایران و ایرانیان قلمداد می‏شود. از طوس و گودرز و گیو و دیگر پهلوانان ایران، شنیده نمی‏شود که من به یاری ایرانیان آمده‏ام، چون "یاری" همیشه آن چیزیست که انسان در حق دیگران می‏کند، "یار" دیگران. اما رستم فراوان بار بر فاصلۀ خویش با ایران و ایرانیان تاکید می‏کند، در جنگ با خاقان چین:

 

که فردا من این گرز سام سوار

 

به گردن برآرم کنم کارزار

 

از ایدر بران سان شوم سوی جنگ

 

بدانگه کجا پای دارد نهنگ

 

سراپرده و افسر و گنج و تاج

 

همان ژنده پیلان و هم تخت عاج

 

بیارم سپارم به ایرانیان

 

اگر تاختن را ببندم میان.

 

 

در رنجشش از کیکاووس، از شاه و ایرانیان قهر می‏کند و گودرز از او دلجویی می‏کند که:

 

تهمتن گر آزرده گردد ز شاه

 

هم ایرانیان را نباشد گناه

 

 

حتی سپاهیانش نیز ایرانیان نیستند:

 

سپاهی فراوان بر پیلتن

 

ز کشمیر و کابل شدند انجمن.

 

 

در بخش سوم کاموس کشانی، هنگامی که لشکر ایران در سراشیب شکست و نابودی‏ست، گودرز از کیخسرو می‏خواهد که رستم را به یاری ایشان گسیل دارد که این تنها چارۀ کار است:

 

یکی نامه باید که زی شه کنیم

 

ز کارش همه جمله آگه کنیم

 

چو نامه به نزدیک خسرو رسد

 

بدلش آندرون آتشی نو رسد

 

بیاری بیاید گو پیلتن

 

ز شیران یکی نامدار انجمن

 

...

 

بفرمود تا رستم پیلتن

 

خرامد به درگاه با انجمن

 

برفتند ز ایران همه بخردان

 

جهاندیده و نامور موبدان

 

برستم چنین گفت کای سرفراز

 

بترسم که این دولت دیریاز

 

...

 

امید سپاه و  سپهبد به توست

 

که روشن روان بادی و تندرست

 

بپاسخ چنین گفت رستم به شاه

 

که بی‏تو مبادا نگین و کلاه

 

شوم با سپاهی کمر بر میان

 

بگردانم این بد ز ایرانیان.

 

 

ایرانیان را "آنها" خطاب می‏کند و زابلیان را "ما"، در جنگ با اسفندیار است که ایرانیان به زابلستان هجوم می‏آورند، و در پی بی‏چارگیِ رستم، زال به سیمرغ متوسل می‏شود:

 

یکی چاره دانم من این را گزین

 

که سیمرغ را یار خوانم برین

 

گر او باشدم زین سخن رهنمای

 

بماند به ما کشور و بوم و جای.

 

 

و منظور از کشور و بوم و جای زابلستان است. زال و رستم نگرانِ آنند که با از پای در آمدن رستم، اسفندیار خاک زابلستان را به توبره بکشد:

 

همی تخم دستان ز بن برکنند

 

زن و کودکان را به خاک افکنند.

 

 

زال به سیمرغ شکایت ایرانیان و اسفندیار را کرده و می‏گوید:

 

همه سیستان پاک ویران کنند

 

به کام دلیران ایران کنند.

 

کام دلیران ایران، نابودی سیستان بوده است و سیستان چیزی نبوده بجز خاندان زال و رستم.

 

 

*   *   *

 

زمانه می‏گذرد و اسفندیار به دست رستم کشته می‏شود و رستم به کابل در چاه نابرادر ...

 

بهمن پسر اسفندیار به سیستان حمله می‏آورد و زال پیر را به زنجیر می‏کشد، پشوتن، دستور زال، بهمن را سرزنش می‏کند:

 

کنون غارت و کشتن و جنگ و جوش

 

مفرمای و مپسند چندین خروش

 

ز یزدان بترس و ز ما شرم دار

 

نگه کن بدین گردش روزگار

 

...

 

چو رستم نگهدار تخت کیان

 

همی بر در رنج بستی میان

 

تو این تاج ازو یافتی یادگار

 

نه از راه گشتاسپ و اسفندیار

 

ز هنگامۀ کی قباد اندر آی

 

چنین تا به کیخسروِ پاک‏رای

 

بزرگی به شمشیر او داشتند

 

مهان را همه زیر او داشتند

 

ازو بند بردار گر بخردی

 

دلت باز گردان ز راه بدی

 

...

 

ز زندان به ایوان گذر کرد زال

 

برو زار بگریست فرخ همال

 

که زارا دلیرا گوا رستما

 

نبیره گو نامور نیرما

 

تو تا زنده بودی که آگاه بود

 

که گشتاسپ اندر جهان شاه بود

 

 

سرزنش پشوتن کارگر می‏افتد و :

 

از آنجا به ایران نهادند روی

 

به گفتار دستور آزاده‏خوی

 

سپه را ز زابل به ایران کشید

 

به نزدیک شهر دلیران کشید.