پرگار بهرام

Pargar Bahram

ترازنامه
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی:

خنده بر لب تان، شادی بر دل تان و خجستگی بر روزگارتان

ارزانی باد.

 

سال 88 گذشت. سالی بود خاص، با ویژگی‌هایی کمیاب و نایاب. سالی که مردم ما، تصویر خودشان در ذهن جهان را بهم ریختند و آن را دوباره‌سازی کردند. سالی که چفیۀ دروغینِ تروریست بودن را از گردن‌مان باز کردیم و بدورش انداختیم و با گردنی افراشته، پا به جادۀ تاریخِ جهانِ متمدن گذاشتیم. سال پایانِ بی‌تاریخ زیستن. سالی که "تاریخ" را ننوشتیم، حتی آن را زندگی نکردیم، بلکه آن را در خیابان‌هامان "ساختیم". "خیابان" این جاده‌های تاریخِ معاصر و گام‌های ما. سال آشتی ما با جهان.

سالی که به جهانیان اعلام کردیم: اکنون سخنان ما را از دهان خودمان بشنوید. مسخرگان و ابلهان، نمایندگان و سخنگویان ما نیستند. ما امضا می‌کنیم و صحه می‌گذاریم بر آنچه که خاتمیِ فرزانه سال‌ها پیش و به نیابت ما به گوش شما رساند که: "ما نیز عضوی از خانوادۀ بزرگ جهانیم"، اگر چه مدتی از سر این سفره غایب بودیم و گروگانِ مشتی کوته‌قامتان فکرهای غیرانسانی؛ ولی اکنون این ماییم، با قامتی رسا و صدایی بلند، رو در روی شما. ایستاده‌ایم با غروری برابر، چشم دوخته بر چشمانتان. قلب‌مان با قلب تمام زمین می‌تپد.

سالی که با این جملۀ ساده آغاز شد:«در آذربایجان مردم به سادات، "میر" هم می‌گویند.» و بدینسان بود که "میری" ظهور کرد...؛ مردی که در باران آمد تا پایانی باشد بر "دروغ". شاید این دعا بعد از دو هزار و پانصد سال میخواهد مستجاب شود که: «خداوند این سرزمین را از دروغ در امان نگهدارد.» مردی آمد در پشاپیشِ مردمی بزرگ‌تر با چرمۀ آهنگری‌اش بر سر دست، مردی و مردمی که در بهار "سبز" شدند. سبزتر از کوچه‌باغ‌هایی، از خواب خدا هم سبزتر.

آن مرد آمد، دستش در دستِ زنی از جنسِ مادرمان زمین. زنی که پشت مرد و مردمش ایستاده و همچون اقیانوسی‌‌ست که از بهم پیوستنِ اینهمه رود بارور و خروشانِ زنان میهن‌مان پدید آمده است.

سالی که گذشت، سالی بود که زن در میهن‌مان و فرهنگ آن معنی دیگری بخود داد. با مشت‌های گره‌کرده در کار تسخیر خیابان‌ها، رنگین‌کمانی از زیبایی و خردمندی وشجاعت، این دختران مهرانگیز کار.

سالی که زنان برای ممانعت از کتک خوردن مردان، کیف‌هاشان را بسوی ماموران پرتاب ‌کردند و خود را حائلی ‌ساختند بر باتوم‌ها و تن‌ها. سالی که زن‌ها حتی از تعرض خشمگینِ مردم به گزمگان محصور نیز جلوگیری کردند. سال تجلی مادریِ زنان بر تمامی جامعه.سالی که همین مادران از دست ناخلف پسران کتک خوردند. سالی که ترانه به آتش کشیده شد.

سال پیش سال آغاز امیدهای بزرگ بود و باز هم "خرداد". سالی که با یا علی گفتنش عشق آغاز شده بود و با یا حسین‌اش...

سالی که کروبی پسر احمد برای تغییر آمد.

سال به پایان رسیدنِ خلق و خوی بردگی. سال شخم زدن در اعماق جامعه برای کشت‌و ورزِ زندگی. سالی که دیگر تاب و تحمل نگاه در آینه را از دست دادیم. سالی که حقارت را بر چهرۀ مروجینش تف کردیم. سال ایستادن در برابر تندرها. سال حمله به آسمانِ تقدیرهای اجبار. سالی که سرنوشت‌مان را قلم به دست گرفتیم برای دوباره نوشتنش. سالی که شور آزادی تمام هراس ما را شست و با فرهیختگی تمام "رهایی" را فریاد زدیم، سال یا با سپر یا بر سپر.

سالی که رذالت و پستی، نگذاشت که گامی از بزرگی مردم، کم بیاورد. هر چه مردم بزرگ‌تر، رذیلان رذیل‌تر. سالی که بزرگ‌ترین دزدی تاریخ‌مان رقم خورد، سال دزدیدن صندوق‌های رای. سال مشق نوشتنِ گناهکاران در تاریکی دخمه‌ها: "هر یک هزار بار بنویسید" نامِ قدیسِ متعفنِ هاله‌های بی‌فروغِ دروغ را بر روی برگه‌های تا نخورده‌تان. سال حمله به ستادهای سبز، ستادهای آفتابکاران جنگل، سر اومد زمستون و یار دبستانی من.

سال راهپیمایی سه میلیون راهپیمای سکوت، سالی که حتی سکوت به گلوله بسته شد. سال "خون را به سنگفرش خیابان ببینید". سال زخمی شدن زندگی. سال زخم خوردن شهر. سالی که "تهران" شوکت و شکوه یک پایتختِ تمام را به رخ کشید، سال "بچه تهران‌ها". سالی که شهرهای بزرگ به تاسی از پایتخت‌شان، نگاه‌ها را به دورترین افق آسمان دوختند.

سال رای من کو؟ سال خس و خاشاک شدن یک ملت. سال روسفیدی شاه و ساواک‌. سال تجلی بزرگترین تفاوت‌ها میان دولت و مردم در انظار بین‌المللی.

 

سالی که می‌ترسیدیم، اما دست در دست هم و بازو در بازوی هم دلهره‌مان را پنهان کردیم در پشت خنده‌هایمان، که: نترسیم، نترسیم، ما همه با هم هستیم.

سال لبخند‌های دوست‌داشتنِ همدیگر. سالی که دوباره "هم‌میهن" هم شدیم، سالی که همراه هم شدیم، سالی که دوباره خواندیم:«همراه شو عزیز...» سالی که تو بر زمین افتادن مرا بغض کردی، سالی که من نگران تو شدم. سالی که در نگاه‌های هم به پرواز درآمدیم. سال بی منتظری شدن، سالی که او را بر امواجی از اشک‌هامان از میان خیابان‌های شور قم بدرقه کردیم.  

سالی که جوانانش بپاخاستند تا اشتباهات نسل‌های پیشین‌ را جبران کنند.

سالی که موبایل بیشترین کارکردش را یافت. سالی که یوتیوپ، تویئتر، فیس‌بوک، دانشگاه، صنعت، علم، دانش، حقوق بشر، دموکراسی و آزادی در برابر غارت کشور و کشتن مردم و جهل و خرافه و سرکوب و لمپنیسم صف کشید. سال به زمین کشیدنِ هر آرمانی که پایش در آسمان بود. سالی که دزدان با انبانی پر از وقاحت، در خیابان قداره بسته، نعره می‌کشیدند. سالِ آموختنِ صبوری. سال آبروداری. سالی که زندان از شرم آب شد. سالی که در سلول‌های انفرادی،‌ شیفته‌ترینِ جان‌ها، آزادی را دوره کردند و در خواب‌شان زیباترین رویای هزاره‌های تاریخ را دیدند.

سالی که "ندا" نگاهش را به ما داد و تصویر ما را با خود برد. سالی که سهراب و سالی که خشایار و سالی که ترانه و سالی که امیر و سالی که اشکان و سالی که محسن و سالی که هر نام را بخود گرفت تا کهریزک فرو ریزد. سالی که شرم از نگاه حاکمان گریخت و فتوا به خون جوان دادند برای وضو و نمازی در بارگاه اهریمن. سال بیشرمی، سالی که رهبر مستضعفین!!! جهان در بارۀ تجاوز در زندان‌ها به فرزندانمان گفت:«اینان باید بفهمند که اعتراض "درد" دارد.» سالِ احمدی‌نژاد، سال جنایت، سال مرتضوی و رادان و لباس شخصی‌ها، سال خیانت و کثافت و جنتی و پهلوان پنبه‌های چاپلوس و دستبوس، سالی که سرانِ یشمی‌پوشان چه ارزان خود را به شیطان فروختند: آه ای گزمه‌های مفلوک، اینهمه نان و آبتان دادیم که گزلیک‌هاتان را به خونِ دلِ خودِ ما آبیاری کنید؟

سالی که تنها یک جمعه داشت برای نماز. سجاده‌هایی برای زیباترین صلاﺓ ظهر. دختران و پسرانی دوشادوش هم، چون جنگلی از سپیدارها، در تعبیرِ زیبای "نماز اولی‌". مردان با تمام مردانگی و زنان با تمام زنانگی‌شان، بر سجاده‌ای مشترک بنام زمین. قدقامت موج، تکبیرالاحرام علف، نماز عشق.

سالی که عاشورایش بیشترین شباهت را به وقایع سال 61 هجری در صحرای کربلا داشت. کشتار به مانند هزار و سیصد و هفتاد و جند سالِ گذشته شکلی نمادین برای تعزیه نداشت، چیزی بود در قد و قواره‌های نمونۀ واقعی آن. رونوشتی برابر اصل. با این فرق که آن کشتار در صحرایی به دور از چشم اتفاق می‌افتاد و این در پیش چشم جهان.

سال پیش سال آغاز خردورزی مردم، سال انهدام اخلاق حکومت و سال نورافشانی خورشیدی بود که در پیشگاهش همه چیز روشن شد. سال اتمام حجت همگانی، سالی که دیگر کسی را مجال و فرصت انکار نبود. دیگر هیچکس نمی‌توانست بگوید:" نمی‌دانستم."

در سالی که گذشت، ما زیباترین تصویرها در انطباق با تصوراتمان را آفریدیم. ما به وفاداری معنی دوباره دادیم وقتی که چریک پیر اصلاحات به بازجوی‌اش گفت:"من به میرحسین خیانت نمی‌کنم." وقتی که همسران زندانیان، زیباترین چکامه‌ها را سرودند وقتی که تولدمان را در کنار دیوارهای اوین جشن گرفتیم، وقتی که کودکان‌مان بی‌تابی‌های شبانه را بر گونه‌هاشان ماسیده به خواب رفتند و تکانه‌های دل و شانه‌هامان به هق‌هقِ زخم‌ها و ... ای‌وای از ناله‌های مادران، در پارک لاله‌ای به بزرگی سرزمین‌مان. سالی که "صبوری" از این‌ همه طاقت‌مان شگفت‌زده شد.

سالی که هیچ شباهتی به هیچ سال دیگر نداشت، سال غرور ملت و افتخار بر عزم‌مان برای تغییرِ زندگی. سالی که با آن تاریخ نوینِ شهروندیِ ما آغاز می‌شود. سالی که چهارشنبه سوری‌اش هم از شدت زیبایی هیچ بنیان شرعی نداشت.

 

و حالا می‌رویم که داشته باشیم سال صبر و استقامت‌مان را.... که: ما نیز مردمی هستیم.

 


 
جنبش مدرن سبز
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی:

اینکه آمریکا در منطقۀ خلیج به برقراری سیستم دفاعی خود می​پردازد و با تقویت بنیۀ نظامی متحدانش، میزان مشارکت آنان را برای درگیری​های احتمالی در منطقه بالا می​برد؛ و اینکه می​کوشد با برقراری تحریم​های گوناگون به ناتوان کردن نیروهای مسلح جمهوری اسلامی بپردازد، و اینکه این​همه صبوری بخرج می​دهد تا جهانیان را قانع کند که این دولت جمهوری اسلامی، یاغی بر قوانین معتبر بین​المللی​ست و باید منزوی و منزوی​تر شود، همه و همه برای آن است که در درگیری محتمل پیش رو، تلفات کمتری بر نیروهایش وارد شود. تا بتواند بدون فشار افکار عمومی داخل آمریکا و با دست و بال بازتری بجنگد و بر اهداف خود دست یابد. دولت آمریکا از همین الان دارد به کشته​شدن هر یک از سربازانش در جنگ احتمالی آینده می​اندیشد و از همین الان از بخاک افتادن آنان پیشگیری می​کند. اگر الان به این موارد نیاندیشد و بر آنها راه چاره نیابد، در بحبوحۀ نبرد که برای تدبیر بر چنین اموری بسیار دیر شده است.

تاثیرگزاری بر آینده، فقط می​تواند از حال شروع شود. آنکس که امروز خود را آماده می​کند برای آن است که از هزینه​های قابل اجتناب فردا پیشگیری نماید. هر چه امروز با آرامش و دیدی باز به تدارک آینده بپردازیم، از بسیاری اشتباهات و تلفات جلوگیری کرده​ایم.

اینکه جمهوری اسلامی از اصول اولیۀ انقلاب خودش منحرف شد امری نبود که در این ده بیست ساله اخیر رقم خورده باشد. این "زور" امروز از "بازوان" دیروز نشأت گرفته است. ما در تمام تاریخ معاصر خود با همین شکست​ها مواجه بوده​ایم: از اصلاحات امیرکبیر و انقلاب مشروطه و وقایع سال سی و دو و انقلاب سال پنجاه و هفت، همه و همه به ناکامی رسیده​اند و علتش هم در بن​بستی​ست که از نگرش کهنه و سنتی جامعه ما سرچشمه می​گرفت. مبنای این نگرش با درجا زدنِ در تاریخ بر این امر استوار شده، که "زور" حلال مشکلات است. هم مردم و هم حکومت​هامان هر دو بر همین باور با هم جنگیده​اند و نتیجه برای هر دو یکسان بوده است: شکست.

اینکه در طول تاریخ هر چه به عقب​تر می​رویم، با کاربرد بیشتر زور مواجه می​شویم (این امتداد دارد تا روزگاران زیست حیوانی​مان) باعث آن شده تا "زور" در ذهن و روان جامعه و آحادش جای ویژه​ای را در حل اختلافات اشغال کرده باشد. فرمول "ز نیرو بود مرد را راستی"، رفته رفته دارد برعکس می​شود. این سیستم هنوز هم که هنوز است در جهان به تناسب چگالی "تفکر سنتی" که بر بستر نیروی ماند و عادت سخت​جانی می​کند، حضور دارد.

اما جهان دیگری نیز در حال شکفتن است، جهانی که "مدرن" است و در آن "نیرو" از "اندیشه و خرد" برمی​خیزد. پیروزی چین​خوردگی​های مغز بر پیچ​و​تاب​های عضلات بازو. در این جهان مدرن، توانایی​های به ارث رسیده از جهان حیوانی​مان، کمرنگ و کمرنگ​تر می​شوند و توانایی​هایی رخ می​نمایند که "انسانی"​ست. امروزه دیگر برای جنگیدن، ارزش "اطلاعات" و "دانش" کمتر از ارزش باروت نیست و حتی بسی مهمتر از آن است.

در جنبش سبز ما هم تحولاتی در همین راستا، در حال رخ دادن است. بکار نبردن "خشونت و زور" و بجای آن، ترغیب رقیب به گفتگو، برتری دادن خرد بر هیجان، اطلاع​رسانی بجای تهییج، شعر بجای شعار، تکثر بجای وحدت، پذیرش حق همگان حتی مخالفین، اینهمه نقد و انتفاد علنی از جنبش سبزمان، همه و همه نشانگر یک تحول تاریخی تازه در رویکرد جامعه بر موضوع تحولات اجتماعی​ست.

فراموش نکنیم که تاکنون هر حرکتی داعیۀ این را داشته است که: «من نماینده تمام مردم هستم. من یعنی مردم و مردم یعنی من. و در این میان البته که خدا و تاریخ نیز با منست.» در همبن انقلاب بهمن یکی از شعارهایش این بود که:«سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن.» یعنی یا با من، یا خائن به قرآن و "قرآن" یعنی همه چیز. اما امروزه بسیاری از دوستان جنبش سبز به راحتی اذعان می​کنند که نیروهای بیرون از جنبش سبز هستند و یا حتی نیروهای فراوانی در درون این جنبش، "منتقدین" آن هستند. این جنبش ادعای نمایندگی تمام مردم ایران را ندارد. نمی​گوید "من" یعنی کل ایران. نمی​​گوید که هر که از من نیست، دشمن این مرز و بوم است، به روشنی و صراحت می​گوید که من نمایندۀ اقشار مدرن شهری هستم که خواهان برقراری دموکراسی برای ایرانم. منافع من در گسترش دموکراسی و آزادی در تمام شئون جامعه نهفته است و درین راه با تمام جنبش​هایی اجتماعی مانند جنبش زنان، جنبش​های قومی، جنبش کارگران، جنبش دانشجویان و... که چنین تمایلات و اهدافی را دارند، بدون هیچ پیش​شرط و یا ادعای هژمونی، همراهم. این یعنی نمونه​ای مدرن برای جنبشی امروزی.

جنبشی که باور دارد متناسب با وزن اجتماعی هر کدام از اقشار و طبقات اجتماعی، باید سهم و حقی برای آنان در اداره جامعه قائل شد و انتخابات آزاد و سالم، یگانه راه تقسیم قدرت اجتماعی​ست. این که در انقلاب​ها یک طبقه یا یک قشر، به نام کل جامعه، قدرت را در دستان خود قبضه می​کند، دیگران را از فعالیت آزاد بازمی​دارد و سهم آنان در مدیریت اجتماعی را انکار می​کند، در جنبش​های مدرن منسوخ شده​است.

این جنبش​های مدرن، پیش از هر چیز، حرکت​هایی "غیرایدئولوژیک" هستند. آرمان​های دور و دراز ندارند. چیزهای خیلی گنده و عجیبی مطرح نمی​کنند. پای​شان بر روی زمین است و تمام خواست​هاشان برای بهبودی اوضاع زندگی این جهانی​ست. این جنبش​ها، رابطۀ انسان و خدا را نیازمند دخالت دولت و حکومت نمی​دانند.

همچنان که محتوای این جنبش​ها با جنبش​های تاکنونی متفاوت است، شکل و شیوه برخورد آنها با مسائل هم چیزی خاص خود آنهاست. شاید مهمترینِ این ویژگی​ها که بتوان گفت این باشد: این جنبش​ها "دشمن" ندارند و در ذهن خود "دشمن" نمی​آفرینند. اینها سعی دارند که مخالفین را صرفاً بعنوان مخالف یا رقیب بدانند و ببینند. دشمن انگاشتنِ رقیب یا مخالف، راه را برای "خشونت و حذف و نابودی" باز می​کند. اما جنبش سبز با آسیب​شناسی تحولات پیشین اجتماعی، بخوبی در یافته که بطور مثال:شکستِ انقلاب پنجاه و هفت از آن رو بود که انگاشت، سرنگونی دیکتاتور معادل نابودی دیکتاتوری​ست و با انگاره​ای ساده پنداشت سرنگونی اینها، بطوری "فیزیکی" امکان​پذیر است. حال آنکه "دیکتاتوری"را، صرفاً چیزی در قامت حکومت دیدن، یک "معلول​گرایی"​ست. خامنه​ای و شاه و خمینی و هر کسی که بخواهد براین  بنیاد کج بنشیند، نمی​تواند "دیکتاتور" نشود. ما باید با دگرگون کردن بنیادی حیات اجتماعی​مان، بر آن بنیان​هایی بتازیم که می​تواند از میرحسین ما هم  یک دیکتاتور بسازد. در انقلاب بهمن دیکتاتور رفت اما دیکتاتوری باقی ماند و حالا اینهمه کشته نداده​ایم که همان بنیان​ها باقی بمانند و بعد از ولایت مطلقۀ فقیه، ولایت​های دیگری را بر ما مسلط کنند. ما نخستین جنبش احتماعی ایران هستیم که برای خود "دشمنی" ندارد. اولین جنبش تاریخ ایرانی هستیم که باور داریم: کشتی کشور بدون همکاری تمام نیروهای اجتماعی، به گل خواهد نشست. ما در همکاری رقیبان و مخالفینمان "ذینفعیم". قوانین نباید تنها منافع ما را تامین کنند. اگر نیروهای رقیب و مخالف منافع​شان تامین نشود چرا باید در چرخاندن چرخ​های کشور بکوشند؟ آنکه کوتاه مدت می​اندیشد تصور می​کند با سرنگونی جمهوری اسلامی همه چیز درست می​شود و حال آنکه تجریه ثابت کرده که سرنگونی یک نیروی سیاسی بمعنای محو و امحای پایگاه و بدنه اجتماعی آن نیرو نمی​تواند باشد. جناح مخالف با تقلب و هزار ترفند، اصلاح​طلبان را از قدرت به زیر کشید اما مگر می​تواند بدنه اجتماعی اصلاحات را هم از حیات اجتماعی نابود کند؟ و بدنه اجتماعی اصلاحات، آن نیرویی​ست که با عدم همکاری​اش به حاکمیت نشان می​دهد بدون همکاری او چرخ کشور نمی​چرخد. حالا خیال کنیم که ما در موضع قدرت بودیم و رقیب "همکاری" نمی​کرد! آیا بغیر از این بود که ما نیز از گرداندن کشور ناتوان می​شدیم؟؟؟

ازین تئوری فرسوده باید دست برداشت که موضوع سیاست "کسب قدرت سیاسی" است، واقعیت بر سر راه ما وظایف دیگری نیز نهاده است. وقتی می​گوییم جنبش سبز، صرفاً یک جنبش سیاسی نیست بلکه سرآغاز یک فرهنگ اجتماعی مدرن نیز هست، بر این وظائف نظر داریم.

گام​های شمرده امروز برای پیشگیری از خطاهای شتابان فرداست. کیفیت را فدای کمیت نکنیم، "تند رفتن" هیچوفت بر "خوب رفتن" برتری ندارد.

 


 
چهارشنبه سوری
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی:

 

کسی نمی داند ریشه این رسم از کجاست و قدمتش چقدر است، اینقدر هست که با جان و روان مردمان گره خورده.

تمام کودکیمان و ترقه ها و هفت ترقه ها و فشفشه ها و خارهای گون و بوته های آتش.

هیچ نیرویی نمی تواند زیبایی های همراه شده از تاریکی سده ها و هزاره ها را از مردمان بگیرد.

در دوران خلفای عباسی یکبار سعی کردند و منادی ندا در داد که: "نوروز ممنوع". اما مردمان کار خود را کردند و نوروز را برقرار نگهداشتند.

و امسال هم تمام نیاکانمان در طول هزاره ها، و روز و روزگارانشان را یاد میکنیم و هیزمی بر آتشی مینهیم که افروختند و دست به دست بما رساندند؛ و بجان می کوشیم تا رو به خاموشی نرود.


 
آقا، منم بازی؟
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢  کلمات کلیدی:

 

دوستم رضا بابایی به یک بازی اینترنتی اشاره کرد و من ترغیب شدم که در این بازی شرکت کنم، داستان را وبلاگ "باران در دهان نیمه باز" شروع کرده است:

محمود فرجامی در وبلاگش نوشته است:

امروز می خواهم سه باور اشتباهی که داشتم را برایتان اعتراف کنم. بعد به روال بازی‌های وبلاگی از دوستانم دعوت کنم آنها هم همین کار را بکنند. بازی جسورانه‌ای می‌شود نه؟ گمان می کنم شرکت در این بازی وبلاگی هم هیجان انگیز باشد و هم مفید. بگذار دیگران اشتباهات ما را بدانند مبادا دچار آنها شوند، یا اگر به آنها معتقدند اندکی شک کنند و اگر شک کرده‌اند بدانند تنها نیستند.

 

منهم به سه تا از باورهای نادرستم اشاره میکنم:

باور به فلسفه-

بعد یک عمر آبروداری در فلسفه به این نتیجه رسیدم که با وجود علوم تجربی، دیگر نیازی به فلسفه ندارم. چرا که انتزاعاتش با واقعیت علوم تجربی نمی​​خواند. ذهن را به راه​هایی میکشاند که سنگلاخ است.

باور به استقلال-

وقتی دیدم که تا همین چندسال پیش، آلمان ارتشی از خودش نداشت و در جایجای آن پادگان​های ارتش آمریکا مستقر است، اما دولتش چنان به منافع ملی​اش خدمت می​کند که انگار نه انگار، کشور زیر سیطرۀ!!! بیگانه است.

دریافتم می​توان بنام "استقلال" کشور را به خاک سیاه نشاند. روزی یکی از من پرسید حالا در زیر نعلین این آدمخورها مملکت ایران آسایش و راحتی دارد یا زیر اشغال نظامی بک کشور متمدن؟ سیطره انگلیس بر هند، حتی کمکی شد به توسعه و رشد کنونی آن، اما آیا این ویرانگری اصحاب دین از کشور ما چگونه خواهد گذشت.

 

باور به انقلاب بعنوان مامای تاریخ -

در دورانی که مارکسیست لنینیستی فکر میکردم، خیلی در مدح انقلاب داد سخن میدادم. اما بعدها دریافتم که تنها "تغییرات کمی" میتواند کار انسان و عنصر آگاه باشد و تغییرات کیفی امری ناارادی هستند، که خودبخود پیش می​آیند. اگر ما خواهان فلان تفییر کیفی هستیم فقط باید در همان سمت و سو به تغییرات کمی دست بزنیم.

 


 
اصلاح یا انقلاب
ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی:

 

موضوعی در میان جنبش سبز فکر همه را مشغول کرده است، اینکه ماهیت این جنبش چیست؟ آیا وظیفه و خواست پیش روی این جنبش، یک انقلاب است؟ که از مسیر سرنگونی نظام جمهوی اسلامی تامین خواهد شد؟ یا اینکه با "رفرم" و "اصلاحات" در چارچوب همین نظام هم می‌توان به خواسته‌های آن دست پیدا کرد؟ برای پاسخ دادن به این سوال‌ها ، نیازمند آنیم که درکی روشن از اهداف جنبش سبز داشته باشیم. زیرا برای رسیدن به هر هدفی از هر راهی نمی‌توان به پیش رفت.

بعنوان اهداف جنبش سبز، فکر می‌کنم بدون مناقشه بتوان بر انباشت خواست‌هایی "دموکراتیک" در طی سی‌سال گذشته بر سر راه پیشرفت کشورمان به توافق رسید. اینکه:

1- جامعه خواستار کنترل بر قدرت دولتی‌ست که این مهم، از طریق انتخابات کاملا آزاد یعنی تامین حق همگان برای انتخاب کردن و انتخاب شدن، می‌تواند برقرار شود.

2- "حقوق شهروندی" بر اساس اعلامیه حقوق بشر را خواهان است که از آن طریق بتواند برابرحقوقی تمامی شهروندان بدون هرگونه تبعیض بر اساس دین و نژاد و جنیست و ملیت و زبان و... را برای برخورداری از آزادی‌های اجتماعی تامین نماید.

این‌دو خواست در برگیرندۀ تمامی شعارهای ریز و درشتی‌ست که برای آن تا کنون مبارزه کرده‌ایم. این‌ها شعارهایی‌ست دموکراتیک که از دوران مشروطه تاکنون برای اجرای آن با دشواری‌های فراوانی مواجه شده‌ایم. دو بار انقلاب کرده‌ایم و بارها با خیزش‌های ریز و درشت در برابر دولت‌هامان سعی در برقراری این خواست‌ها داشته‌ایم. اما به راستی چرا پس از دو انقلاب در دوران مشروطه و بهمن 1357 و چندین خیزش‌ سیاسی مانند سال‌های 32 و 42، و مبارزات خشونت‌آمیز چریکی و ترورهای رنگارنگ و امثالهم نتوانسته‌ایم به این اهداف دست بیابیم؟ آیا نباید در متناسب بودن راه‌ها و شیوه‌های بکار گرفته شدۀ تاکنونی‌مان شک کنیم؟ ما بارها موفق شدیم حکومت‌ها را به زانو در آوریم و حتی در انقلاب بهمن موفق شدیم نظام چند هزار ساله شاهنشاهی را نیز منقرض کنیم، اما باز هم موفقیتی برای دموکراتیزه کردن حیات اجتماعی‌مان بدست نیاوردیم. نه تنها موفق نشدیم که گامی به پیش بگذاریم که حتی دستاوردهای بسیاری را نیز از دست دادیم. آیا حالا هنگام آن نیست که از خودمان بپرسیم شاید راه‌های "انقلابی" اصولا نامناسب برای دموکراتیزه کردن جامعه هستند و فقط به درد تغییر سطحی رژیم‌ها می‌خورند و بس. کدام جامعه‌ای در جهان معاصر را می‌توان یافت که دموکراتیزه شدنش را با یک انقلاب بدست آورده باشد؟

دموکراتیزه شدن اجتماع، امریست بطئی و در جان جامعه با رسوخ در زیرساخت‌ها رخ می‌دهد. تمامی جهانِ دموکراتیک امروز با چنین حرکت‌های آرامی بدینجا رسیده‌است.

تجربه نشان می‌دهد که رفرم‌ها اگر متوقف نشوند(که این ایستادگی مردم را میخواهد.) سرانجامی بجز دموکراتیک شدن اجتماع ندارند، مهم این است که یک جامعه بخواهد وظایف هر روزش را در همان روز انجام دهد و نگذارد که رخوت و سستی، او را با تلنباری از وظایف معوقه روبرو سازد. مردمانی که دست به انقلاب میزنند، عموماً از جوامعی هستند که مانند خفتگان، از خواب میپرند و میبینند که قافله جهانی پیش رفته و اینان جا مانده‌اند، میخواهند شتابان با دویدن و تعجیل این عقب‌ماندگی را جبران نمایند، ولی تاریخ نشان نمی‌دهد که کسی با این روش‌ها توانسته باشد بر این عقب‌ماندن‌ها چیره گردد.

حتی برای نمونه، یک جامعۀ دموکراتیک که دموکراتیزه شدنش را از راه انقلاب بدست آورده باشد را شاهد نیستیم و شاید یکی از علل این امر آن باشد که "دموکراسی" در مهمترین وجه خود، امری‌ست "آموزشی". آموزش نیز "زمان" می‌خواهد، تمرین و ممارست لازم دارد، بارها باید آزمود و خطا کرد و با انتقاد به تصحیح پرداخت. دموکراسی بدون نهاد‌های لازمه‌اش در جامعۀ مدنی، امکانپذیر نیست و این جامعه مدنی و نهادهایش را صرفا با درهم کوبیدن رژیم سیاسی نمی‌توان بنیاد کرد. در دموکراتیزه کردن یک جامعه، رژیم سیاسی آن، تنها یکی از موانعِ عمده می‌تواند باشد ولی تنها یکی از آنهمه موانعی است که جامعه باید بر آن‌ها چیره گردد.

انقلاب‌ها تنها به تغییر رژیم‌های سیاسی منجر شده‌اند و نه بیشتر. حتی رادیکال‌ترین انقلاب‌ها که "انقلاب اکتبر" بود و می‌خواست اراده‌گرایانه به تغییرات بنیادی سیستم اجتماعی بپردازد، ازین آزمون شکست‌خورده بیرون آمد. بقایای انقلابات رادیکال کوبا و کره شمالی هستند و چین. که یا باید تن به رفرم بدهند و یا راه "اردوگاه سوسیالیستی" را در پیش گیرند.

تغییرات بنیادی جامعه با حرکات دفعی و تند امکان‌پذیر نیست.

بازگردیم به آغاز سخن‌مان: اگر خواست‌های جنبش سبز، مبتنی‌ست بر دموکراتیزه کردن حیات اجتماعی، راهی بجز تن دادن به "رفرم و اصلاح" نداریم. بیاییم یکبار این موضوع را برای جنبش سبزمان، واضح و آشکار به گفتگو بگذاریم. نمی‌توان با خواست‌هایی دموکراتیک در پی "انقلاب" بود. خواستار سرنگونی بودن و به خشونت کشاندنِ جنبش تنها به بالا بردن هزینۀ گذار به دموکراسی می‌افزاید.

بر این موضوع تاکید دارم که: این عدم تمایل به انقلاب، نه از آن روست که توانایی آن را داریم یا نه! بلکه بدان جهت است که اصولا "انقلاب" راه دموکراتیزه کردن جامعه نیست. اینکه کلی کشته دهیم و جامعه را به خشونت بکشانیم و اینها همه، برای صرفاً سرنگونیِ سیاسی رژیم، زمینه را باز می‌کند برای اتفاقاتی که عموماً هم قابل کنترل نیستند و در نهایت همه چیز امکان خواهد داشت بجز دستیابی به دموکراسی. فراموش نکنیم که این سرزمین را ما باید نگهبانی کنیم و برای رژیمی که کودتاچی‌ست آنچه که اهمیت ندارد این کشور و منافع ملی آنست.

 

 


 
روز زن خجسته باد.
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی:

زنان ابرانی، از شما متشکریم برای اینهمه تلاش​تان که تاریخ​مان را برای نخستین بار از "مردانه" بودن درآوردید و آن را بر دو پایۀ زنانه و مردانه بنا کردید.

برای اولین بار، احساس میکنم در تبریک روز زن، هیچگونه تعارفی وجود ندارد. جنگیده​اید و سزاوار روزگار نوین​تان هستید.

پیوندتان به اردوی زنان پیشروی جهان چقدر آشکار است و برق شعف را در چشمان جامعه​مان بر این دگرگونی ببینید.

بی تعارف، به شما افتخار میکنیم.

روزتان مبارک.

 


 
وقتی بیا که...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی بیا،

            که باز آمده باشی.

وقتی که گل با دهانِ باد و آب

شاداب‌ترین واژه‌ها را

           در دهان تو گذاشته باشد.

وقتی که

کلید باران در قفل سکوتِ درخت

ترنمی از خاطرۀ گوزنی باشد

با چشمانی تر

از وقوع حادثه‌ای بنامِ خودت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به تو می‌رسم

حتی اگر در بی‌انتهاترین راه‌ها

با اسبانی تاخته باشی

که گرد و غبار سم‌هاشان

در بانگِ بلندِ

          انفجار آغازین

                   گم شده باشد.


 
زنی بنام Margot Käßmann
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی:

همین چند ماه پیش بود که برای نخستین بار در تاریخ کلیسای پروتستان در آلمان (و شاید جهان) زنی بعنوان بزرگترین مقام مذهبی کشور برگزیده شد. یکی از کشیشان زن از شهر هانوفر، از کلیسای مارکوس .

زنی بنام مارگوت کیسمان Margot Käßmann  .

چند روز پیش این زن بهنگام رانندگی از چراغ قرمز چهارراهی عبور می‌کند و پلیس او را متوقف کرده و از او تست الکل می‌گیرد. اندکی الکل نیز در خون او یافت می‌گردد:1.25 درصد.

طبق قوانین رانندگی آلمان کسی اجازه ندارد با نوشیدن نوشابه‌های الکلی رانندگی کند. فرق نمی‌کند که این میزان کم یا زیاد باشد.

فردای همان روز، او بعنوان انتقاد از خودش که با نوشیدن مشروب و گذشتن از چراغ قرمز، جان دیگر شهروندان را به خطر انداخته است، داوطلبانه از بزرگترین مقام مذهبی کشور آلمان استعفا داد. او این را بعنوان جریمۀ "خطای سنگین" خود انتخاب کرد. و تاوان عملش را خودخواسته پرداخت با گفتن اینکه: هر چقدر هم که سقوط کنی، در دستان خدا خواهی افتاد.

وقتی بیاد سران مذهبی حاکم خودمان می‌افتم و آنها را با این زن مقایسه می‌کنم بغضم می‌گیرد که این زن بدون آسیب رساندن به کسی و فقط به صرف اینکه: کار من میتوانست به دیگران آسیب بزند، خود را مجازات می‌کند.

شاید در غرب این رفتارها چندان جلوه ننماید اما برای من و ما، این رفتار چیزی‌ست دور از دسترس، مانند رویاها و تخیلات.

این است انسانی از تبار آرزوها، امیدها و حقایق.

به احترام او باید از جا برخاست و کلاه از سر برداشت.

 


 
امکانات سیاست‌ورزی
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی:

 

چقدر ساده انگارند آنانی که خیال می‌کنند سیاست از راهِ سخنان زیبا و رادیکال به پیش می‌رود. گویی در سیاست آنچه که برای اینان مهم نیست، «مقدمات و موخرات امری‌ست که باید انجام شود.» شیوۀ عمومی اینان چنین است:سخنان مهیج زدن و ادعاهایی را بر زبان راندن که بار قاطرش اگر کنی قاطر به زیر سنگینی وا میماند. در بهترین حالت این دیدگاه آبستنن یک "آنارشی"ست که راهی بجز شکست را نمی‌پیماید. زیاده‌خواهی و ناشکیبایی، بارزترین ویژگی این نگرش است. در برخی موارد به چند اصل اعتقاد!!! دارد که آنها را همچون آچار فرانسه در تمام موارد و موقعیت‌ها بکار می‌برد و اگر جواب نداد مشکل از واقعیت است و نه آن اصول اعتقادی.

چپ‌روی بمثابه "بیماری کودکی" هنوز هم که هنوز است دست از سر جنبش‌های مردمی برنمی‌دارد. کودکان دیروز بزرگ می‌شوند و سلامت نسبی خود را می‌یابند اما باز هم از راه می‌رسند کودکانی که عاشق زیبایی و حقایقِ خویش‌اند، این کودکان چنان مجذوبِ افکار خود و دنیای خودند که می‌پندارند تمام جهان، همین جهان ذهنی آنان است. آنان چون در دنیای خود اراده‌ای مطلق دارند، نمی‌توانند دریابند که در دنیای عینی و واقعی، که دیگر انسان‌ها و نیروها نیز حضور دارند گسترۀ آزادی‌شان در مرزهای آزادی دیگران پایان می‌یابد.

داستانی‌ست داستان اینان، به مانند همان داستان موش‌ها و گربه: که موش‌ها جلسه‌ای می‌گذارند که راهی بیابند برای پیشگیری از دچار شدن به شبیخون زدن‌های گربه. سرانجام درمی‌یابند که بی‌صدا نزدیک شدن گربه است که اینان را ناغافل در برابر پنجه‌های خونریز گربه قرار می‌دهد و برای اینکه گربه در سکوت نتواند بدیشان نزدیک شود راهی می‌یابند: به گردن گربه، زنگوله‌ای می‌آویزیم که هر گاه بما نزدیک ‌شود بتوانیم از صدای زنگوله، خطر را دریابیم.

همه خوشحال ازین طرح و اینهمه زیرکی.

حالا گام بعدی این است که باید زنگوله را به گردن گربه آویخت. خب کدام موش است که بتواند چنین کاری را انجام دهد؟

به ثانیه‌ای روشن می‌شود که آن طرح زیبا و زیرکانه، "نشدنی" بوده است. و بقول عمران صلاحی، "حالا حکایت ماست": دوستانی با حسن‌نیت‌ چنان سیاست‌ورزی می‌کنند که گویی الزامی نمی‌بینند که در امکان "عملی بودن" یا "عملی نبودن" پیش‌نهادهاشان بیاندیشند.

این دوستان خیال می‌کنند که دیگران "عاجزند" از تندروی کردن و رادیکالیسم؛ و اصولا در چنین ذهن‌هایی "رادیکالیسم" نوعی ارزش اخلاقی شده است. و درست در همین اذهان "سازش"کردن از چنان قبحی برخوردار است که گویی درک نمی‌کنند بدون "سازش"، سیاست کردن در دنیای امروز محال است. به راحتی "سیاست" را به امری "ناموسی" بدل می‌کنند که "کوتاه آمدن" در آن معنای وحشتناک‌ترین سرافکندگی‌ها را دارد!!! ازین جابجا کردن جای سیاست از مغز به سیستم سلسله عصبی، همیشه آسیب دیده‌ایم.

اینان خیال می‌کنند که اگر میرحسین شعارهای تند بدهد، نفس‌اش بند خواهد آمد و بهمین دلیل است که او چپ نمی‌زند یا اگر خاتمی از رهبر نظام می‌خواهد که تحت عنوان "رهبر همه مردم بودن" دست حمایت از پشت دولت کودتا بردارد، احتمالا در مورد نقش آقای خامنه‌ای در تمام جریانات اخیر، دچار توهم و شبهه است.

نه دوستان، اینان خوب می‌دانند. حداقل اگر باور کنیم که پایه تصمیم‌گیری‌های سیاسی، "داده‌ها و اطلاعات" است، این بزرگانِ جنبش سبز، به داده‌ها و اطلاعاتی بمراتب بیشتر از من و شما دسترسی دارند و با در نظرداشت همین داده‌هاست که چنین آرام و پیوسته گام برمی‌دارند.

از اینکه، "هاشمی رفسنجانی" آنگونه رفتار نمی‌کند که شماها میخواهید، آزرده شده و در حسن نیت و تعلق او به جناح اصلاحی شک می‌کنید، سعی می‌کنید که او را برانید، آیا نداشتن نیرویی چون او در این میدان و کارزار بنفع جنبش سبز است؟

الفبای سیاست می‌گوید که باید تا حد امکان به جمع‌آوری نیرو پرداخت، این هلهله شما برای دور کردن (حتی بفرض) نیروهای بینابینی از جنبش سبز آیا با این اصل سیاست‌ورزی همخوانی دارد؟

فراموش نکنیم که "سیاست" چیزی‌ست بسیار "خاص"، در برابر مثلا "روشنفکری" که هر چه به ذهنش خطور می‌کند را بر زبان می‌راند، یک فیلسوف اگر افلاطون را دوست دارد اما "حقیقت" را بیشتر از افلاطون دوست دارد حال آنکه برای یک فرد سیاست‌ورز، "حقیقت" همه چیز نیست، سیاست‌ورز بر روی زمین و در مجاورت "اراده‌های" دیگر باید راهی ممکن بسوی هدف بیابد.

یکبار برای همیشه باور کنیم که سیاست یک "فن" است ولی دانش‌های صرفا ذهنی مانند "فلسفه" فن نیستند.

سیاست فن است برای اینکه با وضیعیت‌های ممکن سر و کار دارد، چیزی که شدنی نیست را کنار می‌گذارد. سهم "نیرو" در تحولات اجتماعی را خوب می‌داند و بهمین دلیل از دست دادن هر نیرویی را ناگوار می‌داند. سیاست مبتنی بر "ابزار" خاص خودش است.

هدف یک جنبش هر چقدر دورتر باشد انتزاعی‌ترست و بهمین نسبت نیروهای کمتری خود را در آن ذینفع خواهند دید و به دور آن جمع خواهند شد. تصور می‌کنید که کدام شعار رادیکال‌تر و زیباتر است از: "برابری و مساوات همگانی" یا "آزادی بی‌قید و شرط" و "نابودی نهاد دولت"؟؟؟ اما این شعارها چنان دور و مجردند که به خیال بیشتر شبیه‌اند تا شعار واقعی. یعنی به واقع جایگاه این شعارها همان فلسفه می‌تواند باشد و نه سیاست.

بر روی زمین ایستادن و سیاست ورزی‌ کردن بسیار سخت‌تر است تا شعارهای رادیکال و ناشدنی دادن. حتی نسبتِ شدتِ سرکوبِ رژیم‌ها به رادیکال بودن شعارها بستگی ندارد زیرا آنان خوب می‌دانند که با رادیکالیسم هیچگاه موجودیت‌شان به خطر نخواهد افتاد. درست همچنان که می‌دانند این گام‌های سنجیده و آرام و پیوسته است که می‌تواند در بهترین حالت برای آنان، سبب یک دگردیسی عظیم در درون‌شان گردد.

اینکه در سالگرد به خون غلطیدن حمید باکری، میرحسین در خانۀ او با فرماندهان سپاه از جمله عزیز جعفری فرمانده کل سپاه روبرو می‌شود و با عزت و احترام حرمت داری‌اش می‌کنند نشاندهندۀ دقت این "میر سبز" در امر سیاست‌ورزی‌ست.

 


 
جنبش سبز و مجازات اعدام
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

تا زمانی که انتقاد ما بر اعمال خشونت و "مجازات اعدام" بر دور محورهای خاصی چون "دوستان‌مان" می‌گردد نمی‌تواند این خواست و تبلیغ ما بعنوان امری جدی تلقی شود.

انسان‌هایی که خواستار لغو مجازات اعدام هستند، بطور عام و بدون استثناء خواستار لغو آن برای تمام مواردند، زیرا بنابر تجربه دیده‌اند که اعمال این مجازات هیچ سودی در بر نداشته است؛ اگر چه اعمال کنندگان این مجازات همیشه مدعی‌اند که این امر "مایۀ عبرت" دیگران می‌شود.

تا کنون دیده نشده که در پیامدِ اعمال مجازات اعدام، آمار جرم و جنایت در جامعه‌ای کاستی گرفته باشد، که حتی برعکس، عموم جوامع اجرا کنندۀ این مجازات، از لحاظ آماری در وضعیتی بمراتب بدتر هستند برای وقوع خشونت، تا جوامعی که این مجازات را لغو کرده‌اند.

البته آشکارا باید گفت که بالا بودنِ میزان وقوع جنایات در جوامع دارای مجازات اعدام، به این دلیل نیست که چنین مجازاتی در آنجا اعمال می‌شود بلکه همان پیش‌زمینۀ فرهنگی که در یک ملت، چنین روحیه‌ای خشن را سبب می‌گردد که بتوانند آدم "بکشند"، سرمنشاء وجود این مجازاتِ خشن از سوی دولت و قانونگزاری آن جامعه می‌شود.

در جوامع اروپای غربی، همپا با لغو مجازات اعدام، چنان فرهنگی در جامعه حاکم است که افراد بسیار نادری "توانایی" آن را دارند که "آدم بکشند" یعنی چیزی که در جوامعِ جهان سوم بسیار راعی‌ست. برای جوامع ما یک نزاع، عموماً به "خونریزی" میانجامد و موارد بیشماری ازین خونریزی‌ها به قتل منجر می‌شود. شاید تنها ده درصد نزاع‌ها بدون خونریزی ختم به خیر شود. اما بطور مثال در اروپای غربی یا کشورهای اسکاندیناوی، درست برعکس است، آدمیان در این جوامع از همان آغاز کودکی فرامی‌گیرند که در نزاع‌ها، درگیری فیزیکی نیافرینند و شاید صرفا در دو سه درصد موارد، کار به زد و خورد بیانجامد. اینگونه است که آنان توانایی چاقوکشی و خون بپا کردن را فاقدند.

در جوامع ما حتی در تصادفات رانندگی، با اینکه خطایی صورت گرفته که باید پلیس و دادگاه مقصر را تشخیص بدهند، اما پیامد بیشتر موارد منجر به درگیری و نزاعی‌ست عموماً خونین. در حالیکه یک تصادف رانندگی در جوامع پیشرفته، به سادگی با تلفن کردن به پلیس و رد و بدل کردن مشخصات و بیمه و خوشرویی خاتمه می‌یابد.

رواج خشونت در جامعۀ ما، پیامد تصوراتی‌ست که از تاریخمان به ارث برده‌ایم، تصوراتی که "مردم" از خود دارند، "دولت" از خود دارد، مفهومِ کهنۀ "قدرت" و نگرشِ مندرس از "کنترل".

اینکه به هر نحو باید به مقاصد خود رسید و آنچه که اصلا محل تأمل نیست همین "شیوه"های پیشبرد مقاصد است و درست آنهم در حالیکه فریادِ «هدف وسیله را توجیه نمیکند»مان گوش فلک را کر کرده است.

زمینه‌‌های خشونتِ "مردسالارانه" و اینکه هر مشکلی را باید با "زور" از میان برداشت درین موضوع بوضوح بچشم می‌خورد. یکی از دلایلم برای این ادعای اخیر، استفاده از همین "تجاوزات جنسی" در زندان‌ها و جامعه است. تجاوز بمثابه "چیرگی نر" برتر، بر آنکه مورد تجاوز قرار می‌گیرد بعنوانِ "ماده" زیر چیرگی و سلطۀ مردانه. حتی زبان‌‌مان نیز حامل همین نوع نگرش مردانه و روزگویانه است.

اما باید از جایی این دایرۀ لعنتی و این تسلسل نفرین‌شده را قطع کرد. اینکه آدمکشی و خشونت، قبحی در جامعه ندارد و حتی بخصوص در موارد ناموسی بنوعی تحسین می‌شود، اینکه خشونت و توحش در کتک زدن دیگری و قلدر بودن، امری ستوده است. اینکه "حذف" بیشترین کاربرد را حتی در روابط سیاسی جامعه پیدا کرده است و اگر در مواردی "حذف" نمیکنیم، نه برای آن است که بدان اعتقادی نداریم، بلکه از آن روست که توان و نیروی لازم برای حذف را نداریم، همه و همه بسترهای بازتولید خشونت‌اند.

اینکه فرهنگ جامعه یا قانون حقوقی، کدامیک راحت‌تر دگرگون می‌شود، در ظاهر چنین می‌نماید که این "قانون" است که با اهتمام قوه مقننه میتواند سریع‌تر با چند مصوبه دگرگون شود اما از سوی دیگر این "قانونگزاران" بعنوان آحادی از همین جامعه، تابعی از فرهنگ خشونت اجتماعی هستند. بهمین دلیل نباید از "فرهنگ‌سازی" پیرامونِ نفی خشونت و در راس آن نفی مجازات اعدام بعنوان خشن‌ترین نوع خشونت، غفلت کرد.

برخی از خواست‌ها، صرفا منافع اقشار و یا طبقات خاصی را بیان می‌کنند که بهمین دلیل مورد توجه و حمایت سایر اقشار و طبقات اجتماعی قرار نمی‌گیرند، اما این مبارزه برای نفی خشونت و مجازات اعدام، یک امر فراطبقاتی‌ست که نفع کل آحاد یک جامعه را فارغ از موقعیت سیاسی و اجتماعی در بر دارد. چه بعنوان فردی از اقشار فرو دست و مخالف حکومت و یا حتی بعنوان فردی در حاکمیت نظام، همه و همگی در معرض خشونت و حتی اعدام می‌توانند قرار بگیرند. تاریخ معاصر در جوامع متلاطمی مانند ما، متاسفانه سرشار از کشت و کشتار است. هیچ جابجایی قدرتی نیست که بدون خشونت و خونریزی انجام گیرد.

اما این وظیفۀ ما سبزهاست که بعنوان جنبشی مبتنی بر عدم خشونت، با صراحت تمام در مقابل مجازات اعدام بیاستیم و در این عرصه تنها به نفی آن در مورد همرزمان سبزمان بسنده نکنیم بلکه خواستار نفی آن برای تمامی آحاد جامعه فارغ از دیدگاه‌های سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی‌شان باشیم. حتی برای شکنجه‌گران و آدمکشان حاکم نیز خواستار مجازات اعدام نباشیم. جانیان غیر سیاسی و سیاسی و هر انکس که موجودی‌ست از آحاد اجتماع، باید در برابر اعمال مجازات اعدام مصونیت داشته باشد.

اختلاف و تضاد میان آدمیان می‌تواند هر چه باشد، اما وقتی که پای مرگ به میان می‌آید ما همه واحدی یگانه در برابر آنیم. ما نباید نقش دستیاران مرگ را بازی کنیم. من از بدترین جانیان در برابر مرگ دفاع میکنم.

فراموش نکنیم که جنبش سبز، صرفا یک جبهه سیاسی نیست، بلکه همزمان، نیرویی‌ست "فرهنگ‌ساز" با اتکای به دیدگاه‌های اقشار مدرن و متمدن شهری. حتی اگر نتوانیم حکومت را پس برانیم آنچنان بستری از فرهنگ اجتماعی می‌سازیم که خود آنان ناتوان از باقی ماندن بر راس چنین جامعه‌ای باشند.

 


 
اعدام و ترور، قتل عمد هستند.
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦  کلمات کلیدی:

 

من بعنوان یک "سبز" که مخالف اعمال خشونت است، هر نوع آدمکشی در قالب‌های ترور و اعدام را محکوم می‌کنم

کشتن عبدالمالک و برادرش عبدالحمید ریگی، به مانند خود ترورهای آنان صرفا "آدمکشی" ا‌ست و بس. با کشتن مشکلی حل نشده و نمی‌شود. شان زندگی انسان را رعایت کنیم و به حقوق بشر احترام بگذاریم.

عالیجنابان حکومتی، این همه اعدام نکنید و بگذارید که این رسمِ غیرانسانی از جامعه‌مان برافتد.

کمک‌مان کنید که اگر روزی خواستیم با اعدام خودتان نیز مخالفت کنیم، بتوانیم.

 


 
تظاهرات ها، انتخابات ها...
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤  کلمات کلیدی:

چگونه میتوانیم این ترکیبات را بکار ببریم که خود جمعند و ما دوباره آنها را جمع میبیندیم:

عملیات ها

انتخابات ها

تظاهرات ها

 

اما در جایی دیگر کلماتی مانند "ابزار" که منفرد است را بعنوان جمع بکار میبریم و اکراه داریم از جمع بستن آن.

--------------------------

پی نوشت:

میگن یه نفر رسید به احمدی نژاد ازش پرسید: "آقا خداوکیلی این قیافه خودته یا داری مسخره بازی در میاری؟


 
مرزهای اصلاح‌طلبی ما
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱  کلمات کلیدی:

 

1- با مقاومتِ حکومت کودتایی جمهوری اسلامی در برابر مردم و خواست‌های اصلاح‌طلبانه و برحق‌ جنبش سبز، چالش‌های موجود، نه تنها در سطح گسترده می‌  شود بلکه حتی در ژرفا نیز تعمیق می‌یابد.

حکومت که می‌توانست با "پس دادن رای مردم" موضوع را فیصله داده و امور را بر روال عادی یک جامعه مدنی به پیش ببرد، با مقاومت در برابر مردم به قماربازی می‌ماند که تمام "چپ" خود را بمیان آورده و می‌خواهد بر سر "هست و نیست" بازی کند. اما شاید او خودش هم نمی‌داند که تمامِ هستی او چیست؟ که آن را به بازی گرفته است!!!

2- عده‌ای از اصولگرایانِ نظام بطوری جدی با این شیوه رفتاری حکومت موافق نیستند، زیرا بخوبی واقفند که آنچه که حکومت بعنوان تمام "هست و نیست‌اش" به میدان این مبارزه در آورده، تمامیت تاریخ و عقاید و اندیشه‌ها و ارزش‌های دینی و سنتی می‌باشد که پایگاه موجودیت این گروه اجتماعی را تشکیل می‌دهد. این اصولگرایان حاضر نیستند این همه را برای منافع کوتاه مدت یک کودتا که سر و ته‌اش هم معلوم نیست و همچون دولت مستعجل متزلزل می‌نماید، به بازی بگذارند و این است که پوزیسیونی عقلانی‌تر از کودتاچیان می‌گیرند.

3- لنین می‌گفت توده‌های مردم در دوران انقلاب، هر روزه به چنان میزانی از آموزش دست می‌یابند که در شرایط عادی برای آن آموزه‌ها، سالها زمان لازم بود.

اما فراموش نکنیم که یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های یک روند انقلابی با یک حرکت اصلاحی در میزان برخورداری از "خرد و احساسات" نهفته است. هر چه در انقلابات، "شور انقلابی" نقش بزرگی را بازی می‌کند و اهدافِ رادیکال و شیوه‌های مبارزاتی قهرآمیز بکار گرفته‌می‌شود و سعی در "تهیج خشم انقلابی" توده‌ها بر علیه "دشمن مردم" می‌گردد، در روندهای اصلاح‌طلبانه، تکیه بر "خردورزی" و دوری از "تهییج و خشم و خشونت" است.

اگر در انقلاب "خون" و "شهید" و "قداست" و "ایمان" و "اعتقاد" اموری بهم پیوسته و ارزشی بحساب می‌آیند، در رفرم‌ها، این امور چنین جایگاه‌هایی را ندارند. تقدس مرگ در زیر لوای "شهادت‌طلبی" جای خود را به ستایش "زیستن و زندگانی" می‌دهد. خشم انقلابی جایش را به "لبخند" می‌دهد، کسی نه داوطلب کشته‌شدن است و نه کشته‌شدن در قامت شهادت  "ارزش" بحساب می‌آید. سرودهای انقلابی جایشان را به ترانه‌های لطیف و حتی "رپ" می‌سپارند. هر چه در انقلاب امور به نقدِ "سلاح" سپرده می‌شود در رفرم، این سلاح "نقد" است که سخن می‌گوید. هر چقدر در آن قبلی "روحانی و آسمانی و ایمانی" ارزش بود در این دومی "جسمانی و زمینی و خردورزی" ارزش می‌شود.

به کوتاه سخن: تمامی سیستم ارزشی در هم فرو میریزد.

4- اصولگرایان حکومتی نگران همین امور هستند. آنان اگر با یک جنبش انقلابی روبرو بودند شاید اینقدر نگران نمی‌شدند زیرا در نهایت چیزی از جنس خودشان پیروز می‌شد، یک سیستم "ارزشی"، گیرم که با نما و جلوه‌ای مثلاً آته‌ایستی. اما "رفرمیسم" آن حریفی‌ست که حاضر نیست در این چارچوب باقی بماند، سیستم و جهان ذهنی‌اش چیزی‌ست کاملا متفاوت. حتی برای مخالفینش واژۀ "دشمن" را نیز بکار نمی‌گیرد. برای یک رفرمیست، جامعه شقه شقه شده نیست و تضادها دیگر شکل دوآلیستی دینی یا مارکسیستی‌شان را از دست داده‌اند. همه آحاد جامعه برابر حقوق‌هایی هستند که در بدترین حالت به "موافق و مخالف" نسبی و موقت قابل دست‌بندی هستند و نه "دوست و دشمن". سود و زیان در این نگرش، همگانی‌ست، در جامعه نمی‌توان به پیروزی‌هایی رسید که در آن سویش شکست‌خوردگانی خشمگین ایستاده باشند. باید "ثروت اجتماعی" محسوس و ملموس گردد و حس مالکیت بر آن به تمام اقشار دست دهد.

در اصلاح‌طلبیِ سبز ما، تقسیم دیروزی شکست و پیروزی، جایش را به تقسیمِ پیروزی بین طرفین داده است.

نیازمند حرکات تند و شتابان در سطح نیستیم وقتی که می‌توانیم "عمق" را شخم بزنیم.

5- بازگردیم به آغاز سخن:

با مقاومت کودتاگران، نه تنها قدرت سیاسی‌شان، متزلزل و سرانجام فروخواهد ریخت بلکه حتی سیستم اخلاقی و ارزشی‌شان نیز مضمحل خواهد شد. آنان خودشان ما را بر آن می‌دارند که مبارزه‌مان را صرفاً به بعد سیاسی محدود ننماییم و به ریشه‌ها نیز هجوم ببریم. به اینکه چه جهانی از ذهنیت و ارزش می‌تواند "کشتن انسان" را مجاز شمارد؟ مگر سیستمی از ارزش و باور هم وجود دارد که ارزشش از "جان آدمی" افزون‌تر باشد؟

در رفرمیسم سبز ما، زندگی و جان آدمی اصل است و باقی همه فرع.

جهان ذهنی آنان به نسبت میزانِ مقاومت و ستیز و خشونتی که در جامعه به راه میاندازند با چالش‌های اجتماعی مواجه می‌شود. جهانِ خردمندیِ ذهن، سکان زندگی اجتماعی را بدست می‌گیرد.

هراس اصولگرایان از "اصلاحات" برای همین است که خطر برچیده شدنِ جهان ارزشی و معنوی‌شان را می‌بینند، جهانی که با برچیده‌شدنش، کشتی زندگی و نگرش سنتی به گرداب‌های هولناکی دچار خواهد شد.

6- ساختار حکومت کودتا و نیروهای نظامی‌اش، بر نگرشی بنیاد‌گرایانه و انقلابی استوار است و بر همین اساس منطبق است با "تهییج و شور" عاری از منطق و شعور. سخنان احمدی‌نژاد هزاران نمونه دارد برای اثبات این مدعا. اینگونه ساختارها، توانایی‌هاشان در مواجهه با نیروهایی‌ست که مانند خودشان بر انقلابیگری و شوریدگی و خردگریزی پا گرفته باشند، اما در برابر نیرویی که بجای حرکات تند و شورشی، با متانت و خردورزی مقاومت اجتماعی را سازماندهی کند و نافرمانی‌های مدنی را پیش پا نهد و از تهییج و شعارزدگی بپرهیزد، عاجز خواهند ماند.

نباید با آنان در عرصه‌ای مانند "خشونت" که قوی هستند درگیر شد بلکه باید جهانی از مفاهیم مبارزاتی را در پیش چشمشان گسترد که در آن عرصه، ساده‌لوحانی بیش نیستند.

که یا باید همانگونه ساده‌لوح بمانند و گیجِ حرکات مدنی، آب شدن‌شان را نظارگر باشند و یا اینکه باید همپا با این شیوه‌ها، خود نیز پا به میدان مبارزات مدرن بگذارند و ازین توحش شان دست بردارند. در هر دو حال پیروز میدان، جامعه مدنی‌‌ست.