نقد فرهنگ بزرگ سخن
بخش اول
سالیان درازی گذشته بود و در عرصۀ زبان فارسی آخرین فرهنگ لغتهای مورد استفاده همچنان "لغتنامه دهخدا" بود و "فرهنگ فارسی معین". گرفتاریهایی که با استفاده ازین دو فرهنگ همچنان لاینحل مانده بود همچنان در پیش رو بود و امید به اینکه شاید روزی روزگاری "فرهنگی" بیرون بیاید که این مشکلات را حل کرده باشد.
خبر کار کردن یک گروه صدوچهل نفری بر روی فرهنگی به نام "فرهنگ بزرگ سخن" بارقههای امیدی در دلها نشاند و مسرتبخشتر آنکه خبر منتشر شدنش را نیز دریافت کردیم. اما آنچه که بیرون آمد نه تنها در کارهایمان یاری ننمود بلکه بسی بیشتر ما را وادار کرد که به همان لغتنامه "دهخدا" مراجعه کنیم.
در بارۀ کَل، قوچ، بز و...
"کَل" را همیشه به عنوان "نرینه" حیوانات میدانستهام و حتی در زبان آذربایجان، به پسران بالغ نیز اطلاق میشود که در ضربالمثلی معروف که چنین است:« کله کله، توت قیزلاری ائوکله.» هنوز در آن دیار زبانزد است. اما سرنوشت این لغت در فرهنگنامههای ما دستخوش آشفتگیهای بسیاری شده است. این معنی "نرینه" برای "کَل" تا زمان استاد دهخدا نیز به تصریح آمده بود:
«کل|| نرینهء جمیع حیوانات را گویند عموماً و گاومیش نر را خصوصاً. (برهان) (ناظم الاطباء). بمعنى نر جمیع بهائم عموماً و گاومیش نر خصوصاً. (انجمن آرا) (آنندراج). نر از گاو و گوسفند و مانند آن. نرینه از ستور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا)»
یعنی با این تعریف "کَل" نمیتواند شامل "مادۀ حیوان" باشد و در فرهنگ فارسی نیز ، دکتر معین، در زیر ماده "کَل" آورده است:کل= [طبری، بز نر. مازندرانی، گاو و گوسفند نر] 1- نرینه حیوانات عموماً 2- گاومیش نر 3- پستانداریست... از نوع آهو.
یعنی تا بدینجا نخستین معنی این واژه، نرینه حیوانات عموماً معنی شده است.
اما "فرهنگ بزرگ سخن" در زیر مادۀ "کَل" بعنوان نخستین معنی آن آورده است:«بز کوهی» و در معنی دوم است که:"جنس نر چارپایان، به ویژه گاو" آمده است.
ردهبندی معانی این واژه در فرهنگ بزرگ سخن، این پرسش را بوجود میآورد که:اگر معانی واژهها از راعیترین شروع میشود و به کمکاربردترین آن میانجامد، چرا "فرهنگ بزرگ سخن" جای معانی این واژه را در هم ریخته است؟ چه اتفاقی از زمان دهخدا و معین تا کنون رخ داده که این واژه در معانی خویش دچار چنین دگرگونی شده است؟ و چرا این لغتنامه بر خلاف تاکید تمامی واژهنامههای پیشین بر "جنس نرینه"، آن را حذف کرده و به کل "بزهایکوهی نر و ماده"، اطلاق کرده است؟
فرهنگ بزرگ سخن در زیر ماده بز و در توضیحِ "بز کوهی" (که مدخل مستقلی برای آن در نظر نگرفته است.)آن را "کل" مینامد و محدودیتی از نظر نر و ماده بودن را پیش نمیکشد.
همین "فرهنگ بزرگ سخن" در زیر مادۀ "قوچ" نیز، معنی دوم این واژه را "بز کوهی" آورده است. و در معنی نخست برای قوچ، آنرا "گوسفند بالغ و شاخدار" نوشته است. یعنی تا اینجا "قوچ" هم به معنی بز از نوع وحشی و کوهی آن اطلاق شده و هم به گوسفند بالغ و شاخدار.
اینکه چگونه پای "قوچ" نیز به این کشیده میشود را باید از آشفتگی فرهنگ معین دانست که نویسندگان "فرهنگ بزرگ سخن" از روی آن نوشتهاند بیآنکه بتوانند بر این آشفتگی آگاه شوند. موضوع چنین است که در لغتنامه دهخدا، و در زیر مادۀ "قوچ" آمده است:
«قوچ.(ترکى، اِ) گوسفند شاخدار جنگى را گویند. (آنندراج) (برهان). میش شاخدار نر. (فرهنگ نظام). قچ. کبش (معرب آن). (حاشیهء برهان چ معین). قچقار. گوسفند نر سه یا چهار ساله اختهناشده که غالباً شاخ دارد. || بز کوهى. (فرهنگ فارسى معین).»
معانی بکار برده شده تا پیش از دکتر معین مبتنی بر "گوسفند شاخدار جنگی" یا "میش شاخدار نر" است و از حاشیۀ برهان قاطع که نوشتۀ استاد معین است کلمۀ "کبش" بعنوان معرب قوچ به میان میآید و اینکه چگونه قوچ ترکی در معرب خویش به "کبش" تغییر حالت داده است نیز، برای کسی سوالبرانگیز نبوده است. حال آنکه "کبش" معرب "چپش" است و این لغت را در مازندران (زادگاه دکتر معین) بر بزغاله اطلاق میکنند، همچنانکه با تلفظ آذری آن، واژۀ "چپیش" هنوز در آذربایجان مصطلح است و به همان معنی بزغاله بکار میرود.
پس از آنکه دکتر معین در اینجا از حاشیهنویسی خویش بر برهان قاطع، یاری میگیرد، در گام بعدی با صراحت و بنقل از فرهنگ فارسی معین، "بز کوهی" را نیز بر معنای "قوچ" میافزاید.
دهخدا اما در زیر مادۀ "بز" کلمۀ "چپش" را میآورد و آن را به قوچ تسری نمیدهد و آن را چنین تعریف میکند:
«قسمى از گوسپند بىدنبه که داراى شاخهاى راست بدون اعوجاج است و نر و ماده میباشد. (ناظم الاطباء). گوسفند شاخ و ریش دار بىدنبه. (یادداشت مرحوم دهخدا)»
اما از آنجایی که کلمه "چپش" در این ماده به درستی بر بز اطلاق میشود و در زیر مادۀ "قوچ" نیز بوسیله دکتر معین، همین کلمۀ "چپش" بعنوان قوچ میآید، نویسندگان فرهنگ بزرگ سخن، تفاوت بز و قوچ را گم میکنند.
خود دکتر معین در ماده "گوسفند" مینویسد:«برخی نژادهای گوسفند نردارای شاخ مورب و حلقوی و پیچدار میباشند و در این صورت بنام قوچ نامیده میشوند.»
و در زیر ماده "قوچ" معنی دوم این کلمه را مینویسد:"بز کوهی." و دیگر اهمیتی به این امر نمیدهد که حتی صفت "نر" را نیز بدان بیافزاید، گر چه که باز هم مشکل همچنان پابرجا بود.
و در همانجا از "قوچ کوهی" نیز نام میبرد. یعنی اگر بز کوهی بشود قوچ، حالا تکلیف قوچ کوهی چه میشود؟ بزی که دو بار کوهی شده است؟!!! و همین دکتر معین، در زیر ماده "بز" نوشته است:«به هیئت وحشی نیز بنام بز کوهی بصورت دسته های کوچک در کوهستانهای ...فراوان است.» و در اینجا لزومی نمیبیند که این بزهای کوهی را قوچ بنامد و در عکسی هم که در کنار صفحه گذاشته است شباهتی میان این عکسها و قوچ دیده نمیشود.
و در همان مادۀ "قوچ" و بعنوان تکملهای بر "قوچ کوهی" ارجاعمان میدهد به کلمۀ "نمر.2" و فکر میکنید در زیر این مادۀ "نمر" چه جانوری را نوشته است که باید در معنای "قوچ کوهی" باشد؟: پلنگ و یوز پلنگ.
* * *
بعنوان پایان این بخش به گزارشی بدون شرح نیز توجه کنید:
"فرهنگ بزرگ سخن" در زیر مادۀ "بز"، "اخفش" را چنین توضیح میدهد: «نام یکی از نحویان است که گفتهاند مطالب درس را برای بز خود میخواند و تا بز سر تکان نمیداد، به بحث بعدی نمیپرداخت.»
مقایسه کنید با توضیح لغتنامه دهخدا:
«اصل این ضربالمثل از آنجاست که گویند اخفش زشتچهره بود و کسى با او مباحثه نمىکرد. او بزى داشت که مسائل علمى را مانند همدرس بر او تقریر میکرد و بگفتهء برخى تا بز مزبور آواز نمىکرد همچنان تقریر مینمود و آواز کردن او را دلیل تصدیق مىپنداشت. و این معنى مثل شد. (از دائرةالمعارف فارسى) (از فرهنگ فارسى معین) (از آنندراج).»