بحث نوشتار پیشین شاید از شدت فشردگی آنچنان که باید مفهوم نشد. چیزی که به نظر من یکی از بیماریهای "شیوه اندیشیدن" ماست از نظر خیلیها بسیار عادی مینماید.
ارجاع و احاله موضوع را به دیگران و اینکه آنان هستند که اینگونهاند، دردی از ما را دوا نمیکند. این از دشواریهای "خود" ماست. من بیشتر نگران شیوههای کج و کوج خودمان در عرصۀ اندیشیدن هستم. به دیگرانی که به نظر من اندیشیدن را تعطیل کردهاند کاری ندارم. این نوشته کوتاه، بررسی یکی از بزرگترین عیب و ایرادهای خود ماست. اینکه:ما نمیتوانیم در ابتدا و بدون حاشیهها با پدیدهای درگیر شویم و در "نهایت" برای دقت بیشتر به آن حواشی بپردازیم. یعنی در شیوههای مرسوم اندیشیدنِ ما، حاشیه همیشه بر متن برتری می یابد.
در سیاستنامه داستانی هست در مورد حلم امیرالمونین معاویه. اولین باری که این داستان را در آن روزگاران خواندم، از لحن محترمانه و مودبانۀ خواجه نظام الملک نسبت به معاویه متعجب شدم، چرا که در محیط زندگانی من، معاویه مظهر هر آنچه زشتی است بود و نصیبی نداشت بجز تف و لعنت. چون اکثریت جامعه "شیعه" هستند، تمامی امور مربوط به معاویه باید تحت الشعاع جدال او با امام اول شیعیان، بررسی شود و تازه اینهم کم است: یزید قاتل امام سوم نیز فرزند معاویه است. اما در بیرون ازین مدارِ تاثیرات "تشیع"، معاویه در نزد چیزی حدود یک میلیارد مسلمان غیر شیعی، موجودِ زشت و خبیثی نیست و یا در نزد میلیاردها غیرمسلمان.
یا مثلاً تحت پوشش خبری قرار دادن موضوعی از جانب خبرگزاریهای غربی کافیست برای اینکه آن موضوع چیزی غربساخته باشد که مبتنی ست بر اینکه "غرب ساخته" یعنی بد و شیطانی!!!
نهایتِ سخن اینکه، شیطان حق ندارد "حق" بگوید و خدا نمیتواند "ناحق" بگوید.
اینها همه از آنجا برمیخیزد که ما در آغاز با این تصور غلط خو گرفتهایم که: «دشمن ما نادرستی و زشتی مطلق است.» که چیزیست بازمانده از جدال دو "نهایت" خیر و شر در اساطیر و مذاهب: نیکی و بدی، اهورا مزدا و اهریمن، خدا و شیطان. و ما همیشه در جبهه نیکی هستیم و این دشمن ماست که همیشه در سنگر "زشتی" بر ما میشورد یعنی دشمن ما همیشه "نهایتِ" نادرستی و شر است. از سوی دیگر وقتی که در "رفتارمان" (در گفتار گاهی شکسته نفسیهایی میفرماییم.) هیچ نقدی را بر خودمان روا نمیداریم یعنی اینکه، خویش را نیز "نهایتِ" نیکی به شمار میآوریم. همیشه میگوییم که هیچ چیز بیعیب وجود ندارد ولی از شمردن عیبهای خودمان عاجزیم، این نوع رفتار یعنی باور به بیعیبی.
حال در این میان، هر چه که در این جهان است یا با من یعنی با "خیر و نیکی" است یا با دشمن یعنی "شر و بدی"ست. در بررسیهای هر پدیده اجتماعی نخستین متر و معیارِ سنجش، همین نزدیک و دوری به این دو اردوگاه است، فراموش نمیکنم که در کتب بسیاری، در معنا و مفهومِ "آموزش و پرورش" نوشته شده است:« تزریق ایدئولوژی طبقه حاکمه به جامعه.»!!!
اگر درست نگاه کنیم به فراوان مواردی ازین دست در اندیشههایمان برمیخوریم که یکی خوب است برای اینکه فرزند فلانیست و دیگری بد است زیرا وابستۀ بهمانیست. اسرائیل مظهر زشتیست و فلسطین مظهر نیکی. زحمتکشان برحقاند و سرمایهداران بر باطل. برابری خوب است و نابرابری بد.
اینها جزوی از آن سنگ بناییست که اندیشۀ ما بر آن بنا نهاده شده است. اصولی که هیچگاه در چگونگیاش چون و چرا نکردهایم. اینکه چرا خوبی، خوب است و بدی بد؟ چه مبدا و ماخذی اینها را به ما اینگونه که هستند عرضه کردهاند؟ خود آن مآخذ، ارزشش را از کجا کسب کردهاست؟ آیا بدیها و خوبیها و به تبع آن چیزهایی مانند اخلاق و معیارهای اندیشیدن، نباید متحول گردد؟
چه میزانی از "گذشته" حق دارد در منِ معاصر زندگی کند؟
گذشته و آینده، "حواشی" حال و اکنوناند، چرا باید چیرگیآنها بر "اکنون" را تحمل کنیم؟ به دیگر سخن، گذشتگان و آیندگان باید سرنوشت خودشان را رقم بزنند و حق ندارند قواعد زیستی و اندیشگی ما را هم محدود به حدود خویش سازند.
حواشی مهماند اما نه مهمتر از متن.