پرگار بهرام

Pargar Bahram

اعترافات
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠  کلمات کلیدی:

دوستان سبز، داستان اعتراف گیری چیز تازه ای نیست و به همان اندازه هم بی اعتبار و نخ نما.

طبق ابتدایی ترین قوانین، سخنان در زیر فشار هیچ اعتباری ندارند. وقتی برای هیچ دادگاهی در جهان چنین سخنانی معتبر نیست، چرا باید برای ما معتبر باشد؟

آیا همین اعتبار کذایی اش در نزد ما نیست که جلادان را به تاثیر "اعترافات" معتقد می سازد و برمی انگیزدشان که به شکنجه و اعتراف گیری بپردازند؟

فقط تصور کنید که اگر این اعترافات!!! را به پشیزی نگیرید، چه تیرهایی از رژیم به سنگ خورده است. تمام بافته هایش تافته خواهد شد.

به ریشخند گرفتن اعترافات و بیگناه دانستن "معترفین" تنها واکنش انسانی و درست ماست.

گناهکار، آن شکنجه گری ست که انسانی را وادار به سخنانی کرده که باید با هزار شرم و درد بر زبان بیاورد و ازین شرم نتواند در چشم مردم نگاه کند.

اما این اعترافات برای ما پشیزی ارزش ندارد.

نابود باد این سیستم اعتراف گیری و تواب سازی.

مرگ بر شلاق.


 
جنایتکاران بس کنید!
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥  کلمات کلیدی:

 

 

هر روز خبر قتلی به دستان شما، در زندان یا در خیابان، در خفا یا آشکارا منتشر می‌شود. شرمتان باد. هر کاکلِ آغشته بخون این جوانان، به تمامیت هستی‌تان می‌ارزد. آخر مگر هستی می‌توانست کریه‌تر از شما را بیافریند که اینگونه این زیبایان را پرپر می‌کنید؟ زشت‌خوتر از شما چه کسی؟

آن مردک حقیر، دهانِ آلوده باز می‌کند که دریای مردم را بیالاید، فارغ از اینکه این مردم ده‌ها هزار سال است که در این خاک ریشه دارند و امثال تو که محصول "عیاشی" طبیعتیند هر از گاهی علف هرزۀ این باغ زیبا شده‌اند.

آن نوکر صفت، دهان گشوده و به "هزاردستان" مردم ناسزا می‌گوید و پاسخ نمی‌دهد که: آخر مردک! تو کجا بودی و از کجا آمده‌ای خلق‌الساعه؟ چگونه می‌توان فراموش کرد که تو اصلاً نبودی و این باغ همیشه با ترنم‌های این هزاردستان، زمزمه‌هایش را در خویش پژواک داده است.

به راستی خیال می‌کنید دارید زمامداری می‌کنید؟ این است مملکت‌داری‌تان؟ که نه خود امنیت دارید و نه ملک و ملت؟ در شما اگر تدبیر اندک است اما وقاهت و زشتکاری‌تان را مرزی نیست. اگر به فکر آخرت‌تان هم نیستید به فکر این دنیاتان باشید، راهی و جایی را برای فرداتان باقی بگذارید. در فردایی نه چندان دور لااقل بتوانید در خیابانی بی‌هول و هراس گام بزنید. این حکومت نیست که شما دارید سلاخ‌خانه‌ است وشما حاکم نیستید که قصاب مردمانید. کدام وجدان و شرافتی می‌پذیرد به خاک کشیدن این‌همه جوانِ چون گل را؟

ابله آنکه نتواند آینده‌ای نه چندان دور را که تمام تاریخ بر آن گواهی می‌دهد را ببیند!!! در کجای تاریخ قصابان مانده‌اند بر قدرت، که شما دومینش باشید؟ فعلا بر سرنیزه‌هاتان تکیه کرده‌اید اما دور نیست روزی که بر آنها بنشانندتان. رحم و مروت را از این آب و خاک مگریزانید که شاید خودتان هم روزی نیازمندش باشید. اگر چیزی از آدمیت باقی بماند شما هم می‌توانید در سایه‌اش بیاسایید.

اینگونه تیشه به ریشه همه چیز نزنید.

تاریخ پر است از رفتن شما و ماندن مردم.