پرگار بهرام

Pargar Bahram

ما چه ایم؟
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی:

 

 در آنچه که ما "هویت" آدمی می نامیم عناصر گوناگونی حضور دارند. یعنی ما یک مجموعه هستیم از پارامترهای متفاوت.

در "من"، "مرد طبیعی یا همان نر" حضور دارد، "پدر" هم حضور دارد، "انسان" هم موجود است.

بنظر شما کدامیک از مفاهیم "من"، "نر"، "پدر"، "انسان*" در هویت من یا هر مرد دیگری تقدم و تاخر دارد؟

 

*- منظورم از این انسان بمعنای "نوع" فیزیولوژیک نیست، بلکه به مثابه آن موجود اجتماعی ست که در سیر تاریخ بعنوان موجودی فرهنگی شکل میگیرد.

 

پی نوشت:

سلسله مراتب بودن ما،امریست عینی. یعنی اینکه ما آمیخته ای از عناصر حیوانی و انسانی هستیم، ناقض این نیست که در نگاه به خودمان بروشنی ببینیم که مثلا "من" بودن در تمام موجودات زیستمند از اولویت "اول" برخوردار است، همانی که موجب "صیانت نفس" میشود. یعنی من در "من" بودن با تمام انسانها و حیوانات مشترکم. در مورد "نر" بودن با نیمی از موجودات زنده شامل گیاه و حیوان و انسان، اشتراک دارم. یعنی دو بنیاد  اولیه  هر فرد، که با خود از طبیعت آورده، "من" بودنش، و بعد از آن "جنسیت" اش است. "پدر" بودن، امریست بسیار متاخر. "مادر" موجودیست طبیعی، اما "پدر" در طبیعت وجود ندارد و شاید چیزی در حدود بیست هزار سال و آنهم صرفا در جامعۀ انسانی ست که مفهوم "پدر" بوجود آمده است.
در باب "انسان" به مفهوم بیولوژیک، میتوان به تطورات زیستی و تکامل نوع نگاه کرد، که آنهم بسته به اینکه مبدا را کجا قرار بدهیم میتواند مبدایی تاریخی داشته باشد؛ و از آن متاخرتر "انسان" فرهنگی ست، همانی که سعدی "بنی آدم" اش مینامد.


 
سلام
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی:

 

 

ما نیافته،

          همدیگر را

                    گم میکنیم،

همانند آرزوهایی

که به هیچ قلبی راه نمی یابند،

یا واژه هایی که در هیچ کتابی نوشته نمیشوند،

و یا بوسه هایی که

داغی هیچ لبی را حس نمیکنند.

    *    *    *

خورشیدی برخواهد دمید

از حفره های تهی و سیاه

چشمان من،

که در پی نت های گمشدۀ صدای تو خواهد گشت.

در آن روزهای دلتنگی

اگر من هم نبودم

از هم اکنون،

به تو میگویم:

                    "سلام"!

 

 


 
جیب گردی
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی:

همیشه مشکل داشتم با پیدا کردن کلید یا هر چیز دیگری که در جیب هایم گذاشته ام. تقریبا همیشه همه جیب ها تفتیش میشد و عموما هم همیشه آن چیز مورد نظر در آخرین جیب قرار داشت.

و این موضوع آزاردهنده میشد وقتی که بعلتی عجله داری یا خرید کرده ای و دست و بالت پر است. فکر کنید که دست راستتان پر از کیسه های خرید باشد و کلید هم در جیب طرف چپ نیست.

هر کسی بارها و بارها این صحنه ها را از خود و یا دیگران دیده است.

اگر روزی یک دقیقه در جیب هامان جستجو کرده باشیم در هر ده سال، دو روز و نیم از عمرمان را صرف "جیب گردی" کرده ایم.

حالا با خودم قرار گذاشته ام که هر چیزی در جیب خاصی قرار بگیرد و فقط هم در همان جیب. یعنی دسته کلید خانه در جیب راست شلوارم و موبایل در جیب راست کت یا کاپشنم.

چند روزی ست که دارم اینگونه رفتار میکنم، چقدر راحت شده ام از جیب گردی.

واقعا باید چند دهه از عمر بگذرد تا آدم به اینطور شلختگی های رفتاری و چیزهای پیش پا افتاده سامانی بدهد؟

از خودم ناامید شده ام.


 
دانایی و اخلاق جهانی
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

 

 

همگان در برابر "قانون" یکسانند و درین عرصه نباید تفاوتی در میان دانا و نادان، و زن و مرد، سالم و ناخوش، پیر و جوان گذاشته شود.

اما عرصه "اخلاق" را قواعد دیگری می‌گرداند. درین عرصه، "وضعیت" هر کس تعیین کننده میزان تعهدات او به اخلاق می‌گردد. مثلا از جوانان چندان توقعی نمی‌رود که از پیران؛ و با گفتن "جوان است و جاهل" موضوعات فراوانی حل می‌شود. بر دیوانه و ناخوش آن قیودی نیست که بر سالم.

اما یکی از مهمترین شاخص‌های تفاوت درین عرصه را "دانایی" می‌دانم. برای هر انسانی که داناتر است، اخلاق گسترده‌تر می‌شود. اگر برای یک آدم کاملا عامی و بیسواد با تجربه زیست در یک ده کوره، اخلاق تا کرانه‌های خانواده و حداکثر روستایش گسترش می‌یابد، اما برای یک شهروند دانای دهکدۀ جهانی، مقوله‌هایی مانند "سلامت محیط زیست"، "پاکیزه نگهداشتن اتمسفر زمین"، و "سلامت روان جهانی"، "پایبندی به حقوق بشر"،" نسل‌های آینده بشری" و امثالهم هم مطرح هستند.

دانایی و به تبع آن "انتزاع" بما کمک می‌کند که بتوانیم از وضعیت جغرافیایی خود، دورتر را نیز ببینیم و از زمان تاریخی خود نیز برکنده شده و تعهداتی را برای آیندگان‌مان از هم اکنون بر دوش بگیریم.

نمی‌توان منکر شد که امروزه، حتی موضوع اخلاق از نوع انسانی هم فراتر رفته و به جانوران و گیاهان نیزتعمیم یافته است و البته نه صرفاً بعنوان بخشی از "محیط زیست" و برای ما، بلکه بعنوان "حقوقی برای حیوانات" و حتی رفته رفته برای گیاهان. امروزه روز آزار حیوان خانگی به همان اندازه "بی‌اخلاقی"‌ست که اذیت کودک خانواده.

اخلاق را نگهبانی از منافع همزمان "خود و جامعۀ بشری" می‌دانم. رعایت تناسب بین "خود" و "دیگران" برخاسته از همان "دانایی"ست. بی‌اخلاقی از آنجایی آغاز می‌شود که خود را فدای دیگران می‌کنیم، و یا دیگران را فدای خود.

اخلاقی که پایه در آسمان‌ها داشت، بر شانه‌های خردمندی انسانی می‌ایستد.

 


 
عاشق مشوید اگر توانید.
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸  کلمات کلیدی:

 

 

از آدم‌هایی که بی‌دریغ خودشان را به دست احساساتشان می‌سپارند، می‌ترسم. اینان کنترل‌شان دست هیچ خدا و شیطانی نیست. مانند بمبی می‌شوند که هر لحظه می‌توانند منفجر گشته، و خود و دیگران را نابود کنند.

از "عشق" بیزار شده‌ام، با اینکه زیباترین خاطرات عاشقانه را دارم که در تنهایی‌های این روزهایم میتوانم صدباره در ذهنم مزمزه‌شان کرده و چشم ببندم و از لذت‌شان لبخند بر لبانم بیاورم و به انگیزه‌های این خاطره‌ها درود بفرستم که اینهمه زیبایی را بمن هدیه دادند.

از عشق بیزار شده‌ام، چرا که در بیشتر موارد در پیرامونم با عشق‌هایی مواجه می‌شوم که می‌تواند عاشقی را به تحقیر شدن بکشاند، و آنهم الزاماً نه از سوی معشوق‌اش، بلکه از جانب خویش.

گویی چیزی در عشق وجود دارد که عنان بر عنان با جنون به پیش می‌رود. وقتی که عود می‌کند نه منطق حالی‌اش می‌شود و نه عقل به دادش می‌رسد.

و بدترین قسمت کار درین است که گویی درین موارد آدمیان حکم صغیر و مجنون را می‌یابند که بر ایشان حرجی نیست. هر چه بیشتر بگویی کمتر می‌شنوند و خودشان هم نمی‌دانند که این بی‌سر و سامانی از کجا کنترل می‌شود.

براستی چرا در ادبیات ما اینهمه در ستایش عشق شعر گفته شده است ولی کسی به آنسوی چهره عشق نظری نمی‌اندازد؟ کسی نمی‌گوید که عاشق به تنفر می‌رسد و معشوق به بیخیالی! مانند این است که همه فقط چشمشان به "گل" در بهار باشد و اصلا نمی‌خواهند پاییز و زمستان آن را هم ببینند!

رسیدن پاییز و پژمرده شدنِ گل، به هیچوجه تقصیر بلبل نیست. ساختار آدمی این است.