مدتیست وبلاگ را جدی نمیگیرم، همچنانکه جهان را. هنگامی که کوپرنیک، با اردنگی زمین را از مرکز جهان بیرون انداخت و آن را حاشیهنشینی کرد بمانند دیگران، حقارتی بزرگ به زمین رو نمود. چیزی شد در حد و حدود تقریباً هیچ؛ با جاندارانی بر سطحاش، که برخیهاشان خیال میکنند که گویی جهان برای آنان پدید آمده و ایشانند غایت و نهایتِ هستی. وقتی که بُعد مسافت به ویروس "میلیارد سال نوری" دچار شد و حتی "بیگبنگ" هم، درکردنِ ترقهای بیش نبود، دریافتم که درین وادی "ازل تا ابد" را هم زنجیر به گردن کرده و میگردانند. وقتی که زمان در امتداد خویش با کله به دیوار "انفجار بزرگ" برمیخورد و دچار خونریزی مغزی میشود، دیگر چه انتظاری میرود از آن یک دقیقهای که تو پشت ستون پنهان شده بودی تا چشمان مرا از پشت با دست بگیری؟
بیشترین و بزرگترین و در عین حال مهمترین دلیلی که کودکان برای کارهاشان اقامه میکنند تنها در دو کلمه میگنجد و مقدمه و موخرهای ندارد:«دلم میخواد.» استدلالی که بنیانِ جهانِ تمام کودکان در طول زیست بشری میباشد. کدام "دلیل" چنین عمومیتی داشته است؟
کودک ماندهایم و فقط داریم میپوسیم و نامش را گذاشتهایم:«...چون عمر به من میگذرد پیر از آن شدم» استدلالهامان فراوان تغییر کرده است و بسیار پیچیدهتر شده؛ اما خوب که نگاه کنی و اگر هنوز نابینا نشده باشی، میتوانی ببینی که در دل اینهمه آرایههای استدلالهای مستدل، آن "دلم میخواهد" کودکانه نهفته است، چیزی که همه انکارش میکنند و دل بدان دارند.
آری، زورم که به استدلالهای نگاهت نرسد و وقتی که در برابر چشمانت کم بیاورم، فقط میگویم: «دلم میخواد.» و از درخت خود بالا میروم.
و تو در آن پایین بمان "باخا باخا"، "یانا یانا".

دوچرخهام شکست.
انقباض عضلهای بنام "تَن"
در انبساط جهان ضرب شد.
شکستم
درهم
[سوا نکن برادر، سوا نکن.]