گفتاری پیرامون "هویت"
گویی "قاعدهای" پنهان در هستی است که: «مبادا قاعدهای وجود داشته باشد.»
در همین سوالِ ما "کیستیم" و یا "چیستیم" حد و فاصلۀ "که" و "چه" بهم ریخته است. از "چه" برگرفته از طبیعت شروع میشود تا به "که" برآمده از جامعه برسد. چیزی مانند "مرجان" که حد فاصل گیاه و جانور است.
این موقعیت سبب شده است که ما در "کیستیمان"، تحت تأثیر عواملِ "چه" بودنمان باشیم. زیستمند بودن، پستاندار بودن، انسان بودن، نر یا ماده بودن و... همگی عناصری هستند طبیعی و غیر ارادی. موقعیتی که زاییدۀ تصادف صرف میباشد و هیچ بخش آن در اختیار ما نبوده است. ما بر چنین بستری از "تصادف و جبر" پا به جامعه میگذاریم تا بخش "کیستی" خودمان را بر مبنای بستر فوق بنا کنیم.
حضور ما در جمع، الزاما بوجود آورندۀ خصوصیاتیست. این خصوصیات را نمیتوان گفت دقیقا به کدامبخش از "چه بودن" یا "که بودن"مان تعلق دارند، خصوصیاتی که مشترک جانوران عالی و انسان هستند، مانند قدرتطلبی و مورد نیاز و احترام همنوعان بودن.
ازینجاست که موقعیت اجتماعیِ فرد در ساختار مادی و معنوی جامعه نیز در "کیستیاش" موثر واقع میشود. همین موقعیت است که فرد را توانایی استفاده از امکانات بهتر آموزشی میبخشد. همین موقعیت است که "سلامتی و تندرستی" تن و روان او را تامین میکند؛ و اینها در زمرۀ عواملیست که برای رقابت در جامعه به آن نیازمندیم.
ذهن و هوش ما نیز درین میان اهمیت فراوانی دارند.
هوشمندی انسان نیز به مانند سایر عوامل، چیزیست تاریخی. بخش بزرگی از آن "میراث" نیاکان ماست و بخشی نیز اکتسابیست.
این بخش "ناخودآگاه" ذهن ماست که مبناهای "علایق و سلائق" ما را میسازد، از فلان رنگ خوشمان میآید بدون هیچ استدلالی. فلانی تاثیر بدی روی ما گذاشت و فلانی تاثیر خوبی.من آدم شادی هستم. من آدم ساکتی هستم و...
اینها همگی از آن بخشی سرچشمه میگیرند که ظاهراً دور از دسترساست. اما همین بخش "ناخودآگاه" را نیز میتوانیم با "مهندسی موقعیت" تحت تاثیر قرار بدهیم.
فراوان افرادی با بهره هوشی بسیار بالا صرفا به دلیل یک آسیبدیدگی در سیستم عصبی خود، توانایی شرکت در این رقابت اجتماعی را از دست میدهند و اگر این آسیبدیدگی بهبود یافت دوباره میتوانند به دور رقابتها برگردند، البته که با از دست دادن موقعیتهایی.
* * *
با این تشریح کوتاه و بسیار ناقص، میخواهم به این نتیجه برسم که "هویت" آدمی چیزیست سیال و مرکب از عناصر گوناگون بسیار متغیر. آنان که به دنبال "هویتی" ثابت و به دور از دستخوش دگرگونیاند، آب در هاون کوبانند. هستۀ ثابت!!! هویت، اگر هم باشد بسیار سهم کوچکی از آن را دارد. ما با هر موقعیت تازه و با هر تغییری، با پیدا شدن هر عنصر تازهای در مجاورمان، دگرگون میشویم.
در موقعیتهایی قرار میگیریم که واکنشهای بسیار "بعیدی" از خودمان بروز میدهیم و سپس شگفتزده میشویم که:«این من بودم؟ من نمیدانستم در من چنین وجهی هم وجود داشته است!!!»
در اصل اینها همه "ممکنهایی"ست که با پیدا شدن "موقعیت" ساخته میشوند. آنکه "مهندسی موقعیت" را بداند میتواند با استفاده از همین امکان، "هویتی" از خودش را بسازد (تقریبی) که پیشتر به آن اندیشیده و آن را انتخاب کرده است. یعنی بخشی از اختیار! را در حیطۀ جبر نفوذ بدهد.
* * *
بازگردیم به پرسش آغازینمان: هویت ما چیست؟ ما کیستیم؟ ما چیستیم؟
ابزار شناسایی ما در تمامی موارد، حواس ما، سلسله اعصاب ما، مغز و ذهن ماست. و این مجموعه در فرد "الف" صرفا ویژۀ اوست. نمیتوان دو انسان را یافت که در این مجموعه ابزار شناخت با همدیگر "یکسان" باشند.
"حقیقت" نیز چیزی نیست بجز تصور ما از هستی. تصور من از هستی چون با ابزار بیهمتای خودم صورت میگیرد، نتیجهای "خاص" میدهد و با تصور هیچکس دیگری یکسان نیست. پس حقیقت من، چیزیست منحر بفرد من.
حتی درک و شناخت ما از "واقعیت" نیز تابع همین تفاوت در ابزار شناخت است و بهمین دلیل "واقعیت" یگانۀ قابل شناختی وجود ندارد و آنچه که واقعیت "یگانه و مستقل از ذهن" است، قابل شناخت نیست.
شناخت یعنی عبور هستی بیرونی از فیلترهای ذهنی من و متاثر شدن از آن فیلترها.
* * *
حالا سوال نهایی:
شخصیت و هویت یک انسان کدامست؟
آنچه که او از خودش در ذهنش تصویر میکند؟ یا آن تصویری که دیگران از او در ذهنشان دارند؟ اینکه من اینگونه "هستم" یا محصول ذهن منست یا محصول ذهن دیگران و بهمین دلیل بهر حال امریست "ذهنی". بی هیچ میزان سنجشی برای درست نهایی یا نادرست نهایی بودن یکی ازین تصویرها و تصورها. همۀ این "هستها" زاییدۀ اذهان است و مسلماً آن "هست" مستقل از ذهن، ناشناختنیست.
پس در واقع هر کسی آن نیست که "هست".
پ.ن.:
بابایی عزیز،
فقط به این نکته هم باید توجه شود که "هست" شامل حوزه و حیطه ای میشود که "شناختی" هر چند کوچک بر آن داریم. یعنی این میزان شناخت ماست که "هست" را معنی کرده و آن را گسترش می دهد. هر چه شناخت بیشتر، "هست" بزرگتر و بسیط تر. هر چه شناخت کمتر، "هست" محدودتر و کوچکتر.
از اینجاست که "هست" امری "شناختی" می شود و مستقل از شناخت وجود ندارد. این است که این "هست" خصوصیات "شناخت" را نیز بخود می گیرد: مانند آن ذهنی میشود، در عین اینکه این "ذهن" تنها و یگانه راه ارتباط ما با هستی ست، اما شدیدا هم همیشه متفاوت است با آن "واقعیت" بیرونی مستقل از ذهن.