تاثیر زمان بر "مفاهیم" را باید جدی گرفت و بطور دقیقتر "تاثیر موقعیت" را. فراواناند "مفاهیمی" که در دورانهایی بوجود آمدهاند و پس از گذشت زمانهایی، به دست فراموشی سپرده شدهاند. صندوقچه تاریخ انسانی ازین گونه مفاهیم فراوان دارد.
بطور مثال در جامعه پیش از اسلام ایران ازدواج با محارم امری عجیب نبود و پس از آن همین امر به عنوان گناهی بزرگ در روان جامعه جای میگیرد.
حتی اگر بخواهیم ازین هم گستردهتر نگاه کنیم، خودِ موضوعی روانشناسانه مانندِ "عقده ادیپ" برخاسته از دورانیست که در جامعه بشری ازدواج امری معمول گشته و مفهوم "پدر" پیدا شده است. یعنی تا پیش ازین دوران، "عقده ادیپ" که مبتنی بر رابطه پدر و پسر است، نمیتوانسته معنی بیابد. چون تا آن دوران مفهوم "پدر" وجود نداشته است. همین مفهوم پدر و حق "پدری" چیز چندان کهنه ای نیست. ازدواج کهنه نیست. خانواده کهنه نیست.عشق کهنه نیست. اینها همه چه بعنوان "حس" و چه بعنوان مفاهیمی اجتماعی "تاریخ پیدایشی" دارند که برخیهاشان حتی تا چهل هزار سال پیش هم نمیرسند.
بررسی اینکه چه نیازهایی باعث بوجود آمدن این مفاهیم شدهاند، متدی را به ما ارائه خواهد داد که بتوانیم با آن در مورد "مفاهیم" امروز و موجود هم کنکاش کنیم. البته اگر بتوانیم به مانند همان انسانها بیاندیشیم و دنیا را همانگونه ببینیم که آنان!!! (امری تقریباً محال)
برخی از مفاهیم نیاکانمان هنوز جان سختی میکنند و تا زمان ما اعتباری برای خود بهم زدهاند و بخصوص با بازگشت عناصر کهنه و سنتی بر اریکه قدرت اجتماعی این مفاهیم بیاعتبار، با اتکای به "قدرت" رونق میگیرند.
اما یک خصلت در تمامی این مفاهیم بیاعتبار مشترک است: به روشنی میبینیم که اینها، نه از پرسشهای دوران ما هستند و نه پاسخی به این پرسشها. در حالیکه هر دورانی پرسشها و پاسخهای متناسب با خود را دارد. بطور مثال رابطه آزاد و خارج از "ازدواج" زنان و مردان در جوامع مدرن را نمیتوان با امر "صیغه" مقایسه کرد. صیغه شاید پاسخی بوده باشد بر پرسشی در آن سدههای دور. اما امروزه نه آن پرسش حضور دارد و نه این پاسخ میتواند توجیهی داشته باشد. همچنان که چون ما دیگر در آن موقعیت نیستیم، نمیدانیم که کدام پرسشی در عرضه نیازهای اجتماعی مطرح شده که پاسخش "ازدواج با محارم" بوده است؟
ازین دست مفاهیم فراوان داریم که برخیها اسم عامهایی هستند مانند "انسان" و "جهان" که از تعریف و تشریح آن عاجزیم و یا اسم معنیهایی مانند "عدالت" و "مساوات"…
اینکه ما بسیاری از مفاهیم مورد استفادهمان را نمیتوانیم تشریح کنیم و عاجزیم از تعریفی هر چند نسبی و موقت از آنها، گویای چه چیزیست؟ آیا اینها چیزی در ردیف مفاهیم تاریخسپری شده هستند یا توهماتی که ذهن از برقراری ارتباط با آنها عاجز است؟
چرا در غرب، احساس و مفهومی مانندِ "غیرت" که تا صد سال پیش وجود داشت امروزه ناپدید شده است؟ احساس و مفهومی که در شرق بر سر آن هنوز و هر روزه خونها ریخته میشود!!!
آیا آنچه را که ذهن انسان معاصر نمیفهمد و نمیتواند با آن ارتباط برقرار کرده و آن را تشریح کند، مفاهیم دوران ما هستند؟ از ارثیههای تاریخیمان، ما مسئول همان مفاهیمی هستیم که قادر به درکشان و نقدشان هستیم، چیزی را که من آنچنان نمیفهمم که بتوانم به دیگری توضیحش بدهم، "مفهومِ" من نیست، شبحِ یک مفهوم برای من است.
جهان من محدود به حوزه ادراک منست و نه بیشتر.