جالب است که بیشتر آدمها با وجود پشت سر گذاشتن تجربیات متعدد، باز هم اصرار بر "اندیشه" بودنشان دارند و دیگر هیچ. همیشه هم بر این بیت مولانا در مثنوی اشاره میکنند که:
ای برادر تو همه اندیشهای
مابقی را استخوان و ریشهای.
مولانا با سرودن این بیت، منظور روشنی را بیان میکند، بدین ترتیب که در مصرع اول "همه" و تمامیت انسان را "اندیشه" میداند و در نتیجه هنگامی که در مصرع دوم نوبت به مابقی وجود آدمی می رسد دیگر چیزی نمانده بجز "استخوان و ریشه" که چیزی در ردیف "هیچ" است. او در ستایش "اندیشه" در دیوان شمس هم نمونههایی میسراید مانند:
نقش و اندیشه من از دم توست
گویی الفاظ و عبارات توام
یا:
چو دولاب چه گردیم پر از ناله و افغان
چو اندیشه بی شکوت و گفتار بگردیم.
گرچه که در روزگاری دیگر، مولانا از "اندیشه" بیزاری میکند و آن را خون میریزد:
دکان خود پرداختم انگارها انداختم
قدر جنون بشناختم ز اندیشهها گشتم بری.
ترتیب تاریخ سروده شدن این ابیات را نمیدانم، اما گویی آن بیت آغازین که از مثنویست متاخرتر است از نظر زمانی، گر چه که از لحاظ منطقی باید سروده نخستین و سرآغاز برای بحث ما باشد.
من فکر میکنم مولانا مانند بسیاری از آدمهای معاصر تا آخرش نگفت:«ای برادر تو همه اندیشهای.» بلکه در پی لرزشهای دست و دل و قدرتنمایی نیروهای طبیعی در آدمی، همگی آنها را تحت عنوان "عشق" بر اندیشه چیرگی داد:
عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سما.
البته که آن "همه اندیشه بودن" و هم این "عشق"، دو حالت از رجحان جهان "روحانی" بر جهان "جسمانی" بوده است و میبینیم که در گستره بزرگی از ادبیات ما سخنی از "جسم" و "جسمانی" نیست مگر به لعن و طعن.
حتی در غزلهایی مانند:
آمدم من بیدل و جان ای پسر
رنگ من بین نقش برخوان ای پسر
یا:
فرخنده نامی ای پسر گر چه که خامی ای پسر
تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم
سعی شده به روشنی رنگ هوسهای جسمانی آشکار نشود. "هوس" همیشه باید دستیار شیطان و نفرینی باقی بماند.
در اینجا ما با چهرهای دروغین از ادبیاتمان مواجه میشویم، او نمیخواهد واقعیت عینی و موجود زندگی انسانی را بازتاب دهد بیشتر در قید آنست که با زندگی انسان بصورتی "آرمانی" برخورد کند و راهنمایی باشد به کمالی ناشدنی.
اما این تجربه روزمره زندگیست که در فراوان گامها رجحان آن بخش "استخوان و ریشه" را بر بخش "اندیشه" و "عشق" در آدمی نشان میدهد. آدمیان در پس این چهرههای عادی و ساکت خود غوغاهایی دارند که نمیگذارند بگوش کسی برسد. غوغاهایی از در نوردیدن مرزهای دین و اخلاق و عرف. هیچکس به روی پهلو دستیاش نمیآورد که: باور نمیکنم سجاده به آب کشیدنهای تو را.
زیرا میخواهد که ادعای خودش نیز در مظان شک و تردید قرار نگیرد. «باورت میکنم تا که باورم کنی.»
البته که زندگی هیچگاه بطور مطلقی بر رجحان "جسم" و پستی "اندیشه" و یا برعکس، حکم نداده است. در مقاطعی این پیشی میگیرد و در مقاطعی آن. یعنی ما نه همه اندیشهایم و نه همه استخوان و ریشه. بلکه هم اینیم و هم آنیم و این "موجودیت" تفکیک ناپذیر است. یگانگی در انسان را نمیتوان تجزیه کرد. اما خندهدار است تصور ما از خودمان. که آن "گناهان"!!! و "خطاها"!!! که در خفا انجام میدهیم را گویی از خودمان نمیدانیم. یعنی که نمیخواهیم از خودمان بپرسیم: چیست علت این شکاف میان واقعیت و ذهنیتمان؟
اشکالی ندارد که برای دیگران تاریک باشیم، اما برای خودمان، تصوری تاریک از خود داشتن، چیزی کمتر از فاجعه نیست.
از روی همین واقعیتهای خودمان است که میتوانیم به تصحیح ذهنیتمان بپردازیم.