پرگار بهرام

Pargar Bahram

نگاه سبز
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩  کلمات کلیدی:

با سینه سینه تنور میشود نان تمام دنیا را پخت. وقتی که هیمه هیمه جان در درون کوره میاندازی و بازی میکنی با نام ابرها. درخت گردو آنچنان هم که میگویند گرد نیست مانند گیله های چشم. هنوز طلسم نگاه ها تا فرو ریختن قلعۀ جادو ادامه خواهد داشت، ما تنها دستان باد را در دستانمان گرفتیم و در بیابانها به دنبال گون های ولگرد روانه شدیم. گرسنگی یک "نام" در جانمان ماند و تشنگیِ یک "صدا". ما با زمین و آسمان پُر شدیم از سیری. هیچوقت چمنی نیافتم که از نگاه های تو سبزتر باشد. در چارقد آسمان بپیچ تا بهم نپیچیده ام از درد.
ماشاالله قلم داری بانو. بزن قلم پایم را بشکن تا نیایم بدان سو.


 
گور پدر مردم ایران
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦  کلمات کلیدی:

 

بترسی که به بهانۀ وجود مومیایی کورش در زیر مقبره اش، دست به کند وکاوهایی بزنند که به ویرانی کل این اثر  تاریخی بیانجامد.

طالبان با تندیس بودا، و اینان با آرامگاه کورش.


 
«جهان پهلوانا صفای تو باد، دل مهرورزان سرای تو باد»
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦  کلمات کلیدی:

هشتادمین زادروز "جهان‌پهلوان"

پنجم شهریور

 


 
دلم میخواد
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳  کلمات کلیدی:

مدتی‌ست وبلاگ را جدی نمی‌گیرم، همچنانکه جهان را. هنگامی که کوپرنیک، با اردنگی زمین را از مرکز جهان بیرون انداخت و آن را حاشیه‌نشینی کرد بمانند دیگران، حقارتی بزرگ به زمین رو نمود. چیزی شد در حد و حدود تقریباً هیچ؛ با جاندارانی بر سطح‌اش، که برخی‌هاشان خیال می‌کنند که گویی جهان برای آنان پدید آمده و ایشانند غایت و نهایتِ هستی. وقتی که بُعد مسافت به ویروس "میلیارد سال نوری" دچار شد و حتی "بیگ‌بنگ" هم، درکردنِ ترقه‌ای بیش نبود، دریافتم که درین وادی "ازل تا ابد" را هم زنجیر به گردن کرده و می‌گردانند. وقتی که زمان در امتداد خویش با کله به دیوار "انفجار بزرگ" برمی‌خورد و دچار خونریزی مغزی می‌شود، دیگر چه انتظاری می‌رود از آن یک دقیقه‌ای که تو پشت ستون پنهان شده بودی تا چشمان مرا از پشت با دست بگیری؟

بیشترین و بزرگ‌ترین و در عین حال مهم‌ترین دلیلی که کودکان برای کارهاشان اقامه می‌کنند تنها در دو کلمه می‌گنجد و مقدمه و موخره‌ای ندارد:«دلم میخواد.» استدلالی که بنیانِ جهانِ تمام کودکان در طول زیست بشری می‌باشد. کدام "دلیل" چنین عمومیتی داشته است؟

کودک مانده‌ایم و فقط داریم می‌پوسیم و نامش را گذاشته‌ایم:«...چون عمر به من می‌گذرد پیر از آن شدم» استدلال‌هامان فراوان تغییر کرده است و بسیار پیچیده‌تر شده؛ اما خوب که نگاه کنی و اگر هنوز نابینا نشده باشی، می‌توانی ببینی که در دل این‌همه آرایه‌های استدلال‌های مستدل، آن "دلم میخواهد" کودکانه نهفته است، چیزی که همه انکارش می‌کنند و دل بدان دارند.

آری، زورم که به استدلال‌های‌ نگاهت نرسد و وقتی که در برابر چشمانت کم بیاورم، فقط می‌گویم: «دلم میخواد.» و از درخت خود بالا می‌روم.

و تو در آن پایین بمان "باخا باخا"، "یانا یانا".

 

 

 

دوچرخه‌ام شکست.

انقباض عضله‌ای بنام "تَن"

در انبساط جهان ضرب شد.

شکستم

درهم

[سوا نکن برادر، سوا نکن.]

 


 
آوازهای کودکانه
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱  کلمات کلیدی:

من دارم آواز برای بهاری میخوانم که رفته و شکوفه​هایش را با خود برده است؛ در باغ​های دیگر بوی لاله​ها و نسترن​ها پر شده و در جاده​های منتهی به من حتی غباری نیز برنمی​خیزد. از دور فقط تکه ابری سرگردان پیداست از خاطرۀ روزگاری که برف می​بارید در رگ رگبارهای دیوانگی آوریل.

دیگر دلم نمی‌خواهم برای بهاری که کوچ کرده است آواز بخوانم، همین آواز امتداد ریل‌ها برای همیشه کافی‌ست.

 

برای کودکان هیچ چیز "کودکانه" نیست. در ذهن آنان، جهان و هر چه دروست از جدیتی محو و مات، اعجاب‌انگیز و افسون‌کننده برخوردار است.

"کودکانه" مفهومی​ست ساختۀ بزرگ​ترها، برای مفاهیم و حس​های گمشده​شان. گمشده​هایی که دیگر حتی بودن​شان نیز فراموش گشته است.