پرگار بهرام

Pargar Bahram

گرته
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦  کلمات کلیدی:

کدام قرار را با دلم گذاشته بودم که چنین بیقراری میکند؟ انتهای وسعت خاک، در کنار کدام گور به آرامش میرسد؟ و من چرا اینچنین با دهان باز، در خیرگی چشمان این مغاک سرگیجه گرفتهام؟ دفینه های من در کدام بازار مکاره به حراج گذاشته شده اند؟ من چیزی بیشتر از چشمان آفتاب نمیخواستم.

از نورها به صداها و سرانجام به سکوت، کوچ کردم. با سرخی شیشههای شرابی، غریبترین غروب افق را برای خودم درنوردیدم. با دهان تو نامم را فریاد کشیدم: گم شدم.

من تاس گرفته بودم که با گردش خورشید و ستاره ها مقابله کنم تا فاصله دستانت را با نوازش نگاهم از میان بردارم. اما دریغ که هیچ قوی سپیدی برای مردن نیازمند سکوت نیست و خودت دیدی که لیلاج، تاراج خاک و تلکه این  قمارخانه شد و پاسخ جفت ششهای من، جفت چشمان سیاهی بود، که شبی بیانتها را تا انتهای روزم رقم زد.

در خوابهای من، هیچ رویایی نیست که بغضی در ناقوسی نپیچیده باشد، کوه را مه میگیرد، سطل و طنابش در میانه چاه تاب میخورند، بیداری خمیازه میکشد و من با کفشهای خیسِ از شبنمِ چمنهای شب، از جنگلی بازمیگردم، که بر فراز کوه، نیایش آسمان را دست فرا داشته بود. چه گوزنهایی مرا از دور بو میکشیدند، چه برکههایی خاطره آبتنیهایم را در ذهنشان جاری میکردند.

این همه عریانی در نگاه برگها، تندیس تن تو را هوسناکانه انتظار میکشند.


 
ساعت ما، ساعت آنها
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩  کلمات کلیدی:

هر چه میکنم جهان به روزهای پیش از انتخابات برنمیگردد، نه جهان و نه من و نه این پرگار. بدون اغراق میتوان گفت بغضها و خندههامان هم دیگر همان بغض و خندههای پیشین نیستند. بوی گلها هم دیگرگونه گشته است. موسیقیهایی که قبلا گوش میدادیم طنین دیگری یافته اند و طنین موسیقیها نیز همانی نیستند که بودند. سلیقهها و خوشایندهامان نیز چیز دیگری شدهاند. آری رسید نوبت ما و رودخانهمان، که نتوانیم در آن دو بار شنا کنیم.