پرگار بهرام

Pargar Bahram

خدا نمرده است.
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥  کلمات کلیدی:

خدا نمرده است.

خدا با آخرین "مومن" و "ضد خدا" خواهد مرد.

خدا با این سوال که: «خدا هست یا نیست؟» به دنیا آمده است و زندگیش در گروی همین سوال است، زمانی که کسی این سوال را نپرسد، خدا مرده است.

خدا نیست

"خدا نیست." یک نفی است و مبتنی بر هیچ اثباتی هم نیست، پس در این گزینه چیزی "موجود" نیست که فونکسیون داشته باشد یا اثر دیگری. این گزینه یک ایده نیست چرا که تقریباً خالی و تهیست. هر نوع بحثی پیرامون این گزینۀ "خدا نیست" به ناچار از ممر "خدا" خواهد گذشت. یعنی گزینهایست نیازمند ضد خویش.

خدا هست

اما "خدا هست." اثبات است. عملکرد دارد. بعنوان یک ایده تا در ذهن حتی یک انسان هم وجود داشته باشد، خدا موجود است. تا وقتی که بعنوان یک ایده، کارکرد و کاربرد دارد یعنی "هست"، چیزی که نیست و وجود ندارد چگونه میتواند "مؤثر" باشد؟ "تأثیر" فقط در عرصۀ "هست"هاست. و جالب آنکه برای بحث "خدا هست" نیازمند ضد آن یعنی "خدا نیست" نیستیم.

اگر بپذیریم که بخش عمدهای از هستی انسان را "ذهنیت" او تشکیل میدهد، دیگر مهم نیست که عناصر این ذهنیت "آفریدههای انسان" هستند یا "آفرینندۀ انسان"، چرا که در آن واحد میتوانند هر دو نقش را بازی کنند.

"هست" یا "نیست" معانی سابق را ندارند؛ "هستی" و "نیستی" هم همینطور.

وجود شیطان و نیچه، مبتنی و مؤیدِ حضور "خداست" اگر خدا را از ایندو بگیری، از شیطان که چیزی باقی نمیماند و از نیچه هم بخش مهمی نابود میگردد.

"نام" بخشی از "وجود" است، شاید بتوان گفت که هر آنچه که "نام" دارد "وجود" هم دارد.

خدا چه کم از "خوبی" و "بدی" دارد؟

حالا حالاها او همسایۀ ماست و توپ پسران شرور و بازیگوشش شیشۀ پنجرۀ ما را خواهد شکست.

 

 

 

 


 
آیا چیزی بنام هویت ملی وجود دارد؟
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۳  کلمات کلیدی:

آیا چیزی بنام هویت ملی وجود دارد؟

به راستی این "هویت ملی" چیست که بر مبنای آن هر کسی خود را به واحدی انسانی، متعلق دانسته و به همان نسبت دیگر واحدهای انسانی را "غیرخودی" و بیگانه میداند؟

آیا این "مفهوم" چیزیست در ردیف توهمات ذهنی آدمیان؟ یا امریست واقعی و موجود؟

وقتی سخن از "هویت ملی" بمیان میآید، منطور یک دسته خصوصیات و ویژگیهایی هستند که مردمان یک کشور در داشتن آن با هم سهیمند و به اعتبار همین وجه مشترکهاست که آنان خود را از همدیگر میدانند.

اگر "ملی" و "ملیت" را از دیدگاه مدرنِ دولت-ملت تعریف کنیم، دیگر جایی برای هویت نمیماند، بلکه قضیه صرفا یک امر بوروکراتیک است. از این دیدگاه، "من" جزو ملتی هستم که تابعیتش را دارم. همچنان که فراوانند مردمانی از کشورهای گوناگون که به سرزمینهای دیگر مهاجرت کردهاند و تابعیت این سرزمینهای جدید را پذیرفتهاند. یعنی چیزی فراتر از یک "تقاضانامه" از سوی متقاضی و یک "پذیرش" از جانب دولت میزبان مطرح نیست و اینها مبنی مناسبی برای تکوین "هویت" نمیتواند باشد.

مثلا در آمریکا هر نوع انسانی میتوان یافت که همگی هم ملیت "آمریکایی" دارند اما کدام وجه مشترک را در میان آنان میتوان یافت که بنیانی برای یک "هویت مشترک" یا "چیستی همانند" باشد؟ سرخپوستان، زردپوستان، سیاهپوستان و سفیدپوستان و رنگینپوستان از قارههای آسیا، آفریقا، اقیانوسیه و اروپا؛ و آمریکا مرکزی و جنوبی، برخاسته از اقشار متفاوت طبقات اجتماعی، از تمامی فرهنگهای روی کرۀ زمین و هر یک با تاریخ و علائق و زبانی خاص.

عواملی را که میتوان بعنوان چنین مبنایی برشمرد چندان زیاد هم نیستند:

1- علاقۀ مشترک به سرزمین مورد بحث: آیا واقعا تمامی افراد ساکن یک کشور علاقۀ همانندی برای یک کشور دارند؟ آیا تفاوت خواستهای هر قشر و طبقۀ اجتماعی برای یک سرزمین، امری انکار شدنیست؟ چه شباهتیست در میان آن "آمریکایی" که کارتلها و تراستها میخواهند با آمریکای مورد نظر اقشار تهیدست شهری؟ در همین مثالِ "آمریکا"، برخیها کشور خود را بعنوان کشوری قوی و قدرتمند و در نقش ارباب کشورهای دیگر میخواهند و عدهای دیگر خواستار ممانعت از اعمال چنین نقشی هستند.

2- فرهنگ مشترک: در جایی که هر قشر اجتماعی بر اساس بنیانهای مادی و ذهنی خود فرهنگ خاص خود را (با هزار اما و اگر) داراست، چگونه میتوان از فرهنگ مشترک ملی سخن گفت؟ اگر فرهنگ را مجموعۀ عواملی بدانیم که در طول تاریخ برای ما به ارث رسیده است، کدامند این عوامل؟ مثلاً برای ایرانیان چه چیزهای مشترکی وجود دارد بجز نوروز و یلدا و چهارشنبه سوری و چندتا رسم و آیین دیگر؟ که تازه در قسمت عمدهای از آنها با کشورهای دیگری مانند افغانستان و تاجیکستان و کشورهای آسیای میانه و امثالهم مشترکیم و بخشی از خود ایرانیان مانند ارامنه و آسوریها، کلیمیها و عربها و ... چندان رابطۀ محکمی با این آیینها ندارند. دقیقتر که نگاه کنیم یک جامعه تاریخ یگانه و مشترکی ندارد. هر کدام از طبقات اجتماعی در داشتن تاریخی ویژۀ خود با دیگر طبقات و اقشار متفاوت است. مثلا در هر بزنگاه تاریخی جامعه شقه به شقه شده و در فراوان مواردی در برابر هم ایستادهاست. موافقین مشروطه در برابر مخالفین. موافقین رضا شاه در برابر مخالفین. موافقین فرقه دموکرات آذربایجان در برابر مخالفین، موافقین مصدق در برابر مخالفین، موافقین جمهوری اسلامی در برابر مخالفین، بلاخره این موافقتها تاریخ آن جامعهاند یا مخالفتها؟ و البته که جواب هر دو است. اما با این جواب درست "اشتراکی" که قرار بود در بعد تاریخی شامل حال یک ملت شود از بین رفته است؟ چه وجه اشتراک تاریخی و فرهنگی موجود است میان "فدائیان اسلام و هیئتهای مؤتلفه" از سویی و نیروهای مدرن و لائیکی مانند احمدرضا احمدی و بابک احمدی و امثالهم؟ شباهت فرهنگی مهرانگیز کار و سیمین بهبهانی به زنان روپایی بیشتر است تا زنان حزبالهیِ کتک زنِ همجنسان خود.

بدبختانه یا خوشبختانه، مرزهای فرهنگی افراد، همسان و  همانندِ مرزهای سیاسی نیستند و این است که مبنای خوبی برای "هویت مشترک ملی" نمیتوانند باشند.

3- زبان مشترک: زبان را در معانی گوناگونی تعریف کردهاند. بعنوان مجموعهای از "واژه"ها، که مثلا یک گروه از واژهها زبان "فارسی" را تشکیل میدهند و یک گروه دیگر زبان "هندی" یا "انگلیسی" یا "روسی" را. حتی در همین تعبیر سطحی از زبان نیز در کشوری مانند ایران، زبان مادریِ ساکنان فراوانی از کشور "فارسی" نمی‌باشد. یعنی که "زبانِ فارسی" زبان مادری اقلیتی از مردمان کشور است که حتی ترک‌زبانان از لحاظ تعداد بر فارس‌زبانان فزونی دارند. و جالب‌تر اینکه اگر زبان "فارسی" مبنای اشتراک هویتی قرار بگیرد، یک فارس‌زبان تهران با آن کابلی یا تاجیکی غیر ایرانی مشترک است و نه با آذربایجانی و بلوچ و عرب خوزستان که همگی ایرا‌نی‌اند.

اگر هم زبان را در معنای "بسته‌ای از مفاهیم" و نه واژه‌ها بگیریم که به نتایج بدتری می‌رسیم. مفاهیم "انسانی"، "خوب"، "بد"، "ارزش"، "ضدارزش" و امثالهم در میان تمامی آحاد جامعه بطور قطع و یقین، یکسان نیست. مولوی نیز این مفهوم را بیان داشته است که:

ای بسا دو ترک و هندو همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان.

در بارۀ مفاهیمی که بعنوان نمونه گفته شد چه وجه مشترکی میان کسی چون اسدالله لاجوردی و احمدی‌نژاد و بسیجیان موتور سوار از سویی و اقشار روشن‌فکر مدرن وجود دارد؟ آیا نه این است هر آنچه که اینان انسانی می‌دانند در نظر دیگری غیرانسانی‌ست و ارزش‌های آنان برای اینان ضدارزش است؟

بهر حال "زبان" نیز وجه مشترک مناسبی برای "هویت‌ملی" در جهان امروز نمی‌تواند باشد.

بر همین روال اگر عناصر دیگری نیز بیابیم و بررسی کنیم باز هم فکر نمی‌کنم که برای واحدهای بزرگ انسانی بتوان چیزی بنام "هویت" و طبیعتاً چیزی بعنوان مبنای آن پیدا کرد. از همین روست که مفاهیمی مانند "هویت انسانی"، "هویت ملی" یا "هویت قومی" و امثالهم شبهه‌برانگیزند. شاید بتوان از این مقوله یعنی "هویت" صرفاً در مورد "فرد" سخن گفت و آنهم با سیالیتی بسیار بالا و در برابر آن "هویت محکم و استواری" که چیزی‌ست ناموجود.