پرگار بهرام

Pargar Bahram

فردوسی و آن بیت مشهورش
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸  کلمات کلیدی:

فردوسی و آن بیت مشهورش

کمتر ایرانی یا فارس‌زبانی‌ست که این بیت معروف فردوسی از شاهنامه را نخوانده یا نشنیده باشد:

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

برخورد با این بیت همیشه احساسی متناقض را در من برمیانگیخت. بخصوص وقتی که با تفسیر و تاویل معلممان و بعدها تاویل و تفسیر کتابهای گوناگون برخورد میکردم. که عموماً بر این اساس استوار بودند که:

«فردوسی میگوید که من سی سال زحمت کشیدم و با نوشتن این کتاب یعنی شاهنامه زبان فارسی را زنده کردم.»

تا آنجایی که من دیدهام، عموماً این بیت را همینگونه تفسیر کردهاند.

اما این تفسیر، حاوی یک تناقض منطقی میباشد و آن این است که: آیا زبان فارسی پیش از فردوسی، با زبان فارسی بعد از فردوسی متفاوت است؟ مگر فردوسی زبان شاهنامه را از خود اختراع کرده است؟ بر اساس این تفسیر گویی زبان شاهنامه یا زبان فارسی، پیش از فردوسی یا وجود نداشته یا چیز بسیار نازلی بوده و این فردوسیست که این زبان را تا این حد ارتقاء داده است.

اما با مراجعه به اشعار رودکی و ابیات سروده شده "دقیقی" که پیشتر از فردوسی سرودن شاهنامه را آغاز کرده بود، میبینیم که زبان بکار رفته از جانب دقیقی نیز چندان ناکارا و مغشوش نیست. یا در نثر با مقدمه شاهنامه ابومنصوری، یا حدودالعالم میبینیم که اصلا هم اینگونه نیست که این زبان را فردوسی بر این پایه رسانده باشد.

من فکر میکنم که خود فردوسی هم بر این نظر نبوده که: "من این زبان را بر این پایه رساندهام" بلکه این از یک برداشت نادرست از فهمِ واژۀ "عجم" سرچشمه میگیرد. عموماً این کلمه را بمعنای "زبان فارسی" معنی کردهاند در صورتی که "عجم" بمعنای عام "غیرعرب" و بطور خاص یعنی "ایرانیان" معنا میدهد. یعنی در اصل این "عجم" بمعنی نوعی از مردمان است و نه نوعی "زبان".

یعنی در آن بیت فردوسی میگوید که با نوشتن این اثر یعنی شاهنامه به این زبان فارسی، "عجم بودن" یا "ایرانیبودن" را زنده کردهام. ایرانیته که در زیر فشار عرب و ترک، نفساش به شماره افتاده بود.

با این نوع نگرش دیگر آن تناقض که اگر زبان فارسی محصولِ شاهنامه است، پس خود شاهنامه محصول چیست از میان برمیخیزد. شاهنامه زبان فارسی را رونق داد، اما "رونق دادن" با "ساختن" متفاوت است.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.:

در پی اصرار من به استاد محمد رضا ترکی، بالاخره ایشان آمدند و نظری انداختند و پیامی نوشتند:

- وضع اين بيت در نسخه های معتبر از چه قرار است؟

البته معتبرترین نسخه‌های موجود تا آنجایی که من می‌دانم، یکی نسخه انتقادی مسکو است و دیگری شاهنامه آقای جلال خالقی مطلق‌ می‌باشد.

در میان چندین شاهنامه‌ای که دارم در میان معتبرها تنها به شاهنامه چاپ مسکو دسترسی دارم، در آنهم گشتم این بیت را نیافتم. گویا این بیتی‌ست از «‌اندر ستایش سلطان‌محمود» و در بیشتر جاها، آن را در چنین ترتیب و ترکیبی آورده‌اند:

پی افکندم از نظم کـــاخی بلند
                                            
کـه از بـاد و بـاران نـیـابـد گـزنـد
بـریـن نـامـه بـر سـالـهـا بگـذرد
                                           
همی خواند آنکس که دارد خرد

بسی رنج بردم درین سال سی
                                          
عجـم زنـده کردم بـدین پارسی.

اما گویا بیت مورد نظر الحاقی و حاصل دسترنج و دخالت نسخه‌نویسان است و ربطی به فردوسی ندارد.

لطفاً اگر کسی سراغی ازین بیت در یک نسخه معتبر یافت، مرا نیز بی‌خبر نگذارد.


 
موسیقی، سکوت و سیگار
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٢  کلمات کلیدی:

موسیقی، سکوت و سیگار

فراوان مواردی پیش آمده که برای فرار از سکوت، به موسیقی پناه برده‌ایم. مگر "سکوت" چه عیبی دارد که باید از دست آن به چیزی دیگر پناه برد؟

در سکوت میتوان به چیزهای بسیاری اندیشید. سکوت بستر بسیار خوبی‌ست برای اندیشیدن. آنجایی که حواس آرام گرفته‌اند و چیزی خارجی برای تحریک آنان در پیرامون نیست، می‌توان به چیزهای بسیاری فارغ از پیوستگی‌های پیرامونی اندیشید.

در زمان‌هایی نه چندان دور، موسیقی و شنیدن آن چیزی لوکس بود که در عمر آدمیان عادی خیلی بندرت پیش می‌آمده که در عروسی یا جشنی بطور واقعی صدای هم‌آوازی سازی و حنجره‌ای شنیده می‌شد.

اما امروزه در هر خانه‌ای دستگاه‌های پخش موزیک وجود دارد، حتی در اتومبیل، هواپیما، قطار، سالن‌های انتظار و خلاصه در بین راه نیز موسیقی پس‌زمینۀ گذران عمر است.

موسیقی امروزه از چنان جایگاهی در زندگی انسان برخوردار است که گویی از روز نخست با او همزاد بوده است*. حتی گاهی اوقات که از هیاهوی شهر به خلوت کوهستان پناه میبریم، موسیقی را نیز با خود همپا می‌کنیم. شب برای خوابیدن، موسیقی. برای بیدار شدن موسیقی. همراه با غذاخوردن موسیقی و...

یک قطعه موسیقی را در ابتدا برای لذتبخش بودنِ آن گوش میکنیم اما پس از مدتی صرفاً از روی عادت است و دیگر به مانند اولین‌بارها به آن دقت نمی‌کنیم.**

آیا همه‌گیر بودن اعتیاد امروزین بشریت به موسیقی را باید عادی تلقی کرد؟

چگونه است که هر چه می‌گذرد نقش "سکوت" در زندگی ما کمتر می‌گردد و این موضوع به‌هیچ‌وجه توجه‌مان را بخود جلب نمی‌کند؟

به راستی اندیشه‌های فلسفی و اشعار دلربای خیام، تا چه حدی مدیون سکوت سبزه‌زارهای اطراف نیشابور است؟

--------------------------------------------------------------------------------

*- این مورد درست مانند مورد سیگار است.

سیگار تا زمان کشف قاره آمریکا (حدود پانصد سال پیش) در زندگی مردمان هیچ نقشی نداشت و حتی تا چندین قرن از موارد مورد استفاده داراها بوده است اما امروزه شش‌ها و روان بخش اعظمی از بشریت را بزیر سیطره گرفته است.

امروزه حضور آن در زندگی جامعه چنان پررنگ شده است که در رستوران‌ها و قطارها و هواپیماها با فرض اینکه انسان نرمال یعنی انسانِ سیگاری!!! جای خاصی همچون قرنطینه را با تابلو و نشانه، بعنوان جای "غیرسیگاری‌ها" مشخص می‌سازند و متاسفانه بالعکس نیست.

**- اولین سیگارهای روز تخدیر کننده‌اند و بعدی‌ها صرفاً از روی عادت.

 


 
بیچاره ویکی‌پدیا
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠  کلمات کلیدی:

بیچاره ویکی‌پدیا

قرار است ویکی‌پدییا بعنوان یک "دانشنامه" در دسترس عموم قرار بگیرد تا بتوان با مراجعه به آن اطلاعاتی در باره موضوعات مختلف به دست آورد.

از قرار معلوم برخی‌ها بدون داشتن سواد لازم و اطلاعات کافی به نگارش در ویکی‌پدیا دست می‌زنند و ایشان را غم آن نیست که نوشته‌های آنان به چه میزانی از اطلاعات یا ضداطلاعات برخوردار است.

طبق معمول باز هم در باز دیزی قدیمی‌ست و بی‌حیایی گربه‌ها.

کنجکاو بودم که بدانم پیرامون نامم "بهرام" در ویکی‌پدیا چه آمده است، آنچه که دیدم دهشتناک است. کسی خود را در مقام "دائره‌المعارف‌نویس" قرار داده که اطلاعات دوره ابتدایی را هم حتی در نظر نداشته است. در ویکی‌پدیا زیر عنوان "بهرام" آمده است:

بَهرام نامی ایرانی است. بعضی از شخصیت هایی که در طول تاریخ این اسم را بر خود داشته اند, از این قرارند:

·                     بهرام گور، شخصیت افسانه‌ای معروف

·                     بهرام مدرسی, مبارز سیاسی و فعال کمونیست ایرانی.

·                     بهرام، نامی که منصور حکمت, مبارز و تئوریسین معروف کمونیست, در اوایل انقلاب ایران از آن استفاده می‌‌کرد.

·                     منظور از بهرام همچنین می‌‌تواند نام سیاره‌ای در منظومه شمسی باشد.

همچنان که می‌بینید مراجعه به فرهنگ فارسی کوچک "عمید" هم ، اطلاعاتی بیشتر و درست‌تر در باره بهرام به همراه دارد.

نمیخواهم در باره معانی و روند تغییرات واژۀ "بهرام" بگویم، بلکه به دو سه نکته کاملا روشن اشاره میکنم که در خور چرکنویس دفتر مشق کودکان دبستانی هم نیست چه برسد به یک "دانشنامه":

در جمله اول میگوید که:« بعضی از شخصیت هایی که در طول تاریخ این اسم را بر خود داشته اند, از این قرارند:» قرار است اسم چند "شخصیت تاریخی" ردیف شود. اولینش "بهرام گور" است، که او را "شخصیت افسانه‌ای" می‌نامد!!! نامیدن یک پادشاه تاریخی ایران بعنوان یک "شخصیت افسانه‌ای" هم از آن حرف‌هاست.حتی مراجعه به نام "بهرام گور" در ویکی‌پدیا هم نویسنده را قانع می‌کرد که بهرام گور یک شخصیت افسانه‌ای نیست.

در ثانی مگر قرار نبود اسامی چند "شخصیت تاریخی" آورده شود؟ شخصیت افسانه ای چه ربطی به شخصیت تاریخی دارد؟

موردهای دوم و سوم را به قضاوت خوانندگان میگذارم که آیا مصداق "شخصیت‌تاریخی" هستند یا نه!!!

و مورد چهارم هم که یک "سیاره" است و باز هم ربطی به شخصیت تاریخی ندارد.

و خوب دقت کنید به جمله بندی نویسنده:« منظور از بهرام همچنین می‌‌تواند نام سیاره‌ای در منظومه شمسی باشد.» آن فعل "می‌تواند‌باشد" در این جمله چه معنایی دارد؟ آیا بجای "می‌تواند باشد" استفاده از فعل "است" درست‌تر نیست؟: «بهرام نام فارسی سیاره چهارم از منظومه شمسی است.»

 

 

 

 

 


 
شب سنگین
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦  کلمات کلیدی:

پیام آمد که پیامی ببر و عزیزی را به سوگ بنشان، "مهربانی" از دست شده بود و ماتم از در و دیوار میبارید.

شب سنگین 

چه‌قدَر سیاهی شب!!!                                      

چرا چنین سنگینی!!!

اینهمه غم را از دل کدام چاه بیرون کشیده‌ای؟

عرابه‌ات با آن یابوهای نحیف

تابوت دل مراست که به دوش می‌کشد

ای شب نمیدانستم

میتوانی

این‌قدَر

         سیاه باشی،

این‌قدَر

         سنگین!!!

 چندی گذشته اکنون از آن شب سیاه، اما این سوال دست برنمی‌دارد که: چرا؟

در جاده‌های خاکی ظهرِ تف‌کرده از خشم آفتاب

ای یابوهای لاغر مرگ

با آن گاری زهوار دررفته

با آن تلق تلوق چرخ‌های کج و کوج

                                      درهم شکسته

پیکر رخشان این یل

                   این پهلوان را

                            به کجا می‌برید؟