پرگار بهرام

Pargar Bahram

آیت الله منتظری، پدر معنوی جنبش سبز درگذشت.
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩  کلمات کلیدی:

چند کس چو او توانسته اند نه تنها اسیر قدرت نشوند، بلکه آن را به تمسخر بگیرند؟

یاد این مرد، کمترین کاریست بعنوان ادای احترام به او.

 

نبودنت سنگین تر از آن است که به شکستن بغضی و خیس شدن گونه ای، سبک شود.

یادت همیشه بخیر پیرمرد، پیر ما، پیرِ سبز.


 
افسون افسانه
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤  کلمات کلیدی:

چقدر سخت است بی​افسانه زیستن. افسانه​ای که افسون می​کند و می​برد ما را به جنگل​هایی با پریان و جن​های سبز کوچک. ستاره​هایی که آنچنان می​درخشند و در دسترس​اند که هر خیال کودکانه​ای می​تواند چندتایی از آن​ها را بچیند و در جیب​اش بگذارد.

شب​ها در کنار برکۀ میان جنگل، رقص و پایکوبی پریان و شیطنت هفت کوتولۀ سبز، در کنار آتش تا دم​دمای سپیده، تا سرد شدن خاکستر اجاق و خواب افسانه.

دلم برای افسانه​ها تنگ می​شود.

سوار بال سیمرغ شدن و قلۀ کوه قاف را زیر پا دیدن و  غول چراغ جادو را احضار کردن و پریدن با قالیچۀ پرنده تا ته آسمان.

دلم در افسانه​ها می​تپد، دلم در افسانه​ها می​سوزد.

افسانه​ها جهان گمشدۀ ذهن من​اند. جهانی که در آن، پرنده​ها حرف می​زنند و ماهی​ها جای انگشتر طلا، برای پیرمرد فقیر ماهیگیر را می​دانند.

دلم برای افسانه​ها می​سوزد.

کاش باز هم می​شد در افسون افسانه​ای غرق شد.

بیا برای من افسانه​ای بخوان. می​خواهم جشمانم از حیرت وق بزنند و دهانم باز بماند، تا وقتی که بخواب روم بر روی زانوی مادرم.

آی افسانه​ها کجایید؟

 


 
وظایف و حقوق
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

در جوامع بسته، تمایل شدیدی به افزایش "وظایف" شهروندان وجود دارد و از هر موقعیتی استفاده می‌شود که این وظایف را گسترش داده و بر حجم آن بیافزایند. در مرکز ثقل عموم این وظایف نوعی "انقیاد و کنترل‌شدگی‌" وجود دارد. اما در جوامع پیشرفته، کشش غالب، افزودن "حقوق" است. هدفِ این جوامع، حقوق بیشتر و وظایف کمتر برای شهروندان می‌باشد. توسعه دادنِ امکانِ رشدِ آزادانه افراد بدون اینکه، مزاحم همدیگر شوند.

جوامع باز و بسته را میتوان از تناسب میزان حقوق و وظائف شناخت.

 


 
اعلامیه گروهی از ارتشیان "ارتش پناه ملت"
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠  کلمات کلیدی:

به نام یزدان پاک
"ارتش پناه ملت"

درسال های دفاع مقدس که دوشادوش برادران سپاه، از این آب وخاک دفاع می کردیم، درواقع مشغول دفاع ازشرف وآبرو و حیثیت وجان و مال ملت ایران بودیم. ارزش کشورهم به دلیل ارزش ملت ایران است. سلاح ارتشی وسپاهی باید در راه خدمت به این ملت به کارگرفته شده وجان آنان هم در راه مردم ایران فدا شود. در روزگاری که همدوش برادران سپاهی جان خود را فدای این ملت می کردیم هرگزگمان نمی بردیم که ممکن است روزی گروهی ازسپاهی ها، بر خلاف خواست بخش اعظم پرسنل صادق و ایثارگرسپاه، قدرت سلاح خود را در مقابل این ملت به کارگیرند.

ارتش خود را پناه ملت می داند و هیچ گاه به خواست سیاستمداران برای سرکوب مردم تن در نداده است. به عهد خود برای عدم دخالت درسیاست وفادار است اما نمی تواند در مقابل ظلم و تجاوز به هم وطنان خود نیز ساکت بنشیند. به همین دلیل به آن دسته از تحمیل شدگان به سپاه که دست تجاوز وتعدی به جان ومال وآبرو و ناموس ملت ایران درازکرده اند و بیش ازهمه به خون شهدای نیروهای مسلح کشور اعم از سپاهی و ارتشی خیانت کرده اند، شدیدا اخطارمی کنیم که اگر از راه رفته بازنگردند، خود را با واکنش جان برکفان ارتش مواجه خواهند دید. ارتش پناه ملت است و از ملت آرام وصلح دوست ایران در مقابل هر متجاوزی تا آخرین قطره خون خود دفاع خواهد کرد.

گروهی ازخلبانان وپرسنل هواپیمایی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران ( هوانیروز)
جمعی ازفرماندهان وپرسنل گروه سی وسه توپخانه اصفهان
گروهی ازخلبانان وهمافران نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران(نهاجا)
دانشگاه شهید ستاری نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران(نهاجا)
جمعی ازپرسنل ستاد فرماندهی نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران(نهاجا)
جمعی ازپرسنل مرکزآموزش پشتیبانی نزاجا
جمعی ازاساتید ومسئولین دانشگاه افسری امام علی(ع)
جمعی ازپرسنل ومسئولین ستاد فرماندهی کل ارتش

خبرنامه گویا

 

 


 
زبان الکن
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸  کلمات کلیدی:

ما "با" زبان می‌اندیشیم. ما "در" زبان می‌اندیشیم. آنچه که به "زبان" در نیاید برای ما قابل‌فهم نیست. جهان از راه زبان است که در ذهن ما می‌نشیند. همینطور تاثیر ما بر جهان نیز از طریق زبان است که آغاز می‌شود. زبان تونل ارتباطی ما و "هستی" است.

زبان دقیق‌تر، ارتباطی نزدیک‌تر با "هستی" را برقرار می‌کند و زبان کلی‌گویی و گنگ‌گویی، کمترین ارتباط را تامین‌می‌نماید. دقت در "زبان"، دقت در مفاهیم آن زبان است. مفاهیم بی‌در و پیکر و سیال به درد زبانِ شعر و هنر می‌خورند، اما زبانِ بررسی و مقاله و علم، مجاز به کلی‌گویی و گنگ‌بودن نیست.

زندگی مادی ملل گوناگون، نمادی‌ست از میزان دقت زبان آنان. قدرت زبان یعنی انکاس دادنِ هر چه بیشتر جهان معاصر. پویایی از دیروز و کوچ به امروز.

با نگاه کردن به زبان خودمان، می‌توانیم، اندکی در سامان دادنِ زندگی اجتماعی‌مان سهیم باشیم، اینکه از بکار بردنِ مقولات و مفاهیمِ غیرقابل تعریف بپرهیزیم. سعی کنیم پیش از هر چیزی برای کلماتی که بکار میبریم برای خودمان تعریف حداقلی داشته باشیم. از ولخرجی در بکار بردن واژه‌ها دست برداریم. حتی اگر شده در نوشته‌هامان وقتی میخواهیم بگوییم :"من". کلمۀ "ما" را بکار نبریم. مودبانه کردن زبان را تا آنجا پیش نبریم که ناقض مفاهیم و مقولات و گفتگوها شود.

به دو اتفاق کاملا متفاوت یک اسم گذاشتن امریست که نمی‌گذارد موضوعات روشن شوند. فردی مانند ارسطو با آنهمه بدعت ها و ساختن یک سیستم فکری که تمامیت هستی را به چنبره توضیح خود می‌کشید هم "فیلسوف" خطاب می‌شود و کسی چون ابن سینا که صرفاً شارح اندیشه های اوست هم "فیلسوف" نام می‌گیرد. اگر هم سروکار داشتن با فلسفه سبب چنین نامگذاری شود که هر دانشجوی فلسفه را نیز باید فیلسوف نامید.

یا هر چیزی که از مغز صادر میشود را اندیشه نامیدن آیا بی‌ارزش کردنِ کارِ"خلاقان و آفرینندگان" نیست؟ آنان "نو آوری" می‌کنند و دیگران "تکرار". اما هر دو هم اندیشه نامیده میشود!!!

خود سیالیت مفاهیم، شناخت و انتقال آن را با دشواری مواجه می‌کنند و این دشواری دوچندان می‌شود وقتی که سهل‌انگاری ما نیز بدان افزوده می‌شود.

 

 


 
با تو
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥  کلمات کلیدی:

 

با تو تمام بن‌بست‌های جهان

راه می‌شود.

با تو هیچ سکونی آزار دهنده نیست

با تو میتوان حتی

هیچ هدفی را دنبال نکرد.

با تو می‌توان نشست و گذاشت

تا عمر بگذرد.

با تو می‌توان هزار بهار را خندید

با تو می‌شود هزار ستاره را گریست

با تو ابرها و گنجشک‌ها

بازیگوش‌تر می‌شوند.

با تو می‌توان

خنده را گریاند

یا گریه را خنداند.

با تو می‌توان زندگی کرد.

با تو می‌توان

به دنبال هیچ عاقبتی نگشت

از گشتن گذشت و

در خلسه‌ها گم شد

با تو می‌توان...

 


 
صدایم نکن.
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸  کلمات کلیدی:

صدایم نکن که من از دست می‌روم

منی که به لرزشِ بال پرنده ای بندم

به تکان بال شاپرکی.

صدایم نکن...

رنگ صدای تو می‌گیرد هوا

و باز من هوایی می‌شوم.

هنوز دلم میخواهد


گوشواره های گیلاس روی گوش های

                                        تو را بدزدم

هنوز هم دلم میخواهد

وقتی که مرا دور حوض دنبال میکنی
به روی تو آب بپاشم
پیراهنت را خیس کنم
تا بچسبد به تنت
تا خوابهای شبانه ام را
در قامت روز تو تعبیر کنم.

چقدر نزدیک است

تبدیل شدن به تپش‌های هراسان دل گنجشکی در مشت.

رهایم کنی...

یا رهایم نکنی...

من از دست می روم.


 
من چیستم؟
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳  کلمات کلیدی:

ما در پی رویاها و اتوپیای خود، زدیم و زندگی‌مان را خراب کردیم و همان موقع که مشغول این قهرمان‌بازی‌ها بودیم فکر می‌کردیم که دیگر ازین راه درست‌تر و روشن‌تر وجود ندارد. ما از سرشتی ویژه بودیم با رسالتی بزرگ بر شانه‌های نحیف‌مان. آنقدر بر اندیشه‌هامان "ایمان" داشتیم که خود را سراسر آن می‌پنداشتیم و هر زمان زیر لب زمزمه می‌کردیم که:

ای برادر تو همه اندیشه‌ای

و از استخوان و ریشه بودن، با تحقیر، دوری می‌جستیم.

روزگار چرخید و دوران گردید. ما نیز دگرگونی را دچار گشتیم و بارها آن اندیشه‌هامان را دور انداختیم و اندیشه‌هایی دیگر را برگزیدیم. گویی آن سیبی که به هوا پرتاب شده است و تا به زمین برگردد هزار پیچ و تاب باید بخورد خود ما بودیم.

اندیشه پشت اندیشه، حتی روزگاری از اندیشه بیزاری کردن. از اندیشه‌های تمام قد به نیم قد و حتی نیمدار. رفو کرده، اطو کرده، التقاطی، نیهلیستی و ...

پایانش هم در چشم‌اندازی که قابل رویت باشد نیست.

تنها نتیجه‌ای که گرفتم این بود که: ای برادر، تو نه " اندیشه ای" و نه "همان اندیشه ای".

و با این "یافته"، تمامی تافته‌ها و بافته‌هایی مانند:«من می‌اندیشم، پس هستم." رشته شد. من بدون آن که بیاندیشم هم در آنجا تمام قد ایستاده‌ام. من چیزی‌ام فراتر و وراتر از اندیشه. اندیشه برای منست، ابزاری برای راحتی و آسایش من. من برای او نیستم. سیستم عصبی و حواس جسمانی من و نیازهای من بعنوان یک موجود جاندار، با تقدمی عظیم در آنجا خویش را میغرد و نعره می‌کشد. من بعنوان یک "جانور" در هسته مرکزی "هویتم" نشسته‌ام. در یاخته‌های من، اطلاعاتی پایه‌ای بایگانی شده است. آنها فقط "خیر" مرا تشخیص می‌دهند، "خردمندانه" بودن یعنی هر آنچه که با این "داده‌ها" انطباق دارد. هر آنچه که با بنیان‌های زیستی من "هم‌سو"ست.

در راستای منافعِ همین "جانور" باید قدرتش را بیافزایم، برای مقابله با عوامل طبیعی و دشمنانی که خارج از کنترل اویند، باید قدرتی دست و پا کرد. او در جمع "قدرتمندتر" است، برای اینکه بتوانم با دیگران "جمعی" را بنا نهم، نیازمندِ "انسان شدن" هستم. بدون انسان شدن، هیچگاه نمی‌توان، به "سازش" در خواست‌ها و تمایلات دست یازید. جامعه چیزی نیست بجز همین سازش.

انسانیتی که آن منافع بنیادی و حیوانی مرا پاسداری نکند، انسانیت نیست.