آدمی خوب میداند که چرا "دروغ" میگوید، یعنی برای دروغ گفتن، عامداً از بخش خودآگاه ذهن استفاده میشود و انگیزۀ آن هم آشکار است. برای دستیابی به هدفی یا خدمت به غرضی، یا دور کردن آسیبی، دروغ گفته میشود.
اما برای تبیین یک "حقیقت" چه پروسهای باید طی شود؟ آیا برای تبیین یک "حقیقت" هم رفتار ما عامدانه است؟ و غرضی و هدفی خاص را در پی آن دنبال میکنیم؟ بنظر من پاسخ این پرسشها منفیست.
دروغها در پیوند با آنچه که "ضمیر خودآگاه" نامیده میشوند شکل میگیرند ولی پیدایش یک "حقیقت" ریشه در سرزمین پر رمز و رازی که "ضمیرناخودآگاه" نامیده میشود دارد.
همانقدر که ما برای دروغهامان طراحی میکنیم و نقشه میکشیم، "حقایق" ما، بیطرح و نقشۀ از پیش کشیده شده، هویدا میگردند.
هر چقدر ما بر دروغهامان تسلط داریم، در عوض اسیر حقایقِ خودمانیم. کسی با دروغهای خودش دگرگون نمیشود، ولی عموم آدمیان در پی دستیابی به "حقایقی" زیر و رو شدهاند.

"ضمیر ناخودآگاهِ" ما در جایی قرار دارد که دور از دسترسِ ناآگاهان میباشد و و بهمین علت ایشان نمیتوانند آن را وادراند که به زد و بند با ایشان دست بزند. این بخش از ما، راه خود را میرود و ما را هم گشکشان در پی خود میبرد. اینکه ما چرا جهانِ پیرامونمان را اینگونه میبینیم و نه به گونهای دیگر، همگی ازین آبشخور سرچشمه میگیرد. "تاویل"های ما، گیاهان و میوههای بررُسته این باغاند. تاویلهای ما، حقایق مایند ازین هستی.
اما در بخش "خودآگاه"، امور به گونهای دیگر رتق و فتق میشوند. ما حاکمان این بخشیم و آنگونه که میخواهیم و بر اساس نقشهها و منافعِ آنچنانیمان، کارها را اداره میکنیم و همیشه چنان این طرحها و منافع در پیش چشمانمان است که هر سخنی و بیانی را با آنها همساز کرده و بر زبان میآوریم و این بیان آگاهانه، بیانگر سطحی دریافتهایی از ماست که "میخواهیم" بیان کنیم، آن پارامترهایی را که میخواهیم در شمار میآوریم و آن را که نمیخواهیم نادیده میگیریم. "تفسیر"های ما از پدیدههای پیرامونیمان، حاصل و دستاورد این بخش از ذهن ماست. تفسیرهای ما الزامی ندارند که حامل "حقایق" ما باشند یا نباشند...
و اما آنچه که به رابطۀ این دو بخش از ذهن ما برمیگردد این است که:
بخش ناخودآگاهِ ما زمینۀ عمومی و کنترل کنندۀ ضمیر خودآگاه است اما این کنترل خیلی هم محکم و قطعی نیست.
اینکه برخی افراد عموماً از "تناقضات" درونیشان مینالند اشاره به همین تفاوت رفتاری ضمیرهای خودآگاه و ناخودآگاه است. تمایلِ ضمیر ناخودآگاه را عموماً با واژۀ "وجدان" نامگزاری میکنیم و هم اوست که سرزنش کننده یا آفرینگوی رفتارهای ضمیرخودآگاه ماست، منبعی که روزگارمان را سیاه میکند و یا کبکمان را به خروسیخواندن وادار مینماید.
هر چه تفاوت رفتاری بین این دو بخش کمتر باشد شخص احساس آرامش بیشتری دارد، اگر بیانها و تفاسیر ما از هستی، تابعی از حقایق و تاویلهای ما باشند حس متناقض بودن را نخواهیم کرد. البته این موضوع ربطی به درست و نادرست بودنِ "حقایق و تاویلات" ما ندارد. مهم این است که این دو روند با هم همساز باشند. همچنانکه اگر بیان و تفاسیر ما، با حقایق و تاویلهای ما منطبق نباشد بسرعت از سوی آن که "وجدان" نام دارد به دروغگویی و شارلاتان بودن متهم شده و "عذاب وجدان" به سراغمان خواهد آمد.