پرگار بهرام

Pargar Bahram

عیب است.
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠  کلمات کلیدی:

همه آتش‌ها از گور "ارزش‌ها" برمی‌خیزد. آن‌ها میراث نیکان‌مان هستند و نمی‌دانم چرا چون و چرا در بارۀ آن‌ها امکان‌پذیر نیست.

این ارزش‌ها، خالق "تابو"هایی شده‌اند که بر زندگی و رفتار ما سایه افکنده است. این ارزش‌ها و تابوها در مرزهایی ورای اندیشیدن ما قرار گرفته‌اند، و پذیرفتن آنها امری کاملا "واضح و بدیهی" شده است.

در جهان ما، "شرع" هم به داد این نوع امور می‌رسد و آن‌ها را "مشروع" می‌سازد، امری برای محکم‌کاری و چارمیخه کردنِ آن ارزش‌ها و تابوها.

اگر کسی بدون پدر مشخصی به دنیا بیاید، شرعِ مشروع، در بارۀ او می‌گوید که این کودک "نامشروع" است، حرام زاده. شرع، حرام، ارزش، تابو. اگر خواهر و برادری با هم رابطه‌ای جنسی داشته باشند، ارزش‌ها به لرزه در می‌آیند و تابوها می‌غرند.

گویی ارکانی وجود دارند که بر این ارزش‌ها و تابوها استوارند.

 

هر گاه کسی می‌خواهد در بارۀ یک تابو چون و چرا کند، براحتی بدون هیچ استدلال محکمی فقط با یک جمله ازین امر باز داشته می‌شود که:"عیب است."

کودکی که در امور جنسی پدر و مادرش کنجکاوی کند اگر بخواهد از لوله بخاری و لک‌لک سخنی نشنود با همین نهی:"عیب است". روبرو خواهد شد.

براستی چه چیزی در پشت این "عیب است" نهفته که چون سد سکندری در برابر چون و چراهای آدمی مقاومت می‌کند؟

 


 
Viva Chile
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱  کلمات کلیدی:

 

زنده باد شیلی، سرزمین سالوادر آلنده و  ویکتور خارا. سرزمین مس و زحمت و کار. سرزمینی که برای جان کارگرانش این همه ارزش قائل بود و خود را بسیج کرد تا آنان را از قعر زمین نجات داد.



 
منبع تاویل
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦  کلمات کلیدی:

آدمی خوب می‌داند که چرا "دروغ" می‌گوید، یعنی برای دروغ گفتن، عامداً از بخش خودآگاه ذهن استفاده می‌شود و انگیزۀ آن هم آشکار است. برای دستیابی به هدفی یا خدمت به غرضی، یا دور کردن آسیبی، دروغ گفته می‌شود.

اما برای تبیین یک "حقیقت" چه پروسه‌ای باید طی شود؟ آیا برای تبیین یک "حقیقت" هم رفتار ما عامدانه است؟ و غرضی و هدفی خاص را در پی آن دنبال می‌کنیم؟ بنظر من پاسخ این پرسش‌ها منفی‌ست.

دروغ‌ها در پیوند با آنچه که "ضمیر خودآگاه" نامیده می‌شوند شکل می‌گیرند ولی پیدایش یک "حقیقت" ریشه در سرزمین پر رمز و رازی که "ضمیرناخودآگاه" نامیده می‌شود دارد.

همانقدر که ما برای دروغ‌هامان طراحی می‌کنیم و نقشه می‌کشیم، "حقایق" ما، بی‌طرح و نقشۀ از پیش کشیده شده، هویدا می‌گردند.

هر چقدر ما بر دروغ‌هامان تسلط داریم، در عوض اسیر حقایقِ خودمانیم. کسی با دروغ‌های خودش دگرگون نمی‌شود، ولی عموم آدمیان در پی دستیابی به "حقایقی" زیر و رو شده‌اند.

"ضمیر ناخودآگاهِ" ما در جایی قرار دارد که دور از دسترسِ ناآگاهان می‌باشد و و بهمین علت  ایشان نمی‌توانند آن را وادراند که به زد و بند با ایشان دست بزند. این بخش از ما، راه خود را می‌رود و ما را هم گش‌کشان در پی خود می‌برد. اینکه ما چرا جهانِ پیرامون‌مان را اینگونه می‌بینیم و نه به گونه‌ای دیگر، همگی ازین آبشخور سرچشمه می‌گیرد. "تاویل"های ما، گیاهان و میوه‌های بررُسته این باغ‌اند. تاویل‌های ما، حقایق مایند ازین هستی.

اما در بخش "خودآگاه"، امور به گونه‌ای دیگر رتق و فتق می‌شوند. ما حاکمان این بخشیم و آنگونه که می‌خواهیم و بر اساس نقشه‌ها و منافعِ آنچنانی‌مان، کارها را اداره می‌کنیم و همیشه چنان این طرح‌ها و منافع در پیش چشمان‌مان است که هر سخنی و بیانی را با آن‌ها همساز کرده و بر زبان می‌آوریم و این بیان آگاهانه، بیانگر سطحی دریافت‌هایی از ماست که "می‌خواهیم" بیان کنیم، آن پارامترهایی را که می‌خواهیم در شمار می‌آوریم و آن را که نمی‌خواهیم نادیده می‌گیریم. "تفسیر"های ما از پدیده‌های پیرامونی‌مان، حاصل و دستاورد این بخش از ذهن ماست. تفسیرهای ما الزامی ندارند که حامل "حقایق" ما باشند یا نباشند...

و اما آنچه که به رابطۀ این دو بخش از ذهن ما برمی‌گردد این است که:

بخش ناخودآگاهِ ما زمینۀ عمومی و کنترل کنندۀ ضمیر خودآگاه است اما این کنترل خیلی هم محکم و قطعی نیست.

اینکه برخی افراد عموماً از "تناقضات" درونی‌شان می‌نالند اشاره به همین تفاوت رفتاری ضمیرهای خودآگاه و ناخودآگاه است. تمایلِ ضمیر ناخودآگاه را عموماً با واژۀ "وجدان" نامگزاری می‌کنیم و هم اوست که سرزنش کننده یا آفرین‌گوی رفتارهای ضمیرخودآگاه ماست، منبعی که روزگارمان را سیاه می‌کند و یا کبک‌مان را به خروسی‌‌خواندن وادار می‌نماید.

هر چه تفاوت رفتاری بین این دو بخش کمتر باشد شخص احساس آرامش بیشتری دارد، اگر بیان‌ها و تفاسیر ما از هستی، تابعی از حقایق و تاویل‌های ما باشند حس متناقض بودن را نخواهیم کرد. البته این موضوع ربطی به درست و نادرست بودنِ "حقایق و تاویلات" ما ندارد. مهم این است که این دو روند با هم همساز باشند. همچنانکه اگر بیان و تفاسیر ما، با حقایق و تاویل‌های ما منطبق نباشد بسرعت از سوی آن که "وجدان" نام دارد به دروغگویی و شارلاتان بودن متهم شده و "عذاب وجدان" به سراغ‌مان خواهد آمد.


 
پرسشگری
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥  کلمات کلیدی:

کسی که ناتوان از پرسشگری ست در حق خود و جامعه و جهان انسانی اجحاف می کند. او میتواند با پرسشگری خود را ببالاند (فردیت) و با نقد جامعه و جهان انسانی به بهبودی آن یاری رساند.(اجتماعی بودن)

برای پرسشگری نیازمند آنیم که ذهن ما از کمترین میزان بنیانهای ثابت برخوردار باشد. آنکه ساختار عمومی ذهنش بر "تثبیت" مایل است و بر حقایقی ثابت و ابدی چنگ زده است خویش را از این قابلیت محروم می سازد.

زندگی در مداری روزمره و تکراری و سنتی، به کرختی و تنبلی ذهن می انجامد چرا که دشواری های این شیوه، طی هزاران سال و بوسیله نسل های گوناگون پاسخ داده شده است سهم "ما" فقط می تواند آموختن و از بر کردن آن باشد. اما سیر در افق های تازه، مانند مسافرت به جاهایی که تاکنون در آنجا نبوده ایم، کتاب هایی که تاکنون نخوانده ایم و بخصوص اگر مغایرتی با ذهنیت فعلی مان داشته باشد، برخورد با کسانی که مانند ما نبوده و نیستند و... می تواند ما را به ناتوانی پاسخ های فعلی مان رهنمون گردد و همین روند است که ما را وا میدارد در آن پاسخ ها شک کنیم و به اما و اگر و چون و چراهای تازه ای رو بیاوریم.

پرسشگری تنها میتواند بر پهنۀ جسارت بروید و بس. ترسوها را بدین اقلیم راهی نیست. تو باید آمادۀ این باشی که حتی مقدس ترین مفاهیم و بنیانهای ذهنی ات هم فرو بریزند. تو چیزی هستی ماوراء ذهنیت ات و بهمین علت این پوسیدن ها و فروریختن ها، کلیت و هویت تو را هر باره تازه و از نو بنیان می نهند. تو هر روز بدنیا می آیی.