پرگار بهرام

Pargar Bahram

سه شعر
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧  کلمات کلیدی:

 

 

خوشا بحال شعر‌ها و واژه‌ها

که دستانت را دارند.

با چتری اینچنین... 

من بجای شعر می‌نشینم

بگذار بجای باران

از منجنیق فلک سنگ فتنه ببارد.

 

 

سیب و سکه های دو رو

خیره در اشارت ابرو

سایه ای در تلاش سکوت

خنده ای در مقامِ "بگو"

سخنی از نیا و برو

گام ها منتظر:به چه سو؟

ور بیایی بباغ خیال

گیرد از تو بو "شب بو"

یا فرو ریزد این قلعه

با دعا از تو و ز من جادو

یا که باشد جنازه آویزان

از طناب جداییِ بدخو

می و این کام تشنه من

تا لبالب شوم چو سبو.

 

 سیب...این سکه، سکه های دو رو
چشمها ، شعرها....بگوی و نگو
پیش اگر میکشد به پای ،نگاه
پس اگر میزند به دست ، ابرو
قصۀ شاخه های نا"میمون"
جنگل بی ستاره ، بی سو سو
هذیانهای بی ترنم عشق
قصۀ بی فرشته بی جادو
فصل پاییز  بی تورق برگ
یا شبی بی ترنم شب بو...

حس تو در تلاوت باران
شعر تو از حلاوت کندو
در دل و جان دوست میمانی
مثل رد گدازه در دل او

 

طلوع قدم در پیاده روِ دیدگاه و نظر
هلاکت یک "کلمه" در آن دم آخر
به میهمانی شعرت مرا گرفته ای در بر
که فارغم کنی از بانگ و سوت خطر...؟

 

 

 


 
ای برادر تو همه اندیشه نیستی!
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠  کلمات کلیدی:

 

جالب است که بیشتر آدم‌ها با وجود پشت سر گذاشتن تجربیات متعدد، باز هم اصرار بر "اندیشه" بودنشان دارند و دیگر هیچ. همیشه هم بر این بیت مولانا در مثنوی اشاره می‌کنند که:

ای برادر تو همه اندیشه‌ای

مابقی را استخوان و ریشه‌ای.

مولانا با سرودن این بیت، منظور روشنی را بیان می‌کند، بدین ترتیب که در مصرع اول "همه" و تمامیت انسان را "اندیشه" می‌داند و در نتیجه هنگامی  که در مصرع دوم نوبت به مابقی وجود آدمی می رسد دیگر چیزی نمانده بجز "استخوان و ریشه" که چیزی در ردیف "هیچ" است. او در ستایش "اندیشه" در دیوان شمس هم نمونه‌هایی می‌سراید مانند:

نقش و اندیشه من از دم توست

گویی الفاظ و عبارات توام

یا:

چو دولاب چه گردیم پر از ناله و افغان

چو اندیشه بی شکوت و گفتار بگردیم.

گرچه که در روزگاری دیگر، مولانا از "اندیشه" بیزاری می‌کند و آن را خون می‌ریزد:

دکان خود پرداختم انگارها انداختم

قدر جنون بشناختم ز اندیشه‌ها گشتم بری.

ترتیب تاریخ سروده شدن این ابیات را نمیدانم، اما گویی آن بیت آغازین که از مثنوی‌ست متاخرتر است از نظر زمانی، گر چه که از لحاظ منطقی باید سروده نخستین و سرآغاز برای بحث ما باشد.

من فکر میکنم مولانا مانند بسیاری از آدم‌های معاصر تا آخرش نگفت:«ای برادر تو همه اندیشه‌ای.» بلکه در پی لرزش‌های دست و دل و قدرت‌نمایی نیروهای طبیعی در آدمی، همگی آنها را تحت عنوان "عشق" بر اندیشه چیرگی داد:

عقل تا تدبیر و اندیشه کند

رفته باشد عشق تا هفتم سما.

البته که آن "همه اندیشه بودن" و هم این "عشق"، دو حالت از رجحان جهان "روحانی" بر جهان "جسمانی" بوده است و میبینیم که در گستره بزرگی از ادبیات ما سخنی از "جسم" و "جسمانی" نیست مگر به لعن و طعن.

حتی در غزل‌هایی مانند:

آمدم من بی‌دل و جان ای پسر

رنگ من بین نقش برخوان ای پسر

یا:

فرخنده نامی ای پسر گر چه که خامی ای پسر

تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم

سعی شده به روشنی رنگ هوس‌های جسمانی آشکار نشود. "هوس" همیشه باید دستیار شیطان و نفرینی باقی بماند.

در اینجا ما با چهره‌ای دروغین از ادبیات‌مان مواجه می‌شویم، او نمیخواهد واقعیت عینی و موجود زندگی انسانی را بازتاب دهد بیشتر در قید آنست که با زندگی انسان بصورتی "آرمانی" برخورد کند و راهنمایی باشد به کمالی ناشدنی.

اما این تجربه روزمره زندگی‌ست که در فراوان گام‌ها رجحان آن بخش "استخوان و ریشه" را بر بخش "اندیشه" و "عشق" در آدمی نشان می‌دهد. آدمیان در پس این چهره‌های عادی و ساکت خود غوغاهایی دارند که نمی‌گذارند بگوش کسی برسد. غوغاهایی از در نوردیدن مرزهای دین و اخلاق و عرف. هیچکس به روی پهلو دستی‌اش نمی‌آورد که: باور نمی‌کنم سجاده به آب کشیدن‌های تو را.

زیرا می‌خواهد که ادعای خودش نیز در مظان شک و تردید قرار نگیرد. «باورت می‌کنم تا که باورم کنی.»

البته که زندگی هیچگاه بطور مطلقی بر رجحان "جسم" و پستی "اندیشه" و یا برعکس، حکم نداده است. در مقاطعی این پیشی می‌گیرد و در مقاطعی آن. یعنی ما نه همه اندیشه‌ایم و نه همه استخوان و ریشه. بلکه هم اینیم و هم آنیم و این "موجودیت" تفکیک ناپذیر است. یگانگی در انسان را نمی‌توان تجزیه کرد. اما خنده‌دار است تصور ما از خودمان. که آن "گناهان"!!! و "خطاها"!!! که در خفا انجام می‌دهیم را گویی از خودمان نمی‌دانیم. یعنی که نمی‌خواهیم از خودمان بپرسیم: چیست علت این شکاف میان واقعیت و ذهنیت‌مان؟ 

اشکالی ندارد که برای دیگران تاریک باشیم، اما برای خودمان، تصوری تاریک از خود داشتن، چیزی کمتر از فاجعه نیست.

از روی همین واقعیت‌های خودمان است که می‌توانیم به تصحیح ذهنیت‌مان بپردازیم.


 
جامعه اینگونه متولد می شود.
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥  کلمات کلیدی:

روزگار نه چندان دوری لنگستون هیوز سروده بود:

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید

این وطن هرگز برای من وطن نبوده است

بگذارید این وطن رویایی شود که رویا پروران در رویای خویش داشتند

بگذارید سرزمین بزرگ و پُر توان عشق شود

این وطن هرگز برای من وطن نبوده است

آه...بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن آزادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آرایند

امّا فرصت و مکان واقعی برای هر کس هست زندگی آزاد است و برابری در هوایی است که استنشاق می کنی

در این سرزمین آزادگان برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی!!!

 

و امروز پس از پیروزی اوباما، در حالی که اهالی محله هارلم از شوق فریاد میکشیدند و گریه می‌کردند، پیر مرد فقیرِ سیاهی با عینکی نارنجی به چشم به دوربین تلویزیون خیره شد و گفت:

«بالاخره، بالاخره این سرزمین سرزمین منهم شد.»

 

 


 
باراک اوباما
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤  کلمات کلیدی:

 


چقدر دلم میخواهد امروز، روز "باراک اوباما" باشد.

نه از آن رو که انتظار تغییرات مهمی در سیاستهای داخلی و خارجی آمریکا دارم، بلکه بخاطر "ندای سیاه"، بخاطر رویاهای مارتین لوترکینگ. بخاطر تمام سیاهانی که لینچ شدند. بردگانی که از حقوق انسانی خود محروم گشتند. بخاطر "ریشه ها" و اینکه "آوای هارلم" در کاخ سفید طنین اندازد.

چقدر دلم میخواهد امروز، روز "باراک اوباما" باشد.

بخاطر آن همه پوستِ سیاه که شکافته شد و در زیرش گوشتی دیده شد به مانند گوشت بقیۀ آدمها. بخاطر آن همه رگ که پاره شد و دیدند که خون درون آنها نیز سرخ است. بخاطر آن همه تحقیر و بغضهای فروخورده. بخاطر آن همه رستوران که ورود سگ و سیاه بدانجا ممنوع بود.

چقدر دلم میخواهد امروز، روز "باراک اوباما" باشد.

بخاطر لنگستون هیوز و آن همه شخم در مزرعه شعر. و قطاری که قرار بود قلش بده ببردش یه جایی تو جنوب. بخاطر آن همه آوازهای غمناک که داشتنش چیز وحشتناکی بود. بخاطر پایان دورانی شرمآور.

و بالاخره، دلم میخواهد این "سیاه"، این "کاکا" بشود رئیس جمهور کل دنیا، بخاطر آن همه جنایت بشریت علیه بشریت، جنایت بشریت علیه پاتریس لومومبا و علیه آفریقا و نلسون ماندلا.

تاریخ را بگور بسپاریم. این‌‌ها همه مال فیلمها بوده است و داستانها. آدمی مگر میتواند اینقدر بیرحم بوده باشد؟

باراک اوباما امروز، روز تو باد،

بخاطر آن همه لبخندت که بوی زندگی میدهد و امید.

 


 
بحران تعادل
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧  کلمات کلیدی:

مکانیزمی بر جامعه انسانی مستولی‌ست و آن میل به تعادل است. این میل نه امری دترمینیستی و قضا و قدری‌ست، بلکه سرچشمه گرفته از تحولات درون اجتماعات انسان می‌باشد.

هر چه در تاریخ جوامع طبقاتی نگاه می‌کنیم، به آشکارترین وجهی جنگ "قدرت" را در تمام زوایای آن میبینیم. تفاوت نیروی دو طرف احتماعی، طرف زورمند را بی‌نیاز از سازش کرده بود. برده‌داران را هیچ نیازی بر کوتاه آمدن نبود و خشن‌ترین شکل سرکوب و کشتار، تنها واکنش آنان بود در برابر جنبش‌های بردگان.

در دوران‌های بعدی نیز متناسب با متشکل‌تر شدن جوامع و واحدهای انسانی، شکل سرکوب رعایا از سوی فئودا‌ل‌ها ملایم‌تر گشت. از دوران‌های پیشین هر چه به دوران معاصر نزدیک‌تر می‌شویم اضطرار جانی طبقات فرودست، جای خود را به اضطرار مالی می‌دهد. امروزه روز دیگر نه از کشتار و بیگاری بردگان در جوامع سرمایه‌داری اثری باقی مانده و نه از حق شب اول فئودالیته. جامعه سرمایه‌داری بر بستر "اضطرار مالی" سفت و سخت آغاز شد که بی‌حقوقی اولیه کارگران موید آن است و امروزه با بنا نهادن نهادهایی مانند کمک‌های اجتماعی و بیمه‌ها و تامین‌های گوناگون، اندکی از این فشار و اضطرار مالی نیز کاسته شده است. جامعه فرودستان و اقشار میانی با تشکل و متناسب با برخورداری از نیروی بزرگ "دموکراسی" این امکان را یافته است که در قدرت قهریه سهیم شود و پلیس و ارتش دیگر به مانند دوران‌های آغازین سرمایه‌داری، آلتی در دست ثروتمندان برای سرکوب سایر اقشار نیست. طبقات فرادست مجبور شده‌اند که سهمی هم در قدرت برای سایر طبقات فرو دست به رسمیت بشناسند.

در این اوضاع و احوال، بحران اخیر بوقوع می‌پیوندد. که خود نمایانگر گندیدگی‌هایی‌ست که در زیر پوست این سیستم متراکم شده است. جنابان سرمایه‌دار و موسسات عریض و طویل‌شان نیازمند کمک‌های دولتی می‌گردند و جالب اینکه در گام نخست با مقاومت‌هایی نیز برای دریافت کمک روبرو می‌شوند مانند امتناع اولیه کنگره آمریکا. از آن پس خود آن جنابان نیز با دست و دلی لرزان به پذیرش این کمک‌های دولتی مبادرت می‌ورزند زیرا شرط و شروطی در این میان است که آنان را از یکه‌تازی‌های پیشین باز‌می دارد. دولت در قدرت آنان سهیم‌ می‌گردد و دیگر آنان یگانه تصمیم‌گیرندگان نخواهند بود. به همین دلیل است که فراوانند کسانی که این دخالت دولت در کار بازار آزاد و مالکیت خصوصی را امری "سوسیالیستی" تلقی می‌نمایند.

اما آنچه که می‌توان تصور کرد این است که با این وابستگی بانک‌ها و موسسات تجاری و تولیدی به دولت‌ها از سویی، و وابستگی دولت‌ها به احزاب و نهادهای مدنی در این جوامع از سوی دیگر، "متعادل شدن جدیدی" در راه باید باشد. آنکه می‌خواهد از کمک‌های خزانه دولتی برخوردار باشد باید با تامین‌کنندگان آن نیز بسازد: شهروندان عادیِ مالیات دهنده.