پرگار بهرام

Pargar Bahram

ایران، حماس، غزه
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی:

گرفتن اجباری چند روز حقوق از مردم برای (حتی) امری نیکو، بجز آنکه مردم را از آن امر خیر زده کند چه حاصلی دارد؟ تازه اگر آن امر به خود کشور مربوط بود توجیهی داشت، ولی بخشیدن ثروت مردم به تشکیلاتی مانند حماس برای جنگ را چگونه میتوان توجیه کرد؟

چرا کسی از خود مردم نمیپرسد که آیا شما موافقید که پولها و سرمایههای ملی را که متعلق به شماست، ما به فلان کشور و بهمان سازمان اسلامی بذل و بخشش کنیم؟

آیا بیت المال "مسلمین" یعنی پولی بی صاحب و صاحب مرده که میتوان آن را در هر جایی که خواستیم هزینه کنیم و از آن بدتر اینکه «نیازی هم به پاسخگویی به هیچ مرجعی از ملت نداشته باشیم!!!»

فکر میکنید اینهمه زن و دختر ایرانی که در کشورهای جنوب خلیج به فروش میرسند و به فحشا گمارده میشوند، از فقر نیست؟ این پولهای نفت مردم که در لبنان و فلسطین و نیکاراگوئه و بورکینافاسو و ... هزینه میشود آیا نمیتواند زندگی آبرومندی برای این زنان و دختران در کشور خودمان تامین کند که نیازمند تن دادن به تن فروشی نباشند؟ در چنین شرایطی کمک به حماس واقعا بیمورد است. حتی کشورهای اروپایی کمکهای انسانی خود را نیز تحت نظارت بینالمللی و به شکل مایحتاج اولیه و انسانی بدانجا میفرستند و نه در قالب کمک به حماس!!!

و البته، کمک همیشه زمانی باید صورت بگیرد که از خرجهای ضروری جامعه هزینه نشود.

*    *    *

اگر سیاستمداران کشوری توانایی اداره کشورشان را ندارند آیا باید دیگر ملل تاوان بیکفایتی آنان را بدهند؟ اگر حماس نوار غزه را با تشکیلات سیاسی اش اشتباه گرفته و آحاد ملت را همه فدایی و از جان گذشته در راه آرمانهایش فرض میکند، آیا چوبش را باید مردم فقیر ایران بخورند؟

تشکیلاتی که با ساده ترین نوع اسلحه میخواهد با دولتی تا دندان مسلح مانند اسرائیل بجنگد آیا بجز اینست که مردمش را گوشت دم توپ میکند؟ و میخواهد از کشته شدن مردم تامین مشروعیت نماید؟ حماس بجای تمدید "قرارداد صلح" با اسراییل به راکت پراکنی پرداخت و کدام کشور در جهان است که این امر را تحمل کند که اسرائیل دومینش باشد؟ رفتار حماس آنچنان است که به نسبت جنگهای پیشین، کمترین همدلیها را با اقدامات خودش برانگیخته است. او نمیتواند دریابد که "دولت" و "جنگ چریکی" دو مقوله کاملا ناهمسازند. دولت یعنی بزرگترین تجلی مرکزیت و جنگ چریکی یعنی پراکندگی. دولتی که ناتوان از جنگ منظم است با دست زدن به جنگ چریکی، خود را از "دولت" بودن ساقط کرده است زیرا دولت و ارتش منظم همیشه بعنوان حائلی بین دشمن و مردم عمل میکنند ولی جنگ چریکی ازین دست، مردم را بعنوان حائل بین خود و دشمن قرار میدهد. یک دولت ارتشاش را ساخته است که در دفاع از مردم کشته شوند ولی جنگ چریکی حماس در پس سنگر مردم، یعنی قربانی کردن مردم در دفاع از تشکیلات.

او در نمییابد که در هر مقامی که هستی باید رفتاری در خور آن مقام داشته باشی. یعنی در مقام یک "دولت" تامین نیازمندیهای مردم مهمترین وظیفه است و کسی که نمیخواهد این را بفهمد نباید برای به دست گرفتن قدرت دولتی تلاش کند. فقط اینگونه نیست که تو قدرت سیاسی را تصرف میکنی، بلکه در همان هنگام خودت نیز به تصرف قدرت سیاسی درمیآیی.

حماس هنوز نمیفهمد که در مقام یک دولت، این نیازهای جامعه است که به او وظایفاش را دیکته میکند و نه آرمانها و اعتقادات تشکیلاتیاش.و در راه انجام این وظائف حتی شده با دشمنش نیز بایدبه توافق برسد، چرا که با عدم تامین این نیازهای اجتماعی، رشد و حیات یک جامعه امکانپذیر نیست.

حماس اگر هنوز میخواست با اسرائیل بجنگد چرا در مقام کسب قدرت سیاسی و تشکیل دولت برآمد؟ راکت انداختن در همان موقعیتِ تشکیلاتی سیاسی- نظامی که بسیار راحت تر میبود تا در مقام یک دولت!!! به دولت تبدیل شدن چنین تشکیلاتی، اگر با یک دگردیسی اساسی همراه نباشد، هم به ساختار تشکیلاتی آسیب خواهد زد و هم کارآیی دولت را خواهد گرفت. الآن در مورد حماس میتوان این سوال را کرد که بین وظایف یک تشکیلات سیاسی- نظامی و وظایف یک دولت، خودش را بر کدام متعهد میداند، و میتوان به روشنی دید که حماس با درهم ریختن این مرزها، از ایفای هر دو وظیفه ناتوان شده است؟

 

همدردی من و امثال من با مردم فلسطین صرفا بر اساس نوعدوستی استوار است و بس. یعنی بیزاری از کشتن است و فرقی نمیکند که این کشته فلسطینی باشد یا اسراییلی.

اما در ورای این همدردی نمیتوان بر این موضوع حقوقی سرپوش گذاشت که مردم غزه تاوان انتخاب خودشان را در حمایت از حماس میپردازند، همانگونه که مردم کشور ما و یا مردمان هر سرزمین و کشوری.

چرا مردمان سرزمین های زیر سیطره محمود عباس با این اوضاع اسفناک روبرو نیستند؟ و در ازای از دست دادن آرامش پیشین، چه دستاوردی در غزه به دست آمده است؟ و اصولا جنگی که امکان پیروزی در آن وجود نداشته باشد را چرا باید آغازید؟


 
مرگ مولف
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی:

از میان تمام مرگ و میرهای ابلهانۀ جهان، که روزانه اتفاق میافتند، در جادههای ایران و در نوار غزه، چاد و سودان و در زیر تیغ جراحی و حراجی قلوه و بقیه ارگانها و امثالهم؛ تنها مرگ این یارو "مولف" بود که به من چسبید. گر چه که در مراسم خاکسپاریاش، حلوایی و خرمای مغزگردویی پخش نشد، اما در عوض ما هم یارو را بدون فاتحهای چال کردیم. باید این شخص گور بگور میشد، و شد هم.

البته عدهای از همپالکیهای جناب "مولف"، در همبستگی با این شخص، خود را نیز "مولف" نامیدند و ایشان را در سرازیری قبر همراهی نموده و همنشینی ابدی برای همدیگر شدند، عده ای که در واقع چندان "مولف" هم نبودند، مثلا "شاعر" بودند یا "نقاش"، "موسیقیدان" بودند یا "رقاص"...

بهر حال هر کسی هر کاری میکرد، کارش را "متن" نامید، فرقی نمیکرد که این متن مجسمهای باشد یا ساختمانی، خیابانی باشد یا عکسی! حتی قاب عکس نیز در "حاشیه" نماند و بخشی از "متن" شد.

در وسط سطور، ستور دوانیدند که معانی میانی سطری را نیز دریابید، و حال آنکه معانیِ خود سطور نیز زیاده از حد گریزپا بودند، چه برسد به معانی میانشان!!!

این جناب مولف، فردی بود خودخواه که برای خواننده و مخاطبش، صرفا حق خوانندگی و مخاطب بودن قائل بود و بس. اما پس از مرگ او، خواننده و مخاطب نیز تقریبا مردند، یعنی دیگر نه خواننده، خواننده بود و نه مخاطب، مخاطب. اینان نیز شریک ارث و میراث جناب مولف شدند و در نتیجه نهایی "تالیف" دخل و تصرف نبود که نکرده باشند. تمام معانی به هم خورد. تمام حقایق در هم ریخت. تمام چیزهایی که تا دیروز میتوانستی رویشان قسم بخوری، کله معلق زدند و چیزهایی شدند خنده دار.

البته ناگفته نماند که این مرگ باعث تولد هزاران هزار شاعرک و نویسندک شد، در جهانی که حقایقش هم "حقایقک" شده بود و اصلاً خود جهانش هم دیگر "جهانکی" بیش نبود.

انسان از میان هستی برخاست و دیگر ستون مرکزی این خیمه نبود.

مرگ مولف، خجسته مرگی بود.


 
حقیقت، من و سگم
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

١

حقیقتی که بتواند آدم بکشد، از هر دروغی ننگینتر است.

 شب است. آخرین خبرها حاکی است از حمله جنگندههای اسرائیلی به نوار غزه. عکسهای کودکان مرده در آغوش پدران و مادران. تکه پارههای تن، که روزی روزگاری آدم بودند و در آخرین لحظات "گوشت دم توپ"؛ و حالا در میان خیابان پخش شدهاند.

و مطمئنا بسیاری از آنان کسانی بودهاند که نه با سیاست کاری داشتهاند و نه طرفداران حماس بودهاند. محمود عباس حق دارد، اسرائیل حق دارد، حماس حق دارد، اما چرا این "حق داشتنها" مجوز "کشتن" میشوند؟ و اصولا چه ارتباطیست میان اینکه "من حق دارم" و "میتوانم و باید بکشم"؟

چقدر زشت است "حقی" که با "مرگ" تطهیر میشود، اگر حق این است پس ناحق چیست؟

بالاترین "حق" زندگیست و چه حقی بالاتر از آن وجود دارد؟ که این حقِ زندگی را باید در مسلخ آن حق، به سلاخی کشید؟ من ارسطو نیستم که افلاطون را دوست داشت اما حقیقت را بیشتر از افلاطون. برای من هیچ حقیقتی نیست که برتر و ارزشمندتر از زندگی آدمی باشد. تمامی این شعبدهبازیهای حق و حقیقت و واقعیت و دروغ و غیرۀ "ذهن" یک بازی بیشتر نیست برای گذراندن این عمرِ بادآورده. که مانند تمام بازیها گاهی آنچنان جدی گرفتهایماش که همبازیهامان را به خاک و خون میکشیم. ما از بچگی یاد گرفتهایم که بازی اشکنک دارد و سرشکستنک. در کودکی سر شکستن، راهی ندارد که در بزرگی به شکستن گردن منتهی نشود!

٢

چراغ خاموش. لپتاپ خاموش. خون خاموش. جنگ و خبر خاموش.

در تاریکی سر پسرک کوچکی بر بازویم و نفسهایش روی صورت و شانهام میدود و در این زمستان چه میچسبد، در آغوش کشیده ام و میبوسمش. نگاه به چشمانم میدوزد، کاش میتوانستم برایش داستان تعریف کنم. او زیباترین داستانها را با نگاهش برایم تعریف میکند.

تن مخملینش چه گرم است و من چقدر این پسر بچه شیطانِ بازیگوش را دوست دارم و ما چقدر همدیگر را دوست داریم…

٣

و ما چقدر همدیگر را دوست داریم. چقدر بازوانش را دوست دارم وقتی که سرم را در کنار سرش میگذارم و مهربانانه در کنارش آرامشم میدهد و بویش در تمام مشامم و زندگیام پخش شده است. جوراب‌‌هایش را نیز دوست دارم. بازیگوشیهایم را پاسخ میدهد، گویی همبازیام است. غذایم میدهد، امنیتم میدهد، با من بازی میکند و دوستم دارد و من چقدر دوستش دارم وقتی که در آغوشم میگیرد و نفسش را روی صورتم حس میکنم…