روزی بود زیبا، دل سیری تخته نرد برده بودم از او که دوستش دارم. پوستش را کنده بودم. شب میهمان بودم. ساعت یک و نیم شب بر گشتم، با کیمبا و کیشا زدیم بیرون. آسمان امان نمی داد به سکوت. آنچنان پر ستاره بود که چاره ای نداشتم بجز اینکه بسرایم:
نه دب اکبر بود
و نه دب اصغر.تنها ستاره ای بود
که به نور چراغ قوه ام
روشن اش کرده بودم.
همه غم بود.
مثل زمین،
چراغ را خاموش کردم،
ستاره گم شد،
زمین گم شد،
و غم هم،
سیاهی بالاترین رنگ است.