پرگار بهرام

Pargar Bahram

ب مثل باد، باران، و چه مثل تو؟
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠  کلمات کلیدی:

 

 

با ردی از عاج‌های کفش‌ات

هویت خویش را ثبت می‌کند

زمین

و قدمگاه می‌شود.

هوا از صاعقۀ تنت

در زیر باران

به رقص برمی‌خیزد

شادمانی‌های کودکانۀ باد.

و آب

تصویر تو را

در آلبوم خاطرات‌اش

کنار خواب برگی از بنفشه‌های دلم

خشک می‌سازد.

هیچگاه ابهت ثانیه‌ها

اینقدر مرا نگرفته بود

که فکر کنم

برای گذشتن هر یک

سالی لازم است.


 
اندوه دانایی
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

 

 

چرا دانایی قرین "اندوه" است؟ دانایان کم شاد می‌شوند و خنده‌های از ته دل را کسی ازیشان بسا به ندرت می‌شنود.

اما "نادانی" قدرتی دارد برای شاد زیستن. خنده‌ها و لودگی‌های پرنشاط طبیعی. بی‌هیچ ملاحظه‌ای از پیرامون. گویی تنها این نیاز درونی منست که مهم است و اگر آن تامین شود جهان به کام می‌گردد.

اما در دانایی برای آنکه جهان به کام گردد هزار اما و اگر ؛ و شرط و شروط در میانه است. شاد زیستن، نیازمندِ "دورنگری" نیست، که در دورها چیزی برای شادی نیست و در دورترین دور، "مرگ" این اندوهناک‌ترین به انتظار نشسته است.

اما دانایی برای خود جهانی طراحی می‌کند و میخواهد این جهان موجود و "واقعی" را مطابق با آن طرح بازسازی کند، گونه ای آفرینش، و یا دست پایین، دخالت در "آفرینش". اندکی ادعای خدا بودگی. یا ادعای شراکت در خدا بودن!!!

برای این بزرگی، پرنسیپ‌های عدیده‌ای مورد نیاز است و با هر پرنسیپ، اندکی دست و پا بستگی، مقداری محدودیت همراه می‌شود و اینها همه دانا را مانع از آن می‌شوند که به کام خود بیاندیشد به هر وسیله و به هر قیمتی. ناکامی خوشتر است به مذاق او تا از این نوع کامیابی‌های به هر وسیله و به هر قیمت.

آن همه دانایی خیام برایش سر سوزنی هم شادمانی نیاورد، با آنکه آن همه سعی کرد تا شاد بزید، تنها در مواردی بر آن دست یازید که گویی بر "خردمندی" اش چیره شد:

- بنازم قدرت مستی را که چیرگی بر خردمندی است و گشودن درهای شادی.


 
سبز یا آبی
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢  کلمات کلیدی:

 

همیشه در برابر این بیت حافظ که میگوید:

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

با این پرسش روبرو می‌شدم که:« مگر مزرع فلک، "سبز" است؟» کجای آسمان سبز است که حافظ آن را به این رنگ دیده و در جای دیگر می‌گوید:

دریای اخضر فلک و کشتی هلال

هستند غرق نعمت حاجی قوام ما.

"اخضر" همان سبز است و تازه رنگ "مینا" *نیز چون سبز است، حافظ با اتکا به همین معنیِ "مینا"ست که می‌سراید:

جرعه جام بر این تخت روان افشانم  

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

و تازه در این سبز دیدنِ آسمان، حافظ تنها نیست که بتوان به کوررنگی اش متهم کرد:

از ناصر خسرو داریم:

آن است پادشا که پدید آورد

این اختران و این فلک اخضر

 تا پروین اعتصامی:

من سیه روز نبودم ز ازل

هر چه کرد این فلک اخضر کرد.

و در میان اینها فراوانند مانند صائب تبریزی، امیر خسرو دهلوی، بیدل،خاقانی، سلمان ساوجی، سیف فرغانی و... که رنگ آسمان را "سبز" نوشته‌اند.

البته این فقط در زبان فارسی نیست. در آذربایجان نیز آسمان را "گوی" مینامند و همین کلمه بر رنگ سبز نیز اطلاق می‌شود و سبزی و سبزه را "گوی،گوئرتین" می‌نامند و سبز شدن را "گوئرماخ". در زبان آذربایجان "گوی" هم به سبز و هم به آبی اطلاق می‌شود.**

انگار در آن زمان‌ها واقعاً آسمان سبز بوده است!!!

ولی چیزی که جالب توجه است، در آن زمان‌ها نام "آبی" برای رنگی که امروزه آبی می‌نامیم‌اش وجود نداشت. کلمه "آبی" بر  میوۀ گلابی اطلاق می‌شده است و بس. رنگی با نام "آبی" وجود نداشت. کلمۀ "آبی" برای اسم رنگ، چیزی بسیار تازه است شاید از دوران قاجار به بعد و پیش از آن سابقه ندارد.

در غیاب کلمه "آبی" اما در عین‌حال برای رنگ آسمان از کلمات "نیلی" و "کبود" نیز استفاده می‌شده است. که اینها امروزه نیز طیف‌های مختلف رنگ آبی هستند. یعنی همزمان شعرای ما آسمان را هم سبز می‌دیده‌اند و هم آبی. البته از آنجایی که کلمۀ "آبی" خود برگرفته از "آب" است، و آب در حجم‌های بزرگ مانند دریا، هم سبز دیده می‌شود و هم آبی...

راستی آب در حجم‌های مختلف به رنگ "سبز" دیده می‌شود تا آبی، حتی در مقابل انعکاس نور آسمان. چرا سمبل رنگ "آب+ی" بجای "آب"، "آسمان" است؟

---------------------------------------------------------- 

 *- معزی می‌گوید:

کوه ز لاله گرفت سرخی بسد
دشت ز سبزه گرفت سبزی مینا.

**- جالب است منطق هر دو زبان فارسی و ترکی:

ترکی با برگرفتن رنگ آسمان "گوی" و پسوند "چین"، کلمه "گوئرچین" بمعنای کبوتر را درست کرده است و درست در فارسی هم همین اتفاق می‌افتد: رنگ آسمان "کبوت" به اضافه پسوند "اَر" که می‌شود: کبوتر.

این پسوند "آَر" در فارسی نقشی بسیار مهم دارد، کنکاش کنید در کلماتی مانند: مادر، پدر، پسر، دختر، شوهر، بستر و ...

 

پ.ن:

خرد میکنیم یا خورد میکنیم؟

 

از وقتی که "صادق هدایت" نوشت:

«دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمیکردند .»

نیم قرن می‌گذرد و هنوز هم که هنوز است فراوانند کسانی که دقت نمی‌کنند که تره را "خرد" میکنند و خورد کردن نادرست است. کمترین آسیبش درهم شدن با مصدر "خوردن" است که در اینجا هیچ موردی مدارد.

در گوگل بگردید به دنبال "تره خورد" به 2280 مورد برمی‌خورید و این در حالیست که صورت درست آن یعنی "تره خرد" 564 بار آمده است.

جالب است که ببینید چه مدعیانی تره "خورد" کرده اند.

 

 

 


 
سینما پلازای تهران، پیش از انقلاب
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٧  کلمات کلیدی:

 

یاد سینما پلازای تهران بخیر. در سال‌های پیش از انقلاب، صبح‌های جمعه ساعت ده، سانس مخصوصی داشت از فیلمی که فقط یکبار پخش می‌شد.

فیلم‌هایی عموما با مضامین سیاسی و اجتماعی و بیشتر از کشورهای سوسیالیستی. فیلم‌هایی که در سینماهای دیگر به نمایش در نمی‌آمد، مگر در سالن نمایش دانشکده‌ها.

شب را در کوه سرکرده بودیم و صبح زود با کوله پشتی و کفش کوه و قیافه‌های چریکی، در صف کنار پیاده‌رو، بطرف باجه فروش بلیط سر می‌خوردیم. گروه‌های دو نفره و چندنفره. در همان صف هم مشغول بحث. مردان سبیل و عینک و اورکت و زنان شلوار سربازی و پیرهن چینی. همه چپی‌های مارکسیست و تعدادی هم چپی‌های مذهبی. هواداران اندیشه‌های دکتر شریعتی.

گویی این سینما، جغرافیای دیگری را نمایندگی می‌کرد. و در ساعت ده صبح جمعه‌ها، تاریخ دیگری نیز در آنجا جاری می‌شد. آنهمه "آرمان" در یک صف، هیچگاه پشت سر هم نایستاده بود. جهان زیبا بود و حماسی. وقتی که گورکی در صحنه ای از فیلم "پداگوژی" به درو می‌پردازد، صدای دست زدن سالن سینما را می‌لرزاند.

هیچگاه نمی‌اندیشیدیم به "شدنی بودن یا نشدنی بودن"، همه چیز شدنی بود و ما انسان‌هایی از سرشت ویژه.

 

در برلین سینمایی هست که هر از چند گاه یک سانس ویژه دارد و هیچوقت هم تا پیش از شروع فیلم کسی نمی‌داند که چه بر پرده سینما نمایش داده خواهد شد.