پرگار بهرام

Pargar Bahram

نوروز
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

 

 

 

سبزترین بهاران و زیباترین نوروز را برایتان آرزو می کنم.


بعد از تحویل سال:

 

خواستم دلم قرار بگیرد.

قرار نبود که دلم بگیرد. اما وقتی که ساز و دهل نوروزی را هنگام تحویل سال نو شنیدم، یاد سال‌های کودکانۀ "یا مقلب القلوب" افتادم و صبح سال تحویلی در روزگاران شیرین جوانی، و تنهایی و تلخی. هنگامیکه صدای دخترک در چند هزار کیلومتر آن‌سوتر اشکم را در پیش همگان ریخت و صدایم در گلو گیر کرد و هنگامیکه دیدم باید بغضم را با جرعه‌ای قهوه تلخ فرو بدهم، دیدم نخیر؛ درِ جهان هنوز بر همان پاشنۀ "لعنت" همیشگی می‌گردد و هنوز که هنوز است تو نیستی...

باز هم رفتم سراغ "اینهم اندر عاشقی بالای غم‌های دگر"

 


 
چارشنبه سوری‌
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی:

چارشنبه سوری‌تان پر از آتش و آجیل و ترقه و شادی باد.

 برف که میبارد،

تو هم که بتابی،

جهان من چیزی کم ندارد.

مهربانی دستانت را

امشب هم از روی آتش‌ها خواهم پرید.


 
انتخابات
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی:

انتخابات

فکر میکنم رای دادن به اصلاح طلبان بهترین گزینه موجود باشه.

 

 

اسامی کاندیداها و آخرین اخبار و مقالات را می توانید در وب سایت رسمی ائتلاف اصلاح طلبان ببینید .


 
طلوع
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی:

 

طلوع

باید در طالع هم طلوع می کردیم، 

از افق  فنجان و فال قهوه سر نزدیم

از غزل های حافظ

               تفالی زدم،

                         و... تو آمدی.


 
در محفل وبلاگ‌نویسان مرده
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸  کلمات کلیدی: وبلاگ صاحب مرده ، وبلاگ نویس مرده

در محفل وبلاگ‌نویسان مُرده  

از طریق وبلاگ بابک ملک‌زاده به وبلاگ "براده‌های روح" دست یافتم. وبلاگی که سید حسن حسینی آن را می‌نوشت. او در اوایل سال 1383 درگذشت. هنوز که هنوز است عده‌ای می‌آیند و پیامی در پیامگیرش می‌نویسند.

یاد دو سه سال پیش افتادم که در وبلاگی دیگر، که اکنون نامش یادم رفته است، دختر جوانی بعد از ابتلا به سرطان و دست و پنجه نرم کردنی طولانی با آن، در نهایت از پا درآمد. یکی دو تای دیگر ازین وبلاگ‌های "صاحب‌مرده" را نیز دیده‌ام.

داریم "محفل وبلاگ‌نویسان مرده" را گسترش می‌دهیم. پاسورد‌هاتان را فراموش نکنید.

ویژگی این وبلاگ‌ها این است که پس از درگذشت نویسندگان‌شان، در اثر به "فراموشی" رفتن مطلق "کلمه عبور"، دیگر "به‌روز" شدنی در کار نیست. وبلاگی که تا آن زمان در پای هر یک از یادداشت‌هایش، ده پانزده پیام بیشتر نداشت، اکنون در پای آخرین یادداشتش صدها پیام دیده می‌شود.

کشتی‌های غرق‌شده در عمق دریاها را بیاد می‌آورند که بی‌ناخدا در آنجا جا خوش کرده‌اند، خزه از در و دیوارش بالا میرود، و رفته رفته از آن کشتی که روزگاری سینه به سینه امواج می‌کوبید، شبحی از نفرینی سبز برجا مانده است.

جولانگاهی برای ماهی‌هاست و توهم‌برانگیزِ حضور "دفینه‌ها" و "گنج‌ها".

توریست‌هایی لباس غواصی می‌پوشند و در زیر آب، به این کشتی‌ها سر می‌زنند. کشتی‌های بی‌صاحب، کشتی‌های صاحب‌مرده.

چیز غم‌انگیزی‌ست یک وبلاگ "صاحب‌مرده". 


 
سالگرد تولد پرگار
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳  کلمات کلیدی: سالگرد ، پرگار ، تولد

سالگرد تولد پرگار 

زمستان سال 1382 به وبلاگ‌نویسی رو کردم. چندین بار وبلاگم گیر کرد و ناچار بودم برای بازسازی‌اش آن را پاک کرده و دوباره از نو بنا کنم. اینست که اولین نوشتۀ موجود در "پرگار" تاریخ هفدهم اسفند 1382 را بر خود دارد.طی چهار سالی که گذشت روز و روزگارم را در این نوشته‌ها ثبت کردم. احساساتم را با شعرهایم و افکارم را با یادداشت‌ها و مقالاتم. باشد و بماند برای روزگاری که نیازمند خاطره بودم، می‌توانم به آنها دوباره مراجعه کنم.

به اولین نوشته‌هایم که نگاه می‌کنم، افکار موجود در آن‌ها با اندیشه‌های امروزم "متاسفانه" شباهت زیادی دارد. یعنی درین مدت چهار سال افق‌های جدیدی را در پیش ذهنم نگشوده‌ام.اما علیرغم این سرزنش، درین میان چیزی هست که راضی و خرسندم می‌کند:"نوجویی".در نوشته‌های فراوانی سعی داشته‌ام که لااقل "زاویۀ" جدیدی را برای نگریستن انتخاب و مطرح کنم. زاویه‌ای که ویژه خودم باشد و نه تقلیدی ازین و آن. اما همیشه نتوانستم بر این "معیار" پایبند بمانم که "به‌روز" شدن هم، همیشه وبلاگ‌نویس را دنبال می‌کند. نوشته‌هایی از سر تکلیف هم کم نبود.

دیگر اینکه "جسارت" در اندیشیدن را هیچگاه فرو نگذاشتم. سعی کردم که مصلحت‌اندیشی را به ذهنم راه ندهم. اینکه نُرم‌های جامعه چیزی را مبنا قرار می‌دهد را جدی نگرفتم. گفتم آنچه را که به ذهنم می‌رسید و اگر چیزی را نگفتم از آن بود که به ذهنم نرسیده است.

*   *   *

درین راه به آدم‌های بسیاری برخورد کردم، عمده کسانی که خوب بودند و در خور دوستی. اما عموم آنها را در پیج و خم راه‌ها گم کردم. هر کسی به راه خودش رفت. کسی که هر صبحم با کلیک بر روی نام وبلاگش آغاز می‌شد، دیگر رفته رفته فاصله می‌گیرد. من دور می‌شوم، تو دور می‌شوی.او دور می‌شود، ما ... از میان آن قدیمی‌ها، تنها یکی از آن میان هنوز شاید با من مانده باشد. که زیباترین خاطرات سال‌های اخیرم از اوست. آنهم گفتم که...:"شاید". می‌آید که: "می‌آیی بازی کنیم." بازی به دعوا می‌کشد و قهر قهر تا روز قیامت. یعنی چند وقت دیگر. دوباره بازی و دوباره قهر. انگار راه دیگری هم نیست. یا او تیله‌های شیشه‌ای مرا می‌دزدد و به خانه‌شان فرار می‌کند یا من روبان عروسک او را کنده و به خانه مان می‌گریزم.لبخند هر آشتی، در میان چهره‌ای می‌دود که هنوز رد چرک اشک‌هایی که با پشت دست بر گونه‌هامان ماسیده، سیاهی میزند. ما هنوز هم داریم با هم بزرگ می‌شویم؟؟؟

*   *   *

از همان سال‌های نخست می‌خواستم که مقاله‌ای بنویسم و پیرامون اینکه معنای نام "پرگار" چیست، توضیح بدهم. تاکنون که همتش را نیافته‌ام. شاید امسال بتوانم این هدیه را به "پرگار" عزیزم بدهم.

تولدت مبارک قشنگم.