پرگار بهرام

Pargar Bahram

گـنـداب
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

گـنـداب

در گوشۀ اتاق چمباتمه زده بودم درست در جایی که تمامی زاویههای دنیا 90درجه میشود. در اینجا همه سطوح و خطها یا عمودی هستند یا افقی. هیچکس نمیداند باقیماندۀ زاویهها و شیبهای دزدیده شده را به کجا بردهاند.

شک نداشتم که کف اتاق و سقفِ آن هم، باید مثل تمام خانهها و اتاقهای روی زمین افقی باشد. اما پس چرا من که در این سهکنج اتاق بر روی زمین چمباتمه زدهام، دارم فرومیلغزم. انگار توی تاریکی سطوح افقی نیز، شیبدار و لغزندهمیشوند، شاید همچنان که افق تاریکی جور دیگریست، افقیاش هم بگونهای دیگر است. بخصوص که این تاریکی خیس هم باشد و بجای آنکه بوی ذغال بدهد، طعم گوشت سوخته را در هوا بپراکند.

*    *    *

زیر پایم جایی در دورها صدای سهمناک آبی تند، که در مغارههای زیرِ زمین جاریست، بگوش میرسد. من از آنجا گریختهام سالهای خیلی دوری را پشت سر نهادهام. خوب میدانم که بوی لجن حتی چشمها را نیز میسوزاند، این آبها را خوب میشناسم در روی زمین رنگ سبز تند و تیرهای دارند رنگ سبزِ مایل به لاشۀ موشهای مردۀ شناور.از جوبهای شوش به بعدش پر است از میوههای گندیده. سیبهایی که میشود یکطرفشان را گاز زد. یا کاپوتهای مصرفشدهای که امیر کوتوله بجای بادکنک فوت میکرد...

این آبها بعد از گذشتن از خیابان غار، در گودهای کورهپزخانهجمع میشوند اجسام شناورش، قوطیهای حلبی و پلاستیکی، به کناری میروند و برخی اشیای دیگر نیز خیس خورده و تهنشین میگردند و میشود در آن آب شنا کرد. چشمانت را در زیر آب که باز کنی شنای آبدزدکها را نیز در میان آن همه لجن و خزۀ سبز میبینی. اسماعیل همیشه از روی گِلهای اطراف گودال، در حالیکه دستانش را در امتداد بدنش چسبانده بود، مانند سوسماری با سینه، خودش را بر روی زمین میکشید و  در آب فرو میرفت، هیچکس مثل او نمیتوانست "سوسماری" غوطه بخورد.

همۀ این جوبها و گودالها به زیر زمین راه داشتند، همینآبها بودند که در مغارههای زیر زمین به توفندگی هر چه تمامتر، جاری بودند. انتهای مسیرشان را خدا هم نمیداند.

من حتی از یک آبشار زیرزمینی، که داشتم از آن فرو میافتادم، آنقدر ترسیدم که هنوز هم به خواب میبینمش. این آبها همگی به یک کانالِ عمیق و بزرگ با دیوارههای سیمانی بلندی که شیب تندی هم دارند میرسد، یکبار من و برادر کوچکم در کمرۀ این دیوارههای سیمانی گیر کرده بودیم و همینطور داشتیم سر میخوردیم و به جریان تندآب نزدیکتر میشدیم که از یک ارتفاع بلند به داخل دل زمین فرو میریخت. همۀ اینها را در نور خیلی کمی که نمیدانم از کدام گور سوراخشدهای به زیرِ زمین میتابید میدیدم. میخواستم برادرم را بگیرم که در آب نیافتد، کوچک بود و اگر در آن آب میافتاد دیگر نمیشد گرفتش. اما خودم هم جایم محکم نبود با هر دستی که بطرف برادرم دراز میکردم اندکی فروتر میرفتم، چشمهای کودکانه و ملتمس برادرم و عمق تند و تیرۀ آبی که طوفانی در دل داشت. بر روی دلهرههای لغزنده بودن از هر کابوسی بدتر است.

*    *    *

دستانم را به دیوارهای کنارم میکشم، شاید چیزی به دیوار محکم شده باشد که بتوانم با دستگرفتن به آن از لغزیدنم جلوگیری کنم. برای اولین بار است که صافی مزمن و سفید دیوارها اینقدر بنظرم چندشآور میآید.

- آهای دارم میافتم...

خیال کردم دارم فریاد میزنم، اما حتی خودم هم صدای خودم را نمیشنوم. صدایم در گلو گیر کرده و جمله به دهانم چسبیده است. درست مثل دیدن دزد در خواب، که بخواهی فریاد بکشی و کمک بخواهی، اما صدایت گیر کرده باشد و فقط هوای متراکم وحشت را از سینه به زور بیرون بدهی.

پاهایم دیگر کاملاً آویزان شدهاند و به مانند قیرِ گرمشده دارند کش می‌آیند‌، رفتن و دور شدن پاهایم در تاریکی مغاکی که در کف اتاق دهان باز کرده را حس میکنم. دارم کش میآیم، بعد از پاها، شکم و سر و سینهام هم نرم شدهاند و دارند کش میآیند. دستهایم هم در بدنم مخلوط شدند. چیزی نمانده به اینکه گردن و کلهام هم که نرم شدهاند کشیده شوند. پاهایم آن پایینها با لزجی لجنهای کنار رودخانههای زیرزمینی تماس پیدا کرده است. صدای آب از خیلی دور دستها میرسد یعنی من اینهمه کش آمدهام؟

*     *     *

اینجا در کنارم خوابیدهای و من در تاریکی با تمامی وجودم نگاهت میکنم. مدتیست که دارم بالا و پایین رفتن سینهات را و همینطور زدن نبض خون در شاهرگ گردنت را نگاه میکنم.

- چقدر خوردنی شدهای!

دهانم را باز میکنم. آروارههایم را تا آنجا که میتوانم کش میدهم. عضلات دور دهانم حسابی باز میشوند. سرت را در دهانم جای میدهم، بی هیچ مقاومتی خوابت را ادامه میدهی. همراه با کش و قوس آروارههایم، با نیروی مکشی که به سینه و شکمم میدهم تو را بیشتر به درونم میکشم. میچرخم و به پیچ و تابهای بدنم جای بیشتری برایت باز میکنم. خمیازه‌‌ات را در شکمم احساس میکنم، و ازاین دنده به آن دنده شدنت را. زانوانت را نیز از پیش چشمانم میگذرانم و ساقهای گوشتآلودت بدون آنکه قطرهای خون بر سفیدیشان شتک بزند در دهانم فرو میروند، شست پایت را نیز از سر زبانم رد میکنم. مانند کودکی در رحم مادر، خودت را مچاله میکنی و خوابهای رنگینت را ورق میزنی.

به خودم میپیچم تا صدای شکستن و خرد شدن استخوانهای خوابت را در شکمم بشنوم.

این رقص، پیچش صدای مرگ خوابهای رنگین است.

وای که چه مار بوای بزرگی شدهام من.

 

 

 

 


 
روشنفکری
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی:

چندی پیش دوست عزیزم نیلبک در وبلاگش "صعود برهنه" یادداشتی با عنوان "من و روشنفکری ایرانی" نوشت که مورد نقد کوتاهی از من و پاسخگویی او شد و از آنجایی که دلم میخواست اختلاف نظرمان را تا آن حد که میتوانم روشن و آشکار توضیح بدهم به نوشتن این یادداشت پرداختم.

روشنفکری

در آغازِ سخن گفته باشم که این نوشته، برداشت من از مفهوم "روشنفکر" است و فراوانند کسان و اندیشه‌هایی که دیگرگونه به موضوع می‌نگرند و نمی‌توان برداشتی عمومی از چنین مقولاتی را انتظار داشت.

بابک احمدی در "مارکس و سیاست مدرن" می‌نویسد: به تازگی در زبان فارسی لفظ "اندیشگر" نیز در همین معنا (روشنفکر) بکار می‌رود، و بنظر می‌رسد دقیق‌تر باشد.

"اندیشگر" کسی‌ست که کارش تولید نظام‌مند یا شیوه‌دار اندیشه، به معنای اجتماعی باشد، یعنی فکرهایی را تولید و بیان کند و در مدارهای انسانی قرار دهد.

تعریفی که در میان نظریه‌پردازان اجتماعی بیش‌و‌کم پذیرفته شده این است:«‌اندیشگران آن دسته از مردم‌اند که نقش آن‌ها سر‌و‌کار داشتن با پیشرفت و تبلیغ دانش و بیان ارزش‌های جامعۀ خاص‌شان باشد.» (ص215)

شاید یکی از مواردی که برخورد با این مفهوم "روشنفکر" را پیچیده‌تر از آنکه هست می‌کند در همین پیشوند و صفت "روشن" باشد. سیالت موضوع تا بدان حدی‌ست که هر کسی اندیشه‌های خود را در همین راستای "روشنی" ارزیابی می‌کند و همیشه این "دیگرانند" که تاریک‌فکرند.

و صرفاً حوزه‌هایی به عنوان "حوزه‌های روشنفکری" شناخته می‌شدند که در چارچوبه‌های علوم اجتماعی و علوم انسانی می‌گنجیدند. یک جامعه‌شناس و یا یک اقتصاددان با شرط و شروطی می‌توانستند "روشنفکر" باشند اما یک پزشک یا دندانپزشک یا شیمی‌دان اصولاً در این مقوله نمی‌گنجیدند. البته برداشت فوق، تا حدودی منطبق است با برداشت قرن هیجده و نوزدهم اروپا از مفهوم "روشنفکری" که بر محور "حقیقت" و "عدالت" می‌گردید. مفهوم منسجم و حدوداً یکدست از حقیقت و عدالت، مولد روشنفکرانی مشابه هم بود. اما چندی نپایید که انسجام این مفاهیم از هم گسیخت. نه تنها معنی یگانۀ حقیقت و عدالت، که حتی معنای "واقعیت" هم از یکدستی سابق عاری شد. تمامی این مفاهیم در دست طوفان نقد تکه‌پاره شد. چگالی روشنفکران نیز در مراکز تمرکزشان کم شد و در تمامی جامعه پخش شدند. علوم تجربی و ریاضی و فنون نیز به عرصۀ روشنفکری راه یافتند.

مدیران تجاری و صنعتی و بانکی، صاحبان صنایع، سیاستمداران، استادان و آموزگاران، حتی نظامیان رده بالا نیز در این قشر جای می‌گیرند. چیزی که در میان همۀ آنان می‌تواند مشترک باشد، آموزش‌دیدگی آنان است. این است که در عموم منابع این کلمۀ "روشنفکر" را با واژۀ "intellectual"  برابر گرفته‌اند مثلاً در کتاب:"فرهنگ اندیشۀ انتقادی از روشنگری تا پسامدرنیته".

آنچه که دایرۀ شمول افراد یک جامعه را تحت این عنوان باعث‌می‌شود، در طی تاریخ تکامل جوامع، دگرگون می‌شود. هر چه در تاریخ برمی‌گردیم اصولاً حوزۀ "کارهای فکری" محدود و محدودتر می‌شود.

هر چه به امروز نزدیک‌‌تر می‌شویم "اطلاعات و شیوه‌های تحلیل آن" متنوع‌تر و پراهمیت‌تر می‌شود. مگر "بیل‌گیت" محل تلاقی یک روشنفکر با یک صاحب‌صنعت بزرگ نیست؟

اگر در گذشته‌ها یک "واقعیت" داشتیم و یک "حقیقت" و تمام فلاسفه پیرامون این کندو‌ها گرد آمده بودند، اما امروزه چنین نیست، ما با بیشمار واقعیت‌‌ها و حقایق و جهان‌ها مواجهیم. اگر در گذشته‌های نه چندان دور، با تعجب و اغراق از "هفتاد و دو ملت" در دنیا صحبت می‌شده است و نحله‌های موجود را در این حدود می‌دانسته‌اند، اما امروز روز دیگر چنین نیست، گسترگی و تنوع کار فکری و نحله‌ها بسی بمراتب بیش ازین حرف‌هاست. حتی در جنگ‌ها نیز دیگر "شجاعت" و "دلاوری" نیست که نقشی بازی می‌کند، این کامپیوترها و داده‌پردازان هستند که با عینک پنسی‌شان و بدون آنکه گرد و غباری بر روی‌لباس‌شان بنشیند از درون اتاق‌های با تهویه مطبوع‌شان، جنگ را پیش می‌برند. چیزی مانند بازی‌های کامپیوتری، بدون دیدنِ دشمن. در جهان معاصر کفۀ بخش فکری کارها بر بخش یدی آن فزونی گرفته است و درست همین است رمز گسترگی و فزونی روزافزون "روشنفکران" در جهان امروز.

در دنیای مدرن امروز و در مورد جوامعی که در دایرۀ ارتباطات بشری قرار دارند، این مفهوم "روشنفکر" از وظایف یکسانی برخوردار می‌شود. امروز دیگر به مانند حتی دو دهۀ پیش‌تر چنین نیست که موضوعات مورد توجه روشنفکر ایرانی چیزی خاص خودش و موضوعات روشنفکر اروپایی امری مختص بخود باشد. این است که امروز برای ما نیز مفاهیمی مانند محیط زیست، حقوق بشر، دموکراسی، لغو حکم اعدام، تعمیق حقوق اجتماعی و مانند این‌ها، مطرح است. وجوه اشتراک روشنفکرانِ سرزمین‌های گوناگون بسی بمراتب بیش از وجه تفاوت‌های آنان است. خط فاصل‌های میان گروه‌های روشنفکری ابعاد ملی ندارند، بلکه ابعاد فکری و متدیک دارند، عمادالدین باقی و شمس‌الواعظین به هابرماس نزدیکترند تا به حسین شریعتمداری و احمدی‌نژاد. با وجود اینکه هر چهار تن مذهبی‌اند و از بازیگرانِ بنام جمهوری اسلامی. شاید بتوان از روشنفکر ایرانی سخن گفت، اما از "روشنفکری" ایرانی نه.

اینها شرایط لازم روشنفکری بودند اما هنوز کافی نیستند:

تبارشناسی روشنفکری در جهان امروز نمی‌تواند بجایی بجز مقالۀ مشهور کانت "روشنگری چیست؟" برسد. دیگر پس از این مقاله، هر آن که بکار "فکر" و "اندیشه" به هر صورتی و به هر وجهی می‌پردازد را نمی‌توان "روشنفکر" نامید. روشنفکری یک ویژگی بازر می‌یابد:"جسارت در اندیشیدن". خروج از نابالغی و نقد دائم، ویژگیِ روشنفکری دوران معاصر می‌گردد.دیگر حتی بسیاری از ژنرال‌های نظامی نیز نمی‌توانند در این جهانِ دائماً دگرگون شونده، با متدهای پیشین "تئوری‌های جنگی"‌شان را تئوریزه کنند. حتی صنعت و تجارت آنچنان جسورانه به نقد شیوه‌های پیشین خود اقدام می‌کنند که این جسارت با نام "فرهنگ تهور" یا „enterprise culture“ در فرهنگ اقتصادی دوران معاصر وارد می‌گردد. "جسارت در نقادی" آن عاملِ ذهنی‌ست که در ادامۀ انکشاف خود، (و از طریق تبدیل خود به بخشی از واقعیت*) بر واقعیت امروز تأثیر گذاشته و راهنمای "فردا" و آینده می‌گردد. همچنان که اگر نمایندگان اندیشۀ سنتی بتوانند، ذهنیت خود را به بخشی از واقعیت تبدیل کنند (مانند جمهوری اسلامی) به این وسیله می‌توانند، "واقعیت" گذشته را بازسازی کنند و امروز را به "دیروز" یا گذشته بازگردانند. در بارۀ حرکت رو به پیش تاریخ هیچ ضمانتی وجود ندارد. "جبر تاریخی" یا دترمینیسم، بعنوان امری متافیزیکی اعتبار خودش را از دست داده است.

در بارۀ نقد:

نقاد حق ندارد هر چیزی را به نقد بگیرد. هر چیزی ارزش نقد را ندارد. نقاد و نقد و مورد نقد باید چیزی در خور هم باشند.

نقد در مورد عناصری‌ست که هنوز زنده‌اند و می‌شود بهبودشان داد. مثلاً نقد در بارۀ قوانین حمورابی امری‌ست نشدنی‌ست و حتی بیهوده. شاید بتوان چنین چیزهایی را "رازگشایی" کرد اما این رازگشایی ارتباطی با نقد ندارد. اینگونه آثار در بهترین حالات پاسخی بر نیازهای همان زمان‌ها بوده‌اند و بس.

قضاوت در نقد امری‌ست جانبی و می‌تواند نباشد هم. اما آنچه که در نقد مهم است نشان دادن امکانات دیگر شدن و رویش است. اینکه یک اثر به چه راه‌های دیگری می‌توانسته زیبایی بیافریند. یک پدیده برای بهتر شدنش چه امکاناتی را دارد؟ که البته نخستین گام از آنجایی آغاز می‌شود که اصلاً یک اثر یا پدیده، امکان بهتر شدن را دارد یا نه؟ چهارچوبه‌های نقد را نیاز‌ها و سوال‌های هر دوران تعیین می‌کند.

میشل فوکو معتقد است:«نقد بصورت داوری و حکم مرا به خواب می‌برد و من نقدی با درخشندگی‌های خیال‌پردازانه را دوست دارم. این نقد نه نقدی مطلق و حاکم است و نه نقدی قرمزپوش. این نقد برق طوفان‌های ممکن را با خود خواهد آورد.» (فیلسوف نقابدار)

نقد آن روندی از اندیشه است که به هر اثری که نگاه می‌کند، افق‌هایی در برابر آن می‌بیند برای انکشاف. اگر مردمان عادی "حقیقت" را چنین معنی می‌کنند:«‌آنچه که باید باشد.» من مایلم همین تعریف را با اندکی دستکاری در بارۀ "نقد" بکار بگیرم. بنظر من "نقد" را می‌توان چنین دریافت:«آنچه که می‌تواند باشد.» با این تعریف "نقد" در همسایگی "حقیقت" جای می‌گیرد و برخلاف آن که واجد "باید" می‌بوده است و در نتیجه "یگانه"، حالا نقد، حقیقتی متکثر را که "می‌تواند" باشد را به عرصۀ ظهور می‌رساند. ما دیگر در پناه چنین نقدی با "حقیقت" مواجه نیستیم بلکه با "حقایق" روبروییم. نه حقایقی "بایدی" بلکه حقایقی "می‌تواندی".

بار ارزشی دادن به مقولۀ "روشنفکری":

در گذشته‌ای نه‌چندان دور، در جامعۀ ما، "روشنفکری" موضوعی بود برخوردار از یک بار اخلاقی بسیار زیاد. "روشنفکری" فاقد سمت و سوی اجتماعی‌ِ عام بود و تنها رنگ سیاسی و طبقاتی، آنهم با خصلت انقلابی و ضدیت با رژیم را بخود گرفته بود. "صمد بهرنگی"و "جلال آل‌احمد" روشنفکر بحساب می‌آمدند، اما کسانی چون ناتل‌خانلری و ذبیح‌الله صفا و دکتر مصباح‌زاده موسس "کیهان" از این دایره بیرون تلقی می‌شده‌اند.

برای "روشنفکر" بودن، شرط "مخالفت سیاسی" امری الزامی بود. در جامعه‌ای زندگی می‌کردیم که تمامی امور اجتماعی به امر "سیاست" محدود شده و تقلیل یافته بود. یگانه شکل فعالیت اجتماعی نیز در "فعالیت سیاسی" تبلور پیدا می‌کرد و بس. از همینجا بود که ویژگی‌هایی مانند ازجان‌گذشتگی، به فکر مردم بودن، خوب بودن، مقاوم و پایدار بودن، ظلم‌ستیزی، دروغ‌نگفتن، مساوات‌طلبی، اخلاق مسلط جامعه را رعایت کردن، و امثالهم به ویژگی‌های ذاتی "روشنفکر" بدل شد. "روشنفکر" اسم خاصِ مخالف سیاسی رژیم شده بود. البته که این خیابان یکطرفه نبود، از سوی دیگر، "سیاسی‌های انقلابی" نیز نوع "روشنفکری" جامعۀ ما را تعیین می‌کردند. شاملو، حمیدی شاعر را بدار شعر خویش به آونگ می‌کشید، چرا که خود همراه "شن‌چوی" کره‌ای جنگ کرده است. برای شاعر بودن، داشتن یک فقره گواهی جنگ بر علیه امپریالیسم، الزامی‌ست. صمد بهرنگی تمامی بچه‌هایی را که با وسیلۀ نقلیه به مدرسه می‌روند و در سوز و سرما اسیر نمی‌شوند را از خواندن کتاب‌های خود منع می‌کند. و وقتی هم که صمد در ارس غرق می‌شود روشنفکر دیگری (آل‌احمد) به دروغ رژیم را بعنوان قاتل صمد معرفی می‌کند.

جامعۀ بیمار، معیارهای بیمار، دوغ و دوشاب درهم، هیچ‌چیز سر جایش نیست. و نتیجه همان می‌شود که شد و دیدیم.

جلال‌آل‌احمدِ روشنفکر!!!  از چنان اتوریته‌ای در میان این خیل بی‌سواد مثلاً روشنفکران برخوردار بود که بسیاری از روشنفکرانِ واقعی و امروزی و مدرن را با لقب "غرب‌زده" تکفیر می‌کرد.

در صورتی که "روشنفکر" متعارف دارای هیچگونه ارزش اخلاقی نمی‌باشد. یک ژنرال نظامی، به اعتبار شیوه‌های نوین نظامی‌اش، که می‌تواند ویرانی و کشتار بیشتری را بهمراه بیاورد، "روشنفکر" است و نه بر اساس خصائل انسانی،‌ که "ویرانی و کشتار" فاقد آن است.

آلبرت انیشتین و بسیاری از فیزیکدانانی که تئوری‌هایشان منجر به ساخت بمب‌اتمی و فاجعۀ هیروشیما و ناکازاکی شدند، "روشنفکرند" بی آنکه در این تئوری‌هایشان رد پایی از "اخلاق" و اینطور چیزها بیابیم. همچنان که کار "موتر ترزا" با تمام ارزش انسانی و اخلاقی‌اش، کاری روشنفکرانه بحساب نمی‌آمد.

روشنفکر کسی‌ست که "نقادی دائمی" و بی‌رحمانه را در بارۀ هر آنچه که کهنه شده است را بکار می‌گیرد و حتی از نقد شیوه‌های خودش نیز کوتاه نمی‌آید، این چنین کسی از کنار کدام "ارزش اخلاقی" می‌تواند بدون نقد بگذرد که بتوانیم او را به داشتن این خصائل اخلاقی بیاراییم؟ روشنفکر روح خود را به مفیستوس فروخته است.

کسی که ارزش‌های اخلاقی و دینی و ملی و اجتماعی و عقیدتی و هر آنچیز دیگر را بر "روشنفکری و نقادی دائمی" رجحان بدهد، و به گرداب مصلحت‌اندیشی بیافتد، هر چیزی می‌تواند باشد اما "روشنفکر" نیست. این یکی از رازهای "بی‌رحمی" دنیای مدرن است.

تقابل اندیشه و عمل:

از گفته‌های حکمت‌گونۀ بزرگان ادب‌مان** که بگذریم. در دوران معاصر این دوگانگی در جهان ذهنیت ایرانی با تزی از مارکس در بارۀ فویر باخ به ما رسید:« تمام فلاسفه می‌خواستند جهان را تعبیر کنند و ما میخواهیم آن را تغییر بدهیم.» برداشت نادرستی که ازین گفتۀ مارکس می‌شود آن است که تفاوت "مارکس" از فلاسفۀ دیگر، تاکید آنان بر "تفسیر" جهان و تاکید مارکس بر "تغییر" آن است.*** با آن سابقۀ ذهنی از بزرگان ادب و اینگونه سخنان از افرادی چون مارکس، موضوعی جانسختی می‌کرد: «عمل و تئوری با هم تقابل دارند و ما (روشنفکران) باید با عمل به تئوری‌هامان بر این تقابل چیره شویم.» گفتۀ گوته دال بر:«درخت واقعیت سبز است و درخت تئوری خاکستری» نیز بر این اختلاف اصرار می‌کرد. "عمل" نام دیگر "واقعیت" می‌شد و "تئوری" که حوزۀ کاری روشنفکر بود در بی‌ارتباطی!!! با واقعیت، چیزی بیهوده و بدردنخور می‌نمود. روشنفکر باید برای اینکه ازین بیهودگی رهایی یابد!!! نیازمند آن است که از مرزهای "اندیشه‌ورزی" فراتر برود و پا بعرصۀ "پراتیک و عمل" بگذارد. همچنان که پیشتر هم گفته شد این روشنفکر، یادآور روشنفکران قرن هیجده و نوزده اروپاست.

نقدِ این تقابل‌باوری ما را بر آن می‌دارد که بپرسیم:چرا اندیشه و عمل بجای در راستای هم قرار گرفتن و یا تو‌در‌تو بودن، بگونۀ تقابلی تعریف می‌شوند؟ مگر "اندیشیدن" نوعی عملِ مبتنی بر بسیاری از عمل‌ها نیست؟ کدام تئوری منتج از "عمل‌ها" و "آزمون‌ها" نیست؟

در واقع امر حتی "یدی"‌ترین کارها نیز بی‌فکر به پیش نمی‌رود و ساده‌ترین کارگران هم برای انجام وظایف‌شان نیازمند فکرشانند وگرنه می‌شد از دیوانگان برای کارهای ساده استفاده کرد. در نقطۀ مقابل هم هیچ تئوری نیست که از دل آزمایش و تجربه بیرون نزده و با همین‌ها محک نخورده باشد. حتی در فیزیک کوانتومی عده‌ای آزمایشگر هستند که نظریه‌های ارائه شدۀ دانشمندان را در آزمایشگاه‌هاشان می‌آزمایند.

موضوع دیگر،«اجرای همان تئوری‌ها از سوی تئوری‌پردازان است»، هیچ لزومی ندارد که یک طراح تاکتیک‌های نظامی خود در جنگ شرکت کند و یا یک مهندسِ طراح، خود آجر و تیرآهن را بر روی هم بنهد. روشنفکران کارگرانِ عمدتاً فکری‌هستند. هر شیمی‌دانی و فیزیکدانی، با قانون لاوازیه آشناست و آن را جزو نظریات پایه‌ای این علوم می‌داند و این نطریه به کوتاه‌ترین وجهی به قدیم‌بودنِ جهان راه می‌برد و نفی داشتن خالق. اما آیا هر شیمی‌دان و فیزیکدانی موظف است ملحد و بی‌خدا باشد.

یک روشنفکر عام که به مسائل بسیاری فکر می‌کند و پیرامون آنها نظر دارد، هرگز نمی‌تواند به تمامی آنها عمل کند. زیرا عرصۀ "نظر داشتن" عرصۀ آزادی و مختار بودن یک فرد است. هر نظری که داشته باشم تا هنگامی که این یک "نظر" است به کسی آسیب نمی‌رساند، اما عرصۀ "عمل" عرصۀ آزادی و اختیار نیست، در اینجا جبر، نقش اساسی را بازی می‌کند. من نمی‌توانم هرگونه که می‌خواهم رفتار کنم چرا که دیگرانی هستند که ازین رفتار من آسیب خواهند دید. آزادی من به مزرهای آزادی دیگران محدود میشود.

-----------------------------------------------------

*- تقابل یا دوگانگی "واقعیت" و "حقیقت" را امری درست نمی‌دانم. بر این باورم که هر "ساختۀ ذهنی" به محض ساخته شدن، به بخشی از "واقعیت" تبدیل می‌شود. واقعیت تنها اموری فیزیکی یا "عینی" نیستند. امکان ندارد "ذهن" ما واقعی نباشد و اگر واقعی‌ست پس آفریده‌هایش هم واقعی ‌هستند. همچنان که یک تئوری مانند تئوری نسبیت، بخشی از واقعیت است، افسانه‌های جن‌ها و پریان هم بخشی از واقعیتند، گیرم که بخشی از واقعیت ذهنی. آیا اینهمه تصاویر خیالی نقاشان که از ذهنشان بر روی تابلو می‌آید در خارج از "واقعیت" قرار می‌گیرند؟ هر آنچه که "هست" واقعی‌ست و از آنچه که "نیست" نمی‌توان سخن گفت.

**- سعدی: عالم بی‌عمل به چه ماند؟ به زنبور بی‌عسل.

یا از حافظ است که:

نه من ز بی‌عملی در جهان ملولم و بس

ملالت علما هم ز علم بی‌عمل است.

***- برداشت من آن است که مارکس می‌خواهد بگوید کار "فلسفه" تفسیر هستی‌ست و نظریات من به این دلیل که می‌خواهند جهان را تغییر بدهند، "فلسفه" نیستند و من نیز فیلسوف نیستم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


 
؟
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳  کلمات کلیدی:

؟

این علامت سوال هم حکایتی دارد. به راستی چه چیزی علامت سوال است، یا به دیگر سخن "سوالی" بودن یک جمله  را از کجا میتوان دریافت.

همچنان که "سوال"، لحنِ "گفتار" را تغییر میدهد، در نوشتار نیز علامتی را نیازمندیم که "پرسش" را برساند، این علامت چیست.

در برخی از زبان‌های غربی مثلاً آلمانی یا انگلیسی، به دو شیوه جمله را سوالی می‌کنند: یکی اینکه جای فعل و فاعل را با هم عوض می‌کنند و فعل را در ابتدای جمله می‌گذارند:

She is a nurse. که میشود ? is She a nurse 

 و راه دوم هم استفاده از "واژه‌های پرسشی"ست:

What is she ?

در هر دو حالت جمله "پرسشی" شده است. در گذشتهها و زمانی که هنوز علامت "؟" بکار گرفته نمیشد این دو شکل، نشانگر چهرۀ "سوالی" جمله بودند. اما بعدها برای محکمکاری!!! و در انتهای جمله یک علامت سوال "؟" نیز گذاشتند.

در زبان شیرین فارسی نیز اگر چه تکلیف "گفتار" را با دادن لحن پرسشی روشن کردهایم، اما در نوشتار اندکی دشواری داریم.

در جملههای فارسی، اجزای جمله جای خاصی ندارند، گویی این اجزا آوارهاند: «آمدم به خانه» همانقدر مصطلح است که: «به خانه آمدم.»

تو رو من ندیدم

تو رو ندیدم من

ندیدم تو رو من

ندیدم من تو رو

من ندیدم تو رو

من تو رو ندیدم

هر شش حالت با اندکی کمی و بیشی، مصطلح و رایجند. با جابجا شدنِ این اجزا نیز حالت جمله تغییر نمیکند که از "خبری" به "سوالی" برود. یعنی آن حالت زبانهای غربی که با جابجا شدن فعل و فاعل و آمدن فعل به آغاز جمله، شکل سوالی جمله پدید میآمد در زبان فارسی نیست و تا گذشتهای نه چندان دور، عمدهترین راه برای نشان دادن حالت "پرسشی" جمله، استفاده از "ابزار پرسش" مانند:کی، که، کجا، آیا، مگر،... بوده است.

در دوران جدید علامتهای گرامری برای جمله پدید آمد: "؟" برای پرسش، "!" برای تعجب، و خود ویرگول و دیگر علائم همگی چیزهای تازهای هستند و در کتابهای کلاسیک خطی اثری ازین علائم نیست.

پیدا شدن این علائم برای زبانهای غربی که برای "پرسشی" کردن جمله دو راه داشتند، چندان کار خاصی نکرد. زیرا دستور زبانشان میگوید که با بودن آن دو شیوهای که پیشتر گفتم، جمله سوالی است. حتی اگر لحن سوالی نداشته باشد، شنونده از شنیدن آن، مورد پرسش بودن را در مییابد. یعنی صرفاً با بودن نشانۀ "؟" در پایان یک جمله نمیتوان آنرا سوالی دانست بلکه شروط دیگری هم لازم است. به دیگر سخن از همان آغازِ جمله میتوان پی برد که یک جمله "سوالی"ست یا "خبری" و برای خوانش و قرائت، نیازی نیست که نظر بیاندازیم به آخر جمله تا تکلیف لحن خواندنمان را روشن کنیم.

اما برای زبان فارسی که تنها با استفاده از "واژههای پرسشی" به سوالی کردن جمله میپرداخت، با پدید آمدنِ این نشانۀ "؟" راه دیگری نیز برای ساختن جملات سوال درست شد. کافیست که با اضافه کردن این نشانه "؟" به آخر هر جملهای آنرا سوالی کنیم:

تو رو من ندیدم؟

تو رو ندیدم من؟

ندیدم تو رو من؟

ندیدم من تو رو؟

من ندیدم تو رو؟

من تو رو ندیدم؟

یعنی خود این نشانه "؟" کار آن: "چرا"، "آیا"، "چطور"، "چقدر"، و ... را انجام میدهد. یعنی هم میتوانیم بگوییم:

1- آیا با من میآیی.

و یا اینگونه:

2- با من میآیی؟

با بودن "ادوات پرسشی" یک جمله خود سوالی شده است. دیگر چه نیازی به آن نشانۀ "؟" دارد. براستی چرا هم در زبانهای غربی و هم در فارسی، در پایان همۀ جملات سوالی، علامت "؟" گذاشته میشود. کسی هم در این میان از خودش نمیپرسد که پیش از مقرر شدنِ "؟" بعنوان علامت سوال، در زبان فارسی چکار می کردند. فردوسی دو جملۀ سوالی بکار میبرد بدون استفاده از این علامت "؟":

اولی از قول کیکاووس:

که رستم که باشد فرمان من  

کند پست و پیچد ز پیمان من 

دومی از قول رستم:

چو خشم آورم شاه کاووس کیست  

چرا دست یازد به من طوس کیست

جملات سوالی فوق، هزار سال پیش هم سوالی بودهاند، اگر چه بدون علامت "؟".

سوال این است: چرا در زمان حاضر همین جملات را باید در انتهاشان علامت "؟" بگذاریم تا سوالی شوند:

که گوید برو دست رستم ببند؟

نبندد مرا دست، چرخ بلند

آیا این علامتگذاری با وجود واژۀ پرسشی "که" در معنای "چه کسی"، کاری زائد و اضافی نیست. اگر سمت و سوی انکشاف زبان بطرف راحتتر شدن است، برای یک جملۀ پرسشی، دو علامت سوال یعنی یکی "که" و دیگری "؟"، کار مناسب و پسندیدهای نیست. باید علامت"؟" را زمانی بکار برد که از ادوات پرسش در جمله خبری نباشد:«معلم در کلاس بود؟» که بی این علامت "؟" ، جمله میتواند جنبۀ خبری بخود بگیرد:«معلم در کلاس بود.»

هر طوری که بخواهید این جمله را بخوانید، بدون علامت سوال هم، سوالیست:

بود آیا که در میکدهها بگشایند

گره از کار فروبستۀ ما بگشایند

*    *    *

علاوه بر کتابها و مطبوعات، سایتها اینترنتی نیز درگیر این مشکل هستند. ذر سایت "خوابگرد" بحثی هست تحت عنوان "غلطنویسی- درستنویسی" که در مورد چگونه "نوشتن" برمیرسد. در پاراگرافی از همین سایت هم میبینیم با وجود اینکه در تمامی جملات از "ادوات پرسش" استفاده کرده است اما با این وجود از بکار بردن "؟" در آخر جملات نیز دریغ نورزیده است:

«اصلا «نیم‌فاصله» یعنی چه؟ نقطه‌گذاری درست یعنی چه؟ مگر پرانتز و گیومه گذاشتن هم شیوه‌ی خاصی دارد؟»

 در سایت "انجمنهای تخصصی" به چنین جملاتی برخورد میکنیم:

« استفاده از علائمی نشانه گذاری همچون علامت سوال و یا علامت تعجب به تعداد زیاد ممنوع بوده و این گونه پست ها نیز ویرایش خواهد شد.»

گویی گذاردن و نگذاردن این علائم را امری دلبخواهانه و سلیقهای ارزیابی میکند.

در جاهای بسیاری با ترکیب "زیر علامت سوال" مواجه میشویم در لوموند دیپلماتیک نوشتهاند:

« اين ابتکارات فاصله خود رابا ايدئولوژي جهان سومي سالهاي ١٩٦٠ـ١٩٧٠ به نمايش مي گذارد و آشکارا ساختار ليبرالي اقتصاد جهاني را زير علامت سوال نمي برد، بلکه مرحله نويني است در سير بطئي حرکت تاريخ تثبيت موجوديت کشور هاي جنوب در صحنه بين المللي، که از سال ١٩٤٥ آغاز شده است.»

یا روزنامه اعتماد ملی که مینویسد:

« وضعيت بازار در آستانه بازگشايي مدارس كماكان بحراني است؛ حذف يارانه كاغذ، زير علامت سوال، پناه فرهادبهمن، اعتماد ملی»

نیلوفر بیضایی نیز ازین ترکیب استفاده میکند:

«مسئولين جشنواره ی كلن در پاسخ به اعتراض بخش قابل توجهی از هنرمندان تبعيدی كه اكثر آنها در اين سالها با شركت دادن آثار نمايشی خود به اين جشنواره اعتبار بخشيده اند و اينك سياست جديد اين جشنواره را بر نمی تابند ،  به جای روشنگری و باز كردن صادقانه ی مسئله و پاسخگويی بدور از غرض ورزی ، باز از همان شيوه ی هميشگی و كودكانه ی فحاشی و بزير علامت سوال بردن آثار ديگران استفاده نموده اند تا بحث را از مسير اصلی منحرف سازند و اين برای جامعه ی هنری خارج از كشور جای بسی تاسف است.»

به راستی ما اگر یک موضوع را مشکوک بدانیم و در درستی آن تردید روا بداریم، آن موضوع را چه کرده‌ایم، آن را به زیر خودِ "سوال" برده‌ایم یا آن را به زیر "علامت سوال" برده‌ایم.

من فکر میکنم بر وزن "بزیر اخیه" بردنِ فلانی، ما نیز موضوعات را "بزیر سوال" میبریم، یعنی "سوال" را معادلی برای "شک" می‌گیریم و در مواردی که به چیزی شک میکنیم، آن را به سوال میگیریم تا به "پاسخ" برسیم و در آن صورت به نتیجه دست بیابیم. "سوال" خود چون اسم معنی‌ست ترکیب "به‌زیر" مفهوم جهت نمی‌دهد، همچنانکه "زیر و زبر زندگی". بیشتر بردن یک مفهوم به زیر سایۀ "سوال" است و اینکه آن مفهوم تا اطلاع ثانوی در زیرمجموعۀ مساله‌دارهاست.

*    *    *

ما با دیگران چه چیزی را مطرح میکنیم، سوالمان را یا علامت سوالمان را. در سایت "مدیریت دانش سازمانی" با این جملهبندیها روبرو میشویم:

« بارها حرف هاي جديدي شنيده ايد که در ظاهر پاسخي براي علامت سوال هاي ذهنمان بوده اند. اما اگر بخواهيم در اين لحظه بخشي از درياي فزاينده شينده ها و خوانده هاي خود را بياد آوريم، آنچه را که در عمل بدان رسيده ايم، درآغاز فهرست خويش خواهيم ديد:
ما نيز در دل زمستان، درپايگاه اينترتي ماهنامه، پنجره اي به بهار تجارب گشوده ايم با نام از حرف تا عمل و برآنيم تا گلچيني از انديشه هاي عملي را در قالب زير به خوانندگان خود پيش کشش کنيم:
1.
آئينه : جائي که علامت سوال هاي خود را با ديگران مطرح سازيم و از دغدغه هاي آنان نيز آگاه شويم
»

چگونه می‌توانیم "علامت سوال‌هایمان" را با دیگران مطرح کنیم. آیا نه این است که علامت سوال‌های همگان، شبیه هم هست و آنچه که متفاوت از یکدیگر است، خودِ محتوای سوال‌هاست. علامت سوال چیزی بجز "؟" نیست، آن را چگونه می‌توان مطرح کرد. این علامت صرفاً نشان می‌دهد که چیزی روشن نیست و در آن باره پرسشی شده است، اما بهیچوجه روشن نمی‌کند که این پرسش در کدام حوزه و پیرامون چیست. کلک خیال‌انگیز نیز درست از همین ترکیب "علامت‌سوال" بجای "سوال" استفاده کرده است:

«ج؛ زنِ ايرانی از همخوابگی با شوهرش هم هراس دارد. زن ايرانی نمی تواند تصميم بگرد. سکس برايش يک علامت سوال است که از تابو هم فراتر می رود. دخترِ ايرانی وقتی با دوست پسرش می خوابد، گريه می کند. حس می کند به شوهر نداشته اش و فرزندان نديده اش خيانت کرده . فردا صح تصميم می گيرد رابطه اش را قطع کند. چندروز با دوست پسرش قهر می کند. با علامت سوال مبارزه می کند. سعی می کند تسليم نشود ولی چند روز نمی گذرد که با ديدن يک بازيچه ی احسای ياد خاطراتش می افتد، گريه می کند و مجبور می شود رابطه را از سر گيرد. و بعد دوباره با هم می خوابند. و بعد دوباره گريه می کند.»

*    *    *

 و خندهدارتر از همه این است که این "علامت سوال" در پایانِ جمله میآید و ذهن پس از اتمام جمله است که در مییابد باید این جمله را سوالی میخوانده است و نه خبری. در حالیکه در زبان اسپانیولی قاعده، بر قرار گرفتن یک علامت سوال در آغاز جمله است و یکی هم در آخر جمله. آغز جمله بسیار مفید است و پیش از خواندنِ متن، ذهن را با این موضوع درگیر میکند که جملهای که میخواهی بخوانی یک جملۀ "سوالی"ست. اما حکمت آن علامت سوال آخری را نمیفهمم.

من در پایانِ جملات سوالیام، علامت سوال نگذاشتم و شما هم در خواندن آن به اشکالی برنخوردید. آیا این نشان نمیدهد که میتوان از آن در بسیاری از موارد چشم پوشید و جملات را دو بار سوالی نکرد.