پرگار بهرام

Pargar Bahram

آزادی یا عدالت؟
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧  کلمات کلیدی:

فقط جمع اضداد* نیست که محال است، بلکه جمع بسیاری از چیزهای دیگر که نسبتی همسو و حتی همانند با هم دارند نیز در بسیاری موارد ناممکن می‌شود. به عنوان نمونه به معضلی اشاره میکنم که زمان‌های بسیاری ذهنم را بخود مشغول کرده بود:

در روزگارانی که به "سوسیالیسم" باور داشتم و هنوز اردوگاهی بنام "سوسیالیم واقعا موجود" در جهان حضور داشت، فراوان با این امر مواجه می شدم که چرا نمیتوان آن رفاه نسبی عمومی و احساس امنیت زیستی سوسیالیسم را، با رقابت‌های آزاد و آزادی‌های اجتماعی سرمایه‌داری همپا و همراه کرد؟ بنا به ارزش‌های اخلاقی جهان امروز، "عدالت" یک ویژگی نیکو و انسانی‌ست، از سوی دیگر "رقابت" نیز چنین امری‌ست، اما چرا نمی‌توان این‌دو اسب را در کنار هم به عرابۀ جامعه انسانی بست؟

به دیگر سخن، چرا عناصر "انسانی" به نتایج "غیرانسانی" می‌انجامند؟

"عدالت اجتماعی" سوسیالیستی که آرزوی هزاران سالۀ بشری‌ست، چرا به تنبلی و کاهش ثروت اجتماعی و دیکتاتوری دولتی و نقض حقوق شهروندی و حقوق پایه ای بشر می‌انجامد؟

همچنانکه "رقابت آزاد انسانی" که امری‌ست در انطباق با طبیعت متفاوت آدمیان با هم، به پیشی گرفتن عده‌ای و در نتیجه پس افتادن عده‌ای دیگر منجر می‌شود. در عین اینکه جامعه در تولید ثروت موفق است، اما هم‌زمان در تولید فقر نیز ناتوان نیست.

اینکه امروزه، سطح زندگی عمومی بشر به نسبت تمام زمان‌های گذشته از کیفیت بهتری برخوردار است، موضوعی‌ست غیرقابل انکار: اما چرا نارضایتی انسان امروز، کمتر از نارضایتی نسل‌های پیشین نیست؟ پدیده‌هایی مانند دپرسیون و ضیق وقت و به حداقل رسیدن ارتباطات فردی یک انسان در جامعه، در گذشته به این گستردگی وجود نداشته است.

خانواده سنتی با تمام معایبش، آغوش گرم و مطمئنی‌ست برای "فرد" در مواجهه با دشواری‌ها. همچنانکه فرد در جامعۀ مدرن، با چشم‌پوشی ازین "امنیت خانوادگی" به زندگی در درون "جهان آزادی خود" مبادرت کرده است. زندگیِ بشر جهان مدرن، قرین است با حسی از ناامنی: ناامنی‌های فکری، فرهنگی، شغلی، هویتی، سیاسی،...!!!

و همۀ این‌ها را صرفا برای دو مقولۀ امروزی بجان خریده است:" فردیت" و "آزادی".

و کدام ترازوست که سبکی و سنگینی این دو کفه را با هم بسنجد؟ و تنها یک راه مانده است:"انتخاب".

هیچکس نمی‌تواند ثابت کند که ظلم و استثمار، بدتر از نیکی و انسانیت است. در بنیانها ارزش‌ها حضور ندارند، آنها متاخرند.

ابتدا ما انتخاب می‌کنیم و بعد بدان‌ها که انتخاب کرده‌ایم اطلاق "خوب و خیر" می‌کنیم و عناصرِ در برابر آنها می‌شوند "شر و زشتی".

ازدواج بدون عشق ابلهانه می‌نماید، و ازدواج عاشقانه هم پس از چندی از محتوای عشقی‌اش تهی شده و رنجی تمام را بر روی دست آدمی می‌گذارد. عشقی که به وصل نمی‌انجامد هجرانی همیشگی می‌گردد و عشقی که سرانجامی خوش می‌یابد، مرداب خودش می‌شود.

اما، گویی ما را گریزی نیست از "انتخاب" کردن و بار مسئولیت این انتخاب‌ها را بر دوش کشیدن.

روزگارانی دیگران انتخاب می‌کردند و مسئولیتش هم به گردن آنان بود و ما مسئولیتی نداشتیم، همچنانکه "آزادی" هم نداشتیم، اما این موهبت "آزادی" هم با چیز ناخوشایندی مانند "مسئولیت" قرین است.

نباید در میان قوانین حاکم بر هستی به دنبال چیزهایی مانند خرد و انصاف و عدالت گشت. جهان آنچنان‌ها هم که می‌نماید اس و اساسی معقول ندارد.

 

 

*- متضاد بودن دو پدیده برایم قابل تصور نیست، بلکه این ها صرفا "تفاوت" است تا تضاد.


 
پاییزان
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤  کلمات کلیدی:

میخواستم که بدانم: راحتی؟

دغدغۀ ندیدن من،

 دیگر آزارت نمیدهد؟


هنوز گاهی وقت ها

بیماری ام عود میکند

ویروس های تو

تمام سلولهایم را فلج کرده اند.


اما نگران نباش

دارم یواش یواش

به ندیدن تو عادت میکنم.


دو سه تا پاییز که بیاید

منهم مانند هر درخت دیگری

لخت می شوم

و میروم که در بستر زمستانی ام

بخوابم

و خواب های برفی ببینم.


 
تربیت
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠  کلمات کلیدی:

این گوشه ای از فرهنگ ماست که در تربیت کودکانمان عموماً بر اعمال اتوریته تاکید داریم و چون ازین در هم نومید میشویم به "ترساندن" کودک مبادرت می ورزیم و آنهم ترساندن از دکتر و آمپول و پلیس!!!

و آیا این نحوه تربیت، در کودکانی که در آینده شغل پلیسی را پیشه میکنند، به آنان این موضوع را تلقین نمی نماید که باید ترس آور باشند؟

و دیگران هم، بجای اینکه از هر ناامنی به پلیس پناه ببرند، او را مظهر ناامنی تلقی کنند؟

 


 
"وای"
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦  کلمات کلیدی:

 

همیشه از بچگی میشنیدم که در مواردی ازین جمله استفاده می​شود و همیشه هم فکر میکردم که این "وای" صرفاً صوت است و بس.

تا اینکه بعدها یافتم که این "وای" ایزدی از ایزدان باستان ما بوده است و در آثار اوستایی بعنوان ایزد جنگ نقش مهمی بر عهده دارد.

در متنی اوستایی در باره "آفرینش" از او سخن بمیان می​آید و در آنجایی که سخن از دو جهانِ تاریکی بیکران اهریمنی و روشنی بی​پایان اورمزدی بمیان می​آید، سخن از فضایی​ست حائل بین این​دو جهان که "تهیگی" یعنی خلاء است و موکل آن ایزد "وای" است. دکتر مهرداد بهار در توضیح این واژه می​نویسد که:

"وای" در پهلوی wáy ، در اوستا vayav یا vayu به معنای فضا و نیز ایزد جنگ است. واژۀ "دروای" و "اندروای" فارسی با این واژه مربوط است. در ادبیات جدیدتر زرتشتی وای به دو موجود هرمزدی و اهرمنی تقسیم می​شود که "وای نیک" یا "رام"، و "وای بد" یا "استویهاد" نام دارند.

                          «پژوهشی در اساطیر ایران» ص 41

یعنی که روزگاری مردمان این سرزمین، هنگامی که با کسی مشکلی پیدا می​کرده​اند، آرزو می​کرده​اند که ایزد وای بر او بتازد و انتقام بگیرد. و حتی در مقام سرزنش خویش و اعلام هراسمندی از عواقب کاری که کرده​ایم هم میگفته​ایم: "وای بر من" یعنی ایزد وای علیه تو یا علیه من بادا.

 


 
بند کمر ترکش جوزا
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤  کلمات کلیدی:

 

حافظ در غزل معروفش:

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

وندرین کار دل خویش به دریا فکنم

...

ترکیبی دارد که اندکی نامأنوس می‌نماید. در بیتی می‌گوید:

خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم.

در مصرع دوم این بیت میخواهد گرهی بزند بر "بند کمر ترکش" جوزا!

یعنی گره بر چه چیزی؟ بر "بندِ کمرِ ترکش"؟ بر "کمربندِ ترکش"؟ و اصلاً این ترکیب را چگونه می‌خوانید، کسره‌ها و سکون‌ها را کجا می‌گذارید؟

از قرار معلوم ترکش ها جورواجور بوده اند و "کمرترکش" نوعی از ترکش بوده که به کمر می بسته اند یعنی نباید میان کمر و ترکش کسره ای بیاید، بلکه سکون لازم است. یعنی "کمرترکش" ترکیبی ست مانند "کمربند" که یک کلمه مرکب شمرده می شود. نظامی هم دارد:
فلک بند کمر شمشیر بادت
تن پیل و شکوه شیر بادت
و یا منوچهری هم دارد:
بنات النعش کرد آهنگ بالا
بکردار کمر شمشیر هرقل.

البته برای ترکیب "کمر ترکش" بجز حافظ گویی کسی ازین ترکیب استفاده نکرده است.


 
امید و احتمالات
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧  کلمات کلیدی:

امید چیست که آدمی برای دست زدن به برخی از کارها نیازمند آن‌ست؟

شاید بتوان گفت "امید"، سنگین دیدنِ کفۀ ترازوی احتمالاتی‌ست که منطبق و همسو با اهداف ماست.

و طبیعتاً "ناامیدی" هم سنگین دیدنِ کفۀ احتمالات ناهمسو و مخالفِ اهداف ما می‌باشد.

پس بنوعی، تمام این داستان "امید و ناامیدی"، بازی احتمالات است. یعنی اگر این احتمالات را به نفع خودمان ببینیم "امیدوار" شده، برانگیخته می‌شویم برای اقدام. اما اگر این احتمالات را به نفع خودمان نبینیم و حتی به زیان خودمان ببینیم، "ناامیدی" رخ نموده و دست و دلمان به کار نخواهد رفت.

اما می‌خواهم بگویم، این نوعی اعتیاد آدمی‌ست که برای دست یازیدن به اقدام، به دنبال تاییدیه ای بنام "امید" می‌گردد، چرا که این مقوله امری‌ست عموماً ذهنی. تمایلی به اینکه تا نتیجۀ کار از پیش تضمین نشده باشد تا ما شروع به کار نمی‌کنیم.

عده‌ای برای یک "اقدام"، احتمالاتی را می‌بینند و بر همان اساس امیدوارانه به پیش می‌روند و درست برای همان اقدام و در همان زمان، عده‌ای دیگر "ناامیدانه"، یا آن احتمالات را نمی‌بینند و یا ارزیابی‌شان از آن احتمالات، "امیدوارانه" نیست. حتی درین که آن احتمالات چگونه دیده و ارزیابی گردند، حالات روحی و شخصی ما نیز تاثیر فراوانی می‌گذارد، اگر خسته و بیمار و بی‌حوصله باشیم، ارزیابی‌مان بسیار متفاوت‌تر خواهد بود از زمانی که سالم و شاد و سرحالیم.

اینکه در بالا "امید" را امری عموماً ذهنی نامیدم را باید بدین معنا گرفت که "مجموعه عواملی که احتمالات موجود" را می‌سازند باید به وسیلۀ "ذهن" شناخته و ارزیابی شوند و توانایی‌های ذهن‌های گوناگون در شناخت و ارزیابی این احتمالات نقش اساسی بازی می‌کند. تفاوت در اذهان، تفاوت در نتایج را سبب می‌شود.

اگر قرار باشد که "احتمالات" را بنیان امیدواری‌مان بدانیم بد نیست که این را نیز در نظر داشته باشیم که در روند اقدام و فعالیت ما، "احتمالات" دگرگون می‌شود یعنی وقتی که فعالیت خودمان را نیز بعنوانِ یکی از عواملِ تاثیرگزار بر "احتمالات" موجود، در نظر بگیریم، پس بودن و نبودنِ این فعالیت و کیفیت آن، اثر مستقیمی بر خود آن احتمالات خواهند گذارد.

و همیشه هم "پارامترهای" موثری هستند که از نظر ما پنهان می‌مانند و نمی‌توانیم نقش آنها را در حساب احتمالات بسنجیم و از همۀ این‌ها مهمتر، چیزی‌‌ست بنام "تصادف". که این یکی را دیگر هیچ احدی نیست که بتواند کنترل کرده و تحولاتش را از پیش بداند، چیزهایی که اصولا غیرقابل پیش‌بینی هستند و برخی‌هاشان تابعی از "حوادثی بسیار دورتر" از میدان احتمالات کنونی و در پیش نظر ما هستند، دور چه به لحاظ تاریخی و چه به لحاظ جغرافیایی.

اما این "امید" سکه‌ای‌ست که در خرج کردن آن نباید زیاده‌روی کرد. لازم نیست برای هر امری بخودمان بقبولانیم که برای دست زدن به اقدام، حتماً نیازمند امید هستیم. در برخی از وضعیت‌ها، باید "احتمالی" هرچند ضعیف را گرفت و شروع به اقدام کرد تا آن احتمال روز به روز قوی‌تر شده و کارایی بیشتری از خود نشان‌دهد.

آیا کسی که زیر بار آوار مانده است باید برای تلاش و نجات خودش به احتمالات بیاندیشد و بدنبال امید بگردد؟ یا صرفا تلاش می‌کند و با هر جابجا شدن امکاناتی تازه برای نجات خویش را می‌آفریند؟

با هر اقدامی که می‌کنیم، موقعیت و وضعیت را بهم زده و احتمالات تازه‌ای را در وضعیت نوین می‌آفرینیم.

در وضعیت‌هایی، دیگر فرقی نمی‌کند که ما امیدوار باشیم یا ناامید، باید اقدام کرد. کسی که در خانه می‌نشیند، هیچ احتمالی را نمی‌آفریند، و خویش را بر سر راه هیچ "تصادفی" قرار نمی‌دهد، اما آنکه می‌خواهد "احتمالات تازه‌ای بیافریند و خود را بر سر راه تصادفات قرار دهد، باید از جایش تکان بخورد. این "تکان خوردن" یعنی تغییر وضعیت و دگرگون کردن احتمالات.


 
اعتراف
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢  کلمات کلیدی:

 

تو با آن نگاهت

در انتهای جهان من ایستاده ای.

جانم را

در هرم نفس هایت

گرم میکنی

و جهان طعم تو را می گیرد.

من انعکاس صدای خواب تو ام،

که تعبیر میشوم.