پرگار بهرام

Pargar Bahram

چه می‌خواهیم و چه می‌توانیم بخواهیم؟
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩  کلمات کلیدی:

 

موضوعِ خواست‌ها و اهداف یک جنبش اجتماعی، شاید مهمترین عنصری باشد در پیکرۀ آن جنبش. همین خواست‌ها هستند که ماهیت یک جنبش را تعیین می‌کنند. این خواست‌ها، نیروهایی را بسوی خود جذب می‌نمایند و نیروهایی را دفع می‌کنند، متحدین و مخالفین ما را مشخص می‌سازند. همین خواست‌ها هستند که ساختار استراتژی و تاکتیک‌های جنبش را رقم می‌زنند.

می‌توان کتاب‌ها نوشت در میزانِ اهمیت و نقشِ "اهداف و خواست‌های" یک جنبش؛ و شاید بتوان این اهمیت را در چنین تمثیلی گنجاند که: اهداف و خواست‌ها، "قلب" پیکره هر جنبشی هستند.

با این مقدمه از خواننده انتظار این را دارم که در هر امری که به جنبش سبز مربوط می‌شود برای حتی لحظات کوتاهی نیز نقش و جایگاهِ این "خواست‌ها" را از نظر دور ندارند. این‌ها تعیین کنندۀ محدودیت‌ها و مرزبندی‌های ما هستند.

اما متاسفانه آنچه که بسیار روشن است، ناروشنی و مه‌آلود بودنِ دید ما از این "اهداف و خواست‌های جنبش سبز" است. تنها خواستی که تمامی سبزها بدون استثنا بر سر آن توافقی محکم داشتند خواست "رای من کو؟" بود. در میان سبزها هیچکس نبود که در این امر شک و شبهه‌ای داشته باشد که بوسیلۀ تقلب و دسیسه، رای مردم دزدیده شده است. این شعار "رای من کو؟" چه در داخل کشور و چه در خارج، از جانب تمامی نیروهای اپوزیسیون قانونی و غیرقانونی، مذهبی و غیرمذهبی و حتی ضدمذهبی، سنتی و مدرن،... بعنوان خواست پایه‌ای پذیرفته شد.

این "هدف"، الزامات خود را بهمراه داشت یعنی اینکه: تمامی این جنبش صرفا در چارچوبه‌های "اصلاح‌طلبی" می‌گنجد و خواستار دگرگونی در هیچ کدام از بنیان‌های جمهوری اسلامی نیست و به راحتی می‌تواند با ساختار عمومیِ قانون اساسی این نظام کنار بیاید. رهبران آنهم که مشخصا میرحسین موسوی و کروبی و خاتمی باشند، عناصری بیرون از نظام نبوده و نیستند و حتی بارها از سوی شورای نگهبانِ نظام، "تایید صلاحیت" شده‌اند، که اینهم مهر تایید و تاکیدی‌ست بر "رفرمیست" بودن این جنبش.

این رهبران و آن هدف، و چارچوبۀ‌ رفرمیستیِ آن، کافی‌ست تا شیوه‌های دستیابی به هدف مورد نظر نیز مشخص شود. با این چنین ساختاری، قیام توده‌ای یا جنگ شهری و خشونت‌هایی ازین دست، نه متناسب با آن است و نه کارآیی خواهد داشت، بلکه چون سم مهلکی به دوشقه کردن جامعه و خشونت بیشتر و رفتن به سوی حوادثی غیرقابل پیش‌بینی می‌انجامد.

شاید عادی‌ترین و مناسب‌ترین راه، بسیج مردم و پیش‌برد همان مشی بود که از همان آغاز و هشیارانه از سوی میرحسین و دیگران، به جنبش "عدم خشونت" شهره گشت. اما پارامتر دیگری هم در تعیینِ مشی فعالیتِ ما نقش بازی می‌کند: واکنش طرف مقابل.

هشت ماه گذشته به روشنی نشان‌دهنده این امر است که باید از حریف ناشی و نادان بیشتر هراسید تا حریفی دانا و توانا. حتی صرفاً اگر روند برخورد خود نیروهای کودتایی را در نظر بگیریم، شاهد آنیم که هر چقدر در آغاز کار هراسناک واکنش نشان میدادند و تیراندازی‌های کور می‌کردند، در انتها به اندکی تعقل در کنش‌هایشان دست یافته‌اند. دیگر از آن تیراندازی‌های کور و کشتارهای نخستین خبری نیست. گرچه که سطح خشونت همچنان بالاست.

آن واکنش‌های کور نیروهای مخالفِ جنبش، رادیکالیسم کوری را در درون جنبش سبز نهیب زد. شعارهایی با مضمون آرزوی مرگ برای عده‌ای پیدا شد. رفته رفته این شعارهای مرگ بر... از سوی رئیس جمهور کودتایی، به سوی رهبری نظام رفت، سپس عکس خامنه‌ای به زیر کشیده شد و بعد، شعارها چنان گیج و منگ شدند که سر از "جمهوری ایرانی" یا "جمهوری لائیک" در آوردند.

دیگر چیزی از آن شعار و خواستِ "رای من کو؟" باقی نماند. چرا که با شعارهایی مانند جمهوری ایرانی و جمهوری لائیک و مرگ بر خامنه‌ای و ...  دیگر نمی‌توانستیم در چارچوب "رفرم و اصلاح" باقی بمانیم. این یک قیام و انقلابِ تمام‌عیار شده است. همان ساختارشکنی‌ می‌باشد که حاکمیت به ما منسب می‌کند. و این آشفته‌سری ما اگر ادامه یابد از ورطۀ  پرداخت هزینه‌های بالا و در نهایت بدون نتیجه بازی را واگذار کردن، سر در خواهد آورد.

این را فراموش نکنیم که "شکست‌ناپذیر" بودن مردم، صرفا یک اسطوره است و بس. هیچ قانونمندی در تاریخ وجود ندارد که حکم کند: "مردم پیروز خواهند شد." اتفاقا سراسر تاریخ پوشیده است از چیرگی نیروهای سرکوبگر؛ فقط در دوران معاصر می‌توان گفت که با زایش "دموکراسی" این قاعده چند هزار ساله بهم خورده است. هر چه در تاریخ شاهد قدرت در اشکال نظامی و عضلانی هستیم، دوران نوین سرمنشاء نیرویی‌ست که "عقلانیت" نام دارد. اگر خردمندانه امور را شناختیم و راه سازش و کنار آمدن با آن‌ها را یافتیم، می‌توانیم "در کنار آن‌ها" زندگی کنیم وگرنه هر حرکت دور از خردمندی‌ را باید تاوانی سنگین بپردازیم.

 

دور از "خرد" بودنِ رادیکالیسم در شعارهامان را همین بس که با هر گام نیروهایی از ما جدا شدند. مگر شاهد نبودیم که در آغاز کار حتی افرادی مانند محسن‌رضایی و لاریجانی و توکلی و مطهری و بخش بزرگی از اصولگرایان منتقد دولت نیز در کنارمان بودند تا زمانی که شعارمان بود: "رای من کو؟" با هر گام رادیکال کردن شعارهامان، بخشی خود را کنار کشیدند. زیرا هزینۀ در صحنه ماندن سنگین و سنگین‌تر می‌شد. پدر "محسن روح‌الامینی" با باقی ماندن در کنار نظام، توانست امر مهمی مانند بستن بازداشگاه کهریزک را به پیش ببرد و امثال مرتضوی و رادان را دچار پیامدهایی نه چندان خوش نماید، ولی ما حضور او در خانه خامنه‌ای را امری موهم قلمداد کردیم برای بی‌حیثیت کردنش. در صورتی که سیاستمدار خردورز، کسی‌ست که از توانایی هر کسی، هر چند کوچک استفاده نماید تا این جوی‌های کوچک را در رود عظیم جنبش بهم پیوند بزند که موثر به ثمری باشند وگرنه از جوی‌های خرد، هیچ دیواری تکان نمیخورد.

اینکه موسوی و کروبی را تحت فشار قرار بگذاریم تا میزان خواست‌ها را چنان بالا ببرند که انجام آن‌ها از توان رژیم حاکم جمهوری اسلامی بیرون باشد، شاید به سرانجام شومی بیانجامد.

رفرم یعنی حفظ کلی نظام و بهینه کردن عناصری از آن.

باید بتوان رژیم را برای برخی ازین دست اصلاحات تحت فشار قرار داد، اما فراموش نکنیم که هر گاه، گام به راهی بگذاریم که موجودیت کل رژیم را به نابودی بکشد باید پای خونین‌ترین نبردها بایستیم، زیرا همگی خوب میدانیم که این رژیم با این پرونده‌هایش، جایی برای گریز و راهی به عقب‌نشینی ندارد. به سادگی پای نبرد مرگ و زندگی می‌رود.

ما باید به دنبال راه‌هایی باشیم با خواست‌هایی که نخستین مشخصه‌شان، "قابل اجرا" بودن در شرایط فعلی‌ست. سازش: چیزی‌ست که هر جفت طرفین از برخی مواضع‌شان کوتاه می‌آیند تا به توافقی که نفع هر دو تامین شود، برسند و ربطی به تسلیم ندارد.

 


 
قدرت نقد در نقد قدرت
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

هر جنبشی با پا گذاشتن به مرحله بلوغ خود، در موقعیتی تازه قرار می‌گیرد و در این موقعیت تازه، "انتقاد و انتقاد از خود" همچون آن دایه‌ایست که باید به مراقبت از این جنبش بپردازد.

تا چند ماه پیش، همین کافی بود که عده‌ای از هم‌میهنان‌مان به خیابان درآمدند و زبان به اعتراض گشودند. در گامی بعدتر قوت قلبی گرفتیم از ایستادگی سردمداران جنبش سبز. اما هر چه زمان گذشت، اوضاع و احوال بغرنج‌تر و پیچیده‌تر می‌شد. سادگیِ نخستین جنبش، جای خود را به مرکب‌بودن می‌دهد. عناصر تازه‌ای در جنبش حضور می‌یابند. هر چه می‌گذرد افراد و اقشار تازه‌تری بما می‌پیوندند، خواست‌های جدید مطرح می‌شود، متحدین و مخالفینِ نوینی می‌یابیم. این تحرکات در جنبش سبز و هر جنبش دیگر امری‌ست کاملا طبیعی. این دگرگونی‌ها نشانۀ زنده بودن یک ارگانیسم است.

منطبق با همین موضوع است که نباید شکل کنونی جنبش را شکل نهایی آن فرض کرد. درست مانند همان سیب به هوا پرتاب شده‌ای که تا فرود آمدن هزار چرخ باید بزند. جنبش تا بخواهد شکل نهایی خود را بیابد باید حوادث و اتفاقات بسیاری را از سر بگذراند.

فقط در اولین دورانِ شروع به اعتراضات است که جنبش در ساده‌ترین و روشن‌ترین وضعیت خود قرار دارد، هر چه می‌گذرد گنگی‌ها بیشتر می‌شود. در بازی شطرنج سیاست نیز فقط نخستین حرکت‌هاست که ساده می‌نمایند و با سرعت انجام می‌گیرند، همین‌که چندین حرکت انجام شود دیگر برای وقوع هر "احتمالی" باید محاسبات لازم و تازه‌ای صورت بگیرد. با هر حرکت تازه، وقوع ده‌ها احتمال تازۀ دیگر نیز پیش می‌آید. بهمین دلیل است که هر چه می‌گذرد بازی از سرعتش کاسته می‌شود. تاثیر حرکت‌ها از سطح به عمق می‌روند.

و حالا داستان جنبش سبز ماست: حضور المنت‌ها و عناصر تازۀ متشکل از افراد و اندیشه‌ها و خواست‌ها، کنش و واکنش با وضعیت‌های نوین جهانی و داخلی، دگرگونی دائمی در نیروهای کودتایی مخالف؛ این جنبش را با وقوع احتمالات نوینی مواجه کرده است و هنر ما باید این باشد که از میان تمامی آن محتملات، زمینه‌سازِ وقوع آن حالتی از احتمالات باشیم که تامین‌کنندۀ خواست و راهگشای پیروزی جنبش باشد.

این وضعیتِ تازه ما را به هشیاری بیشتری فرامیخواند. هر گامِ خام‌اندیشانه از خون جوانانِ ما هزینه خواهد گرفت. پوپولیسم را از جنبش باید بیرون کرد. نمی‌توان به دادن شعارهای زیبا و تند و رادیکال دل خوش نمود. فراموش نکنیم که هر جوانی که به خاک می‌افتد، حاصل چه تلاش بزرگی‌ برای آفرینش از سوی مادرِ حیات است. این جوان‌ها را نمیتوان به دست جوانی‌شان سپرد و بر پرپر شدن‌شان نظاره کرد. دقت در هر گام و انتخاب سنجیدۀ هر گفته و تیزبینی برای دریافتن فرصت‌های مناسب، چیزی‌ست که تنها و تنها از دلِ یک نگرش نقادانه به خود از سوی جنبش سبز می‌تواند صورت گیرد.

بعد از وقایع بیست و دوم بهمن، بسیاری از نیروهای درون جنبش سبز به نقد رفتار جنبش پرداختند. در مقابل نیروهای دیگری از درون همین جنبش زبان به اعتراض گشودند که:«اکنون زمان انتقاد نیست. که انتقاد یاس و ناامیدی زاست.» بزرگان و عزیزان بسیاری به این شیوه سرزنش کنندۀ منتقدین شدند. آنان به این امر دقت نکردند که "نقادی" رخ‌داده، امری مکانیکی نیست، بلکه دقیقا از نیازهای مرحله‌ایست که جنبش سبز ما پا بدان گذاشته است، امری ارگانیک و داخلی‌ست و باید از این زایش استقبال کرد.

می‌توان حتی بدین گونه نگریست که این کدام "امید" است که میتواند از انتقاد فرو ریزد؟ مگر "امید" عنصری نیست واقعی از "آینده"؟ پس چه تناقضی میتواند میان امید و انتقاد باشد؟

آیا ما در اینجا نباید اندیشناک باشیم از اینکه شاید "توهماتی" را در بسته‌بندیِ "امید" بخودمان قالب کرده‌ایم؟ زیرا در پی "نقادی" آنچه که فرو میریزد توهم است و نه امید.

امید آن است که از پس هر نقدی بر خواهد برداشت و مبتنی بر "محتمل‌ترین حالت وقوع حوادث" است و نمی‌تواند با نقد سر ناسازگاری داشته باشد، اما در آنجایی که باید زبان نقاد بسته شود که آسیبی بر این روحیه نخورد، ما با امید مواجه نیستیم، بلکه با "توهم" سر و کار داریم و چرا نباید "توهماتمان" را بزداییم؟

هیچ نقدی نبوده که به "تضعیف" سوژۀ مورد نقد بیانجامد. اگر تمامی نقدهای دنیا را بر سر جنبش سبز بریزیم و آن را از میان کوه آتشی از انتقادها بگذرانیم، در نهایت آنچه که باقی خواهد ماند یک قامت استوار و پالوده از ناراستی‌هاست و نه تنی بیمار و رنجور. اگر حکومت کشور ما بیمار و رنجور شده و در حال اختضار است آیا بخاطر نقادی‌های صورت گرفته است یا برای آن که از هر نقدی گریزان است؟در "بی‌نقادی" است که کژی روز برزو فزونتر می‌شود.

 کدام جنبش و کدام ارگان زنده را میشناسیم که بدون پروسه نقادی به رشد و اعتلای خود بپردازد؟ و کدام جنبش و حرکت را میشناسیم که در نبود "نقد" همچنان در تاریخ حضور داشته باشد؟ تمامی منقرضین تاریخ، همگی در بیرون ماندن از حیطۀ "نقد" با هم وجه اشتراک داشته‌اند. هیچ فراموش نمی‌کنم که کژی‌های تاریخ سی‌سال اخیر با این جمله آغاز شد که:«بحث بعد از مرگ شاه.» و در درون تشکیلات‌‌هایمان هم با فرو کردن سنبۀ "خردجمعی" به حلقوم‌ها، راه را بر خردورزی و نقادی فردی بستیم. اما امروزه این جنبش خواستار فردی شدن اندیشه و خرد نقاد است. آنچه که "جمعی‌ست" تصمیم‌ها هستند و نه خردها و نقادی‌ها. ما باید با راعی کردنِ نقد فعال در میان جنبش سبز از "زندگی و شادابی" آن نگهبانی کنیم و در این راه نهراسیم که مخالفین‌ما با شنیدن این حرف‌هایمان، پی به نقاط ضعف ما خواهند برد، این اهمیت ندارد، بلکه مهم این است که ما با این نقدها، خویش را از آن نقاط ضعف عاری خواهیم کرد و قوی‌تر خواهیم شد، این است منشاء قدرت سبز ما.

فراموش نکنیم که یکی از تفاوت‌های مهم جنبش‌های دوران مدرن با دوران‌های باستان و قرون وسطی، در این است که آن جنبش‌ها بدون تئوری و بطوری طبیعی و ناگهانی اتفاق می‌افتادند و پس از رخ دادنشان بود که تئوری‌شان مدون می‌شد (اگر می‌شد!) اما جنبش‌های دوران معاصر تماما از پیش فکر شدۀ بشر هستند. یعنی عنصر ذهنی بر موجودیت خود آنان تقدم زمانی دارد، و این تقدم را نباید تنها بعنوان تقدم زمانی درک کرد بلکه مقدم بودن "اهمیت" آن را نیز می‌رساند. عناصر "روشنفکرانه" ستون‌های مرکزی جنبش‌های معاصرند، بر خلاف دورانی که پهلوانان و عیاران، هسته مرکزی جنبش‌ها را اشغال کرده بودند. این است که به تفکر و نقادی کم بها دادن، یعنی دچار پوپولیسم تاریخی شدن و عوامانه کردن اموری که عوامانه نیستند.

"نقد" مهمترین ابزاری‌ست که یک جنبش مدرن و معاصر در دسترس خویش دارد. خویش را به بهانه‌های واهی ازین مهمترین ابزارمان محروم نکنیم.

 


 
خوش‌خیالی سبز
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی:

 

درس‌هایی از بیست و دو بهمن

 

بیست و دو بهمن روز نمایان شدن پاشنه آشیل جنبش سبز بود. روزی که نشان داد  "خوش‌خیالی" هر چه که باشد نمیتواند بعنوان یک تاکتیک مبارزاتی در نظر گرفته شود. بیست و دو بهمن نشان داد که هنوز در مورد تاکتیک‌هایمان انعطاف لازم را نداریم. این الفبای مبارزه است که نباید همیشه بر یک سبک و سیاق مبارزه کرد بلکه باید تمام حالات ممکنه مبارزه را در نظر گرفت. شیوه‌ای که در فلان روز و فلان اوضاع مناسب بود نباید برای تمام روزها و وضعیت‌ها مفید ارزیابی گردد. انعطاف در تاکتیک‌های مبارزه امری‌ست که گاهی فقدانش به گرانترین هزینه‌ها می‌انجامد. در انتخاب نوع تاکتیک مناسب بودن و کارایی داشتن است که باید ملاک انتخاب آن باشد و نباید به این تاکتیک‌ها همانند اموری ناموسی و تابوگونه نگریست. این ما نیستیم که به دلخواه تاکتیک‌هامان را انتخاب می‌کنیم بلکه اوضاع و احوال عمومی صحنه مبارزه است که این تاکتیک‌ها را بما دیکته می‌کند.

در بیست و دو بهمن ما از رژیم رودست خوردیم. خوش‌خیالی‌های سبزمان، چنین روز مهمی را از چنگ ما بیرون کشید و در کارنامه رژیم قرار داد، با اینکه حتی در روزهایی پیش از آن هم می‌شد در هوا استنشاق کرد بوی سر در گمی ما و هشیاری آنان را.

بیست و دو بهمن نشان داد که رژیم از تمام ظرفیت‌هایی که دارد بخوبی استفاده خواهد کرد و در موقعیتی نیست که بخواهد داوطلبانه و بدون جنگیدن تسلیم شود. اینکه روز به روز و گام به گام سرکوب مخفیانه را به سرکوب عیان و در پیش چشم دنیا تبدیل می‌کند، یعنی نه به موازین شرعی حکومت کردن پایبند است و نه به موازین عرفی. برایش ماندن در قدرت همه چیز است و از دست دادن آن معادل نابودیست، در چنین شرایطی نمیتواند کوتاه بیاید. اما همین که دیگر مانند روزهای آغازین به کشتار دست نمی‌زند و هزینه سرکوب را برای خود کم کرده است نشان از نقشه‌های دراز مدت حل این معضل را دارد. رژیم بخوبی میداند که در کوتاه مدت نمی‌تواند بر این بحران غلبه کند و در عین حال نباید هزینه را نیز آنچنان بالا ببرد که به انفجار قهرآمیز مردم بیانجامد و کنترل جنبش از دست نیروهای معتدل خارج شود. خشونت بالا، حتی ترک‌های درون دیوار رژیم را نیز بزرگ‌تر کرده و به ریزش نیروهای بیشتری می‌انجامد.

بر اساس رفتار هر دو نیروی رو در رو در بیست و دو بهمن است که می‌توان نتیجه گرفت، همچنان که پیروزی‌های اولیه، جنبش سبز ما را دچار خام‌اندیشی و خودبزرگ‌بینی کرد؛ در عوض نیروهای کودتا را به هوشیاری بیشتر واداشت.

درس‌های روز بیست و دو بهمن را باید بخوبی آموخت. این روز نشان داد که ما به خوش‌خیالی دچار شده‌ایم، اینکه به فکر برنامه‌ای دراز مدت برای مبارزه نیستیم، نشاندهنده چه می‌تواند باشد بجز اینکه ما فکر می‌کنیم در کوتاه مدت کار رژیم تمام است و اگر این امر اتفاق نیافتد چه؟

از دو حالت خارج نیست: یا این مبارزه بر اساس حوادثی غیرقابل پیش‌بینی، به سرعت و بطوری ناگهانی پیروز می‌شود و رژیم در هم فرو می‌ریزد. یا اینکه همپای ما، آنان نیز با هشیاری فرامی‌گیرند و از اینهمه امکانات مادی و معنوی‌شان به نحو بهتری استفاده کرده و مبارزه ما را با دشواری مواجه ساخته و پیروزی ما تا مدت‌ها به تاخیر میاندازند. اینکه پیروزی زود رخ بنماید و ما به پیروزی دراز مدت اندیشیده باشیم، آسیبی بما نخواهد زد، اما برعکس، اگر دچار خوش‌خیالی پیروزی کوتاه مدت شویم و در عمل ناچاراً بخواهیم مبارزه ای دراز مدت را به پیش ببریم، میتواند صدمات بسیار جدی بما وارد کند.

ما با خوش‌خیالی تصور می‌کنیم که این فقط ما هستیم که در گذر زمان یاد می‌گیریم که چگونه مبارزه کنیم و گویی بیت رهبری و تیم کودتاچیان مخ خر خورده‌اند و توانایی فراگیری از وقایع روزمره را از دست داده‌اند. این نوع خوش‌خیالی‌ها هم می‌تواند برایمان گران تمام شود.

در روز بیست و دو بهمن، ما مردم را به خیابان‌ها کشاندیم تا خوراک تبلیغاتی رژیم را چرب و نرم کنیم، گرچه که تمام دنیا صرفا بر اساس نظرنامساعدی که نسبت به رژیم دارند بر تبلیغات آن به دیدۀ شک می‌نگرند و این یکی از برگ‌های برنده ماست، و می‌پرسند: اگر شما اینهمه هوادار در میان مردم دارید! پس چرا در سال‌های پیش نمی‌توانستید چنین جمعیتی را به خیابان‌ها بیاورید؟

اما اینکه دنیا به ما حسن نظر دارد و به رژیم بدبین است، دلیلی بر این نمی‌شود که ما مردم را بازیچۀ نقشه‌های رژیم سازیم، گر چه که به سهو. اگر این امر چندین بار اتفاق بیافتد دیگر اعتماد مردم به "دانایی" جنبش، خدشه‌دار خواهد شد و اینگونه با اعتماد بدان برخورد نخواهند کرد.

باید بر اساس توازن قوا و نحوه چینش نیروها و اوضاع عمومی، حتی اگر لازم است از تحریم و گریز نیست استفاده کرد. در بیست و دو بهمن، تحریم تظاهرات کودتاگران، نتیجه بهتری میتوانست داشته باشد.

ما باید به چند خطای اساسی در نحوه تفکرمان نسبت به اوضاع سیاسی کشور، غلبه کنیم، که یکی از آن‌ها کوچک و نادان شمردن نیروهای کودتا و از سوی دیگر بزرگ‌تر از واقعیت ارزیابی کردن نیروهای خودمان است. اینکه تفوق کمی ما بر آنان را در شعار "مابیشماریم." به رخ دنیا می‌کشیم نباید ما را از دیدن امکانات تدافعی و تهاجمی کودتاگران غافل کند. ما نمی‌توانیم ارتباطات آنان را مختل سازیم، اما آنان به سادگی می‌تواند تمامی امکانات ارتباطی‌مان اعم از تلفن یا موبایل یا اینترنت یا ماهواره را مختل سازند. اینکه ما باید به تمامی این موارد بیاندیشیم و برای هر مختل‌کردنی، جایگزینی بیابیم، بخش مهمی از مبارزه ما را تشکیل می‌دهد.

هرگاه به مبارزه بعنوان امری دراز مدت بیاندیشیم نمی‌توانیم از موضوع "سازماندهی" صرف‌نظر کنیم. برقرار کردن سیستمی از ارتباطات که تامین کنندۀ راه جریان "اطلاعات" درون نیروهای جنبش سبز باشد نیز امری گریزناپذیر است.

در نهایت این برآیند نیروهاست که چگونگی دگرگونی اوضاع را رقم می‌ زند. باید نیروهای خودمان را در دسترس‌مان داشته باشیم و با کنترل آنها در اوضاع متفاوت، به سوی پیروزی گام برداریم، هیچ جنبشی با سرگیجه گرفتن نتوانسته به پیروزی برسد و اینهم جملۀ آخر: پیروزی‌مان را ما باید رقم بزنیم و گرنه پیروزی‌مان حتمی و جبری نیست.

پی نوشت 1- چرا باید هر نقدی را برابر با ناامید کردن و ناامید شدن یکسان دانست؟ چفدر زیادید شماها که به بهانه "ناامیدی" خواهان آنید که این جنبش از انتقاد بیگانه شود.

پی نوشت 2- نقد است که ما را قدرتمند میسازد، از آن استفبال کنیم:«عباس عبدی: جنبش سبز باید توپ را به زمین حکومت بیندازد»           در ادامه مطلب


 
آزادی یا مرگ
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱  کلمات کلیدی:

اینجا "تیان آن من" شما نیست، آزادی ماست.