پرگار بهرام

Pargar Bahram

روز عشق
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی:

 

 

روز عشق بر قلب هایی که می تپد خجسته باد.

 


 
موش‌ها و آدم‌ها
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤  کلمات کلیدی:

یکی از جالبترین چیزها این است که واقعیات بیرونی و مستقل از ذهن، برای آنکه به ادراک دربیایند باید از طریق حواس ما منتقل گردند. یعنی اگر چیزی از طریق حواس دریافت نشود، قابل درک نخواهد بود.یکی ازین مهمترین حواس انتقالدهنده بیرون به درون، بیناییست.

ما بر اساس ساختمان چشمانمان رنگهایی را میبینیم*، و رنگهایی را نمیبینیم؛ یا دقیقتر بگویم نورهایی را میبینیم و نورهایی را نمیبینیم. در نتیجه اشیایی را که رنگشان خارج از گستره دامنه طیفهای مرئی نوری چشمانمان باشند را انگار نباید ببینیم. یا شاید مانند گاو که رنگ قرمز را تشخیص نمیدهد پارچه را به رنگ خاکستری میبینیم!!!

براستی کیفیت "قرمز" دیدن یک رنگ از ساختمان چشمان ما برمیخیزد یا از چگونگی چینش مولوکولی سطح اشیاء؟

چرا چشم حشرات دنیا را جور دیگری میبیند تا چشم ماهیها؟ چرا صداهایی که یک مار میشنود، همانی نیست که ما میشنویم؟ حس لامسه هم که از جانور تا جانور متفاوت است. چشایی و بویایی نیز همینطور.

با در نظر گرفتن مقدمات بالا، آیا نمیتوان نتیجه گرفت که با هر مجموعۀ متفاوتی از "حواس"، جهان ادراک شده توسط آن حواس، چیزی می شود متفاوت از جهان درک شدۀ دیگر مجموعه‌ از حواس‌ها؟

یعنی جهانی که انسان در مییابد تفاوتهای فاحشی دارد از همان جهان، در ادراک زنبورها و مورچهها و شاپرکها و مارها و خفاشها و موشهای کور و گاو و قورباغه و ...

روز برای همه جانوران به یکسان روشن و نورانی نیست و خورشید در چشم همگان مانند طلا نمیدرخشد؟

آیا جهان واقعی همانیست که ما میبینیم؟

 

 

 

 

*- هر رنگی در زیر هر نوری، به رنگ دیگری دیده میشود: سبز در نور قرمز، همانی دیده نمی شود که در نور زرد. ما این جهان را در زیر نور "طلایی" خورشید میبینیم. یعنی جانوران برای دیدن رنگها نه تنها تابعی از ساختمان چشمانشان هستند، بلکه تابعی از نوری هستند که در پناه آن رنگ ها را می بینند.

 

 

**- یادداشت دوستم احمد چنان جالب بود که حیفم آمد به صفحه اصلی منتقلش نکنم. ممنون احمد جان:

 

سلام بر بهرام عزیز
بحث بینایی - فلسفیه جالبی رو مطرح کردی . ضمن تشکر خواستم نه در بخش فلسفیه قضیه بلکه صرفا بینایی بگم که یه ابزار جالب به اسم آی پایلوت اومده که به افرادی که دارای کوررنگی هستن راه هایی برای تشخیص تصاویر چند رنگی روی صفحات کامپیوتر را می ده.با حرکت مکان نمای موس بر روی بخش های متفاوت، آی پایلوت رنگ آن را اعلام می کنه. اگر کاربر روی نام رنگی کلیک کنه، سایر بخش‌‌های مشابه هم شروع به روشن و خاموش شدن می کنن. یا یک رنگ برجسته می شه و سایر رنگ ها تبدیل به خاکستری و سفید می شه. این برنامه کار با سایت های دارای تصاویر گرافیکی زیاد، متن‌‌های رنگی و غیره را برای افراد کوررنگ ممکن میکنه.
الظاهر مجربین علم چشم و بناگوش بر این باور استوارن که رنگ اشیا بستگی تام به نوری داره که دراون دیده می شن، یا موقع دیده شدن به اون ها می تابه. بنابراین رنگ اون ها ثابت نیست و بر حسب شرایط نوری گوناگون تغییر می کنه. به عنوان مثال، اگر در حوزه رنگ های اصلی و مکمل به موضوع توجه کنیم، جسمی که در سفید به رنگ فیروزه ای دیده می شه، در نور سبز به رنگ سبز دیده می شه، در نور قرمز به رنگ تیره دیده می شه، و در نور گلی به رنگ آبی.
اجسامی که از خود نور می تابونن، به رنگ نوری که تابش می کنن دیده می شن. به عنوان نمونه، یک لامپ رنگی که نور قرمز می تابونه، به رنگ قرمز دیده می شه، ولی اجسام کدر و غیر منیر به رنگ نوری که بازتاب می دن دیده می شند، نه به رنگ نوری که جذب می کنن، به عنوان نمونه، جسمی که آبی دیده می شه، در اصل زرده و جسم قرمز رنگ در اصل به رنگ فیروزیه ، یعنی بخش قرمز نور را واپس زده و از خودش رونده و بخش فیروزه ای اونو جذب کرده. با این استدلال، همه اجسام سیاه دنیا، در اصل سفیدن، و همه اجسام سفید دنیا، در اصل سیاهن. به عنوان نمونه، ماست سیاست و ذغال سفید! و هم چنین آدم های سفید پوست در اصل و ماهیت خودشون، سیاه پوستن و سیاه پوستان در اصل و ماهیت خودشون  سفید پوستن!!...
و جالب ترین موضوع قابل توجه اینه که اصلاً رنگ، احساسیه که ما از جهان عینی داریم و یک واقعیت کاملاً ذهنیه نه یک واقعیت عینی! و خارج از ذهن ما اصولاً هیچ گونه رنگی وجود نداره و جهان عینی کاملاً بی رنگ بی رنگه... در مورد صدا و بو هم همین حکم صادقه، و اونچه در جهان عینی وجود داره فقط امواج هستن و میدان ها و جنبش و چرخش لایزال و بی زوال. حتی جرم، وزن، شکل هندسی و سایر مشخصه های پیچیده جهان هستیم همگی واقعیت ذهنین، نه حقیقت عینی!!!...
به عنوان مثال، اونچه ما به عنوان رنگ می بینیم، در اصل مشخصه ایه وابسته به بسامد امواج الکترومغناطیسی که در دامنه خاصی بر چشم انسان اثر بینایی و رنگی داره و چشم آدم اونو به صورت رنگ های مختلف که تابعی از بسامد اونه، احساس می کنه، و بقیه این طیف گسترده رو به صورت امواج غیر مرئی دریافت می کنه، ولی برخی از موجودات زنده، گوشه هایی از این طیف رو که بر چشم انسان بی اثرن، به صورت رنگی می بین.
بنابران جهان عینی فقط موج و جنبش و چرخش و میدان های گوناگون، و به طور کامل بی رنگه، و این ما یم، یا بهتره بگیم چشمای ما و خواص  عصبی - ذهنی بینایی ماست که به اون شکل رنگی می ده و سبب می شه که ما جهان بی رنگ و رنگی ببینیم و سرشار از صداها و بو ها و نقش و نگارها و شکل ها...
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست؟
نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ایم...

مسروق للفائده

 



 
معرکه‌گیر خزانه
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤  کلمات کلیدی:

 

 

ضلع شمال شرقی فلکه دوم خزانه فرحآباد در جنوب شهر تهران، هنوز خرابه بود و هر غروب در آنجا بساط مارگیری مرشدی بپا بود کوتاه قد و لاغر اندام و تریاکی. با گونه هایی برجسته در کنار لپهای فرورفته. چیزی در حدود قیافه پیرمرد خنزر پنزری بوف کور.

بچه بودم و میرفتم کنار این معرکه گیری. مار داشت و یک راسو، که مارکُشاش مینامید و همیشه قول میداد که این دو را بجان هم بیاندازد، اما هیچگاه چنین نکرد و مار را افسون میکرد که:"بستم دَمَت، نیشت..."

و آفتابۀ کوچک آبی داشت که آبش تمام نمیشد و در عالم بچگیام خیال میکردم که توی آفتابه، لولهکشی کردهاند که میتواند اینهمه آب در خود جای بدهد. ساعتی را میگذاشت در کیسهای پارچهای و با سنگ خُردش میکرد و آخر سر درست و سالماش را به صاحب ساعت برمیگرداند.

اگر میخواست شعبدهای کند و احیاناً پس از خواندن ورد:"اجی مجی لاترجی، ورا ورا پف..." شعبدهاش نمیگرفت، فوراً رو به جمعیت میکرد و لعنت میفرستاد بر پدر و مادر کسی که تمبانش را پشت و رو پوشیده و به بساط معرکه آمده، تا سحر او را باطل کند و شعبده اش درنگیرد و التماس میکرد که شخص مزبور آن محل را ترک کند، همه از آنهایی که در ردیف های جلو روی خاکها نشستهاند تا آن پشت سریها که ایستادهاند به هم زل میردند تا ببینند که کیست که محل را ترک میکند...و نمیشد که زیرشلوار آنهمه آدم را کنترل کرد و دید کیست که تمبان باطل السحر را به تن دارد!

حتی برای اینکه از موضوع چگونگی آن آفتابه که آنهمه آب در خود جای میدهد سر در بیاورم، شاگرد مرشد میشدم و او دم به دم خطاب میکرد:" بچه مرشد" و من باید جواب میدادم:"بله مرشد" و البته که با آهنگی خاص.

 

و فراموش کردم انگیزه نوشتن این ماجرا را.

احتمالا اهمیتی هم نداشت مثل بیشتر موارد.

 

 

 

 

پ.ن.- یادم آمد، این مطلب سر باز زد از کامنت شدن برای دوستی. گفت بگذار تا پرگارت را به روز کنم و منهم گفتم:"بفرمایید."