
فقط جمع اضداد* نیست که محال است، بلکه جمع بسیاری از چیزهای دیگر که نسبتی همسو و حتی همانند با هم دارند نیز در بسیاری موارد ناممکن میشود. به عنوان نمونه به معضلی اشاره میکنم که زمانهای بسیاری ذهنم را بخود مشغول کرده بود:
در روزگارانی که به "سوسیالیسم" باور داشتم و هنوز اردوگاهی بنام "سوسیالیم واقعا موجود" در جهان حضور داشت، فراوان با این امر مواجه می شدم که چرا نمیتوان آن رفاه نسبی عمومی و احساس امنیت زیستی سوسیالیسم را، با رقابتهای آزاد و آزادیهای اجتماعی سرمایهداری همپا و همراه کرد؟ بنا به ارزشهای اخلاقی جهان امروز، "عدالت" یک ویژگی نیکو و انسانیست، از سوی دیگر "رقابت" نیز چنین امریست، اما چرا نمیتوان ایندو اسب را در کنار هم به عرابۀ جامعه انسانی بست؟
به دیگر سخن، چرا عناصر "انسانی" به نتایج "غیرانسانی" میانجامند؟
"عدالت اجتماعی" سوسیالیستی که آرزوی هزاران سالۀ بشریست، چرا به تنبلی و کاهش ثروت اجتماعی و دیکتاتوری دولتی و نقض حقوق شهروندی و حقوق پایه ای بشر میانجامد؟
همچنانکه "رقابت آزاد انسانی" که امریست در انطباق با طبیعت متفاوت آدمیان با هم، به پیشی گرفتن عدهای و در نتیجه پس افتادن عدهای دیگر منجر میشود. در عین اینکه جامعه در تولید ثروت موفق است، اما همزمان در تولید فقر نیز ناتوان نیست.
اینکه امروزه، سطح زندگی عمومی بشر به نسبت تمام زمانهای گذشته از کیفیت بهتری برخوردار است، موضوعیست غیرقابل انکار: اما چرا نارضایتی انسان امروز، کمتر از نارضایتی نسلهای پیشین نیست؟ پدیدههایی مانند دپرسیون و ضیق وقت و به حداقل رسیدن ارتباطات فردی یک انسان در جامعه، در گذشته به این گستردگی وجود نداشته است.
خانواده سنتی با تمام معایبش، آغوش گرم و مطمئنیست برای "فرد" در مواجهه با دشواریها. همچنانکه فرد در جامعۀ مدرن، با چشمپوشی ازین "امنیت خانوادگی" به زندگی در درون "جهان آزادی خود" مبادرت کرده است. زندگیِ بشر جهان مدرن، قرین است با حسی از ناامنی: ناامنیهای فکری، فرهنگی، شغلی، هویتی، سیاسی،...!!!
و همۀ اینها را صرفا برای دو مقولۀ امروزی بجان خریده است:" فردیت" و "آزادی".
و کدام ترازوست که سبکی و سنگینی این دو کفه را با هم بسنجد؟ و تنها یک راه مانده است:"انتخاب".
هیچکس نمیتواند ثابت کند که ظلم و استثمار، بدتر از نیکی و انسانیت است. در بنیانها ارزشها حضور ندارند، آنها متاخرند.
ابتدا ما انتخاب میکنیم و بعد بدانها که انتخاب کردهایم اطلاق "خوب و خیر" میکنیم و عناصرِ در برابر آنها میشوند "شر و زشتی".
ازدواج بدون عشق ابلهانه مینماید، و ازدواج عاشقانه هم پس از چندی از محتوای عشقیاش تهی شده و رنجی تمام را بر روی دست آدمی میگذارد. عشقی که به وصل نمیانجامد هجرانی همیشگی میگردد و عشقی که سرانجامی خوش مییابد، مرداب خودش میشود.
اما، گویی ما را گریزی نیست از "انتخاب" کردن و بار مسئولیت این انتخابها را بر دوش کشیدن.
روزگارانی دیگران انتخاب میکردند و مسئولیتش هم به گردن آنان بود و ما مسئولیتی نداشتیم، همچنانکه "آزادی" هم نداشتیم، اما این موهبت "آزادی" هم با چیز ناخوشایندی مانند "مسئولیت" قرین است.
نباید در میان قوانین حاکم بر هستی به دنبال چیزهایی مانند خرد و انصاف و عدالت گشت. جهان آنچنانها هم که مینماید اس و اساسی معقول ندارد.
*- متضاد بودن دو پدیده برایم قابل تصور نیست، بلکه این ها صرفا "تفاوت" است تا تضاد.