بعد از سالها بنشینی و فیلم "رگبار" را تماشا کنی، در کوچه های کودکی خودت، بزرگ شوی و چشمان دختری سرانجام بلوغ تو را به عشق برساند. "عاطفه با من بیا"، این خط را بگیر و بیا. سوزن زدن ها. کوچه ها را باد در چادر انداختن، عشق را سوختن.
زنگ مدرسه همیشه صوراسرافیلی بود برای قیامت مشق های ننوشته. معلم، ناظم، مدیر رف رف چیده شده بودند در دفتر مدرسه. سینی چای زنگ تفریح که بسوی اتاق معلم ها می رفت و بخار و شیرینی قندهایش.
عاطفه همیشه باید تنها می ماند و آقای حکمتی همیشه باید تنها می رفت، داستانِ در، همیشه بر این پاشنه چرخیده که نیامده باید رفت. گویا پیش از سلام، خداحافظی بر لب رانده می شود.
سوزن بزن دختر، هنوز رویاهای سالیان دور من ندوخته مانده اند. گویا این لباس هیچوقت به قد و قامت ما اندازه نمی شود. همیشه چشمانی در پشت دودِ عینک هایی، در کار بار زدن تمام هستی ما بر گاری هایی بوده اند که مقصدش نامعلوم بود، فقط میدانستیم که داریم دور می شویم، از هر انچه که آشناست دور می شویم و چه آشناتر از چشمان تو؟!
این خط را بگیر و بیا، از میان تمام کوچه ها میگذرد و تا ابد امتداد دارد. فقط به جایی که نمی رسد آرزوهای ماست.

http://www.youtube.com/watch?v=ZzI-pedX1jQ&feature=player_embedded