ما در پی رویاها و اتوپیای خود، زدیم و زندگیمان را خراب کردیم و همان موقع که مشغول این قهرمانبازیها بودیم فکر میکردیم که دیگر ازین راه درستتر و روشنتر وجود ندارد. ما از سرشتی ویژه بودیم با رسالتی بزرگ بر شانههای نحیفمان. آنقدر بر اندیشههامان "ایمان" داشتیم که خود را سراسر آن میپنداشتیم و هر زمان زیر لب زمزمه میکردیم که:
ای برادر تو همه اندیشهای
و از استخوان و ریشه بودن، با تحقیر، دوری میجستیم.
روزگار چرخید و دوران گردید. ما نیز دگرگونی را دچار گشتیم و بارها آن اندیشههامان را دور انداختیم و اندیشههایی دیگر را برگزیدیم. گویی آن سیبی که به هوا پرتاب شده است و تا به زمین برگردد هزار پیچ و تاب باید بخورد خود ما بودیم.
اندیشه پشت اندیشه، حتی روزگاری از اندیشه بیزاری کردن. از اندیشههای تمام قد به نیم قد و حتی نیمدار. رفو کرده، اطو کرده، التقاطی، نیهلیستی و ...
پایانش هم در چشماندازی که قابل رویت باشد نیست.
تنها نتیجهای که گرفتم این بود که: ای برادر، تو نه " اندیشه ای" و نه "همان اندیشه ای".
و با این "یافته"، تمامی تافتهها و بافتههایی مانند:«من میاندیشم، پس هستم." رشته شد. من بدون آن که بیاندیشم هم در آنجا تمام قد ایستادهام. من چیزیام فراتر و وراتر از اندیشه. اندیشه برای منست، ابزاری برای راحتی و آسایش من. من برای او نیستم. سیستم عصبی و حواس جسمانی من و نیازهای من بعنوان یک موجود جاندار، با تقدمی عظیم در آنجا خویش را میغرد و نعره میکشد. من بعنوان یک "جانور" در هسته مرکزی "هویتم" نشستهام. در یاختههای من، اطلاعاتی پایهای بایگانی شده است. آنها فقط "خیر" مرا تشخیص میدهند، "خردمندانه" بودن یعنی هر آنچه که با این "دادهها" انطباق دارد. هر آنچه که با بنیانهای زیستی من "همسو"ست.
در راستای منافعِ همین "جانور" باید قدرتش را بیافزایم، برای مقابله با عوامل طبیعی و دشمنانی که خارج از کنترل اویند، باید قدرتی دست و پا کرد. او در جمع "قدرتمندتر" است، برای اینکه بتوانم با دیگران "جمعی" را بنا نهم، نیازمندِ "انسان شدن" هستم. بدون انسان شدن، هیچگاه نمیتوان، به "سازش" در خواستها و تمایلات دست یازید. جامعه چیزی نیست بجز همین سازش.
انسانیتی که آن منافع بنیادی و حیوانی مرا پاسداری نکند، انسانیت نیست.