مفاهیم واقعی
حتما تا کنون بارها به مفاهیمی مانند "انسان واقعی"، "زندگی واقعی"، "عشق واقعی" و ...واقعی های دیگر برخوردهاید. بر زبانآورندگان این ترکیبها، دو گروهند: نخست گروهی که بر حسب عادت، اینگونه سخن میگویند و خیلی در انتخاب و بکارگیری واژهها "دقت" نمیکنند، که روی سخنم در این نوشتار با اینان نیست.
دستۀ دیگر، کسانیاند که اندیشیدهاند و بطوری جدی برای هر آنچیزی که در واقعیت وجود دارد، نمونهای ایدهآل در ذهن دارند. مثلاً گویی میدانند که "زندگی" ایدهآل، چگونه زیستنیست، آن را معیار سنجشِ زندگی واقعی و موجود قرار میدهند و نتیجه میگیرند: "زندگی واقعی که این نیست."
تعجب نکنید که چرا هر آن چیز که در واقعیت موجود است به نظر ایشان "واقعی" نیست و "واقعی"ها، عموماً عناصری ذهنی و ناموجود در واقعیتند.
پیشترها حداقل برای این تفاوتگزاری از صفت "حقیقی" استفاده میشد، اما امروزه دیگر تقریبا هر دو واژۀ "حقیقی" و "واقعی" بعنوان "صفت" در معنای یکسانی بکار گرفته میشود، حالت "ایدهآل" هر چیزی.
این موضوع بطوری تلویحی و ناخودآگاه، برگرفته از "جهان مثلی" افلاطون است. در نگرش افلاطون "نوع عالی و ایدهآلِ" هر چیز موجود در این جهانِ مادی، در جهان مثلی او ست.
دارندگان چنین نوع نگرشی اما هیچگاه پاسخی "مثبت" بر چیستی مفاهیم نمیدهند و عموماً از نوع منفی و سلبیِ گفتار برای بیان منظور خود استفاده میکنند:«عشق واقعی که این نیست، زندگی واقعی که این نیست و ...» آنان اگر به بیان ایجابی و مثبت رو کنند، بیشتر به پاشنه آشیل اندیشهشان پی خواهند برد. زیرا وقتی میگوییم:"انسان واقعی اینگونه نیست" دست شنونده را باز میگذاریم که بدون مسئولیت ما و با مداخلۀ مستقیم ذهن خودش از میان صدها و هزاران حالتِ ذهنی ایجابی هر کدام را که دلش میخواهد انتخاب کند و راضی ازین که با گوینده همنظر است، مشکل را حل شده بیانگارد. در حالی که گوینده و شنونده حداکثر در اینکه "انسان واقعی این نیست" با یکدیگر همنظرند و نه در این گزاره که "انسان واقعی اینگونه باید باشد."
این است که اگر دقت کرده باشید در آغاز بحثها، طرفین به همنظری بیشتری میرسند تا در ادامۀ آن. کتککاری همیشه در پایان بحثها اتفاق میافتد!!!
برگردیم به اصل گفتارمان:
برای اینکه بگوییم "فلانچیز واقعی اینگونه نیست." باید نخست در ذهنمان این تصور را داشته باشیم که "فلانچیز واقعی باید اینگونه باشد.". این مرحلهایست که عموماً آن را نادیده میگیریم، چرا که، به محض مشغول کردن ذهن به این نوعِ ایجابی و اثباتی، دشواری کار رو مینماید.
به سادگی نمیتوان گفت که انسان واقعی چگونه موجودیست. یا زندگی واقعی چگونه چیزی و عشق واقعی کدام است. بیازمایید و پیش خودتان صفات یک "انسان واقعی" را تصور کنید و پس از آن "مصداق" این تعریفتان را در واقعیت موجود جستجوکنید، نتیجه این میشود که در میان این شش و نیم میلیارد انسان بر روی زمین، کسی "انسان واقعی" نیست.
تعریفی که آنقدر مجرد باشد که مصداق واقعیش موجود نباشد،"تعریف" نیست، تعاریف برگرفته از واقعیتند و نه برعکس.
عشق واقعی، زندگی واقعی، دوستی واقعی، زیبایی واقعی، خوشبختی واقعی و... همگی همینگونهاند، به محض آنکه سعی شود که بطوری مثبت تعریف شوند، همگی دود شده و به هوا میروند.
نفی کردن بسیار آسان است، چرا که مبتنیست بر ذاتِ متناقض و ناکافیِ هستی.البته که این تناقض و ناکافی بودنِ هستی، مشکل ذهنی ماست وگرنه بقول محمود شبستری در گلشن راز:
وجود اندر کمال خویش جاریست (ساریست)
تعینها اموری اعتباریست.
اما آنچه که دشوار است "اثبات" در مقابل آن "نفی" است. "واقعی" همان است که موجود است و ما در بهترین حالت، با اندکی دخالت در شکل و چگونگی آن میتوانیم سیمای بهتری به آن "واقعی" بدهیم،یعنی ذهن را مادیت ببخشیم و با انکشاف ذهن، واقعیت را گسترش بدهیم، اما باید دریابیم که حد و مرز این دخالتگری ما تا کجاست؟ جادوگریم، اما جادوگران را نیز هر امکانی نیست.
"ایدهآل" هر چیز، در ذهن هر کسی به نوعی دیگر است، ایدهآلها را پیشقضاوتهای ما تعیین میکنند. ذهنیت ما با هم متفاوت است پس ایدهآلهای ما نیز با همدیگر یکی نیست. آیا از اینجا نمیتوان نتیجه گرفت که: ایدهآلی مطلق وجود ندارد و در بهترین حالت این منم که فکر میکنم اینگونه بودن "ایدهآل" است؟