پرگار بهرام

Pargar Bahram

کشورها و نظام‌ها
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦  کلمات کلیدی:

کشورها و نظامها

در میان سرزمینهایی که با مختصات سیاسیشان آشنایی داریم، موضوعی جلب توجه میکند که شاید طرح آن بیمورد نباشد:

برخی از این سرزمینها را با نام "کشور" میشناسیم و برخی را با نام "نظام". یعنی به هنگام سخن از گروه "کشورها" نامی جغرافیایی به میان میآید: آلمان، دانمارک، هلند، ژاپن و امثالهم، اما در هنگام نام بردن از گروه "نظامها" وصف و توضیحاتی هم در کنار آن نام به میان میآید: کشور شاهنشاهی ایران، جمهوری اسلامی ایران، امارات متحدۀ فلان، امیرنشین بهمان، جمهوری خلقِ ...، جمهوری سوسیالیستی...!!!

در گروه کشورها اگر با صفاتی مانند، آلمان "غربی" یا جمهوری "فدارال" آلمان مواجهیم یا ایالات متحده،  این صفات صرفاً بیان "شکلی" این کشورها هستند و نه محتوایی و مضمونی. اما در مورد "نظامها" اینگونه نیست و در موردی میتوان از نام خانوادگی بر روی یک کشور نام برد: عربستان "سعودی"، که نام خاندان آل سعود را بر یک سرزمین نهادن است، یعنی به نوعی موجودیت این نظام و این خاندان بر هم پیوسته است و بدون این خاندان نمیتوان از عربستان "سعودی" نام برد. عبدالعزیزبنسعود در سال 1932 پس از گرفتن آن سرزمین، نام آنجا را "المملکةالعریبةسعودیه" مقرر کرد.

چنین نظامهایی که مبتنی بر حکومتهای غیردموکراتیک هستند ناچاراً باید آرایههای معنوی نیز داشته باشند. این است که عموم این نظامها "ایدئولوژیک" نیز هستند. ارتباطات مستحکمی خاندانها (یا کاستهای کوچک سیاسی) را به "ایدئولوژیها" پیوند داده است، نفی هر یک نفی دیگری بحساب میآید و نفی ایندو یعنی نفی کل نظام و در نتیجه سرزمین. کیم ایل سونگ و جانشین و پسرش، حافظ اسد و پسرش، کاسترو و برادرش، قذافی، و حکومتهای تک حزبی و امثالهم نمونههای بارزی از دارندگان "نظام" هستند و عموماًخودشان هم به هنگام سخن از واحد سیاسی، برای ان کشور و بجای نام آن، از اصطلاح "نظام" استفاده میکنند.

اما در گروه "کشورها" با خاندانهای مشخصی روبرو نیستیم سیالیت در دموکراسی اصل اساسیست. این است که گردش قدرت امری طبیعی تلقی میشود و نقد و نفی "قدرت"، نقد و نفی کشور و نظام و همه چیز تلقی نمیشود. در اینگونه کشورها قدرت متمرکز نیست بطور مثال اگر یک شب بخوابیم و صبح بلند شویم و ببینیم که از دولتِ آلمان و مجلس آن اثری نیست و دود شده و به هوا رفتهاند، حتی حرکت اتوبوسی نیز مختل نخواهد شد. همۀ کشور بطور معمول بکار خود ادامه خواهد داد.

اما اگر در "نظام" ها، کوچگترین اتفاقی بیافتد، کودتا و درگیری و خونریزی برای جابجایی قدرت و تقسیم آن، امری طبیعیست، این است که مردن خمینی را چند روز بعد و پس از آمادهباش تمامی نیروها، اعلام میکنند.

در گروه کشورها، بحث "سرنگونی" موضوعیتی ندارد و حرکتهایی مانند انقلاب و کودتا و امثالهم امکانپذیر نیست، اما گروه "نظامها" خاستگاه این نوع حرکات است.

در کشورهایی مانند دانمارک و آلمان و هلند و امثالهم، هیچگاه هراس و بحث سرنگونی مطرح نمیشود اما در همۀ "نظامها" اصلیترین بحث را هراس از سرنگونی و شیوههای پیشگیری از آن تشکیل میدهد.

چرا در خیابانهای اروپی غربی اثری از رژههای نظامیان و به رخ کشیدن ارتش بچشم نمیخورد، اما تمامی "نظامها" مدام در کار رژه و ترساندن مردم هستند؟

جالبترین نکته این است: آنانی که از سرنگونی هراس دارند، بالاخره "سرنگون" میشوند. و سرنگونی به سراغ کسانی که "فکرش" را هم نمیکردهاند، نمیرود.

 

 


 
نابرابری عاطفه و حقوق
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٤  کلمات کلیدی:

نابرابری عاطفه و حقوق

 

تذکری بر فمنیسم

 

 

در اینجا و آنجای وبلاگستان و جامعه، فراوان دیده شده و میشود که زنان و مردانی در اثبات برتری "جنس" خود با هم در ستیز و نزاع هستند. مردانی با دست گذاشتن بر روی نقاطِ از نظر آنان "ضعف" زنان سعی بر آن دارند که اثبات نمایند که مردان را "سروریِ" ازلی و ابدیست و حتی "بحق" هم هست.

زنانی نیز در آنسوی میدان با دست گذاشتن بر "پستی!!! و دنائت!!! مردانه، در صدد اثبات ایناند که  "سروری" در خور زنان است و مردان به ناحق بر این اریکه تکیه زدهاند.

گروهی نیز هستند که با پرهیز و خودداری از "انتقاد جنسیتی" سعی بر آن دارند که درگیری زنان و مردان را در حداقل ممکنه نگهدارند تا مبادا در اثر شکسته شدن اتحاد زنان و مردان، زنان از رسیدن به "حق" خود محروم بمانند.

در این اوضاع و احوال است که هر گونه انتقادی از زن و زنان و زنانگی در شرایط خاص و عام، معادلِ ضدیت با حقوق اجتماعیِ زنان تلقی میگردد. نازکتر از گل نمیشود به زنان گفت. اگر کسی مدعی طرفداری از فمنیسم است باید به موضوع "زن" نه همچون یک امر مادی و زمینی، که باید به مثابه یک امر مقدس و نقدناپذیر نگاه کند.

اگر کس دیگری بجز "سیمون دوبوار" گفته بود که:"چقدر خوشحالم که مرد نیستم تا مجبور باشم با یک زن زندگی کنم." به مانند ساحرین و جادوگران قرون وسطی به آتش کشیده میشد.

گویی فمنیسم تنها یک بعد حقوقی دارد و اصلاً نیازمند نقدهای فرهنگی و رفتاری نیست. آنکس که زنان را از این گونه نقدها محروم میسازد گویی بر این عقیده است که این دشواری را فقط "حقوق" میتواند حل نماید و صرفاً نبودن این قوانینِ برابر حقوقیست که پاشنه آشیل زندگی زنان است. حال آنکه وجود این قوانین در جوامع اروپای غربی و علیرغم آن موضوعیت داشتنِ "فمنیسم" حاکی از آن هستند که این قوانین تنها "بخشی از موضوع هستند و نه همۀ آن.

اندکی فراتر برویم: مردان فراوانی هستند که علیرغم داشتن نظری نه چندان مساعد از رفتار و اخلاق زنان، اما نه تنها با برقراری برابر حقوقی اجتماعی مشکلی ندارند بلکه در این راه فعالیت نیز میکنند. الزامی ندارد چیزی که "درست" میدانیم را "دوست" هم داشته باشیم. همچنانکه الزامی ندارد همۀ آن چیزهایی را هم که "نادرست" میدانیم "دوست" نداشته باشیم.

این رابطۀ یک به یک در مورد آنچه که دوست داریم و آنچه که بدان باور داریم در عمل به مشکلات فراوانی برمیخورد. بطور مثال در مورد فرد جنایتکاری که آدمیانی را کشته است، داشتن یک احساس عاطفی نامطبوع و حتی "نفرت" امریست طبیعی. اما حتی در مورد همین فرد هم با اتکا به آن احساس ناخوشایند، مجاز نیستیم که "حقوق" او را نادیده بگیریم. "حقوق" اجرایشان را منوط و مشروط به خوشایند و ناخوشایند بودن نمیکنند.

این همانندی میان "حق" و "احساس" این خطر را دربردارد که برخی از "فمنیستهای دو آتشه" که دل خوشی از مردان ندارند و حتی این حس در برخیها تا حد "نفرت" رسیده است، بر آن باشند که "حقوق" مردان را تابعی ازین حس خود بدانند و تصور کنید که در آن صورت چه چیزی ازین "حقوق" باقی خواهد ماند؟

خوشبختانه در میان مردان، نمونههای بسیار اندکی داریم با احساسی نامطبوع نسبت به زنان، تا تعداد زنانی که در واقع از مردان "متنفرند". بیشتر مردان از زنان "دلخورند"، و جهان و زبان آنان را نمیفهمند. و گلهمند از آن هستند که چرا زنان، زبانی در خور فهم مردان بوجود نمیآورند.

زنانی که زبان "نفرت" را بکار میگیرند شاید از آنجایی باشد که مردان را مسئول مشقات روزگار میدانند. اما در برابر این زبانِ زنان، مردان به زبان "تمسخر و لودگی" متوسل میشوند که گویی گریز از در مقام قضاوت نشستن و "مجرم" را مشخص کردن است. در تمسخر زنان از سوی مردان، بخش بزرگی شامل "انتقاد از خودِ نهانی و شرمنده" است: وادادنهای بیموقع، سختگرفتنهای بیمورد، شتر سواریهای دولا دولا.

*    *    *

به اصل سخن باز گردیم:

نباید تمامی مردانی را که بنوعی معترض زنانند و بر رفتاری از آنان نقد دارند را از دایرۀ باورمندان به حقوق اجتماعی زنان بیرون دانست. من میتوانم به رفتار زنان اعتراض داشته باشم اما همزمان مدافع برابر حقوقی میان زنان و مردان باشم.

زنانی که تحت عنوان "دفاع از حقوق اجتماعیِ زنان" هر نقدی از سوی مردان را سرکوب میکنند، دچار این توهماند که گویا هیچ عیب و ایرادی بر زنان نیست و زن موجودیست تمام و کامل.

فمنیسم از نظر من تنها یک امر و موضوع حقوقی نیست، بلکه حیطههای فرهنگی و اندیشه را نیز در بر میگیرد: اگر قبول کنیم که اینگونه بودن زن (که باید آن را دگرگون کرد) حاصل کل تاریخ بشریست، پس فمنیسم در ابعادی یعنی ستیز با تاریخ و غلبه بر دستاوردهای آن.

به آن جهت با فمنیسم همراه نیستم که ترقی و پیشرفت زنان را میخواهد بلکه من در این ترقی و پیشرفت نفع خود یعنی "مرد" را میبینم، و این مستقل از این است که در عامترین قضاوتم، زنان را خوب بدانم یا بد.

پیشرفت آنان به سود من است.