در هر کدام از ماها، خصوصیات متعددی وجود دارد که این ویژگیها برخی با هم همساز و برخی نیز ناهمسازند. و حتی بر اساس "همسازی" دستهای ازین خصوصیات، "شخصیتی" در ما شکل میگیرد که در کنار سایر شخصیتهای درونِ ما، "هویت" ما را میسازند.
هر انسانی متشکل از "ویژگیها"ست؛ برخی ازین ویژگیها منفردند و برخی نیز "مرکب و دستهای" هستند. البته که هر عنصر سادهای را باز هم میتوان به ترکیباتی تجزیه کرد، اما برای پرهیز از پیچیدهتر شدن بحث ازین موارد میگذریم.
بعنوان مثال: یک مرد، نر است، "نر" بودن در برابر "مرد" بودن، یک عنصر ساده است، حالا این موجود میتواند یک انسان در معنای اخلاقی آن باشد یا نباشد. در مواردی "خوب" باشد و در مواردی هم "بد". در عین اینکه "دوست" خوبی بوده، "دانشآموز" بدی باشد. "فرزند" خوب و "شوهر" بدی باشد. "پدر" خوب و "شهروند" بدی باشد.
اگر "هنرمند" خوبیست، در "سیاست" موضعی نامناسب داشته باشد.
هرچند اعتقاد به "راستگویی" و "درستکرداری" دارد، اما برخی اوقات داوطلبانه یا بناچار "دروغگو" هم میشود و "ناراستی" پیشه میکند.
هزاران دفتر را میتوان ازین سیاهۀ "ویژگیها" پر کرد و تازه موضوع به همین "تعدد" ساده آنها نیز پایان نمییابد، بلکه پیچیدهتر میشود وقتی که دریابیم هر یک ازین "ویژگیها" دگرگون نیز میشوند. یا در خود متحول میشوند و یا اصلا از بین میروند و جایشان را به "عناصر" نوینی میدهند.
میتوان انسان را به یک "پارلمان" تشبیهه کرد که متشکل از افراد و احزاب متعددیست و تصمیم نهایی "برآیند" تمامی آن نیروهاست.
برخورد میکنیم به "گفتار" خوب یکی ازین نمایندهها و چند دقیقه بعد نماینده دیگری خطابه بسیار ناموزون و زشتی ایراد میکند، اما اساس ما بر تصمیمگیری پیرامون سنجشِ یک پارلمان، خطابههای منفرد نمایندگانش نیست، بلکه در نهایت "سمت و سوی" عمومی تصمیمات آن است که ما را در ارزیابیمان یاری میرساند.
در هر یک از ماها این عناصر گوناگون بر اساسِ سلسله مراتب در "قدرت" بودنشان، تعیین هویتمان را میکند.
افرادی که "صلحجو" و "مهربان" بودهاند به انسانهایی "خشن" و "جانی" تبدیل میشوند. یک شکنجهگر همیشه "شکنجهگر" نبوده است.
مکانیزم این تغییر را دوگونه میتوان توضیح داد: دستهای معتقدند که "جامعه" آدمیان را به این دگرگونیها رهنمون میشود و انسان محصول محیط است و بس، و بنوعی "جبر" و "دستبستگی" آدمی در برابر محیط باور دارد و دیدگاه دیگری که بر زمینه جامعه و محیط، بر "تاثیر" فرد نیز باورمند است. با باور به "جبر" محیط، "مسئولیت" آدمی لوث میگردد، هر که هر کاری بکند، مسئول آن نخواهد بود:
گفت دزدی شحنه را کای پادشاه
آنچ کردم بود آن حکم اله
گفت شحنه آنچ من هم میکنم
حکم حقست ای دو چشم روشنم.
اما در انطباق با دیدگاه دوم، انسان بر اساس "انتخابی" که میکند، مسئولیت دارد. در ما عناصر خوب و بد همزمان وجود دارند. در ما هم امکان "آدمکشی" هست هم امکان "فداکاری و نوعدوستی". از میان این هزاران عنصر موجود در ما، این ماییم که در سلسله مراتب شخصیتیمان، کدام را ارتقاء میدهیم.
فراوان آدمیانی را میشناسم که در گذشته، بعنوان یک چریک "مسلح" بودهاند و بقول مشیری، "خنجر در مشت" یعنی که میتوان آدم کشت. اما همانان امروزه روز، ناتوان از بریدن سر مرغی هستند.
اینکه زندانی شکنجه میشود و زندانبان شکنجه میکند، یک "انتخاب" است که دو نفر کردهاند. و سراسر زندگی لبریز ازین انتخابهای ماست، این ماییم که "انتخاب" میکنیم و برای "میحطمان" این امکان را فراهیم میسازیم که در برابر ما به "واکنش" بپردازد. در برابر انتخابِ چگونه بودنمان، پیامدهایش را نیز "انتظار" میکشیم.
ازرشگزاری محیط نیز تابعیست ازین انتخابها، که ما در سلسهمراتبِ "بودنمان" به کدام ویژگیهامان برتری دادهایم و کدامها را نادیده گرفتهایم.