پرگار بهرام

Pargar Bahram

سعدی یا شفیعی کدکنی؟
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۸  کلمات کلیدی:


اگر دقت کنیم در می‌یابیم که در جامعۀ ما مواردی هست که نه تنها نشانۀ رشد و پیشرفت نیست بلکه درست نشانگر پیمودن مسیری در جهت عکس آن است.

سعدی در هشتصد سال پیش میگوید:


سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران


سخنی‌ست بسیار متعارف و معقول و با مبانی خردمندی خوانا. زیرا اگر قرار بود، هر مهری تا ابد در دل‌ها باقی بماند، دیگر انسان نمی‌توانست به مهر دیگری دل ببندد و باید تا ابد همراه با رفتن معشوق، به خاک سیاه می‌نشست. حال آنکه بنیادهای "خرد" در انسان، بعنوان موجودی زنده که خواستار بیشترین امکان‌ها برای ادامه زندگی و زاد و ولد است، حکم بر آن دارد که باید هر فاجعه‌ای برطرف گردد و به فراموشی سپرده شود تا ادامه زندگی ممکن باشد.

اما پس از هشتصد سال گذشتن از دوران سعدی، شاعر بزرگ معاصرمان "شفیعی کدکنی" آن گفته بخردانۀ سعدی را دگرگون کرده و آن را به این شکل درآورده است:


گفتی: "به روزگاران مهری نشسته" گفتم

بیرون نمی‌‌توان کرد حتی به روزگاران.


مبانی خرد در انسان زنده، حکم بر افزایش امکانات زیستی می‌کند و هر آن تفکری که با این روند ناسازگار و در ستیز باشد را می‌توان دور از "خرد" ارزیابی کرد.

آنکه سعدی میگفت، سخنی ست که به راحتی خرد بر آن صحه می‌گذارد. اما این "بیرون نمی‌توان کرد،  حتی به روزگاران"، گذشته از دور بودنش از خرد و منطق خردمندانه؛ گونه‌ای "شعار" می‌باشد، که ما به تبع تمایلات خودآزارانه با اتکا به چنین شعارهایی، جنازۀ عاطفه‌های مرده را از روی شانه بر زمین نمی‌گذاریم.

عشق شاید در روزگاران گذشته "مجنون" لازم داشت، اما امروز جدایی عشق از خردمندی، چیزی ابلهانه بوجود خواهد آورد که به زشت شدن چهره و شخصیت "عاشق" در نزد معشوق می انجامد.

کنترل خردمندی باید بر عواطف اعمال شود وگرنه به سوختن پروانه به دور شعله منجر خواهد شد.


 
زندگی یعنی تناقض
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

 

انگار و شاید، مشروح قضایا بدین شرح است که:
فراوانند پدیده‌هایی که "وجود" دارند، اما ما بدان‌ها "باور" نداریم.
همچنان که فراوانند عناصری از "باور"های ما که "وجود" ندارند.
"باور داشتن"  هیچ ربطی به "وجود داشتن" ندارد.
ما باید با این تناقض زندگی کنیم و گریزی از آن نیست؛

همچنان که این سخن قابل رد یا اثبات نیست.


 
مفاهیم بی‌اعتبار
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱  کلمات کلیدی:

 

تاثیر زمان بر "مفاهیم" را باید جدی گرفت و بطور دقیقتر "تاثیر موقعیت" را. فراواناند "مفاهیمی" که در دورانهایی بوجود آمدهاند و پس از گذشت زمانهایی، به دست فراموشی سپرده شدهاند. صندوقچه تاریخ انسانی ازین گونه مفاهیم فراوان دارد.

بطور مثال در جامعه پیش از اسلام ایران ازدواج با محارم امری عجیب نبود و پس از آن همین امر به عنوان گناهی بزرگ در روان جامعه جای میگیرد.

حتی اگر بخواهیم ازین هم گستردهتر نگاه کنیم، خودِ موضوعی روانشناسانه مانندِ "عقده ادیپ" برخاسته از دورانیست که در جامعه بشری ازدواج امری معمول گشته و مفهوم "پدر" پیدا شده است. یعنی تا پیش ازین دوران، "عقده ادیپ" که مبتنی بر رابطه پدر و پسر است، نمیتوانسته معنی بیابد. چون تا آن دوران مفهوم "پدر" وجود نداشته است. همین مفهوم پدر و حق "پدری" چیز چندان کهنه ای نیست. ازدواج کهنه نیست. خانواده کهنه نیست.عشق کهنه نیست. اینها همه چه بعنوان "حس" و چه بعنوان مفاهیمی اجتماعی "تاریخ پیدایشی" دارند که برخیهاشان حتی تا چهل هزار سال پیش هم نمیرسند.

 بررسی اینکه چه نیازهایی باعث بوجود آمدن این مفاهیم شدهاند، متدی را به ما ارائه خواهد داد که بتوانیم با آن در مورد "مفاهیم" امروز و موجود هم کنکاش کنیم. البته اگر بتوانیم به مانند همان انسانها بیاندیشیم و دنیا را همانگونه ببینیم که آنان!!! (امری تقریباً محال)

برخی از مفاهیم نیاکانمان هنوز جان سختی میکنند و تا زمان ما اعتباری برای خود بهم زدهاند و بخصوص با بازگشت عناصر کهنه و سنتی بر اریکه قدرت اجتماعی این مفاهیم بیاعتبار، با اتکای به "قدرت" رونق میگیرند.

اما یک خصلت در تمامی این مفاهیم بیاعتبار مشترک است: به روشنی میبینیم که اینها، نه از پرسشهای دوران ما هستند و نه پاسخی به این پرسشها. در حالیکه هر دورانی پرسشها و پاسخهای متناسب با خود را دارد. بطور مثال رابطه آزاد و خارج از "ازدواج" زنان و مردان در جوامع مدرن را نمیتوان با امر "صیغه" مقایسه کرد. صیغه شاید پاسخی بوده باشد بر پرسشی در آن سدههای دور. اما امروزه نه آن پرسش حضور دارد و نه این پاسخ میتواند توجیهی داشته باشد. همچنان که چون ما دیگر در آن موقعیت نیستیم، نمیدانیم که کدام پرسشی در عرضه نیازهای اجتماعی مطرح شده که پاسخش "ازدواج با محارم" بوده است؟

ازین دست مفاهیم فراوان داریم که برخیها اسم عامهایی هستند مانند "انسان" و "جهان" که از تعریف و تشریح آن عاجزیم و یا اسم معنیهایی مانند "عدالت" و "مساوات"…

اینکه ما بسیاری از مفاهیم مورد استفادهمان را نمیتوانیم تشریح کنیم و عاجزیم از تعریفی هر چند نسبی و موقت از آنها، گویای چه چیزیست؟ آیا اینها چیزی در ردیف مفاهیم تاریخسپری شده هستند یا توهماتی که ذهن از برقراری ارتباط با آنها عاجز است؟

چرا در غرب، احساس و مفهومی مانندِ "غیرت" که تا صد سال پیش وجود داشت امروزه ناپدید شده است؟ احساس و مفهومی که در شرق بر سر آن هنوز و هر روزه خونها ریخته میشود!!!

آیا آنچه را که ذهن انسان معاصر نمیفهمد و نمیتواند با آن ارتباط برقرار کرده و آن را تشریح کند، مفاهیم دوران ما هستند؟ از ارثیههای تاریخیمان، ما مسئول همان مفاهیمی هستیم که قادر به درکشان و نقدشان هستیم، چیزی را که من آنچنان نمیفهمم که بتوانم به دیگری توضیحش بدهم، "مفهومِ" من نیست، شبحِ یک مفهوم برای من است.

جهان من محدود به حوزه ادراک منست و نه بیشتر.