پرگار بهرام

Pargar Bahram

هدف، وسیله را توجیه می‌کند!
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧  کلمات کلیدی:

 

زمان‌هایی هست که انسان‌ها با خود شوخی می‌کنند، چیزی می‌گویند و در دل به همان گفته می‌خندند و در عمل هم، کار دیگری بر خلاف همان گفته انجام می‌دهند. یکی از آن موارد، همین گفتۀ معروفِ "هدف، وسیله را توجیه نمی‌کند." است. شاید معدود آدم‌هایی باشند که بر خودِ این "گفته" پوزخند زده و به سالوس نهفته درین جمله سری به افسوس تکان داده باشند. و سرآمد این آدم‌ها کسی نیست بجز "ماکیاولی".

عموم سالوسان سیاستمداری که برای‌شان "رسیدن به هدف" هر وسیله‌ای را توجیه می‌کند، کارشان را با ناسزا به "ماکیاولی" آغاز می‌کنند. ولی چه بسا که در عمل به روشنی می‌بینیم، از بکارگیری هیچ ابزاری خودداری نمی‌کنند اما بر زبان همان شعار دروغین را می‌رانند.

...

*    *    *

در تمام جهان، آنچه که جریان دارد و در عمل دیده می‌شود این است که: برای رسیدن به هدف، از هر وسیلۀ ممکنی استفاده می‌شود و اگر هم در مواردی دیده شده که از بکارگیری "شیوه" ای خودداری می‌گردد باید این احتمال را داد که بکارگیری آن شیوۀ خاص، در حد توانایی نبوده یعنی امکان عملی بکارگرفتن آن شیوه وجود نداشته است.

بسیار نادرند نیروهایی که می‌توانسته‌اند پیروز میدان باشند اما چون این پیروزی در گروی بکارگرفتن روشی ناشایست بوده، از آن پیروزی چشم‌پوشیده‌اند.

یعنی به جرات می‌توان این جمله "هدف، وسیله را توجیه نمی‌کند" را بعنوان یکی از دروغ‌ترین گفته‌ها برجسته کرد و از سویی دیگر، چون امکان واقعی و عملی بوقوع پیوستنش هم نیست، آنرا باید در گروه "توهمات جمعی انسان‌ها" دسته‌بندی کرد.

اما مطرح‌ترین امکان دیگرِ این قضیه، یا جایگزینِ "هدف، وسیله را توجیه نمی‌کند" چیست؟ بنظر من می‌تواند پرنسیپی با این مضمون باشد:"هدف، وسیله را توجیه می‌کند."

این اصل ازین واقعیت برمی‌خیزد که هر هدفی ابزار خاص خود را دارد. هر چه آن شعار اول در بیان بدیهی مینمود، این شعار دوم در عمل بدیهی‌ست. اگر بیان را منطبق با واقعیت کنیم چاره‌ای نداریم بجز اعلام همین اصل که: "هدف، وسیله را توجیه می‌کند."

اما آیا پایبندی بدین اصل، توجیه‌گر هر رفتاری بدون در نظرداشت انسان و شأن او نمی‌تواند باشد؟ آیا ما را مجاز نخواهد کرد که به هر اقدامی برای رسیدن به هدفمان دست بزنیم؟ و از هیچ جنایتی رویگردان نباشیم؟ درینجا باید به نکته ظریفی توجه کرد:

در هر دوی این فرمول‌های مورد بحث، بطوری غیرارادی، ذهن ما متوجهِ "وسیله" می‌شود و سنجشِ خوبی و زشتی آن در انجام امور در جهت رسیدن به هدف. که البته این کنش ذهنی دستاورد و میراثِ بجامانده از ساختار ذهنی موافقین و مخالفین همان فرمول قدیمی "هدف، وسیله را توجیه نمی‌کند" می‌باشد.

اما در شکل نوین "هدف، وسیله را توجیه می‌کند" باید نقطه تمرکز ما در این پرنسیپ از "وسیله" برداشته شده و بر روی "هدف" متمرکز شود. یعنی آنچه که تعیین کنندۀ وسایل و ابزار و شیوه‌های ماست "هدف" است، به بیانی روشن‌تر، چگونگی هدف، تعیین کنندۀ "ابزار و شیوه"هاست. پس برای آنکه ابزارِ ناشایستی بکار گرفته نشود باید در تعیین "هدف" دقت تمام کرد. نمی‌توان هدفی خردمندانه در پیش گرفت و از شیوه‌های ابلهانه بدان دست یافت، همچنان که نمی‌توان اهدافی انسانی را با ابزاری غیرانسانی بدست آورد. درین شکل اخیر، شیوه‌ها و ابزار، افشاکنندۀ اهداف هستند.

از آنجایی که در عموم حرکاتِ بخصوص سیاسی، "اهداف" ناگفته و پنهان می‌مانند، و ما فقط با "ابزار و شیوه"هاست که روبروییم، میتوانیم از دیدن همین آشکارها بر آن پنهان آگاه شویم.

هیچ هدف خوبی را نمیتوان با ابزار بد تامین کرد، ابزار و شیوه‌های بد، صرفاً میتوانند تامین کنندۀ اهداف ناشایست باشند و بس. هیچکس نمی‌تواند با "آدمکشی" مدعی خدمت به بشریت و عدالت باشد. با خشونت نمی‌توان جامعه را بسامان کرده و به روحیۀ خشونت‌ورزی پایان داد.

هرکه، هر چه میخواهد در بارۀ اهداف و آرمان‌هایش بگوید، اما صرفا شیوه‌های رفتاری و ابزاری که بکار می‌گیرد و ما آنها را میبینیم، بیانگر واقعی اهداف او هستند.

حتی برخی از گروه‌های بنیادگرا، در خیال خود بر این باورند که در اردوی "نیکی" هستند و با پلیدی در جنگند، آرمان‌های زیبایی را برای خود متصورند و در نهایت، آمال‌شان ایجاد بهشتی بر روی زمین برای بیچارگان است. اما هنگامی‌که برای همین آرمان‌ها بمبی منفجر می‌کنند و برای آن آرمان‌های انسانی! خون انسان‌ها را می‌ریزند، فارغ از اینکه آن خونِ ریخته شده به که تعلق داشته باشد، به ظالم یا مظلوم، یک امر قطعی می‌شود: آن آرمان‌ها توهمی بیش نیستند. چرا که "ابزار" رسیدن به آن هدف‌ها می‌تواند "ضدانسانی" باشد.

در هنگام انتخاب هدف، دقت کنید، که آیا رسیدن به این هدف با ابزارِ ضدبشری هم ممکن است، اگر پاسخ آری باشد، می‌توانید بفهمید که "هدف" انتخابی‌تان معیوب است و باید از آن چشم‌بپوشید. فقط اهدافی را باید انتخاب کرد که با ابزارِ غیرانسانی نتوانست بدان هدف نائل شد.


 
گریز از حقایق تازه
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦  کلمات کلیدی:

 قدرت تشخیص و همت عمل، دو پای استوار برای بودن در عرصه های انسانی.
و چه زیباست که وقتی قدرت تشخیص داریم و همت عملش را نه، دچار "وجدان درد" می شویم.

وقتی که "حقایق پوسیده" را رها نمی کنیم و از دیدن زایش حقایق نو، چشم می دزدیم...

وجدان درد گرفتن یعنی اینکه "اسباب جمع داری و کاری نمیکنی."

چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی
باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی

این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی.

و توقع نداشته باشیم کوری دیگران را از دیدنِ "دست بستگی و واماندگی مان"!


 
فردا، عاشورای سبز
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤  کلمات کلیدی:

 


 
روشنگری چیست؟
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸  کلمات کلیدی:

امانوئل کانت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روشنگری همانا به در آمدن انسان است از حالت کودکی‌ای که گناهش به گردن خود اوست. کودکی [Unmϋndigkeit (minorité)] یعنی ناتوانی از به کار گرفتن فهم [Verstand (entendement)] خود بدون راهنمایی دیگران و اگر علت این کودکی نه فقدان فهم، که نبود عزم و شجاعت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگران باشد، گناه آن به گردن خود انسان است. شعار روشنگری این است: Sapere aude!، جسارت آن را داشته باش که فهم خود را به کار گیری!

این که بخش بدین بزرگی از انسانها، با آن که دیریست طبیعت آنان را به بلوغ طبیعی رسانده[۱] [naturaliter maiorennes]، باز به دلخواه تا دم مرگ کودک می‌مانند و دیگران چنین به سادگی خود را سرپرست ایشان می‌کنند، علتی جز کاهلی و بزدلی ندارد. راستی که کودک بودن چه آسان است! اگر کتابی داشته باشم که جای فهمم را بگیرد و مرشدی که کار وجدانم را انجام دهد و پزشکی که خوراک مناسبی برایم معین کند و ...، دیگر لازم نیست خود را به زحمت بیندازم. همین که بتوانم پولی بدهم دیگر نیازی به اندیشیدن ندارم؛ دیگرانی هستند که این کار کسالت‌بار را به جایم انجام دهند. آنان که از سر خیرخواهی رنج سرپرستی کسان را بر خود هموار کرده‌اند چنان می‌کنند که بیشینه‌ی انسان‌ها (و از آن میان جنس زن به تمامی) گام زدن در راه بلوغ را که به خودی خود دشوار است سخت خطرناک نیز می‌انگارند. این سرپرستان نخست رمه‌ی رام خود را تهی‌مغز می‌کنند و خاطرشان آسوده می‌شود که این موجودات بی‌آزار جرأت آن را ندارند که گامی از چراگاهی که در آن زندانی‌اند فراتر روند، آن‌گاه به ایشان گوشزد می‌کنند که تنها رفتن چه خطرها دارد! البته این خطرها چندان هم بزرگ نیستند، چراکه [نوپایان] با چند بار افتادن سرانجام پا باز می‌کنند؛ اما چشم‌انداز چنین حادثه‌ای انسان را می‌ترساند و چه بسا اندیشه‌ی هر آزمون تازه را پس بزند.


 
بوی تو
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸  کلمات کلیدی:

 

دستم را بو میکنم.

چشمانم بسته میشوند،

لبانم میخندند.

*    *    *

انگار هنوز بوی ادکلن من

بر گردن تو،

همان گوزنی ست

که در جنگل های برفی می جهد.

نعره هایش،

رنگ نفس های تند تو را گرفته است.


 
روز دانشجو گرامی باد.
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦  کلمات کلیدی:

هیچ کشوری با جوانان و دانشجویانش چنین نکرد که این خراب آبادِ فلاکت زده.

دور نیست که مردم دست حمایت خویش را بر سر جوانانش بکشد و بتوفد.


 
عشق زنان و عشق مردان
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱  کلمات کلیدی:

عشق زنان با عشق مردان بسیار متفاوت است. در زنان نیازها و تمایلات جنسی در عشق، نقش نخست را بازی نمیکند. اما در مردان این عنصر نقش اصلی را ایفا مینماید. بهمین دلیل مردان پس از مدتی با یک زن بودن از او سیر میشوند و بدنیال معشوقی تازه میگردند، و البته این امر را بیشتر "طبیعی" باید دانست تا ماحصل "پدرسوختگی" مردانه. اما چون موضوع عشق در زنان "یار" و یاری و یاوری ست، عشق زنان پایدارتر است مگر آنکه مرد را یار و یاور نیابند، یا او را برای یاری ضعیف ببینند. برای "زن"، فرزندانش همه چیز او هستند، زن به هنگام انتخاب همسر بدنبال کسی بعنوان تکیه گاه برای بزرگ کردن کودکانش در آینده میگردد ،  و بهمین دلیل اولین سوال از داماد اینست: «آقا شغل شون چیه؟» اما اگر مردی بدنبال همسر بگردد، با این جملات از دیگران آدرس همسر آینده اش را می پرسد:« یه زن خوشگل و خوش بر و رو سراغ ندارید؟» عشق مردان عشقی ست مبتنی بر کمیت یعنی «هرچه بیشتر بهتر» و در زنان مبتنی ست بر کیفیت « هر چه بهتر، بهتر».

 


 
مستی و آخر هفته و هوای تو
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥  کلمات کلیدی:


شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کردند دسته دسته آشنایان، عندلیبان
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

* * *

وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه دیدار می ترسد
پنجه ی خنیا گران از تار می ترسد
شه سوار از جاده هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد


* * *

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد
تا بلی گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم
آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید

* * *

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ی ما را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

* * *

بازآ تا کاروان رفته باز آید
بازآ تا دلبران ناز ناز آید
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید
پاگل افشانان نگار دلنواز آید
بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم
گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم


http://www.youtube.com/watch?v=YKdaM-Ffu_E

 

_____________________________________

اگر مقالات معرفی شده ام را بخوانید و نظراتتان را با من مطرح کنید سپاسگزار خواهم بود.

مقاله ای بنام "در بارۀ مرگ" را در گویا نیوز منتشر شده است:

http://news.gooya.com/politics/archives/2010/11/113976.php

مقاله ای نیز بنام "مرزهای ایرانی بودن من" در جرس منتشر شده است:

http://www.rahesabz.net/story/28004/