پرگار بهرام

Pargar Bahram

آسمان شب و تخته نرد روز
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی:

روزی بود زیبا، دل سیری تخته نرد برده بودم از او که دوستش دارم. پوستش را کنده بودم. شب میهمان بودم. ساعت یک و نیم شب بر گشتم، با کیمبا و کیشا زدیم بیرون. آسمان امان نمی داد به سکوت. آنچنان پر ستاره بود که چاره ای نداشتم بجز اینکه بسرایم:

  

نه دب اکبر بود

و نه دب اصغر.

تنها ستاره ای بود

که به نور چراغ قوه ام

روشن اش کرده بودم.

همه غم بود.

مثل زمین،

چراغ را خاموش کردم،

ستاره گم شد،

زمین گم شد،

و غم هم،

سیاهی بالاترین رنگ است.