پرگار بهرام

Pargar Bahram

بدون عکس
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱  کلمات کلیدی:

 

خودمان را که نتوانستیم، اما بگذارید سخن را عوض کنیم:

 

1- وقتی بازگشت تاج‌زاده به زندان را دیدم، دریافتم: در جهان ما که هیچ نظام اخلاقی بر آن مسلط نیست و انبوهه‌ای کور از تصادفات است، خوب است عموماً آنان که محبوبند، زندانی‌اند و کتک میخورند و قدرتی در حاکمیت ندارند، و در مقابل، آنان که قدرت حکومتی دارند و کتک میزنند و اعدام می‌کنند محبوبیتی ندارند. (اعتبار این حکم در چارچوبه مرزهای جهان ایرانی "فعلا" صادق است)

 

2- یکی از بازی‌های بچگی‌مان نامی دارد که هر کسی موقع نوشتن آن نام، به شک دچار می‌شود که درست این نام چیست؟

موقع تلفظ آن، تقریباً همگی می‌گویند:" dasteshne". اما همین تلفظ در موقع نوشتن به دشواری برخورد می‌کند. برخی آن را به صورت "دست‌رشته" می‌نویسند و برخی آن را بگونۀ "دستش‌ده".

اما در دهخدا "دَس" را چنین توضیح داده است:« بازیچه ای است کودکان را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).» یعنی در دورانی که هنوز توپ‌های امروزی نبودند برای این بازی، چیزی بنام "دس" که بازیچه‌ای کودکانه بود وجود داشت که احتمالاً همان را در بازی بطرف هم پرتاب می‌کردند و این "دس" همچون تشنه‌ای!!! از سوی بازیکنی به سوی بازیکن دیگر می‌رفته است: "دس+تشنه"

احتمال دیگر این است که این ترکیبی‌ست از "دستش+ نه" یعنی در دستش بنه از مصدر نهادن.

و شاید هم هیچیک ازینها نباشد.

 

3- نمی‌خواهم بپرسم اول مرغ بود یا تخم مرغ، اما هیچ فکر کرده‌اید که اول "پیچ" بود یا "پیچ‌گوشتی"؟

اگر اول "پیچ" بوده، با چه آن را باز و بسته می‌کردند و اگر اول "پیچ‌گوشتی" بوده، در نبود پیچ به درد چه کاری می‌خورده است؟

 

4-  چرا در جملات ما این همه تاکید دوباره بر ضمیر فاعلی‌ست. مثلا وقتی می‌گوییم:"غذا خوردم." جمله کامل و تمام است. ضمیر متصل فاعلی در شکل "م" به آخر فعل چسبیده و مشخص می‌کند که فاعل چه کسی‌ست. حالا آوردن ضمیر منفصل یا جدا و مستقلِ "من" در آغاز جمله چه لطفی دارد؟:"من غذا خوردم."

گویی مجبوریم در هر جمله و برای تاکید هم که شده "دو بار" از ضمیر استفاده کنیم.

این خصلتِ بیهوده فقط در زبان فارسی نیست و عموم زبان‌ها را در بر می‌گیرد.

 

 

4 و خرده‌ای- همچنان که زیر عکس‌ها می‌زنند: "بدون شرح"، آیا میتوان برای شرح‌ها هم زد:"بدون عکس"؟

 


 
دنیا
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤  کلمات کلیدی:

تو مگر دنیایی؟؟؟... که دنیای منی.

 

خواب تمام می شود

شب نه.

سرگردانِ بی تکانِ تاریکی

مگر کتابی بگیرانم

یا جرعه ای لپ تاپ

یا قطره ای چراغ...

نمیتوانم تکان بخورم

با دیگران زندگی میکنم.


 
چقدر دروغ گفتی تو!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸  کلمات کلیدی:

برخی اوقات می شود که مردن هم قبح خود را از دست می دهد... یعنی درست مثل آن زمان هایی که تو نیستی.

چقدر  دروغ گفتی تو!

 

 

مردن هم چیزی نیست پیشِ نبودن تو،

راحت باش،

فقط اسم تو رو میگم و

                            میرم

چیزیم نیست

فقط دلم میخواد

یه خرده بمیرم.


 
چرا
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱  کلمات کلیدی:

 

چرا ما بدینجا رسیدیم؟ چرا؟

قراری نداشتیم با حسرت.

در انتهای همۀ کوچه ها، راه​ها

او ایستاده

با دستمالی برای پاک کردن هق​هق از شانه​ها

و زجه​هایی

که از شورترین اعماق

می​شورند.

من بیش از نقشی در چشمانت

آرزویی نداشتم.

خاک و باد در پیچه های گرداگرد

در تشنگی ظهر

فقط بیادم می اورد که

قرار نبود بدینجا برسیم

با این همه تشنگی

و انسداد گلو

و نیاز من به فریاد کردن نامت.

چشمانت را نبند.