پرگار بهرام

Pargar Bahram

خنده
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥  کلمات کلیدی:

گاهی چقدر زیباست زندگی، و بخشنده. حتی دوزخیان زمین هم میتوانند در اوج نداری و بدبختی و فقر، "بخندند". چه موهبتی ست این خندیدن!

فراوان نیروهایی، چه طبیعی و چه اجتماعی، در کارند تا "خنده" را از لبان انسان دور سازند، اما جالب است که "بدبخت ترین ها" هم میتواند ازین "حق" استفاده کند.

خنده موهبتی ست طبیعی، که از جانب هستی به آدمیان، مستقل از جایگاه و پایگاه های طبقاتی و دینی و قومی و ملی و علمی و فرهنگی و حتی عقلانی داده شده است.

چه چیزی زیباتر است از خندۀ آدمی که چیز دیگری ندارد برای دلخوشی اش؟

خندیدن و حتی "خیال ورزی" کردن چیزهای خوبی ست برای مواجهه با آن روی سگِ خودِ زندگی.

 

 


 
پاییز
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

رقصیدن با عقربک‌های ساعت

در زمان انتظار تو

چیزی از خود مرگ کم ندارد.

وقتی انتظار تو را می‌کشم

تمام رنگ‌ها زردند و نارنجی

تمام فصل ها پاییزند

و تمام برگ‌ها رنگِ ریزش.

تاب من، چیزیست در مرزهای بیتابی.

آخرین بار که گریاندمت

گویی تمام کلاغ‌ها، در تمام غروب پاییزها

غار غار میکردند

پاییز با کلاغ‌هایش

و ریزش غمگین برگ‌ها

در غروب‌های دلگیرش

اینهمه

حتی گوشه ای از اندوه تو نبود.

اما...

سگ من آنقدر شاعر است

که پرواز تمام کلاغ‌ها

در افق چشمان او گم میشود.


 
در قالب پاسخ
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢  کلمات کلیدی:

مشکل اینجاست که هر کس فکر می‌کند دیگری مبنای درستی را برنگزیده است. مثلا آتئیست‌ها می‌کوشند چشم‌شان را از عقل برندارند و اگرچه مدعی کمال و بی‌نقصی عقل بشری نیستند اما ابزار دیگری را هم با آن شریک نمی‌کنند. اما یک مبنای دیگری هم وجود دارد که معتقد است چرا باید تسلیم عقل شد در حالی که همین عقل وجود عقلانیت مطلق غیر بشری را حداقل انکار نمی‌کند. حالا اگر نشانه‌هایی هم بر وجود آن بتوان یافت، دیگر دلیلی نمی‌ماند که انکار هر منبع معرفتی دیگری جز عقل. نمی‌خواهم بگویم این مینا درست است یا غلط. می‌خواهم بگویم توصیه به متن‌گرایی یا عقل‌گروی بیش از آنکه توصیۀ علمی باشد نصیحت اخلاقی است.

 رضا بابایی

 

 

دوستم جناب بابایی در نقد آنچه که من نوشته​ام، نقدی کوتاه ولی بسیار گویا نوشته است. سعی می​کنم در بندهایی کوتاه در مفام جواب برآیم و دوستم و دوستانمان را برانگیزانم به گقتگوی بیشتر در این مورد:

1- « مثلا آتئیست‌ها می‌کوشند چشم‌شان را از عقل برندارند»

الف: من خودم را آتئیست نمیدانم و اصولا بر این "صفت" معترضم؛ چرا که در ابتدا فرض اساسی این اصطلاح بر این است که "انسان" در حالت طبیعی "خداباور" است و آتئیست​ها کسانی​اند که ازین قاعده خارج شده​اند. در صورتی که درست برعکس است و این "الاهیون" هستند که از صف بیرون زده​اند وگرنه انسان طبیعی خود را با خدا تعریف نمی​کند. آتئیست به معنای ضد خداست و برای ضدیت با چیزی گونه​ای باور به اینکه آن چیز وجود دارد الزامی​ست. منی که باور به متافیزیک ندارم چگونه می​توانم ضد متافیزیک و یا خدا باشم؟ شما که به دیو و پری باور ندارید چگونه می​توانید بر ضد آن​ها باشید؟ در بهترین حالت من و شما بر ضد "باور" به اینگونه چیزها هستیم یعنی من مخالف باوری بنام "خدا" و شما هم مخالف باوری بنام "دیو" هستید، اما از جانب مومنین، "خداوند" صرفاً یک باور نیست، بلکه موجودیست حی و قیوم و آفریننده همه چیز. و من به چنین موجودی باور ندارم که بخواهم خودم را در ضدیت با او یا آن تعریف کنم.

ب: اینکه ما می​کوشیم چشم از عقل برنداریم، آری. اما! این چشم از عقل برداشتن نیست که "کوشیدن" می​طلبد، بلکه به نظر من، چشم دزدیدن از عقل است که نیازمند تلاش و کوشش بسیار است. در ریشه​های حیوانی خودمان هم اگر نگاه کنیم چیزی بجز همان "عقل" هر چند ناقص، چیزی برای اتکا نمی​یابیم. شما تلاش​هایی را بخاطر بیاورید که برای ساختن دستگاه​های مفهومی متافیزیکی در طی هزاره​ها صورت گرفته است. چشم از عقل برنداشتن، نیازمند تلاش نیست بلکه عادی​ترین شیوه​های نگرش است.

 

2- « اگرچه مدعی کمال و بی‌نقصی عقل بشری نیستند اما ابزار دیگری را هم با آن شریک نمی‌کنند.»  کدام ابزار را می​توان با همین عقل ناقص شریک کرد؟ من ابزار دیگری نمی​شناسم و اگر منظورتان از آن ابزار "خدا" و "متافیزیک" است، با این سوال چه می​کنید: بجز این است که شما با رضایت عقل بدان​ها باورمند شده​اید؟ یا اینکه مخالف "عقل" بوده این باور شما؟

 

3- « اما یک مبنای دیگری هم وجود دارد که معتقد است چرا باید تسلیم عقل شد در حالی که همین عقل وجود عقلانیت مطلق غیر بشری را حداقل انکار نمی‌کند.» آیا همین​که عقل چیزی را انکار نمی​کند کافیست برای باور کردن آن؟ جالب است که شما از "عدم انکار" بوسیله "عقل" حرکت می​کنید. یعنی باز هم "آن" را مرجع قرار می​دهید. مجوز او را می​خواهید که اگر چیزی را او انکار نمی​کند بپذیرید، آیا این باز هم "تسلیم عقل" شدن نیست؟

اصولا عقل، عاقل​تر از آن است​که وقتی چیزی را نداند، در صدد اثبات یا انکار آن برآید. حضور موجوداتی با شانزده پا و هژده دست در نزدیک​ترین سیاره دارای زندگی به ما را عقل نه رد میکند و نه اثبات. زیرا مقدمات آن را ندارد.

 

4- «حالا اگر نشانه‌هایی هم بر وجود آن بتوان یافت، دیگر دلیلی نمی‌ماند به انکار هر منبع معرفتی دیگری جز عقل.» فاعل جمله اول که باید آن نشانه​ها را بیابد کیست بجز همان عقل؟ شما به هر طرف که بروید باید برای هر منبع دیگری هم که مورد نظرتان است، مجوز "عقل" را بگیرید. تازه اینجا هم "ناقص" بودن عقل، نمی​گذارد که دریافتی مشترک داشته باشیم. آن نشانه​های دال بر وجود "منبع معرفتی دیگر" مورد نظر شما، از جانب تمام عقول دریافت نمی​شوند.

5- « می‌خواهم بگویم توصیه به متن‌گرایی یا عقل‌گروی بیش از آنکه توصیۀ علمی باشد نصیحت اخلاقی است.» باور به اینکه "عقل" یگانه ابزار ارتباط ما با "هستی"​ست، توصیۀ اخلاقی یا حتی علمی نیست. یعنی اصلا "توصیه" نیست. تشریح وضعیت است. یعنی توصیۀ علمی نیست، بلکه خود علم است.


 
چیرگی حاشیه بر متن
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸  کلمات کلیدی:

 

بحث نوشتار پیشین شاید از شدت فشردگی آنچنان که باید مفهوم نشد. چیزی که به نظر من یکی از بیماریهای "شیوه اندیشیدن" ماست از نظر خیلیها بسیار عادی مینماید.

ارجاع و احاله موضوع را به دیگران و اینکه آنان هستند که اینگونهاند، دردی از ما را دوا نمیکند. این از دشواریهای "خود" ماست. من بیشتر نگران شیوههای کج و کوج خودمان در عرصۀ اندیشیدن هستم. به دیگرانی که به نظر من اندیشیدن را تعطیل کردهاند کاری ندارم. این نوشته کوتاه، بررسی یکی از بزرگترین عیب و ایرادهای خود ماست.  اینکه:ما نمیتوانیم در ابتدا و بدون حاشیهها با پدیدهای درگیر شویم و در "نهایت" برای دقت بیشتر به آن حواشی بپردازیم. یعنی در شیوههای مرسوم اندیشیدنِ ما، حاشیه همیشه بر متن برتری می یابد.

در سیاستنامه داستانی هست در مورد حلم امیرالمونین معاویه. اولین باری که این داستان را در آن روزگاران خواندم، از لحن محترمانه و مودبانۀ خواجه نظام الملک نسبت به معاویه متعجب شدم، چرا که در محیط زندگانی من، معاویه مظهر هر آنچه زشتی است بود و نصیبی نداشت بجز تف و لعنت. چون اکثریت جامعه "شیعه" هستند، تمامی امور مربوط به معاویه باید تحت الشعاع جدال او با امام اول شیعیان، بررسی شود و تازه اینهم کم است: یزید قاتل امام سوم نیز فرزند معاویه است. اما در بیرون ازین مدارِ تاثیرات "تشیع"، معاویه در نزد چیزی حدود یک میلیارد مسلمان غیر شیعی، موجودِ زشت و خبیثی نیست و یا در نزد میلیاردها غیرمسلمان.

یا مثلاً تحت پوشش خبری قرار دادن موضوعی از جانب خبرگزاریهای غربی کافیست برای اینکه آن موضوع چیزی غربساخته باشد که مبتنی ست بر اینکه "غرب ساخته" یعنی بد و شیطانی!!!

نهایتِ سخن اینکه، شیطان حق ندارد "حق" بگوید و خدا نمیتواند "ناحق" بگوید.

اینها همه از آنجا برمیخیزد که ما در آغاز با این تصور غلط خو گرفتهایم که: «دشمن ما نادرستی و زشتی مطلق است.» که چیزیست بازمانده از جدال دو "نهایت" خیر و شر در اساطیر و مذاهب: نیکی و بدی، اهورا مزدا و اهریمن، خدا و شیطان. و ما همیشه در جبهه نیکی هستیم و این دشمن ماست که همیشه در سنگر "زشتی" بر ما میشورد یعنی دشمن ما همیشه "نهایتِ" نادرستی و شر است. از سوی دیگر وقتی که در "رفتارمان" (در گفتار گاهی شکسته نفسیهایی میفرماییم.) هیچ نقدی را بر خودمان روا نمیداریم یعنی اینکه، خویش را نیز "نهایتِ" نیکی به شمار میآوریم. همیشه میگوییم که هیچ چیز بیعیب وجود ندارد ولی از شمردن عیبهای خودمان عاجزیم، این نوع رفتار یعنی باور به بیعیبی.

حال در این میان، هر چه که در این جهان است یا با من یعنی با "خیر و نیکی" است یا با دشمن یعنی "شر و بدی"ست. در بررسیهای هر پدیده اجتماعی نخستین متر و معیارِ سنجش، همین نزدیک و دوری به این دو اردوگاه است، فراموش نمیکنم که در کتب بسیاری، در معنا و مفهومِ "آموزش و پرورش" نوشته شده است:« تزریق ایدئولوژی طبقه حاکمه به جامعه.»!!!

اگر درست نگاه کنیم به فراوان مواردی ازین دست در اندیشههایمان برمیخوریم که یکی خوب است برای اینکه فرزند فلانیست و دیگری بد است زیرا وابستۀ بهمانیست. اسرائیل مظهر زشتیست و فلسطین مظهر نیکی. زحمتکشان برحقاند و سرمایهداران بر باطل. برابری خوب است و نابرابری بد.

اینها جزوی از آن سنگ بناییست که اندیشۀ ما بر آن بنا نهاده شده است. اصولی که هیچگاه در چگونگیاش چون و چرا نکردهایم. اینکه چرا خوبی، خوب است و بدی بد؟ چه مبدا و ماخذی اینها را به ما اینگونه که هستند عرضه کردهاند؟ خود آن مآخذ، ارزشش را از کجا کسب کردهاست؟ آیا بدیها و خوبیها و به تبع آن چیزهایی مانند اخلاق و معیارهای اندیشیدن، نباید متحول گردد؟

چه میزانی از "گذشته" حق دارد در منِ معاصر زندگی کند؟

گذشته و آینده، "حواشی" حال و اکنوناند، چرا باید چیرگیآنها بر "اکنون" را تحمل کنیم؟ به دیگر سخن، گذشتگان و آیندگان باید سرنوشت خودشان را رقم بزنند و حق ندارند قواعد زیستی و اندیشگی ما را هم محدود به حدود خویش سازند.

حواشی مهماند اما نه مهمتر از متن.

 


 
نقش عناصر بیرونی در شناخت ما
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧  کلمات کلیدی:

چندی پیش در خبری از خبرگزاری ایرنا آمده بود که رضا پهلوی خواستار حمایت از جنبش سبز شده است. البته که قصد و غرض این خبرگزاری، صرفا ارسال این خبر نبوده و نیست بلکه او میخواهد این موضوع را القا کند این جنبش سبز آنچنان کارش خراب است که حتی رضا پهلوی هم از آن حمایت می‌کند و با قبول پیش‌فرض‌هایی همچون وابستگی رضا پهلوی به "سیا" و "دولت‌های اجنبی"، نتیجه بگیرد که: پس جنبش سبز هم سرش به همان آخورها وصل است.

خواهش می‌کنم که به خود خبر اهمیت ندهید و به سیستم و متدی دقت کنید که "شیوۀ عام و همگانی" در جامعه و حتی در تاریخ ما شده است. همیشه برای نفی یا اثبات یک پدیده، بجای تمرکز به عناصر و روندهای داخلی آن پدیده، سعی کرده‌ایم که با در نظر گرفتنِ دوستان و دشمنانش آن را تبیین کنیم.

این امر از چیزی سرچشمه نمی‌گیرد بجز این موضوع که: شناخت عناصر داخلی و روندهای سیستم درونی آن "سخت" است. عناصر مجاور و بیرونی را دیدن همیشه راحت‌ترین راه بوده است. اگر از ساختمان داخل زمین کم خبر داریم اما میدانیم که ماه و خورشیدی در کنار آن قرار دارند.

«بگو دوستت کیست تا بگویم کیستی!» آیا در تجارب زندگی هر کدام از ماها، ندیده‌ایم که چه دوستان متنوعی همیشه داشته‌ایم و داریم؟ به واقع نمی‌شود هیچکس را بر اساس دوستانش شناخت، بخصوص در امور اجتماعی که اصلا و بهیچوجه.

در تاریخ هم فراوان به اینگونه نگرش‌ها برمی‌خوریم. اینکه معاویه به قرآن متوسل می‌شود تا از شکست رهایی یابد مگر چیزی بجز همین نگرش است؟ قرآن منشاء تقدس است و معاویه با اتصال بدان خود را نیز مطهر می‌نمایاند.

مصدق در همان زمانی که با آیت‌الله کاشانی روابطی داشت، با حزب توده نیز سر و سری برقرار کرده بود و برای مقابله با انگلیس، با آمریکایی‌ها نیز پیوندهایی داشت، از شناخت این دوستان جورواجور و حتی متضاد، چگونه می‌توان به شخصیت واقعی مصدق پی برد. در حالی‌که راحت‌ترین راه برای کاشانی این بود که از رابطه توده‌ای‌ها و مصدق، دریابد که چه خبثی در طینت او نهفته است. همچنانکه توده‌ای‌ها از روابط مصدق با آمریکا به وابستگی‌های او پی می‌بردند و آمریکا از روابط او با توده‌‌ای‌ها، او را در ارتباط با کمونیست‌ها فرض می‌کرد.اما مصدق هیچکدام این‌ها نبود. سیاستمداری بود ملی که ارتباطاتش تبعیت می‌کرد از منافع مردم و کشورش. با آنهایی که لازم میدانست ارتباط برقرار می‌کرد و پس از رفع نیازش از اینها می‌گسست و می‌رفت به سراغ دیگران.

این فرمول که دوستان تو شامل: دوستانت، دوستان دوستانت و دشمنان دشمنانت هستند همانقدر بی‌پایه است که فرمولِ دشمنان تو شامل: دشمنان تو، دشمنان دوستانت و دوستان دشمنانت، هستند.

البته در خبر ایرنا نیت مستتر در پشت آن مبتنی‌ست بر اینکه شنونده حس و نظری بد و منفی به رضا پهلوی داشته باشد و در مورد افرادی مثل من که نظر بدی در مورد این فرد ندارند، ترفند ایرنا نخواهد گرفت. چرا که من از این امر حرکت نمی‌کنم که او فرزند دیکتاتوری بود که آزادی را سرکوب‌ می‌کرد و خود من مزۀ زندانش را چشیده‌ام، بلکه من برای رضا پهلوی یا هر کس دیگر، با خانواده و دوست و دشمنانش شناخته نمی‌شوند بلکه سعی می‌کنم که "خود" آن شخص را بشناسم.

شناخت پدیده‌ها بر اساس عناصر بیرونی و پیرامونی‌شان همانقدر می‌تواند کمک‌کننده باشد که می‌تواند گمراه‌کننده نیز باشد.


 
مدرن
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤  کلمات کلیدی:

آنچه که برای من با نام "جهان" مفهوم است، صرفا یک پدیدۀ عینی و بیرونی و مستقل از ذهن نیست. زیرا اصولا ارتباط من با این "پدیدۀ جهان عینی" صرفاً از طریق "ذهن" میتواند برقرار میشود و چگونگی این ذهن، میتواند ارتباط و دریافت من از جهان را تعیین نماید. یعنی جهانِ من چیزیست متفاوت از آن جهان مادی مستقلِ خارج از ذهن. من، تنها بخشی از آن را میشناسم و نه تمام آن را و علاوه بر آن، افزودههایی از خودم نیز بر آن افزودهام، داستانها و شعرها و آراء و عقایدم که جهان ذهنی مرا میسازند.‌‌‌‌‌‌‌‌

جهانِ من، چه بخواهم و چه نخواهم، تابعی‌ست از ساختار و کارکرد ذهنیتم. این جهان "خاص" می‌گردد و تفاوت من با دیگران، از همین خاص بودن جهان‌های ماست. هر کسی جهانی دارد متفاوت از جهان دیگران. حتی عوام‌ترین آدم نیز جهانی دارد که ویژۀ خود اوست اما او در آن جهان می‌زید بدون آنکه بخواهد در آن تغییر هدفمندی بوجود بیاورد و آن را به "بیان" بکشد. ما از طریق به بیان کشیدن پدیده‌هاست که بر آن‌ها چیرگی می‌یابیم. آنچه که به بیان نمی‌آید مهارش در دست ما نیست. عضوی از اعضای جهان ما نیست. گستردگی جهان هر کس، پهنۀ شناخت او را در بر می‌گیرد. آنچه که من نمی‌شناسم، می‌تواند "باشد" اما نه برای من.

با چنین شمایی از "هستی" دیگر سخن از ایدئولوژی‌های فراگیر نمی‌تواند در میان باشد. جهان من و نوع شناخت من، چیزهایی هستند خاص من، گیرم که در عناصر فراوانی میان من و برخی از دیگران، وجوه مشترکی وجود دارد، اما همان عناصر مشترک نیز تحت تأثیر المنت‌های نامشترک، تعابیر یکسانی نمی‌یابند. افسارگسیختگیِ این روند می‌توانست تا آنجا پیش برود که آدمیان از درک همدیگر عاجز شوند. به همین دلیل بشر از سویی دیگر سعی بر این کرد که "نزدیکی‌ها" را بیشتر نماید و از فاصله‌ها بکاهد. پیدایش خط و کتابت، بزرگترین تاثیرش بر همین بکسان‌سازی‌های ذهنی بود. هر نوشته منبعی می‌شد برای یک عده، که پیرامون آن متن گرد می‌آمدند. چهارچوبی برای فکر کردن. پیدایش اشتراکات ذهنی با عدۀ هر چه بیشتری. دیگر آن آنارشی پیشین، که هر کسی برای بازی‌های ذهنش، آزادی و استقلال داشت به پایان می‌رسد. عده‌ای قلم‌بدست، با نوشتن و نوشته، تعیین مرز و حدود می‌کردند در مقطعی از تاریخ بشری، کتبی نوشته می‌شد زیر مفهوم "حدود و نعاریف"  که سعی داشت از آشفتگی‌های مفاهیم بکاهد و آن‌ها را در قالب‌های عام بریزد که مورد قبول تعداد هر چه بیشتری از افراد باشد. کتب دینی نیز همین وطیفه را دارند:"جلوگیری از تشتت آراء." اما با همه این احوال، کشش ذهن به بازیگوشی و تأویل، سبب می‌شد که حتی در پیرامون همین کتب دینی نیز تعابیر متعددی پیدا شود. تعابیری که مهر زمان‌ها و مکان‌ها و موقعیت‌های گوناگون را بر پیشانی خود داشتند. حتی کتب "فرهنگ و واژه‌نامه" نیز همین امر "یکسان‌سازی" و برطرف کردن تشتت و آشفتگی را فراروی خویش قرار داده بودند. اما این نیازِ کهن به یکسان‌اندیشی برای پیدایش جوامع بزرگ، رسالت خود را انجام داد و با از سر گذراندن ادیان بزرگ و فلسفه‌های فراگیر و ایدئولوژی‌های جهانی، به ترمزی برای رشد "اندیشه فردی" تبدیل شد. باید "حقایق عام" سایه‌شان را از سر توسن ذهن کم می‌کردند تا در سبزه‌زارهای اندیشه جولان دهد و گام‌های تازه بر راه‌های نو بگذارد.

خورشیدِ "حقیقت بزرگ" منفجر شد و کهکشانی از میلیاردها "خرده حقیقت" پا به هستی گذاشت.